Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

سال اول رزیدنتی با همه ی سختی هاش تمام شد  و سال دوم رسما آغاز. سالی که مسئولیت های بیشتری داره و تصمیم گیری های سخت تر. حالا دیگه یه انترن ساده نیستم که شب هرجا گیر بکنه به سال بالایم زنگ بزنم و بخوام که کمکم کنه. حالا خودم باید مشکل انترن ها رو حل کنم و این خیلی سخته! تصمیم و تردید و شک اونهم نیمه های شب که خسته ای و تنها خیلی کار سختیه… و من خیلی می ترسم! امیدوارم از عهده اش بر بیام.

 

***

غزل هفته پیش قدش از من بلندتر شد. خیلی کیف داره که ببیینی اون بچه کوچولویی که توی یه دستت جا می شد حالا برای خودش خانومی شده و از تو بلندتر. امیدوارم همیشه سلامت باشه و شادمان.

 

***

کم کم دارم سنگین می شم و این رو از کندی واکنش هام به دنیا حس می کنم. مثل اون سنگ پشت پیر شدم کنار رودخانه…که همه اش دوست داره توی آفتاب لم بده و به یه خواب عمیق فرو بره!…خدا شب های کشیک رو به خیر بگذرونه!

 

 

مدادهای رنگی ام را از جعبه استوانه ای شکلشان در می آورم و به آن لحظه خوشی فکر می کنم که آنها را دانه دانه از میان انبوه رنگهای چشم نواز بیرون کشیدیم و از مغازه کوچک نوشت افزار فروشی کنج پونک باختری خریدیم…به آن لحظه شاد و پر جنب و جوش. به آن لحظه هایی که پر از خیال بود و آفرینشی از نو. من مست مغزی نرم مداد رنگی ها. تو شاد از گردش آسان مدادها زیر سرانگشتان من. تا کدام نقش بر آید از میان انبوه ِروشن ِ رویاها!

مداد رنگی هایم را در عزیزترین گنجه ای که دارم به ترتیب چیده ام.گاهی اگر فرصتی باشد به گنجه کوچکم سر می زنم و مداد هایم را بو می کشم، به مغزی نرمشان دست می کشم… به امید درک روشن آن لحظه های جاوید… آن کنج مغازه کوچک نوشت افزار فروشی…که یکروز با هم درآن قدم گذاشتیم و با بسته ای پر از رنگ بیرون آمدیم. به امید نقشی از روشن ِ فردا ها!

فرداها و فرداها آمدند. مدادهای نرم من کوچک تر شدند. نقش زدند از پس نقش. در آرزوی روزهای نیامده در تقویم! هر روز که می گذرد نوک نرم مدادی بر صفحه سپید کاغذ گسترده می شود؛ و نقشی بند می شود در میان انبوه رفته ها، رسم شده ها، و خاموش از چراغ روشن ِ آرزوها!

هر چه می گذرد مدادهای تیره ام کوتاه تر می شوند و مداد طلایی رنگ خورشیدوارم از همه بلند تر می نماید! هرچه می گذرد نقشهایم سنگین تر می شوند و تیره تر! و هربار خالی تر از روشن ِ سوداها!

یاد آن لحظه خوشی می افتم که دستانم را گرفتی و مرا به سمت آن مغازه کوچک نوشت افزار فروشی کشاندی. یاد آن فریاد شاد کودکانه که در گلویم پیچید وقتی انبوه مداد رنگی ها را در قفسه های تا سقف چیده شده دیدم… یاد آن دست چین کردن شادمانه تو که از هر رنگی، مدادی را برای من کنار می کشید! …کاش تا ابد می ماندیم در آن لحظه شاد. کاش حک می شدیم چون صفحه یک نقاشی بر چهره زمان. کاش تو می ماندی و دستهای مهربانت وقتی نوار روشن رنگ را در دستان من می ریخت. کاش من می ماندم و هزاران نقش سپید که با دیدن مداد رنگی ها در ذهنم جان می گرفت. کاش آن لحظه شاد می ماند تا ابد… کاش و ای کاش هر دو چون موم سخت می شدیم، برای همیشه، در اوج لحظه ی روشن ِامیدها و رویاها!

