برای يار دبستانی
دنيای خيلی خيلی عجيبی است. مدتها بود که دنبالت می گشتم . فکر می کردم که تو بالاخره بايد يک جايی در اين شهر بزرگ باشی،نه آنقدر دور که دست نايافتنی! اما حالا درست وقتی پيدا کردمت که امکان ديدنت را ندارم… يعنی من ديگر آنجا نيستم که ترا از نزديک ببينم.
خوشحال تر از آنم که بتوانم توصيفش کنم…در ذهنم هم نمی گنجيد که يک روز ترا پيدا کنم.آنهم اينجا ، فرسنگها دور از آن سرزمين. دوستت دارم درست مثل همان وقت که کنارم می نشستی و صورت مهتاب گونت را رو به من می کردی و می گفتی :” سلام مشقهای امروزت رو نوشتی؟ ” درست مثل همان وقت که دور دايره بزرگ درختان وسط حياط می دويديم…تو به دنبال من و من به دنبال تو… غافل از آنکه بازی روزگار مارا سالها به دنبال هم خواهد گرداند !
غمگين نشو اگر از تو گله مندم يا برايت از خاطره های تلخ می گويم… نرنج اگر تندم ، چرا که تنديم عيار دل سوختگی مرا نشان می دهد… بگذار صريح بنويسم …زيرا بر اين باورم بين دو دوست که تازه يکديگر را يافته اند هيچ چيز مهم تر از شستن زنگارهای قبلی نيست … بگذار صورتم را بی پرده ببينی قبل از آنکه هر تصوير ديگری از من در سرزمين خيالت حکمران شود :
… مسابقه انشا داشتيم… قرار بود درباره جنگ ايران و عراق انشا بنويسيم …هر کس که برنده می شد انشايش را سر صف می خواند و آنوقت تمام بچه های دبستان می دانستند که او اين انشا را نوشته است…
من پر شور ، مثل همه ء روزهای کودکی تمام فضای خانه را با موضوع مسابقه پر کردم. مثل همه سوالهای ساده کودکی حوصله تمام اهل خانه را از پرسيدن های مکرر سر بردم…پدرم از جنگ بر سر کسب قدرت گفت ، از اشتهای وصف ناپذير عراقی ها برای رسيدن به آبهای آزاد ، از اروند رود و از کشاکش پنهانی که برای رسيدن به آب هميشه و هميشه در سرزمين های بی آب جاری بود…پدرم از شبهايی گفت که در قصر شيرين و خسروی، لب مرز، شبهای طولانی چشم بر هم نگذاشته بود و کوچکترين حرکت اين همسايهء چموش را پاييده بود…چيزهايی می گفت که من نمی فهميدم و البته چيزهای ديگری که من به اندازه فهم کودکی ام درباره اش نوشتم و خوشحال بودم از اينکه حتما در مسابقه برنده می شوم…
انشايمان را در كلاس خوانديم. خانم معلم از انشاي من خوشش آمد و به من گفت كه مرا براي اينكه سر صف انشا بخوانم معرفي خواهد كرد… باز هم شادي كودكي در روح كوچكم قليان كرد و من شمارش معكوس را تا روز موعود شروع كردم…
بالاخره آن صبح رسيد …نفس در سينه ام حبس شده بود. براي من كه تازه از ديار فرنگ برگشته بودم و تجربه خواندن چيزي را براي همگان نداشتم واقعا لحظه عجيبي بود.كم مانده بود كاغذ از داغي دستهايم گر بگيرد…صداي ضربان قلبم را مي شنيدم كه تا نزديكي موهاي سرم حس مي شد….
