وقتی که بزرگ می شوی
وقتی که به موهای صاف و روشنت دست مي کشم می دانم که چه حسی از زير انگشتان من مي گريزد و در ميان موهای تو گم می شود
وقتی که دستان نرم و کوچکت را در دست می گيرم می فهمم که چقدر اين سرانگشتان ظريف ، انتظار دستان مرا کشيده اند و خوب می دانم که چه بسيارند دستانی که در حسرت نوازش يک ثانيهء دستی مهربان شب را بی نصيب سر کرده اند…
به چشمان سياه و صادقت که می نگرم سادگی معنای مهر را مستقيم می خوانم . می دانم که از چشمان من چه می خواهی…می فهمم که با همه وجودت از من چه می خواهی…
اما انگار
آنقدر بزرگ شده ای که خواستنی هايت در دايره کلماتت نگنجد، آنقدر بزرگ شده ای که با سکوت چشمانت حرف بزنی!… وقتی که ساکت می شوی … وقتی که به نقطه ای دور دست خيره می شوی…وقتی که نمی گويی که چه می خواهی دلم آشوب می شود … می فهمم که به مرزی رسيده ای که ديگر درک می کنی… مضطرب می شوم چرا که با همه وجودم حس می کنم که داری انسان می شوی ! که می بينی، می فهمی و درد می کشی!
چه دل انگيز و چه ترسناک است اين بزرگ شدنت ! ای کاش اينقدر زود بزرگ نمی شدی ! ای کاش همان اندازه می ماندی که درميان دو بازوی امن من جا شوی. ای کاش می شد دنيا برای تو خانه ای باشد درست مثل قبل در نزديک قلب من ، با ضربانی هماهنگ ، آرام بخش و هميشه گرم…
ای کاش اينهمه برای بزرگ شدن و فهميدن شتاب نمی کردی…
دلم آشوب می شود وقتی که می بينم مرغان دريايی کودکی از ساحل روشن چشمانت آهسته کوچ می کنند…
نیایش : ساعت 2:31 روز يكشنبه، 24 آذر، 1381
—
ماجرای سنتا کلاز
مسئله ازين جا شروع شد كه بالاخره سنتا كلاز به خانه ما مي آيد يا نه…هر سال موقع نوروز عمو نوروز گذارش حتما به خانه ما مي افتاد چرا كه يك دختر كوچولو انتظارش را مي كشيد…. اما امسال در اين ديار غريب نمي شد فهميد كه بالاخره عمو نوروز بايد بيايد يا سنتا كلاز يا هردو!!!
با دستهاي كوچكش مداد را به نرمي روي كاغذ كشيد…آنقدر كاغذ بريد و تا كرد كه خودش هم كم كم خسته شد و همانجا روي كاناپه كنار خرده كاغذهايي كه ريخته بود خوابش برد. با همان چند كلمه اي كه مي دانست براي سنتا نامه نوشته بود…در مدرسه هر روز از كريسمس و سنتا كلاز حرف مي زدند . هر روز با يك كاردستي به خانه مي آمد . يكروز آدمك elf ، يكروز كلاه منگوله دار قرمز و يا يك تكه كيك ميوه اي خوشمزه . اين مطلب را وقتي بهتر فهميدم كه مي خواستم داستان قديمي It was the night before Christmas را برايش بخوانم …ديدم عجب ! داستان را با آنهمه كلمه سخت به راحتي زمزمه مي كند و به خوبي بلد است. مانده بوديم كه بالاخره چه كسي بايد براي اين كوچولوي آرزومند هديه بياورد… چگونه برايش توضيح بدهيم كه عيد ما كريسمس نيست. ما روز ديگري را عيد مي گيريم …
خيلي سخت است كه نخواهي كريسمس را در خانه جشن بگيري ولي كودكت مدام از كريسمس بشنود . تمام سرودهايش را ياد گرفته باشد و همه در مدرسه به او بگويند كه: سال نو مبارك! بيچاره قاطي مي كند كه بالاخره اين سال نو كي مي رسد كه در مدرسه يك وقت است و در خانه يك وقت ديگر!!!
براي من خيلي آسان است كه به هر كسي كه مي رسم با لبخند بگويم سال نو مبارك! راحت مي شود حتي كلاه منگوله دار به سر كرد و گفت كريسمس مبارك! براي من فقط تنهايي شب كريسمس مي ماند و خانه اي ابري كه مثل بقيه خانه هاي همسايه چراغان نيست…بالاخره يك جوري كنار مي آيم ديگر چاره اي نيست!… اما بچه ها اين چيزها را نمي فهمند. عيد از نظر آنها روزي است كه همه شادند همه دور هم جمعند يا روزي است كه مدرسه تعطيل است و تلويزيون كارتونهاي زيبا پخش مي كند…
خيلي از ايرانيها هستند كه اينجا در خانه درخت مي گذارند و هديه مي خرند و مثل بقيه سال نو را به هم تبريك مي گويند. يادم مي آيد يكروز نه خيلي وقت پيش يكي از دوستان از من پرسيد : راستي دختر شما هنوز از شما درخت كريسمس نخواسته است ؟ من در جوابش گفتم : نه و تا آنجا كه مي توانم سعي مي كنم كه هيچ وقت اين را از من نخواهد! خنديد و گفت نمي شود!
راستي من پيش خودم فكر مي كنم كه ملت يهود از جهاتي بايد سر مشق ما باشند . پيروان هيچ ديني اينهمه در دنيا آزار نديده اند كه اين قوم. آواره از همه جا بوده اند، بي خانمان و سر گردان. اما همين عبراني هاي سر گردان هنوز كه هنوز است آيين هاي خود را حفظ كرده اند و هنوز هزاران سال است كه فرهنگشان زنده است . اينهمه با مسيحيان زندگي كرده اند ولي هنوز هنوكا را جشن مي گيرند . هنوز هم به سرزمين موعودشان فكر مي كنند و اگر امروز اينهمه در دنيا قدرتمندند به سبب پايمردي پدرانشان بوده است ،كه با وجود آنهمه آزار و شكنجه هيچ وقت نخواستند خودشان را فراموش كنند و نكرده اند… اما ما چه؟ چه شده ما را كه هنوز چند سالي از مهاجرت نگذشته هر چه بقيه مي كنند همان مي كنيم ؟ راستي اگر ما درحفظ آ نچه به ما رسيده نكوشيم و با دست خود درخت كريسمس بخريم و به خانه بياوريم اين بچه هاي كوچك كه هيچ چيز نمي دانند در اين ميان چه كنند ؟ نه از كريسمس لذت ببرند و نه نوروز بدانند كه چيست ؟ نه از گذشته خبر داشته باشند و نه خود را متعلق به جايي بدانند كه آنها را از خود نمي داند؟ فردايي كه من نباشم فرزندم آيا از نوروز براي فرزندش خواهد گفت؟ آيا او هم درباره آنچه من انديشيده ام و دوست داشته ام با كودكش خواهد گفت؟ آيا او نيزشعر سعدي را آنجا كه مي گويد: “خاك من، زنده به تاثير هواي لب توست….. سازگاري نكند آب و هواي دگرم” با همان احساس و با همان شور زمزمه خواهد كرد؟
نگوييد كه مگر چه فرقي مي كند كه بعد از تو چه شود . چه فرقي مي كند كه كودك تو به چه ديني باشد. او براي خود انسان است و آزاد. اوست كه بايد انتخاب كند….همه اينها را مي دانم. مي دانم كه انسانها در انتخاب دين و مسلكشان آزادند و هيچ كس نمي تواند مجبورشان كند… اينها را مي دانم!