من چه دانم؟

            يك قطعه زيبا از شهرام ناظری از آلبوم “شيدای رومی”

            مرا گويي كه رايي من چه دانم          چنين مجنون چرايي من چه دانم

            مرا گويي بدين زاري كه هستي         به عشقم چون برايي من چه دانم

            منم در موج درياهاي عشقت             مرا گويي كجايي من چه دانم

            مرا گويي به قربانگاه جان ها           نمي ترسي كه آيي من چه دانم

            مرا گويي اگر كشته خدايي              چه داري از خدايي من چه دانم

            مرا گويي چه مي جويي دگر تو         وراي روشنايي من چه دانم

            مرا گويي ترا با اين قفس چيست        اگر مرغ هوايي من چه دانم

            مرا راه صوابي بود گم شد             ار آن ترك خطايي من چه دانم

            بلا را از خوشي نشناسم ايرا           بغايت خوش بلايي من چه دانم

            شبي بربود ناگه شمس تبريز           ز من يكتا دوتايي من چه دانم  

اولین تکان ها

دیروز برای اولین بار حرکت بچه رو حس کردم. حس اینکه یک موجود زنده درون آدم تکون می خوره هم می تونه جالب باشه و هم ترسناک! برای من اما بیشتر جالبه تا ترسناک و برام یادآور حضور بچه است. فکر می کنم همین باعث می شه که کم کم ارتباط عاطفی من با بچه شکل بگیره. راستش تصور مادر بودن برای یک موجود دیگه برام خیلی سخته. مادری برای من با غزل معنی شده. تمام لذت ها و رنجهای مادر بودن با وجود غز ل درون من شکل گرفته و حالا برام سخته که تصور کنم یک موجود دیگه همون نسبتی رو با من داره که غزل داره. اینکه برگردم و ببینم یک موجود کوچولویه دیگه من رو مادر خطاب می کنه برام کمی سنگینه… اما انگار با لگد زدن هاش داره کم کم خودش رو توی دل من جا می کنه و هر چند وقت یکبار بهم یاد آوری می کنه که آهای! به من هم فکر می کنی یا نه! تو مادر من هم هستی ها یادت نره!

 

تا الان که خیلی اذیتم کرده. اما حالا که توی سه ماهه ی دوم  حاملگی هستم کم کم داره اشتهام بر می گرده و تهوع بیست و چهار ساعته جای خودش رو به تهوع صبحگاهی داده. طبق معمول خیلی وزن اضافه نکردم و اگر به کسی نگم که حامله ام اصلا نمی فهمه. پری روز یکی از همکارام که حامله است ازم پرسید معلومه این بچه ی تو کجاست – آخه خودش ماشا الله اونقدر بزرگ شده که همه بهش می گن تو دو قلو داری یا مرض قند!_ گفتم نه عزیزم من وزنی نداشتم که باهاش حاملگی رو شروع کنم برای همین هم تا آخرش هم که برم خیلی عظیم جثه نمی شم! پزشکم که هر دفعه با خنده می گه آخه تو چقدر لاغری! اما من سعی می کنم به روی خودم نیارم که لاغری چقدر می تونه برای حاملگی خطرناک باشه!

 