خانم مدير كه عادت داشت چادرش را به كمرش بزند و چانهء مقنعه اش تا نزديكي بيني اش بالا مي آمد پس از سخناني كوتاه درباره مسابقه گفت… گفت كه برنده اين مسابقه برنده اين مدرسه است و جايزه …. را خواهد گرفت و…و…و سپس نام ترا به عنوان برنده معرفي كرد…
ديگر نفهميدم بقيه اش چه شد تو چگونه بالا رفتي و كي شروع به خواندن كردي…اما خوب به خاطر دارم كه تو به اين جمله كه رسيدي خانم مدير حرف ترا قطع كرد و از همه بچه ها خواست كه تكرار كنند: مي جنگيم ميميريم سازش نمي پذيريم… يادم مي آيد اين جمله را تو وقتيكه انشايت را مي خواندي محكم سر كلاس ادا كردي…
با دلي گرفته و قلبي خراشيده به خانه بر گشتم… خانه را با صداي هق هق گريه روي سرم گذاشتم…پدرم مثل هميشه مهربانانه دستي بر سرم كشيد و گفت: ” بابا جون اخه آدم كه براي هر چيز كوچكي گريه نمي كند…اين باشه تا ياد بگيري هميشه حرفهايي كه درستن برنده نمي شن ! “
سالها از آن اتفاق بزرگ كودكي ام گذشته است و من هنوز ياد نگرفته ام كه بسيار مي شود كه درست بازنده است. بسيار مي شود كه سخن حق محكوم به شكست است و دروغ بر باره ء پيروزي….
هرگز نمي خواهم بگويم كه تو دروغ مي گفتي…ولي هنوز هم شعار سازش نمي پذيريم برايم سنگين است…امروز فقط می توانم به اين جمله بخندم و نگاه کنم که چقدر شعارهای ديروز نا مفهومند… و چقدر دور از حقيقت!
يار عزيز دبستانی من! دوست من! برای همين است که می گويم همه ايران را به خاطر روسری ترک نمی کنند…همه به خاطر سنگينی مانتو و چادر از ايران نمی گريزند… همه مثل تو و شايد بيشتر از تو ايران را دوست دارند اما…ديگر نمی توانند ببينند که عده ای تمام واژگان مقدس اين مرزو بوم را سنگر به سنگر با ننگ اعمالشان نابود می کنند… ديگر از سازش پذيری دروغ گويان به تنگ آمده اند …ديگر نمی توانند خراب شدن زادگاه پدران و پدران پدرانشان را ذره ذره تماشا کنند و دم بر نيارند
يار دبستانی من! هم نيمکتی دوران کودکی ام ! اگر پدرم ديروز تفنگ بر دوش از ايران دفاع می کرد، من امروز ناگزيرم که قلم بر دست از ايران هجرت کنم…
گاهی اوقات هاجروا فی سبيل الله پر رنگ تر از جاهدو فی سبيل الله است !
گاهی اوقات معنی ديندار بودن آدمی در گروی هجران است…
نیایش : ساعت 21:16 روز چهارشنبه، 29 آبان، 1381
—
نامه های وارده (1)
بعد از نوشتن يار دبستانی ايميل جالبی از طرف هومن دريافت کردم. دلم می خواهد شما هم آنرا بخوانيد و نظرتان را برايم بنويسيد… اينکه من چگونه فکر می کنم بماند برای وقتی که شما برايم نوشتيد … اما نامه:
“ سلام
دنيای غريبی است. شايد هم دنيا زياد عيب و علتی نداشته باشد. نه نه حتما ندارد هر چه هست بر می گردد به ذات ماآدمها .از همان اول هم جنس مان ايراد داشت .همه بهشت هم اگر مال ما بود حسرت آن يک سيب پدرمان را در آورد. البته آن موقع حسنش اين بود که کس ديگری پيدا نمی شد تا هزار سخن زيبا بياوريم در توجيه کارمان. آدم (ع) هم البته آنقدر منصف بود تا صاف و ساده بگويد سيب را برای لذت فرو دادم و به القای ابليس.
راستش در اين سحرگاه بی بديل سرزمين مادری ام خيلی دلم می خواهد بغض فرو خورده ام را بر شانه غمگساری خالی کنم، بغضی که از مظلوميت کلمه (الله) در گلو دارم.