اما چرا اگر زيبايي ديده ام خود و به دست خود آنرا از كودكم دريغ كنم؟ چرا اگربا سخناني تا آسمان پر كشيده ام او را بي نصيب بگذارم… چرا دستش نگيرم و او را تا لحظه لحظه شوري كه خود چشيده ام همراه نباشم؟ شايد به نظر برسد سر سختم … مهم نيست… من از خودي كه دوست دارمش چيزي به يادگار مي خواهم… كه بماند و ياد مرا در كلام فرزندانم جاري كند…آن حس مشتركي كه با يك قصيده زيبا اشك بريزد ، با حماسه يك مثنوي به معراج رود و با مستي يك غزل عشق را بياموزد….
نیایش : ساعت 1:4 روز پنجشنبه، 5 دى، 1381
—
عروسی نوه ها
خسته از راهي طولاني بر مي گشتيم .
مثل هميشه كه دوست دارد سرش را روي زانوان من بگذارد ، به پاهاي من تكيه داده بود و چشمان مستش در ميانه خواب و بيداري رفت و آمد مي كرد.
دستانم ميان موهايش بازي مي كرد … فكركردم خواب بر او چيره گشته است … نگاهم را از چهره كودكانه اش بر گرفتم و به رقص چراغها در سياهي شب خيره شدم … به سوالي كه دوستي از من كرده بود مي انديشيدم…
ناگهان سرش را بلند كرد و گفت:« مامان ميشه ازت يه خواهشي بكنم؟ »
گفتم :« بگو مامان جان !»
لحظه اي ترديد كرد … و آنگاه گفت:
« مامان! خواهش مي كنم نمير! »
جا خوردم… اين وقت شب… بعد ازين راه طولاني … ناگهان !… چرا به چنين چيزي فكر مي كرد؟
در دلم به همزماني انديشه هايي كه در سرم مي گذشت و پرسش كودكانه اش فكر كردم… و اينكه چه ساده و سر راست است اين سوال هاي كودكي … و چقدر دشوار است پاسخ دادن به تمناهاي كودكانه اش!…
گفتم: « بهت قول نمي دم! … اما سعي مي كنم تا عروسي نوه هات زنده باشم باشه؟ »
خنديد و گفت: « اوه … تا عروسي نوه هام؟ »
پدرش از روي صندلي جلو ، رويش را به سمت ما كرد و گفت: « خوش بگذره …اون موقع از طرف بابا بزرگ خدابيامرز هم يه مبارك باد بگو!… يادت نره! »
خنديد و باز با همان معصوميت هميشگي اش سوال اصليش را فراموش كرد و به چند و چون لباس عروسي نوه هايش پرداخت!
نیایش : ساعت 13:49 روز سه شنبه، 23 اردىبهشت، 1382
—
زبان مادری
اولین بار که این سوال به ذهنم اومد وقتی بود که می خواستیم بنویسیم زبان مادری اش چیه؟ جواب مسلمی که به ذهن هر دو ما رسید این بود که : خوب معلومه فارسی!… اما بعد وقتی کمی فکر کردم دیدم کم کم کتاب انگلیسی رو راحت تر از فارسی می خونه… . و علی رغم همه تلاش ما سرعتش در خوندن انگلیسی بیشتره!
مثلا قرار گذاشتیم که هر ضرب المثل فارسی که بگه بهش یه ستاره بدیم… اما اونروز وقتی از پدرش پرسید “بابا گور تو این جمله “زگهواره تا گور دانش بجوی” چه معنی میده…!” با خودم گفتم که زهی خیال باطل!
شب دیدم داره تو خواب نجوا می کنه! … وقتی رفتم کنار تختش دیدم داره به انگلیسه خواب می بینه…حالا شما فکر می کنید وقتی آدم به انگلیسی تو خواب حرف بزنه زبان مادری اش فارسیه؟
نیایش : ساعت 0:52 روز يكشنبه، 28 دى، 1382
—
سرمستی درعین کودکی
درست همانجا روی تخت روبروی من نشسته است … تکان نمی خورد! شاید حتی پلک هم نمی زند. محو صدای من است و کلماتی که بر زبانم می چرخد. تا به حال اینگونه ندیده بودمش. یک چیزی مستقیم از چشمانش بیرون می زند و به سوی من می آید…یک حس سنگین نا آشنا.