چند روز پیش رفتیم سونوگرافی. همراه هم ایندفعه حاضر بودم و کلی کیف کرد که برای اولین دفعه بچه رو می بینه. سونوگرافی های امروزه اونهم توی آمریکا خیلی پیشرفته شده. یادم میاد سر غزل دوبار اونهم نه خیلی با وضوح غزل رو تو سونوگرافی دیدم. اما الان از نوک پا تا فرق سر بچه رو مثل کارآگاه خصوصی بررسی می کنند که اگر ناهنجاری وجود داره زودتر تشخیص بدهند. من هم که مثل همیشه نگران بودم و سوال های عجیب و غریب می کردم. از قلب بچه گرفته تا برگشتن روده ها داخل شکم. حضور کلیه ها،  درصد بزرگی نیمکره های مغز و مقدار آب داخل مایع مغزی نخاعی… سونوگرافیست اول هی پرسید بیماری مادرزادی قلبی داشتید تو خانواده تون؟ با ناهنجاری کلیه کسی بدنیا اومده؟ بعد دید نه خیر من ول کنم نیستم! من هم برای این که از شک و تردید درش بیارم بهش گفتم که رزیدنت کودکانم و هرروز  ناهنجاری های مختلف می بینم و می ترسم؛ برای همینه که هی می پرسم!… یک کار تازه جالب هم که می کنند اینه که تصویر سه بعدی صورت و بدن بچه رو به هرکسی که بخواد نشون می دهند. به ما گفت می خواهید تصویر سه بعدی ش رو ببینید؟ بعد هم هشدار داد “ممکنه با تصوری که از یک بچه کامل دارید فرق داشته باشه ها!”  اما  ما با خنده گفتیم نشونمون بده زودتر ببینیم چه شکلیه!…  و واقعا هم دیدن صورت بچه داخل رحم تجربه بسیار منحصر به فردیه!  خیلی بدقیافه بود اما تمام اجزاء صورتش رو می شد دقیق دید! از استخوانهای بر آمده پیشانی که هنوز با فاصله زیاد از هم قرار گرفته بودند تا چشم های بسته تا دماغ خنده دارش! – حالا اگر یک روز بزرگ بشه اینها رو بخونه حتما می خنده! … سالم بود و بدون نقص و همین برای من از یک دنیا زیبا تر بود…

 

سونوگرافیست اولش قبل از اینکه دسته سونوگرافی رو روی شکم من بذاره پرسید می خواهید جنسیت بچه رو بدونید یا نه؟  البته من تو دلم بهش خندیدم و گفتم تو شروع کن محال من خودم نفهمم! – ولی بهش گفتیم آره ما حتما می خواهیم جنسیت بچه رو بدونیم و اونهم یک راست رفت سر اصل قضیه و گفت مبارکه پسر دارید این بار!… نمی دونم باز هم احساس عجیب و درهمی داشتم وقتی دیدم که پسره! همراه که هر چی می شد خوشحال بود اما غزل وقتی شنید راستش یک کم پکر شد. اتفاقا همون موقع هم زنگ زد با باباش کل کل کردن! که آخه شما مطمئنید که پسره؟ کروموزوم هاش رو چک کردید؟ مگه شما سر من هم فکر نمی کردید من پسرم… بعد هم باباش می گفت بچه جان وقتی داریم می بینیم چی چی رو بگیم نه خدا کنه دختر باشه! … و ….

 

حالا فکر می کنم بعد از دوازده سال تجربه ی پسر دار شدن کم از تجربه ی اولین بارداری نیست. اذیت هم که زیاد کرده! لگد هم که زیاد زده تا مطمئن بشم که این بچه با غزل فرق می کنه! مثل غزل یه پارچه خانوم نیست… اما کسی نمی دونه  شاید یک پسر باهوش باشه و بعدا بشه یه پارچه آقا!!

 

 اصلا همه چیز حاملگی با همه رنجهاش یکتا و زیباست!

سرزمین آفتاب

فقط کافی بود چشمهایت را ببندی  و بعد از چند لحظه باز کنی. فراموش کنی کجا هستی و بعد وقتی چشمهایت را باز کردی به منظره روبرو نگاه کنی. باورت نمی شد که فرسنگ ها در دل اقیانوس جلو رفته ای. هر طرف که نگاه می کردی آبی بود و بی انتها. هر سو که نگاه می کردی سکوت بود و آرامش و ژرفای آبی رنگ دریا! انگار یک تکه از زمین بودی که جدا شده بود و رفته بود تا بی انتهای دریاها. یک تکه کوچک دور از همه تنش های زمین و همه ی تیرگی های خاک. یک تکه شادمان که سفر کرده بود به آنسوی دریاها… به آنجا که آرامش بود و نقش زیبای رویا بر گستره ی آبی رنگ دریا…

ای کاش این لحظه ها بیشتر طول می کشید. ای کاش این جاده ی کشیده در دل اقیانوس هیچ وقت تمام نمی شد. کاش هستی همان لحظه ی آبی می ایستاد. در میان آسمان بلند و ابرهای سپید و اقیانوس بی پایان! 