زمانه واژگونی است. تا بياد دارم مهاجر الی الله کسی بود که سرزنش خار مغيلان را به شوق کعبه در دل داشت و سودای وصل در سر. وطن را اگر پشت سر گذاشته بود به فرمان حق بود و از دنيا تنها چيزی که به پيشباز می آمد هرم آفتاب حجاز. اما امروز تنها سودايمان آن است که سرزمين مادری را سنگدلانه به بهانه نازکی طبع پشت سر گذاريم و دل به دلجويی پيری بيگانه ببنديم. من اما به آنکه به خاطر پوشش می گريزد سخت احترام می گذارم. چرا که او صريح است و ساده. او به خاطر نفسش منتی بر سر خدا ندارد و فاش می گويد و از گفته خود دلشاد است.
خواهرم از تندی ام نرنج چرا که تنديم عيار دل سوختگيم را نشان می دهد. “
نیایش : ساعت 3:27 روز يكشنبه، 3 آذر، 1381
—
نامه های وارده (2)
ظاهرا اين يار دبستانی مباحثه داغی را بين دوستان گشوده. ايميلی ديگر از دوست عزيزی دريافت کردم که خواندن آنرا خالی از انديشه نمی دانم. اين يک را هم بخوانيد… پاسخم باز بماند برای ديگر روز…
در ضمن برای آنکه بدانيد چه شد که برای يار دبستانی را نوشتم به يادداشت وطن نگاهی بياندازيد.
اما نامه نگار عزيز:
“درست ده سال پيش بود. سر کلاس آسيب شناسي عمومي ، يادم مي آيد براي رفع دلتنگي عزيزي عاشق پيشه و شاعر مسلک ، در گوشه جزوه اش نوشتم:
آسان گير بر خود کارها کز روي طبع سخت مي گيرد جهان بر مردمان سختکوش
آنروز گذشت و نميدانم چقدر اين توصيه موثر بود.توصيه اي که هيچ گاه خودم نتوانستم به آن عمل کنم.مني که بيشتر طالب”غمهاي ارجمند،حيرتهاي عظيم و اضطرابهاي بزرگ ” بوده ام تا ” ابتذال آرامش و خوشبختي” . و مي دانم آن عزيز هم چنين بوده و هست.
نوشتن براي روح حساس و شکننده اي که مي شناسم ، بسيار سخت است. به خصوص اگر بخواهي انديشه اش را بي رحمانه نقد کني. نازنيني که چون بسيار برايم عزيز است ،دوست دارم از دريچه اي ديگر هم به اطرافش بنگرد و از روزنه اي ديگر هم ديدنيها را ببيند.
من هم معتقدم گاهي مجبور به هجرتيم تا مجاهدت. ولي مصداق هاجرو الي الله چيست و مصداق جاهدو الي الله
کدام؟
از منظر من ،در اين زمانه ، بالاترين مجاهدت ، در اوج کمبود ها نگاهي پر محبت و عاشقانه به بيمار دردمندي است که شايد تنها روزنه اميد ش من باشم.بيماري که نه از سياست چيزي ميداند و نه مي خواهد بداند در دنياي پر تزوير سياست چه ميگذرد.بيماري که من با مالياتي که او پرداخته است درس خوانده ام . بيماري که نه وبلاگ مي خواند و نه مي داند در دنياي عظيم ارتباطات چه مي گذرد.
از منظر من در اين زمانه ، بالاترين هجرتها ،هجرت به دياري است که دانشجويانش آنقدر درد بي استادي کشيده اند که بعد از دو روز غيبت استادشان ،دلشان برايش تنگ مي شود. و اين احساس براي مائي که زير سايه اساتيد مختلف و متبحر نفس کشيده ايم ، بس بي معني است.