حس می کنم پشت آن چشمها چیزی در حال تکان خوردن است. حس می کنم کلمه هایی که از دهانم بیرون می آیند دو دستی جان کوچکش را گرفته اند و تکان می دهند… حس می کنم روح کودکانه اش تاب این واژه ها را ندارد. صحبت از ابدیت سخت منقلبش کرده است…آنقدر که نمی تواند دستان کوچکش را برای یک لحظه هم که شده پایین بیاندازد و از پرسیدن دست بر دارد… حالت چشمانش برایم هراس آور است… حس می کنم همین لحظه است که دیگر نتواند این بار معنی را تحمل کند… می ترسم …هول برم می دارد…اگر تاب اینهمه معنی را نیاورد؟ اگر چشمانش طاقت نیاوردند؟… لرزه بر اندامم می افتد…کلامم را قطع می کنم و سخن از ابدیت و فنا ناپذیری را به وقتی دیگر موکول می کنم…. پشت پنجره می روم و نگاهم را به بازی ابرهای آسمان می برم. اجازه می دهم به خودش باز آید… صدای مستی آور پرندگان را بهانه می کنم و کلام را از آسمان به زمین می کشانم…
من این چشمهای سنگین و این قلبی را که بر اثر لمس مفهوم ابدیت به لرزه افتاده است جایی ندیده ام؟… این هیجان روح وقتی نسیمی از عظمت به آن می وزد را جایی دیگر نخوانده ام؟… چرا… همه چیز را خوب به خاطر می آورم… یاد آن دوران عجیبی که درس می دادم می افتم. همان لرزش عجیبی که در چشمان بعضی از شاگردانم می دیدم…و همان تپشی که از پشت روپوش های ساده مدرسه در قفس سینه شان حس می کردم…
باور نمی کنم زمان اینهمه گذشته باشد و اکنون کودکم به سنی رسیده باشد که بشود از “ابدیت” با او حرف زد!…. باورم نمی شود که “اکنون” این پاره ای از وجود من است که در برابرم نشسته است و به طنین اثرگذار صدایم گوش می دهد!
سنگینی فضا آهسته چون مه صبحگاهی ناپدید می شود . چشمانش به حالت عادی باز می گردند. تجربه آسمانی به آسمان می رود و سخنان ساده زمینی جایش را پر می کند . نفسی به راحتی می کشم و پایان مکالمه را اعلام می کنم…
عطر خوش برنج تازه دم کشیده در خانه پیچیده است… به آشپزخانه می روم و دور برنج را بالا می دهم. بخار از روی برنج بر می خیزد و شیشه عینکم را تار می کند….صدای شادش را می شنوم که با آهنگ شاد و موزون تلویزیون هم نوا می شود. روی کاناپه جست و خیز می کند و آواز می خواند… خنده شاد کودکانه اش فضای خانه را پر می کند…
نیایش : ساعت 22:21 روز دوشنبه، 11 اسفند، 1382
—
خداوند مسیح
از اولش هم نمی خواستم برم… اما غزل اونقدر اصرار کرد که مجبور شدم قبول کنم. هی گفت ” مامان …ترو خدا… ازت خواهش می کنم. سارا هم میاد . بیا ما هم بریم” من هم آخر سر قبول کردم و قرار شد ساعت هفت شب یکشنبه در کلیسای سارا و خانواده اش باشیم. قرار بود یک فیلم تاریخی سینمایی درباره مسیح نشون بدند . مامان سارا از ما هم دعوت کرده بود که بریم فیلم رو ببینیم.
مثل کلیسا رفتن ما مثل حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفته!… سال تا سال تهران مسجد نمی رفتیم حالا اینجا تند و تند این مبلغ های شیک پوش و خوش اخلاق مسیح میان دم در خونه سوارت می کنند می برندت کلیسا و برت می گردونند. وسط خیابون گیر می دهند که نمی خوای با هم مقاله بخونیم … و من هم که مثل همیشه سرم درد می کنه برای بحث کردن تو تور این خانم های خوشگل شیک پوش می افتم. این بار هم گیر مامان سارا افتادیم. به اضافه اینکه سارا هم دوست غزل بود و کلی هم با هم رفیقند…
از اونجایی که هیچ کجا هیچ وقت هیچ جا سر موقع نمی رسیم به شروع فیلم نرسیدیم! تقریبا یک ربعی گذشته بود که ما وارد کلیسا شدیم.از اولش با غزل شرط کردم که وسط فیلم حرف نزنه و سوال نکنه. من بعد از فیلم براش توضیح می دم….اما کاشکی اقلا خودم رو سبک نکرده بودم باهاش شرط بکنم. از اول که وارد شدیم صاف از جلوی پروژکتور رد شد و همه جا رو تاریک کرد… بعدش هم دستم رو کشون کشون کشید که بریم اون جلو بغل سارا بشینیم. هنوز پنج دقیقه نشده بود که سوال هاش شروع شد!!
نمی دونم این بچه به کی رفته اینقدر بی مقدمه و با صدای بلند سوال می کنه!! من هر چی آهسته جوابش رو می دادم ، اون بلند می پرسید مامان این یحیی کیه!… چرا رفته وسط رودخونه آب رو سر مردم می ریزه!… مریم مادر یحیی است؟ … مریم چطور مسیح رو بدنیا آورد وقتی عروسی نکرده بود و و و… الحمد الله همه چیز رو هم که با هم قاطی کرده بود. چیزی که براش هنوز غیر قابل درکه این قضیه فیلم بودن داستانه… هر بار فیلم می بینه ده بار می پرسه مامان این ها واقعی نیستند دیگه ! ما هم هی می گیم آره بابا جان این فیلمه … ولی باز هم باورش نمی شه…اینقدر این سوال رو تکرار می کنه که من بعضی وقت ها تهدیدش می کنم دیگه باهاش فیلم نمی بینم… اونشب هم اونقدر سوالهای بلند بلند پرسید که خانم پیر پشت سری ما کفرش بالا اومد و به غزل گفت: “عزیزم! میشه اینقدر صندلی تو تکون ندی؟” من هم که همیشه از اینکه کسی به غزل تذکر بده لجم در میاد گفتم:
” she is so excited about Lord Jesus
پیرزنه هم دیگه ساکت شد و چیزی نگفت… اما باز مگه غزل ول می کرد!!!