 

درین تعطیلات چند روزه بهاری فرصت شد که با غزل و همراه به جنوبی ترین نقاط آمریکا سفر کنیم. درست در میان خلیج مکزیک و اقیانوس اطلس شمالی جزیره های کوچک تنهایی وجود دارد که با پل هایی روی اقیانوس به هم وصل شده اند. اگر از جنوبی ترین نقطه ی فلوریدا - که ساحل میامی باشد - به سمت جنوب حرکت کنی جاده همین طور ادامه می یابد و با پل های بسیار بلند (به طول کیلومترها) این جزیره های کوچک به هم وصل می شوند. از ساحل میامی حدود چهار ساعت با ماشین طول می کشد تا به جنوبی ترین نقطه ی آمریکا که مرز آبی با کوبا دارد برسی. این جزیره های کوچک “کی” نام دارند و جنوبی ترین آنها به “کی وست” مشهور است.  

هوای گرم و شرجی ، آفتاب داغ و دلچسب، آسمان صاف، ابرهای تکه تکه سفید و آبی بی انتهای دریا، بعد از ماهها کار و خستگی و هوای گرفته ی واشنگتن بهترین هدیه  ای بود که این بهار می توانستم دریافت کنم. هرچند راه بسیار طولانی بود و حرکت ماشین برای من که بیست و چهار ساعته تهوع دارم عذاب آور، اما زیبایی اعجاب آور اقیانوس آنقدر مسحور کننده بود که همه ی رنج سفر را به کلی از یادم برد. 

غزل از خوشحالی فکر کنم در آسمان ها پرواز می کرد. هم اینکه در کنار پدر بود و هم اینکه از پدرش شنیده بود که شاید بتواند در سواحل کی با دلفین ها بازی کند. غزل هم  از وقتی اسم دلفین را شنید در کتاب راهنمای سیاحت فلوریدا تمام برنامه های دلفین سواری را زیر و رو کرد تا بالاخره یکی را پیدا کرد که با برنامه ما جور در می آمد. تمام طول راه درباره اینکه کجا باید بایستیم  و چه باید بکنیم حرف زد. همراه هم که طبق معمول اذیتش می کرد که: اصلا معلوم نیست بگذارد با دلفین ها آنهم وسط اقیانوس پر از کوسه شنا کند! غزل حاضر شد همه ی پول تو جیبی ای را که ماهها با زحمت جمع کرده بود بدهد تا برای نیم ساعت هم که شده با دلفین ها بازی کند و ازشان سواری بگیرد! اینقدر که این بچه از اقیانوس و دریا و ماهی و صدف و دلفین خوشش می آید دست آخر فکر کنم اقیانوس شناس از آب در بیاید! 

 غزل و دلفین ها

یک جایی در میان راه وقتی یکی از پل ها تمام شد و به یکی از جزیره های کوچک رسیدیم. آدمهایی را دیدیم که آن دور دست ها در میان آب اقیانوس راه می رفتند.. قدم زدن در میان اقیانوس بی شک تجربه ای بود که نمی شد به آسانی از کنارش گذشت. در کنار ساحل سفید و ماسه های نرم راه باریکی دیده می شد که تا دور دست ها میان دریا پیش می رفت. مثل یک برآمدگی کوچک اما طولانی در میان آب. آب گرم بود و شن های ریز زیر پایمان نرم و سفید! غزل بزرگترین صدف زنده ای را که تا به حال در عمرش دیده بود پیدا کرد و با خوشحالی تمام با آن عکس گرفت. آخرسر هم از پدرش یکی از همین صدف ها را از زن دست فروشی در کنار ساحل کی وست عیدی گرفت! آب بود و دریا و ماهی. فکر می کنم بهترین چیزهایی که غزل دوست داشت…

 غزل و صدف زنده   عیدی غزل

  

تجربه ی شگرفی بود. برای من که بسیارها دیده ام هنوز اعجاب آور بود. لذتش عمیق بود و به یاد ماندنی. از آن سفرهایی که به وضوح و روشن در خاطره آدمی حک می شوند و هر وقت که به یادشان می افتی آینه وار در برابرت قد می کشند. نمی میرند و همواره یاد و خاطره ی زندگی بخش دریا را در برابر چشمانت زنده نگه می دارند.