اصلا” قصدم اين نيست که بگويم همه بايد چنين بينديشند ، مهاجرت و مجاهدت براي هر کسي معنا ئي دارد. هر کس براي رسيدن به زندگي بهتر و آرامش بيشتر و خوشبختي پايدارتر مي تواند هر گونه انتخاب کند.اگر اين انتخاب با اعتماد و اطمينان انجام شده باشد ، ديگر نيازي به توجيه وجود ندارد. هرگاه ايمانت ، عملت را تصديق کند،آن کار مي تواند به سوي خداي تو باشد و هر کس در قلب خود خدائي و خورشيدي دارد.
ولي اگر همگان چنين معنائي از مهاجرت و مجاهدت را انتخاب کنند، آنگاه که بماند؟
تو مي روي که بماند؟
تو خامشي که بخواند؟
که بر نهالک بي برگ ترانه بخواند
عزيزم:
مردم را بر اساس ظاهرشان قضاوت مکن ، و ما چه مي دانيم شايد در عمق وجودشان ، ايمان و خواسته اي بس خالصانه تر از مد عاي ما وجود داشته باشد.
مي داني که بيشتر دوست مي دارم شنونده و خواننده باشم تا گوينده و نويسنده. ولي چون خودت خوب مي داني که چقدر برايم مهم و عزيزي و چه جايگاه و معناي خاصي در پيشم داري ، حتي اگر فرسنگ فرسنگ از من دور باشي، و چون حيفم مي آيد چنين روحي حساس و لطيف از ديدن نيمه پنهان ديگران محروم باشد ، اين چند سطر را برايت نوشتم.
من مطمئنم در اطرافت در همان هواي باراني ، فرشته هاي زميني بسياري را خواهي ديد که بجاي نيايش باران براي آفتاب نيايش مي کنند. وگر خوب بنگري در معناي اين دو توفيري نيست.
ميدانم روزي هواي ابري خانه ات ، رگباري خواهد شد و اين باران همه را سيراب خواهد کرد.
عزيزم، ببار که بس تشنه ايم بلکه از پس اين رگبار عشق ، اشعه هاي گرما بخش خورشيد متجلي گردد و اين بارش و تابش بهانه باليد نمان گردد.”
نیایش : ساعت 1:19 روز شنبه، 9 آذر، 1381
—
پاسخ به نامه های وارده
شايد وقت آن رسيده است كه نامه هاي دوستان را پاسخ گويم و آنچه را كه بر دلم سنگيني مي كند باز گو نمايم. آقا پدرام از من خواسته بود كه از خودم بنويسم …به او گفتم كه دوست ندارم زياده از خود بگويم…كه مرا دنيايي كه اكنون در آن نفس مي كشم ؛ پشت اين پنجره شيشه اي سخت گوارا تر از دنياي واقعي است كه در آن مي زيم و شايد دليل آنكه درين سرزمين مي نويسم روزنه اي است كه اين پنجره برايم فراهم كرده است… فرار از زشتي دنيايي كه از آن به تنگ آمده ام !