وسط فیلم اینتراکت دادند تا بچه ها برند دستشویی و بزرگترها با هم چاق سلامتی کنند… من هم مشغول کند و کاو شدم تا ببینم اون دور و برها چه خبره… همین طور که داشتم چایی می خوردم پوستری که راجع به ادیان جهان رو دیوار زده بودند توجه ام رو جلب کرد. مختصری از همه ادیان زنده دنیا توی پوستر چاپ شده بود….” اسلام” رو گذاشته بودند اون ته جدول… انگار که جا کم آورده باشند یا بخوان از شرش راحت شند. جالب تر اینجا بود که درست بغل اسلام بهاءیت رو هم نوشته بودند. با خودم فکر کردم واقعا مگه تعداد بهایی ها از صدهزار نفر بیشتره که اسلام با یک میلیارد مسلمون داره از پوستر پرت می شه بیرون!! اونوقت بهاءیت نوپا برای خودش رسما جایی در مذاهب دنیا باز کرده ( حالا خواهش می کنم نیایید گیر بدین چرا به بهایی ها توهین می کنی… من واقعا منظوری ندارم)… اما چیزی که دیگه خیلی خیلی جالب بود تعریفی بود که از خدای “اسلام” داده بود… نمی دونم تا به حال کارتون علا الدین و چراغ جادو رو دیدن یا نه… هر وقت غول چراغ جادو تعجب می کنه فک پایینش ناخودآگاه میافته پایین. من هم درست مثل همون غوله شده بودم… یعنی از شدت تعجب فکم دنگی افتاد پایین وقتی دیدم نوشته خدای مسلمانها خدایی انتقام جوست و مهربانی و عشق برای او تعریف نمی شه!!!… نمی دونم این بابایی که پوستر رو طراحی کرده مگه کور بوده یا شاید هم خودش رو به کوری زده بوده که اینهمه سوره ای رو که در قران با نام خداوند” مهربان” شروع می شه ندیده!… حالا هرچی خشونت به مسلمونها بچسبه وصف خدای مسلمونها به خدایی خشن و انتقام گیر خیلی بی انصافیه!!…همین طور مشغول حظ بصر بودم که دیدم صدای غزل که داره بلند بلند با یه بچه دیگه حرف می زنه میاد…یه بچه موبور ریقونه بهش گیر داده بود که چرا داری چایی می خوری؟! چایی برای بچه ها خوب نیست!!… غزل هم برای اینکه خودش رو از تک و تا نندازه می گفت:” نه خیر مامانم که دکتره گفته چایی فلوراید داره برای دندونها خوبه… تازه اش هم من از وقتی بچه بودم توی شیشه چایی می خوردم!!” و…. دیدم اگه جداشون نکنم تا فردا می خوان با هم جر و بحث کنند برای همین هم دستش رو کشیدم و گفتم بریم بشینیم الان دوباره فیلم شروع میشه….
آخرهای فیلم دیگه از زبون افتادم…. بیچاره پیرزنه که از دست ما فرار کرد و رفت یه جای دیگه نشست. دیدم دیگه کسی نچ و نوچ نمی کنه نگو کسی دیگه پشت سرمون نبود که بخواد گیر بده!… تیتراژ پایانی فیلم که تموم شد مراسم دعا شروع شد… عین مراسم نوحه خونی که همه بعد از نوحه دستها رو بالا می برند و به هر طرف می چرخند… فقط اینجا دستاشون رو به هم گره می زنند ، چشمهاشون رو می بندند و برای خداوند عیسی دعا می کنند…من هم سرم رو پایین انداختم و ساکت موندم ببینم در میان دعاهاشون چی میگند…زیر چشمی هم به غزل نگاه می کردم که دستهاش رو محکم به هم گره زده بود و دعا می کرد…حس کردم این حالت نیایش یک حس مشترک همگانی بی حد و مرزه که بدون کلام و بی هیچ آداب و ترتیبی همه آدمها رو به هم وصل می کنه…
دعا که تموم شد غزل در گوشی از من پرسید: ” مامان تو هم برای خداوند عیسی دعا کردی؟” با شیطنت خاصی که بعضی اوقات سراغم میاد گفتم: “نه! خداوند عیسی نه!”… نگاهی معصومانه به من کرد…من هم دماغش رو گرفتم و سرش رو تکون دادم و گفتم: ” اما تو خوب کردی که دعا کردی!”…. انگار که باری از رو دوشش برداشته باشند خوشحال شد. پرید تو بغلم و فشارم داد…
تمام راه برگشت سوالهایی رو که به خاطر چشم غره های من توی کلیسا قورت داده بود یکی یکی می پرسید…فکر می کنم دیگه صحنه ای از فیلم باقی نمونده بود که درباره اش سوال مطرح نشد و پاسخ داده نشد!…وقتی رسیدم خونه فکر کردم بهتر از این می شد ذهن یه دختر بچه هشت ساله رو به پرسش وادار کرد و آیا واقعا بهتر از این می شد به بچه ها تاریخ یاد داد؟
نیایش : ساعت 22:51 روز چهارشنبه، 20 اسفند، 1382
—
Troy
غزل خیلی دلش می خواست فیلم تروا رو ببینه و ما هم بهش قول داده بودیم که حتما ببریمش. ولی وقتی رتبه بندی فیلم رو نگاه کردیم و دیدیم “R” خیلی حالمون گرفته شد.بهش گفتیم که نمی تونیم ببریمش و غزل هم مثل همیشه لب گزید و چیزی نگفت…
اما همش دنبال این بودیم که ببینیم علت محدودیت چیه تا بلکه بتونیم ببریمش. علت اینطوری که نتیجه تحقیقات نشون می داد بیشتر به خاطر خشونت بود و نه چیز دیگه…حدس زدیم علت محدودیت فیلم به خاطر صحنه های جنگ رو در روست و احتمالا خشونت با شمشیر… یک کم تصمیم گیری دشواری بود اما بالاخره قرار شد که ببریمش…
ذوق زده شده بود وقتی که فهمید همه اون داستانی رو که تا حالا شنیده می خواد ببینه… گمون کنم اگر من هم به جای غزل بودم ذوق زده می شدم که توی سینما و با سیستم پیشرفته صوتی و تصویری داستان زیبای افسانه ای تروا رو ببینم…اما قرار گذاشتیم هر وقت که بهش گفتیم نگاه نکن چشمانش رو ببنده و سرش رو پایین بندازه…
کانادایی ها که با چشم غره نگاهمون کردند… اما من ازش خواستم که توجه نکنه… جالب اینجاست که دیدن فیلم های بی محتوای بی خودی مثل “وقتی سیزده ساله سی ساله می شه” و “دختران پست” برای بچه ها آزاده اونوقت فیلمی که پر از حماسه است برای بچه ها ممنوعه… اونهم برای اینکه مبادا بچه های عزیز دردونه کانادایی چشمشون به خون بیفته و مبادا فکر کنند که دنیا بجز بستنی های خوشمزه و لباسهای رنگارنگ و Fun چیز دیگری هم می تونه باشه!!… بگذریم حالا نمی خوام بحث کنم… اما اون چیزی که برام جالب بود میزان دریافتی بود که خود بچه از صحنه های نامناسب داشت… خودش بدون اینکه ما بگیم سرش رو پایین می انداخت و چشم هاش رو می بست…اونجا بود که حس کردم غزل خیلی بیش از اون که من فکر می کنم دنیای آدم بزرگ ها رو می شناسه و می دونه که چه چیزهایی مال دنیای بزرگترهاست…بعد فکر کردم وقتی اینجا آموزش مسایل جنسی رو از دبستان شروع می کنند بچه ها زود می فهمند که تو دنیای بزگترها چه خبره و خیلی چیز زیادی نمی مونه که براشون باعث تعجب بشه…
وقتی از سینما بیرون اومدیم خوشحال بودم - البته اگر رگبار سوال های غزل فرصت شادمانی می داد!- برای اینکه حس کردم برخلاف اونچه که همه توصیه می کنند وقتشه که درک کنه چیزهای بزرگتری هم درین دنیا هست… چیزهایی که آدمها حاضرند براش بمیرند… چیزهایی که خیلی از آرزوهای کوچک و پیش پا افتاده ” تولد با شکوه سیزده سالگی!!!” مهم تره… چیزهایی که آدمها دورانهای طولانی درگیرش بودند … اون موقعی که هنوز سوسول بازی و قرتی گری عالم گیر نشده بود… اون دورانی که هنوز آدمها برای چرایی زندگی شون دنبال دلیل می گشتند… دورانی که هنوز آدمها مرگ جوانمردانه رو به خاطر عهدی که بسته بودند انتخاب می کردند و هنوز اونقدر وجدان بیداری داشتند که وقتی شمشیر رو از خون می شستند لحظه ای فکر کنند که چرا اینکار رو کردند.
