دیروز همه ی رزیدنت های بیمارستان ما رو پیج کردند که هر کس می خواد بره هاییتی ثبت نام کنه…
چون در حال حاضر در آی سی یو هستم به من اجازه ندادند که برم … و گر نه من هم دوشنبه هاییتی بودم… احساس بدی دارم که می تونم کمکی باشم اما بهم اجازه نمی دند.
Photo from NY times
ارسال شده در آمريكا, بیمارستان, پزشکی | برچسبها حوادث طبیعی | ۱ دیدگاه »
منتظر مانده بودم تا ماشین کمی گرم شود آنوقت راه بیافتم. سرم پایین بود و به هفته ی سخت گذشته فکر می کردم. از خودم، از دنیا، از همه چیز خسته بودم. از بی خوابی درمانده بودم. از شرایط زندگی سخت و سنگین خود شاکی بودم. سر آن نداشتم که با هیچ بنی بشری به گفتگو بنشینم. خوشتر داشتم در میان باد گرمی که از بخاری ماشین برمی آمد برای همیشه به خواب می رفتم و ازین تنهایی هر روزه رهایی می یافتم… اما انگار سنگینی نگاهی را روی شانه هایم حس کردم. سر برگرداندم. در آن تاریکی شب هاله محوی از دو قامت کشیده دیدم که آرام و با تردید به سویم می آمدند…
ترسیدم. درآن سرمای استخوان سوز چه می خواستند؟ هر دو سوار دوچرخه بودند. پالتو سیاه پوشیده بودند و شالی پشمی بر گردن داشتند. نگاه عجیبشان وادارم کرد که پنجره را پایین بکشم تا ببینم آنوقت شب از من چه می خواهند. به آرامی نزدیک آمدند. با ادبی بی نظیر سلام کردند و نامشان را گفتند. هر دو بسیار زیبا بودند. با قامتی بلند، چشمان درشت آبی و موهای نازک طلایی. هر دو بسیار جوان بودند. به نظر بیست و اندی ساله می نمودند یا شاید کمتر. آنکه جلوتر آمده بود مودبانه گفت:”می شود اندکی از وقتتان را بگیرم؟”
گمان بردم مبلغان مسیحند! وه که چه پشتکاری داشتند که درین سرمای طاقت فرسا با دوچرخه این طرف و آنطرف می رفتند. آنهم این وقت شب در یک روز تعطیل! جمله دوم را که گفت دریافتم گمان به درستی برده ام… پیروان دین مورمون بودند که برای دینشان تبلیغ می کردند. می خواستند کتابشان را هدیه کنند. بی حوصله گفتم که کتابشان را دارم . دو نسخه هم. گفت: ” پس وقتی بگویید که میهمانتان باشیم.” گفتم :” من وقت برای خودم هم زیغ دارم!” با مهربانی گفت: ” پس می شود امشب شما را به خواندن فرازی از کتابمان دعوت کنم؟ ” با خنده به علامت تایید سر تکان دادم. روی کارتی که پشتش عکسی از نور بود در میانه ی جمعیت ، نوشت: “شماره سی و دوم. از کتاب آلما… قدیسان آخر الزمان.” به صورت جوانش نگاهی انداختم. دلم نیامد توی ذوقش بزنم. کارت را گرفتم و گفتم که آن فصل از کتاب را می خوانم. با چشمان آبی اش نگاه عمیقی به من انداخت و گفت” درباره یک دانه است….قیاس ” کلمه” با یک “دانه”!… تشکر کردم. پنجره را بالا کشیدم و راه افتادم. دیدم که سوار بر دوچرخه دنبالم می آیند. در خیابانی فرعی پیچیدم. چشم انداختم تا ببینم هنوز پشت من رکاب می زنند که دیدم ناپدید شده بودند… مثل یک تکه ابر بخار شده بودند… رفته بودند!
کی حوصله می کردم که کتاب مورمون بگشایم خودم هم درست نمی دانستم! به خودم نهیب می زدم که چرا پنجره را گشودم. که چرا قول دادم. که چرا اصلا با دو جوان غریبه آنهم دیر وقت شب گفتگو کردم. اگر مزاحمم می شدند چه می کردم. اشتباهی بزرک مرتکب شده بودم… اما نمی دانم چرا در درونم حسی انگار مرا می خواند، وسوسه می کرد که کتاب را، آنجا که گفته بودند بگشایم…
شب از نیمه گذشته است و من هنوز بیدارم. کتاب را می گشایم…
…
” آلما گواهی می دهد که فرشتگان بر مردان و زنان و خردسالان فرود می آیند… آلما کلمه را به دانه شبیه می خواند- باید که کاشته شود، غذا خورانده شود، تا بسان درختی تنومند ببالد، تا آنگاه میوه ی زندگانی ابدی از آن چیده شود….