نگار نازنینم، سخنت بر آنم داشت كه با تو از آنچه مرا به اين تصميم رساند بگويم. انتخابي كه مي دانم براي بسياري كه مرا مي شناختند عجيب و دور از انتظار بوده است…
بگذار از آنروزها بگويم كه با شتاب كيف و كتابم را از سر كلاس آناتومي جمع مي كردم و نيم ساعت مانده به تما م شدن كلاس از در با لا بيرون مي آمدم و تمام طول راه را تا مدرسه اي كه دوست مي داشتم مي دويدم… هميشه دير مي رسيدم. بچه ها مدتها بود كه سر كلاس شيطنت مي كردند و سرو صدايشان همه راهرو مدرسه را بر داشته بود. خانم ناظم نگاهي به من مي انداخت كه: باز دوباره دير آمدي و اين بچه ها سر ما را بردند… در مي زدم و به تندي وارد مي شدم. كودكان شيطاني را مي ديدم كه هوش و زندگي از چشمها يشان لبريز بود. منتظرم بودند و هم خوشحال كه دير مي كنم و آنها فرصت دارند كه با هم بگو مگو كنند…من بودم و بيست جفت چشم مشتاق كه همراه من تمام طول كلاس را بارها و بارها طي مي كرد؛ با سوالهايي هميشه در ذهن كودكي شان و اشتياقي كه از دانستن حقيقت در آواي پرسشگرشان موج مي زد… ديگر خستگي برايم معني نداشت وقتي به درياي آبي و زيباي كودكانه شان وارد مي شدم… طنين صدايشان مستم مي كرد وخوشحال از نفس كشيدن در كنار زيبايي معصومانه شان …
يادم مي آيد آنروزها تو از من مي پرسيدي كه آيا وقت مي كنم با درسهاي سنگين؛ كلاسهاي مدرسه را اداره كنم و يا اينكه چگونه مي توانم اينهمه كتاب قطور را بخوانم و بازدرس هم بدهم… من هم هميشه جوابي به تو مي دادم …بالاخره يه جوري درسامو مي خونم ديگه … هيچ وقت از خودت پرسيدي كه چرا اينهمه خودم را اذيت مي كردم و مثل بچه هاي خوب و درس خوان يكراست از سر كلاس به كتابخانه و از كتابخانه به خانه نمي رفتم؟ حتما يك چيز آن بالا بالا ها كم داشتم كه مثل آدمهاي عاقل سر كار خود نمي گرفتم…حتما يك چيز كم داشتم كه سالهاي طولاني وقت خودم را با كلاس منطق و فلسفه تلف مي كردم و به قول بعضي ها آب را با فلسفه مي خوردم…از منظر خيلي ها يك كمي ديوانه بودم…درس نمي خواندم و در عوض مخ بچه هاي مردم را با حرفهاي بي ارزش پر مي كردم…
سالهاي سال گذشت و هردو فارغ التحصيل شديم …من هنوز درس مي دادم… با هر جان كندني كه بود و با همه اعتراضي كه همگان به كار من مي كردند… يادم مي آيد مادر بزرگم با زبان خودش به من مي گفت كه تو عقلت پارسنگ مي برد كه با بچه و درس دكتري باز دست از سر مدرسه بر نمي داري!
و تو باز هم درس خواندي و تخصص قبول شدي… من اما هنوز ديوانه بودم… فكر مي كردم چون چند خطي مي توانم بنويسم مي توانم دنيا را عوض كنم …پس شروع به نوشتن كردم و هي نوشتم…بدبختانه در بعضي مسابقات هم برنده شدم و بيشتر فكر كردم كه مي توانم…چقدر رويايي بودم و چقدر دنيا را خوب مي ديدم كه فكر مي كردم اگر سخني دارم مي توانم به گوش بعضي ها برسانم…چقدر ايده اليست بودم كه فكر مي كردم مي توانم در سطحي بزرگ تر از مدرسه اي كه دوستش مي داشتم حرف بزنم و انسانهايي را به فكر فرو دارم… آنموقعها حتي يك لحظه هم فكر نكردم كه مثل ديگر دوستانم بكوشم تا تخصص لوكس بگيرم و براي خودم يك خانم دكتر تمام عيار بشوم… كه هم دنيا را بدست آورم و هم آخرت را… چه خوش شود كه بر آيد به يك كرشمه دو كار …