 

عدس ها را در کاسه می ریزم . رویشان آب می ریزم و می گذارم که آن گوشه مجاور گرماده اتاق خیس بخورند تا آماده شوند برای سفره ی عید. به مبارکی و میمنت قدوم  بهار… به غزل می گویم که کم کم وقتش است که تخم مرغ های عید را رنگ کند. سالهاست که تخم مرغ های عید را او با ظرافت تمام رنگ می کند و در بشقابی زیبا  می چیند و کنار بقیه ی سین های هفت سین می نهد… به سرم زده است که امسال سمنو بپزم. از همراه خواستم که طرز درست کردن سمنو را پشت تلفن از روی کتاب آشپزی ام برایم روخوانی کند. کتاب آشپزی ام را به او قرض داده ام که اگر گه گاهی وقت کرد برای خودش غذای ایرانی درست کند! مانده تا بروم و گندم زایا برای سبز کردن بخرم و برای اولین بار پختن سمنو را تجربه کنم! خنده ام می گیرد که با این حال ناخوش و کار زیاد شبانه روزی چه رویی دارم که هوس سمنو پختن به سر کرده ام! 

شیرینی های عید را هم می خواهم از شیرینی فروشی ارمنی مشهور واشنگتن بخرم. می گویند صاحبش سالهاست که شیرینی های خوبی برای عید می پزد. 

بوی بهار مستم می کند مثل همه سال! و باز دلتنگ می شوم متل همه آن سالهایی که دور از ایران بهار را جشن گرفته ام! یاد اولین سالی می افتم که به خانه بخت رفته بودم. اولین سالی که برای دو نفر و در خانه خودم سفره ی هفت سین می انداختم و  برای اولین بار آینه و  شمعدان عروسی ام را کنار سیب های سرخ و ماهی قرمز ِ تنگ گذاشتم. آن وقت که یک لحظه به تصویر خودم در آینه خیره شدم و ناگهان متوجه شدم که چقدر فرق کرده ام… از دخترک خجول سال پیش تا مادری در انتظار فرزند! سنگین شده بودم و کمی فربه. تن آسان و خوش خواب!  

مشتی دیگر عدس درون کاسه اضافه می کنم. به غزل می گویم که امسال یک تخم مرغ دیگر بر تخم مرغ های رنگ کرده اش بیافزاید و به خنده می گویم که نیمی از آن را آبی کند و نیمی دیگر را صورتی… هرچند که می دانم غزل سخت دلش می خواهد که همه اش را به رنگ ملایم صورتی بیاراید. بی خود نیست به سرم زده است که سمنو بپزم. بیهوده نیست که اینهمه وجودم هشیار است و از درون می شورم…امسال مثل همان سال اول خانه بخت سنگین شده ام و تن آسان. خوش خواب و تن پرور… و باز آمدن فرزندی دیگر را انتظار می کشم! 

امسال بوی بهار را با همه ی وجودم حس می کنم. تازگی در وجودم جوانه می زند. شوریده می شوم با آوازی که آن پرنده کوچک بر شاخ ورم کرده افرا می خواند. با همه ی ناخوشی که بارداری بر بدنم تحمیل می کند بهار را با بند بند وجودم لمس می کنم. با خودم نجوا می کنم که انگار سالهاست بهار را به این روشنی در درونم حس نکرده ام… با طبع سرزنده  و هشیارم.    

با همه ی زایشی که در وجودم نهفته است امسال به پیشباز بهار می روم…

خیلی وقت می شود که وب لاگ ننوشته ام. این را از ای میل های عزیزی که این روزها دریافت می کنم حس می کنم. نامه های پر مهری که از حالم می پرسند یا نگرانم هستند یا می خواهند بدانند چرا دیر به دیر می نویسم. همین دیروز بود که فکر می کردم چقدر در طی این سالهای دوری که بر من گذشته است از حجم ارتباطاتم کاسته شده است و چقدر بدون وب لاگم تنها شده ام. انگار این وب لاگ تنها روزنه من شده است به جهان کسانی که دوستشان دارم… و آنهم نه یک ارتباط دوطرفه ی فعال… که حضوری ساکت از کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند و می آیند هر روز یا یک روز در میان به این سایت سر می زنند و اگر برای مدت طولانی ننویسم با ای میلی از حالم جویا می شوند.

