به نام او که همه شوق و توان نوشتنم از اوست.
شايد بخواهی بدانی که چرا خانه ام ابری است… شايد بپرسی که چرا وب لاگت را با خانه ی ابری شروع کردی… شايد برايت جالب باشد که چرا از ميان اينهمه خانه، ابری اش را انتخاب کردم؟…شايد بپرسی چرا…
می دانم! اگر آدم می توانست همه سوالهای دنيا را جواب بدهد خيلی خوب بود… اگر می توانست موقع نوشتن مثل آينه ، صاف و بی کم و کاست آنچه می انديشيد را باز گو کند زندگی حتما خيلی ساده تر می شد …خالی از کج فهمی و برداشت های نادرست و حتما خالی از بغضی که از باقی ماندن ناگفته ها در دل آدم تل انبار می شود…
ابرها هميشه پيام آور آبند… هميشه نويد بخش تغييرند در خالی خشکزار و هميشه در گذرند مثل فرصتها!
دلم می خواهد اين پنجره ای که بر روی تو گشوده ام هماره فرصتی باشد برای من و برای تو تا در خشکزار دلها مان باران گفتگو بباريم، بر قلب اين خاک سله بسته جويباری از انديشه به راه اندازيم و نهال نزديکی ذهن هامان را به ارمغان آريم.
دلم می خواهد خانه ابری ام بهانه ای باشد برای من … که بگويم و تو… که بشنوی و اگر هم آوا يافتی در اين خانه بکوبی، قدم رنجه فرمايی، ميهمان من باشی و خانه ام را به نرمی قدمهای انديشه ات پر بار تر کنی… باشد که يک روز اين خانه ببارد و دل مردگان تشنه را سيراب زندگی کند…
به خانه ابری ام خوش آمدی !
نیایش : ساعت 12:37 روز يكشنبه، 26 آبان، 1381
چقدر ساده،زیبا و روان می نویسی.
بهت حسویم میشه.
موفق تر باشی