نیایش : ساعت 2:30 روز شنبه، 26 اردىبهشت، 1383
—
جهارشنبه دهم خرداد
صدای زیر کوتاهش که در اتاق پیچید باورم شد که همه چیز تمام شده است. چشمان خسته ام را به سختی گشودم تا این موجود کله پای کوچک را از نزدیک نظاره کنم…دستانش در هوا مثل پاروی قایقی کوچک با حرکاتی منظم تکان می خورد. چشمانش باز و بی حالت به همه جا می نگریست. ریه های کوچکش شبیخون هوا را تجربه می کرد و تن کوچکش درد راست قامتی!
با چشمان باز بدنیا آمد. یک عصر چهارشنبه بارانی. در روز دهم خرداد ماه.
در آغوشش که گرفتم حسی تلخ و دلپذیر زیر پوستم لغزید… ماده ای ناشناس در خونم جاری شد… بویی تازه از پره های بینی ام بالا کشید و دنیا در برابر چشمانم رنگی دیگر یافت. دستانم بی رمق تر از آن بود که بیش از دقیقه ای نگهش دارد…سپردمش و با گوشی خمارآلوده از آرامش پس از درد به هق هق ملایم و منظم گریه اش گوش سپردم… می شنیدم که پدرش در گوشش چیزی خواند…صدای زنانه ای وزنش کرد… دستان مهربانی او را در پتوی سبزی پیچید و آرام در گهواره کنار پنجره گذاشت…
باران بوی نمناک خاک را از میان پنجره به اتاق آورد… می گویند اولین حسی که نوزاد تجربه می کند حس بویایی است …آیا او هم بوی نمناک خاک را می فهمید؟….برای اولین بار این بوی زمین نبود که در مشامش می پیچید؟…می شنیدم که پتوی سبزش را از گرسنگی مک می زند…صدای مکیدن های قوی اش تا سقف سبز رنگ اتاق بالا می رفت و پژواکش چون لای لایی در گوشم زمزمه می کرد…برای اولین بار بود که صدای مک زدن اینهمه در گوشم دلنشین می آمد، مستم می کرد و مرا به دنیایی فراسوی زمین می برد…چون خواب بود انگار…خوابی به سنگینی مرگ…سیل آرامشی پس از طوفان درد…
حالا نه سال از آن موقع می گذرد… هنوز هم صدای شیرین کودکانه اش برایم آرامش می آورد… می روم…پشت در می ایستم و از شکاف میان در نگاهش می کنم. می بینم که نماز می خواند… کلمه ها را آهسته و شمرده بر زبان می آرد…بعضی را هنوز درست نمی فهمد . اما آنهایی را که می فهمد درست ادا می کند… هنوز بوی بچگی می دهد. هنوز خردسالی است که از بالا و پایین رفتن روی میله های زمین بازی لذت می برد… هنوز وقتی لپ هایش از فرط دویدن گل می اندازد دلپذیرترین تصویر روی زمین را برایم نقاشی می کند… هنوز وقتی می افتد و پایش زخم می شود زار می زند… هنوز با یک بستنی قیفی “خر” می شود و همه ناراحتی ها و غصه های به قول خودش “بزرگش” را فراموش می کند…هنوز کودک است…
اما روحش آماده است…جانش می فهمد که چه می گوید!…”تنها تو را می پرستیم” را آنقدر کودکانه می گوید که مهره پشتم تیر می کشد. تا به حال این جمله را اینهمه زیبا ندیده ام… آنوقت که از میان دو لب کودکانه اش بیرون می آید.
فکر می کنم که چه راه طولانی آمده است. از آن لحظه تاریک و صامت تولد…تا لحظه ای که یاد گرفته است در برابر یک وجود نادیده بایستد و پرستش را تجربه کند… و چه راه طولانی تری که در پیش دارد!
خدایش در همه حال نگه دارد.
نیایش : ساعت 22:34 روز سه شنبه، 12 خرداد، 1383
—
مسابقه قوطی های خالی!
در ِ صندوق عقب ماشین رو که باز کردم برگشت گفت : مامان می شه من این قوطی های خالی رو ببرم مدرسه؟…گفتم برای چی می خواهی ؟گفت: می خوام تو مسابقه شرکت کنم. تمام راه از مسابقه ای که قرار بود توی کمپ تابستونی مدرسه برگزار بشه صحبت کرد. قرار بود هر کس تعداد بیشتری قوطی نوشابه و آب میوه خالی برای بازیافت جمع آوری کنه برنده مسابقه بشه. برای همین هم تا چشمش به سه تا کيسه ای که ما جمع کرده بودیم افتاد چشم هاش برق زد و من قبل از اینکه حرفش تموم بشه فهمیدم چه خواهشی داره….باباش می گفت: زیاده! اینهمه رو می خواهی ببری مدرسه چکار کنی ؟… بیست تا ببر بسه… حتما برنده می شی! اما من گفتم: چرا؟ وقتی ما اینهمه جمع کردیم چرا همه شو نبره ؟ اینجور دیگه حتما برنده می شه…باباش شونه هاشو بالا انداخت که: خوب هرکاری که دوست دارید بکنید!