هان! که بسیاری از شما می گویید نشانه ای از آسمان به ما نشان بده که ما به ” یقین ” آنرا می دانیم… تا ایمان آوریم!
آنگاه من از شما می پرسم: که باور چیست؟ … ایمان کدام است؟ مگر نه آنکه اگر مرد “به حقیقت ” چیزی آگاه شود بر آن “علم ” دارد و دیگر وجهی برای ایمان نمی ماند؟
… که “ایمان” نه یقین بر علم به اشیاء است… که “امید” بر نادیده است… که امید بر غیب است…”
…
پوست تنم مور مور می شود… شب از نیمه گذشته است و من هنوز بیدارم. به صراحت این کلام رو به رو می اندیشم و به اینکه این کلام چقدر برایم آشنا است…
“الم… ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین…الذین “یومنون” بالغیب و یقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون…”
و مومنان… آنان که ایمان می آورند به نادیده…
چرا باید دران نیمه شبان سرد به سراغم می آمدند؟
دران کتاب عجیب، دران سخن ” آشنای غریب” کدامین مفهوم نهفته بود که باید در می یافتم؟
که ایمان از جنس “امید” است و نه از جنس ” یقین”؟
بانگ می زنم برین قلب شوریده…”آیا هنوز هم بر فرشتگان روی زمین باور داری؟”
ارسال شده در اميد, ایمان, مه آلود | 2 دیدگاه »
طراح : هادی حیدری
…
ما نگفتیم تو تصویرش کن…
طرح ” توهم پیروزی” هادی حیدری که در جرس منتشر شده است، فشردن تاریخ در یک طرح است. زیبا تر از این، هوشمندانه تر از این برای نشان دادن و تفسیر روزگار ما، چه می توان گفت؟ وقتی طرح هادی را دیدم ، شعر شاملو خطاب به ایران درودی در ذهنم درخشید:
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
و آن نگفتیم
که به کار آید،
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن
حکومت مبتنی بر ستم باقی نمی ماند. حکومتی که برای بقای خود بر نیروی نظامی و انتظامی و امنیتی و لباس شخصی و البته اراذل و اوباش تکیه می کند، نمی ماند. دوستی از اصفهان می گفت، اراذل نام و نشان داری را دیده است که به مردم در مسجد سید اصفهان هجوم آورده اند. اکنون می توان فهمید ” طرح سامان دهی اراذل” توسط نیروی انتظامی برای چنین روزهایی بوده است.
حاکمیت درون ساعت شنی زمانه افتاده است. همان تعبیری که ژنرال های شاه به کار بردند و گفتند: مثل برف آب می شویم…
در جمعی از دوستان سخن بر سر این بود که پس از آیه الله منتظری مردم بایست به سوی کدام جهت بروند و به کدام مرجع اقبال کنند. گفتم زحمت این کار را حاکمیت بر عهده می گیرد.!حمله به بیت آیه الله صانعی همان بود…
وقتی آیه الله طاهری در اصفهان نتواند مجلس ترحیم برگزار کند، حکومت چه مشروعیتی دارد؟ سرکوب، برگ ها را بر خاک می ریزد اما ریشه ها را محکمتر می کند. جنس ستم مثل دانه های شن است… توده شن اندک اندک وا می رود و فرو می ریزد. مگر شوروی فرو نریخت؟ مگر حکومت استبدادی شاه فرو نریخت؟ ستم نمی ماند. الملک لایبقی مع الظلم… به ظاهر توهم پیروزی و در درون فروپاشی.
از برون چون گور کافر پر حلل
وز درون قهر خدا عز و جل!
چه تفسیر درخشانی هادی حیدری با ساعت شنی اش انجام داده . درود بر او، بر قلمش و نسل او که سرشار از آگاهی و دانش و دانایی اند.
ارسال شده در موج سبز | ۱ دیدگاه »
خوب اينجا شب يلداست و من شبكارم. نه انار هست اينجا، نه اجيل شب يلدا نه هندونه نه چاي و نه كرسي.
اما تا به خواهي برف و سرما بيرون پنجره و سرفه و عطسه داخل اتاقها…
تفعلي به حافظ زدم…
شرم ازان چشم سيه بادش و مژگان دراز
هركه دل بردن او ديد و در انكار من است
بنده طالع خويشم كه درين قحط وفا
عشق ان لولي سرمست خريدار من است
شب يلداتون مبارك
ارسال شده در نیایش | بیان دیدگاه »
اينجا حسابي برف اومده. غزل از خوشحالي تو پوست خودش نمي گنجه. هي اصرار مي كنه كه فريد رو هم ببره برف بازي. من هم بهش مي گم انشأ الله سال ديگه…
ارسال شده در 1 | بیان دیدگاه »