برای من این نامه ها حکم کیمیا را دارند. همین دیروز بود که حس می کردم چقدر تنها هستم و بدون دوست و خالی… و چقدر غمگین بودم که مدت هاست جز ژورنال واچ پزشکی که هر روز نامه دانم را پر می کند نامه ای نداشته ام… اما این نامه ها که از سر مهر نوشته می شوند جانم را تازه می کنند و از تنهایی ام می کاهند… حس می کنم که آن چشمهای دوست داشتنی دنبالم می کنند. هر جا که می روم. به هر کاری که مشغول می شوم. هرچند ساکت اما حضورشان را حس می کنم و می دانم که در سکوتشان به یادم هستند و گاهی هم که شده به من می اندیشند. همین قوت قلبی می شود و شادی ذهنی. آبی تازه بر صورت خشک زندگی! بال و پر در می آورم. چون کودک خردسالی که از دیدن آب نبات گرد نارنجی رنگ خرسند می شود شادمان می شوم و به خودم نوید می دهم که تنها نمانده ام و هنوز کسانی هستند که دوستم دارند!

و امان ازین حس ریشه دار ِ نیاز به دوست داشته شدن… که پیر باشی یا که جوان، بزرگ باشی یا که کوچک، زشت باشی یا که زیبا می خواهی ببینی که دوست داشته می شوی، در قلبی جا داری و کسی- نه خیلی بزرگ یا سرشناس- که شاید تنها یک “انسان” به یادت هست، به تو می اندیشد و آنوقت ها که تو نمی دانی دوستت دارد…

***

می گویم نیایش! چرا اینهمه فرق کرده ای؟ اینهمه موی سپید چیست که بر سرت نشسته است؟ این گودی زیر چشمانت را از کجا آورده ای؟ پوستت چرا اینهمه چین برداشته است؟ چشمان مهربانت کجا پنهان شده اند؟ به راستی تو چه کسی شده ای؟

می گوید آرام!… هنوز نمی دانی که روزگار با مردمان نازک آرای چه می کند؟… آنکه سرشتی لطیفتر دارد سخت تر خرد می شود در هجوم طوفان وار زندگی… و این نکته ای است که نازک دلانی چون تو صد ساله هم اگر شوند در نمی یابند… باش که سالها خود را در آینه ببینی و همین گونه بپرسی که امروز! و هیچگاه نفهمی که از چه سان به این روز افتاده ای!

خنده ای چون جواهر

وقتی آخرین قطعه پازل هزارتایی اش رو گذاشت ازش قول گرفتم که بهتر شه. با لب های رنگ پریده و پیشانی تب دارش گفت باشه…

        

درست از تعطیلات کریسمس شروع کرد به تب کردن. یعنی یک چند روزی بود که می دیدم بی حاله اما فکر می کردم بیشتر تنبلی می کنه تو تعطیلات سال نو! اما وقتی شب قبل از سال نو از کشیک برگشتم و دیدم با تب چهل درجه روی کاناپه افتاده باور کردم که مریضه. نفس تو سینه ام حبس شد وقتی دیدم گردن بچه تقریبا یک و نیم برابر شده با غده های لنفاوی به درشتی فندق! همون شب تصمیم گرفتم ببرمش اورژانس اما قبلش به یکی از استادام ای میل زدم که فردا می تونه ببیندش یا نه و اونهم گفت که فردا اول وقت ببرمش مطب.