فردا با کلی خوشحالی که حتما برنده است رفت مدرسه. پیروزمندانه کیسه های خالی رو دستش گرفت و تمام پله های مدرسه رو یکسر دوید…بعد از ظهر وقتی از سر کار برگشتم سلام نکرده گفت: مامان مسابقه تا جمعه ادامه داره …یکی از بچه ها نود و هشت تا آورده بود من هفتاد و دو تا…باید بیشتر جمع کنم تا برنده بشم…. اونوقت نقشه ای رو که کشیده بود بهم نشون داد. با اون ذهن کوچولوش تمام راههایی رو که می شد قوطی بیشتری جمع کرد نوشته بود. اول اینکه خودش تا جمعه چند تا آب پرتقال می تونه بخوره ..دو تا تو زنگ تفریح بخوره، یکی سر نهار، یکی وقتی برمی گرده خونه و یکی هم با شام…دوم اینکه باباش رو چه جور راضی کنه نوشابه بیشتری بخوره. جالب اینکه برای من چیزی از نوشابه خوردن ننوشته بود. شاید رو حساب غریزی که می دونست من رو در خوردن هیچ کس نمی تونه راضی کنه!…یک فکر خنده دار هم به سرش زده بود . تو کاغذ نوشته بود:
The Big Idea!
اما ننوشته بود چه ایده بزرگی…ازش پرسیدم این ایده بزرگ حالا چی هست؟ دیدم داره می خنده و چیزی نمی گه…یه نگاهی به باباش کرد و من رو کشوند تو آشپزخونه. به بالای کابینت های آشپزخونه اونجایی که قوطی های آب پرتقال رو نگه می دارم نگاه کرد و یواشکی گفت: مامان …می شه همه اونها رو توی پارچ خالی کنی تا من قوطی هاشو فردا ببرم مدرسه؟…خندیدم و گفتم عجب بچه! پس تو موقع مسابقه که بشه خوب فکرت کار می کنه…گفتم باید به بابات بگیم !…. مشتاقانه به دهن پدرش نگاه می کرد که ببینه چی می گه…اما باباش گفت: با وجود اینکه ایده هوشمندانه ایه اما نمی شه! درجا پرسید: آخه چرا؟…باباش گفت: ببینم مگه این مسابقه برای این نیست که به شما یاد بدهند زباله ها رو بازیافت کنید؟ گفت چرا! گفت: خوب تو که عوض بازیافت زباله همه اش تو فکری که چه جوری زباله تولید کنی!…تازه اینکه راه درستی نیست. تو که واقعا اونها رو نخوردی. همشون رو ریختی تو پارچ. این یه جور کلک زدنه و درست نیست!… ناامیدانه نگاهی به من کرد . من هم سرم رو به علامت تائید تکون دادم و سکوت کردم…
تمام شب به فکر این بود که از کی سوال کنه تا قوطی بیشتری جمع کنه…رفت از همسایه بالایی مون دو تا کیسه پر قوطی خالی گرفت و شب قبل از خواب از من قول گرفت که فردا از سر کار براش قوطی خالی جمع کنم….
تا عصر اونقدر سرم شلوغ بود که پاک یادم رفته بود از همکارام سوال کنم ببینم کی قوطی خالی داره. ساعت چهار و نیم زنگ زد ببینه چیزی جمع کردم یا نه….گفتم نه ولی برات جمع می کنم. قبل از بیرون اومدن از همه پرسیدم . حتی از پرفسور افتخاری ریه که مرد خیلی با نمکیه…اونم منو برد تو اتاقش . دیدم تو کمدش یک خروار قوطی خالی داره! دست کرده دو مشت قوطی خالی در آورد بهم داد. ..تو راه برگشت همه سطل زباله ها رو گشتم بلکه قوطی خالی پیدا کنم. خنده ام گرفته بود که ببین این فسقل بچه به چه کارهایی وادارمون می کنه…و تازه جالب تر اینکه باباش رو هم به همین کار واداشته بود…قیافه باباش حتما خنده دار بوده وقتی با لب تاپ تو سطل های زباله دنبال قوطی خالی نوشابه می گشته… وقتی با دوتا کیسه و یک عالمه قوطی برگشتم چشمهاش از شادی برق زد. نیومده رفت سراغ حساب کتاب که ببینه چند تا از دوستش جلو زده… تازه یک حاشیه اطمینانی هم گذاشته بود که مثلا بیست تا از دوستش بیشتر ببره…بهش گفتم معلوم نیست اونهم فردا مثل تو یک عالمه قوطی خالی نیاره…گفت: نه! هیچ کس اینقدر نمی ياره!
من که ندیدم اما باباش می گفت وقتی فردا صبح رفته بود مدرسه همه بچه ها جیغ کشیده بودن که وای ببینین غزل چند تا قوطی خالی آورده…و تا آخرین لحظه شمارش انگار صدو نود و هشت تا قوطی جمع کرده بود…
باز دیدم عصر به من زنگ زد…که مامان تو رو خدا بازم برام قوطی خالی بیار!… گفتم: عجب ! مگه این مسابقه تمومی نداره؟ مگه نگفتی جمعه تموم می شه؟ گفت چرا ولی تا ساعت پنج بعد از ظهر ادامه داره! گفتم مگه تو با اون همه قوطی ای که بردی برنده نشدی؟…گفت: نه! یعنی اول صبح من برنده بودم اما سر ظهر مامان یکی از دوستام پنجاه تا قوطی خالی برای دوستم آورد و مال اون بیشتر شد…اما حالا اگر تا ساعت پنج برام قوطی خالی بیاری من بازم برنده می شم…گفتم حالا چند تا می خواهی ؟ گفت سی و هشت تا! گفتم : سی و هشت تا!!!…مامان جان من اینهمه رو که نمی تونم از تو جیبم پیدا کنم…فکر نمی کنم بتونی دیگه اینهمه جمع کنی…تو سعی خودتو کردی… نگران نباش.
عصر وقتی دیدمش پکر بود…خیلی دلش می خواست برنده بشه. همه تلاشش رو هم کرده بود. اما خوب… گفتم : دختر من دوستت چينيه ! می دونی که اونها يه خانواده بزرگ دارند…حتما پدر بزرگش، مادر بزرگش، خاله اش، دایی اش ، عموش …همه اونقدر قوطی خالی داشتن که بیشتر از مال تو شده…مثل ما نبودند که فقط من و تو و بابات قوطی جمع کنیم…بعد هم من نمی فهمم این مسابقه رو قرار بود شما ببرید یا پدر مادرها؟ چه معنی داره مامان دوستت اینهمه قوطی خالی ظهر برداشته آورده مدرسه؟….دیدم هیچی نمی گه اما با چشمهای غمناک به من نگاه می کنه…باباش گفت : عزیزمن! مسابقه برد و باخت داره …مهم اینه که تو تمام تلاشت رو کردی و همین ارزش داره…تازه شما از اول سیاست نداشتین!…نگاهی با تعجب به باباش کردم…گفت بله! اگر از روز اول این بچه دو تا دونه برده بود همه تو شور نمی افتادند که پنجاه تا پنجاه تا قوطی خالی بیارند. باید می گذاشت قوطی های خالی رو روز آخر رو می کرد!… خندیدم و گفتم : حقا که بازی خوب بلدی!…
اما غزل این حرف ها حالیش نبود… پشت ماشین غمگین داشت بیرون رو نگاه می کرد…چشمهاش خسته بود…دست زدم به سرش …دیدم تب داره… فکر می کنم اولین بار بود که تو دوران کودکی شکست خورده بود!
نیایش : ساعت 0:37 روز سه شنبه، 17 شهريور، 1383
—
قایق سواری
کنار ساحل ایستاده بودیم…محو تماشای بازی زیبای آب کنار اسکله…ناگهان صدای مهربانی از جانب دریا صدایمان کرد: “دوست دارید سوار قایق شوید؟ یک چرخی میانه آب، درست هنگام غروب آفتاب؟” …اول فکر کردم شوخی می کند!که البته از خوی سرد مردمان مغرب زمین کمی بعید است که از میان دریا با ساحل نشینان شوخی کنند!… بعد فکر کردم شاید می خواهد دوری با قایق بزند و پولی به دست آورد… اما آنقدر صادقانه نگاهمان می کرد که مطمئن شدم فقط می خواهد همانطور که خودش گفت قایق کوچکش را با نفرات بیشتر امتحان کند…
چشمان غزل پر از شادمانی شد. عصر که گفتم می خواهیم کمی بیرون قدم بزنیم غمگین نگاهم کرد و گفت دوست دارد خانه بماند و کتابش را تمام کند… اما من اصرار کردم که باید بیاید. به من گفت: ” تو اینهمه آب دیدی خسته نشدی؟ … چه چیز زیبایی درین دریا هست که تو اینهمه عاشقش هستی؟” و حالا نوبت من بود که بگویم: ” بفرما اینهم همان چیز زیبایی که تو انکارش می کردی!!”
غزل کنار قایقران نشست…دختر جوانی که تمام دنیا را با کشتی شخصی اش گردش کرده بود! همراهش تاکید می کرد که ناخدا به تسلط او کم دیده است….
باد سرد دریا روی صورتم می ریخت….و آب سرد دریا روی بدنه قایق کوچک…. دختر با مهربانی به غزل نگاه می کرد. بعد از خوش و بشی کوتاه از او پرسید : ” دوست داری قایق را تو برانی؟”
غزل نمی دانست چه جواب دهد….مانده بود که در برابر این پیشنهاد بسیار هیجان انگیز چه بگوید. مثل همیشه لبخند شیرینی بر لبش آمد و با شادمانی به نشانه تایید از جا پرید، به جای دختر نشست و فرمان قایق را بدست گرفت…چند دقیقه پیش روی اسکله حتی به ذهنش هم نمی رسید که بخواهد قایقی را براند … و حالا مست ازین اتفاق ناگهانی فرمان را تند و تند می چرخاند… امواج کشتی های بزرگ قایق کوچک را تکان می داد. دستان کوچک غزل فرمان را می چرخاند و من شادمان از سروری که در صورتش موج می زد…
وقتی از قایق پیاده شدیم آرام به پشتش زدم و گفتم: ” این همان چیز جالبی بود که تو انتظارش را نداشتی!… زندگی ما آدمها مثل همین قایق سواری امروز توست… یک لحظه بر می گردی و می بینی که از کناره امن ساحل شناور روی موجهایی!… و هدایت قایق و سر نشینان آن را بدست داری!….این همان چیز ناگهانی و هیجان انگیزی است که در زندگی باید به فکرش باشی”. سرش را تکان داد اما مطمئنم که از حرف های بزرگانه من چیزی نفهمید…مستی راندن قایق روی دریا فکر هر اندیشه دیگری را از سرش بیرون می کرد. هنوز به آنسوی دریا می نگریست و به قایقی که کنار اسکله ایستاده بود.هنوز چشمانش پی فرمان قایق بود!…شاید یکروز وقتی بزرگتر می شد این صحنه را به یاد می آورد و شاید آنروز می فهمید که زیبایی زندگی در آن گوشه ای نیست که آرام تکیه زده ای و از دور به دریا نگاه می کنی… که در لحظه هایی نهفته است که میان موجهای سرگردان هدایت قایق را بدست می گیری!

نیایش : ساعت 0:39 روز شنبه، 2 آبان، 1383
—
وقت فارغ التحصیلی
از در سالن که اومدیم بیرون فوری پرید تو بغلم. انگار یک سال بود که منو ندیده. وقتی مامان و بابات رو بالای صحنه ببینی و فقط بتونی دست براش تکون بدی احتمالا همین حال هم بهت دست می ده!
داشتم با یکی از بچه های فارغ التحصیل حرف می زدم که دیدم کلاهم ناگهان از سرم افتاد. برگشتم دیدم داره با خنده نگاهم می کنه. می خواست کلاه منو سرش بذاره! کمکش کردم کلاهم رو بپوشه. خیلی خوشحال شد وقتی دید بندیلک کلاه هی توی صورتش تاب می خوره…
هیچ وقت فکر نمی کردم وقتی دوباره فارغ التحصیل می شم دخترم نه سالش شده باشه. هیچ وقت فکر نمی کردم یه موجود کوچوله بیاد دزدکی کلاه منو برداره و با خنده بگه ” مامان کلاه تو می دی به من؟”
بیشتر از ما توی این دو سال سختی کشید. طعم تلخ تنهایی رو توی روزهای تعطیل ابری ای که من و پدرش پشت سر هم کلاس داشتیم خیلی زودتر از سنش تجربه کرد. برای همین صورت خندانش دلنشین ترین صورتی بود که اونروز دیدم… و تبریکش صمیمی ترین تبریک.