             

تست مونو نوکلئوزش تو مطب منفی بود و شمارش خونش هم همچین بگی نگی یک کم پایین نرمال. مونده بودیم که این غده های لنفاوی که در تمام بدنش لمس می شد به خاطر چی اینهمه بزرگ شدند. تصمیم گرفتیم که تو خونه مواظبش باشیم و اگر حالش بدتر شد بستری اش کنیم. آدم وقتی در حال تخصص دیدن باشه اونهم کودکان به هزار و یک چیز نادر فکر می کنه… و هزار چیز بد از ذهنش می گذره! دعا می کردم اقلا جواب آزمایش ویروسی اش مثبت در بیاد که بتونم همه تقصیر ها رو سر ویروسه بندازم… اما تب قطع نمی شد. نه یک شب نه دو شب نه یک هفته نه دو هفته… فکر می کنم که چهار هفته طول کشید که من تقریبا هر چهار ساعت به غزل  تب بر می دادم و به محض کم شدن دوز دارو دمای بدن بچه بالاتر می رفت! دیگه روزهای آخر مستاصل شده بودم. حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم. توی بیمارستان حواسم رو نمی تونستم درست جمع کنم. با دیدن هر نوجوان بیماری یاد غزل می افتادم و اینکه الان تو خونه روی تخت یا روی کاناپه افتاده و از تب و ضعف و بی حالی نمی تونه هیچ کاری بکنه. حتی کتاب هم که مونس شب و روزش بود از ضعف و خستگی نمی تونست دنبال کنه. تنها گاهی می خزید گوشه اتاق یکی یکی قطعات پازلش رو می گذاشت کنار هم و یه چند تایی رو به هم می چسبوند. هر روز به چهره زرد و بیمارش که نگاه می کردم دلم غنج می رفت. مثل شمع داشت آب می شد و من مستاصل حتی تبش رو نمی تونستم کنترل کنم.  

       

می دونستم که این یکی ازون فصل های سخته. ازون دردهای بزرگ. ازون امتحان پس دادن های وحشتناک! چند شب رو تا صبح نتونستم بخوابم. آورده بودمش پیش خودم روی تختم. شب بیست بار پیشونی اش رو چک می کردم. از تب گر می گرفت، از عرق خیس می شد و دمای بدنش پایین می اومد و یک ساعت دیگه روز از نو روزی از نو…اشکم رو نمی خواستم ببینه. هر وقت می دید ناراحتم با همون صورت زردش نیم لبخندی می زد و دستم رو توی دستای داغش میگذاشت و می گفت مامان من حالم خوبه. خوب می شم! اما می دونستم که خوب نیست. می دونستم که بدجوری مریضه! نه یک سرماخوردگی جزئی… 

            

دلم برای خنده هاش توی خونه تنگ شده بود. اینکه هر وقت می رسیدم خونه با خنده می پرید تو بغلم. برای کل کل کردنهاش با من سر چیزهای بی خود. تازه می فهمیدم که چه روح شادی توی این خونه بود که برام روزمره شده بود. چه سهم بزرگی از لذت توی خونه نفس می کشید که حالا با بیماری غزل رخت بر بسته بود. فکر میکردم که دیگه هیچ وقت اون صورت شاد بر نمیگرده… بس که بیماری و درد، و این تب، این تب لعنتی طول کشیده بود. 

         

اما سه شب  پیش بود که وقتی رفتم سراغش دیگه تب رفته بود و بالشش دیگه خیس نشده بود. صبح که بیدار شد با خنده  صبح به خیر گفت … اشتهاش یک کم  برگشته بود . رنگ زرد چه از روی پوستش و چه از روی چشماش رخت بر بسته بود… داشت می شد همون غزل عزیز دوست داشتنی همیشه من. 

         

حالا پازلش تموم شده و اون گوشه نشسته. تمام قطعه هاش سر جاشه. غزل مونده با یک خروار کار مدرسه عقب افتاده. غر می زنه که من چه جوری اینها رو انجام بدم. اما من خوشحالم. غر زدنش رو دوست دارم و خداوندم رو شکر می کنم که عزیزترین جواهر این خونه رو که خنده تنها دخترم بود به خونه ما برگردونده…

الهم لبيك…

الهم لبيك… لا شريك لك لبيك… ان الحمد و النعمة لك و الملك… لا شريك لك لبيك…

Arafat

Photo: Roslan Rahman/Agence France-Presse — Getty Images

Older Posts »