نیایش : ساعت 14:20 روز شنبه، 7 آذر، 1383
—
N+ Program
آنهایی که در تهران خانه ما آمده بودند شايد به یاد داشته باشند که یک تخته سفید داشتیم درست وسط اتاق نشیمن ، که درسهایی را که هر روز می خوانیدم و نکات جالب را رویش می نوشتیم. حالا اینجا هم یک تخته سفید داریم که درست کنار کامپیوتر به دیوار نصبش کرده ایم. هنوز هم نوشته ها و نکته های جالب و خلاصه درس را رویش می نویسم. آن موقع در تهران غزل هنوز نوشتن نمی دانست. اما حالا یاد گرفته است و خیلی خوب به هر دو زبان آشناست. ببینید وقتی بچه بخواهد از پدر و مادرش تقلید کند چه چیز جالبی می تواند از آب در بیاید! خودش اسمش را گذاشته برنامه +N

نیایش : ساعت 14:13 روز شنبه، 26 دى، 1383
—
ماجرای “نیلی”، ماهی بتا
از وقتی بعضی ها تو خونه شون انواع و اقسام موجودات رو نگه داری می کنند غزل هم پاشو تو یک کفش کرده که من هم یه خوکچه هندی مثل کل عباس خر عمو مازیار می خوام!…اما از اونجایی که ورود هر نوع جانور چهارپا یا دوپا یا اصلا پاداری در خونه ما ممنوعه به این فکر افتادیم که موجودی بخریم که پا نداشته باشه…
وقتی رفتیم پت ستور داشت از خوشحالی بال بال می زد. اصلا رفته بودیم که برای ماهی های عید یه ظرف بزرگتر بگیریم… اما ماهی های اونجا اونقدر زیبا و متنوع بودند و فروشنده ها اونقدر ماهر که بعد از نیم ساعت دیدیم هرکدوممون یه چیزی دستمونه… غزل غذای ماهی… من فیلتر اکواریم و همراه خود اکواریم! … سه تا نئون خرید، یه بتا و دوتا گاپی. سر انتخاب ماهی ها یک کم جر و بحث پیش اومد اما بالاخره همه به تفاهم رسیدند… هم غزل خوشحال شد .هم دست آخر قانون خونه زیر پا نرفت…
از خوشحالی شب خوابش نمی برد. خانم فروشنده براش توضیح داد که باید آب ماهی ها رو هر دو هفته یک بار عوض کنی. بعد نوک یه سوزن رو نشون داد. گفت ببین، شکم ماهی هات به اندازه همین سر سوزنه مبادا بیشتر بهشون غذا بدی…اونها انگار همیشه گرسنه اند اما ماهی ها حد خودشون رو نمی فهمم و اگر غذا زیاد بهشون بدی میمیرند. دمای هوای اتاق رو باید حدود 22 درجه نگه داری… هر چهار هفته یه بار شیشه داخل اکواریم رو تمیز کنی و… و… و… غزل هم تا رسید خونه رفت تو تقویم دیواری اش سه شنبه دو هفته دیگه رو علامت زد، غذای ماهی ها رو گذاشت کنار تختش و به من یاد آوری کرد که کی باید شیشه اکواریم رو تمیز کنم!…صبح که رفتم سراغش دیدم زودتر بلند شده داره به ماهی هاش غذا می ده!… تو دلم گفتم کاشکی همیشه همینجور بود و من مجبور نبودم صبح صد دفعه صداش کنم تا بیدار شه… کنارش ایستادم. دیدم واقعا ماهی هاش قشنگند. من هم اگر جای غزل بودم شب از خوشحالی خوابم نمی برد!
اما پریروز که اومدم خونه دیدم از در تو نیومده اومده داره بر و بر منو نگاه می کنه. فهمیدم یه اتفاقی افتاده … گفتم ماهی هات طوری شدند؟ … دیدم با بغض سرشو تکون می ده….کشون کشون منو برد تو اتاقش…دیدم یکی از نئون هاش مرده و اون یکی ماهی بزرگه که اسمش رو گذاشته “نیلی” داره درسته قورتش می ده… هر دو فریاد زدیم که یکی بیاد جسد این ماهی رو از دست اون یکی نجات بده… همراه هم زد زیر خنده … که اگر من نبودم شما چکار می کردید! به غزل که خیلی ناراحت بود گفت :”باباجون این اتفاقیه که تو طبیعت همیشه می افته… تو عوض اینکه نگاه کنی این پدیده رو یاد بگیری داری غصه می خوری؟”… نگاه سرزنش آمیزی به همراه انداختم که “این دیگه چه انتظاریه از بچه داری؟”
شب دیدم داره تو اتاقش با ماهی هاش حرف می زنه… احساس کردم لحنش تهدید آمیزه! برای همین جلوتر رفتم بفهمم چی داره می گه… دیدم داره به ماهی بزرگه “نیلی” می گه: “دفعه دیگه اگر بقیه ماهی ها رو بخوری تا دو روز بهت غذا نمی دم تا بفهمی چه کار اشتباهی کردی!”


نیایش : ساعت 23:4 روز پنجشنبه، 25 فروردين، 1384
—
عکس دوران بچگی
از شب به من گفت مامان یه عکس از کوچیکی هام می خوام . گفتم برای چی؟ گفت می خوام دیگه…
رفتم توی کیف سیاهی رو که از ایران با خودم آورده بودم گشتم. یه چند تا عکس بود که هر کاری کردم دلم نیومد با خودم نیارم… اولین عکس هایی که ازش گرفتیم…یکی اش رو انتخاب کردم و بهش دادم ببره با خودش مدرسه…
جمعه خیلی سرم شلوغ بود. محال بود بتونم مرخصی بگیرم. خیلی دلم می خواست این آخرین روز مدرسه اش رو در کنارش بودم… اما خوب دیگه هرکار کردم نشد!
ظهر که برگشتم پدرش این عکس رو از دیوار کلاسشون گرفته بود…
حالا دیگه می تونه به زیبایی سرهم بنویسه… خطش خیلی قشنگه…خیلی سال از اون خنده زیبای بچگی اش گذشته. حالا دیگه کم کم داره بچگی رو کنار می ذاره. اما نمی دونم چرا برای من بچگی غزل انگار هیچوقت تموم نمی شه…
یاد اونروز … و اون عکس و کلی خنده دور و برش که توی عکس نیافتاده به خیر…هومن یادته؟!
نیایش : ساعت 23:56 روز يكشنبه، 5 تير، 1384
—