باز هم ديوانه بودم وقتي صدها بار با پاي اميد قدم به قدم سنگفرشهاي صداو سيما را طي كردم تا بلكه شايد سخنم را به گوش كسي برسانم… عاشق بودم مي نوشتم… بيمار بودم زندگي و خانه ام را تعطيل كردم و دل به سياهي قلم سپردم… راستي آنموقع كه من نا اميدانه براي اينكه باز هم در مدرسه درس بدهم و كودكاني را كه با خون دل بزرگ كردم رها نكنم مجبور شدم از معلم ديني مان خواهش كنم كه بگذارد من در مدرسه بمانم و او در جواب گفت كه من صلاحيت ايماني و تعهد لازم را ندارم تو كجا بودي؟
آنموقع كه بعد از هفت خوان رستم نمايشنامه ام را به تصويب هيئت نظارت صدا و سيما رساندم و خوشحال از اينكه بالاخره تلاشهايم نتيجه داده است ؛ صبح با خبر اينكه متاسفيم شما زيادي روشنفكرانه مي نويسيد و ما از تخصيص بودجه به چنين نوشته هايي معذوريم به استقبالم آمدند كجا بودي؟
آنموقعي كه معلمان نازنيني كه همه ايمان را و همه بينش اعتقاديمان را از آنها ياد گرفتيم فقط به خاطر اينكه چادر سرم نمي كردم مرا لايق كار كردن در موسسه شان نديدند تو كجا بودي؟ آنموقعي كه باز معلم عزيزمان به خاطر حمايت از دانشجويان زخم خورده مي خواست در خانه خودمان به گوشمان سيلي بنوازد باز كجا بودي؟ آنموقعي كه… باز هم بگويم؟ تا كي بگويم تا تو اقلا كمي در باره من و تصميم من بداني؟
همانگونه كه خودت گفتي چقدر خوب است كه مردم را از ظاهرشان قضاوت نكنيم… ما چه مي دانيم كه بر آنها چه گذشته است كه حاضرند ارزشمندترين و گرانبهاترين چيزهايي كه در دنيا بدست آورده اند بگذارند ؛ آوارگي از همه آنچه را كه دوست داشتند به جان بخرند و علي رغم ميلشان هجرت كنند ؟ ما چه مي دانيم كه معني رفتن و ماندن براي آدمهاي مختلف چگوته تفسير مي شود؟ ما چگونه مي توانيم آنهايي را كه مي روند راحت طلب و طالب دنيا بدانيم وقتي خودمان در تما م طول عمر گذشته مان يك قدم در راهي كه خارج از راه پيشرفت خودمان بوده باشد بر نداشته ايم…چگونه مي توانيم غم آنهايي را كه به ناخواسته و بي ميل از ايران مي روند ترجمه كنيم؟
اين را هم بدان كه من امروز كار ترا ارج مي نهم و بدان غبطه مي خورم …كه توانسته اي نشان بدهي كه به آنچه باور داري عمل مي كني و مجال آنرا يافته اي كه بگويي در آنچه ادعا مي كردي صادقي. خوشا بر حال كساني چون تو كه زندگي فرصتشان مي دهد كه نمايان كنند چگونه در آنچه مي گويند صادقند و خوشا بر جانهاي راستكردارشان كه در پيشگاه پروردگارشان سربلند است…
اما من نمي خواهم بگويم كه قهرمانم… ادعاي آن را هم نمي كنم. بسيار ممكن است كه من هم اشتباه كرده باشم ولي بگذار آنهايي كه مي خواهند اين وطن را با چنگ و دندان حفظ كنند ادعايشان را ثابت كنند… كه آينده آينه خوبي است براي آنهايي كه حرف مي زنند و براي آنهايي كه عمل مي كنند. براي آنهايي كه يك عمر خاموشانه درد كشيده اند و اكنون نيز بايد با درد تنهايي سر كنند و شايد هم يكروز درين درد جان بدهند… براي آنهايي كه هنوز چون تو فرصت نكرده اند كه صورتشات را آنگونه كه هست آشكار كنند…
بگذار فردا آينه اي باشد كه معلوم كند چه كسي راست گفته است و چه كسي فقط ادعا كرده است…چه كسي خود را همه راه درست و ديگران را همه باطل ديده است…كه بسيارند درين مملكت كه خود را همه حق و ديگران را كه مانند آنان نمي انديشند همه باطل ديده اند .
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روي شود هركه درو غش باشد
نیایش : ساعت 21:4 روز چهارشنبه، 13 آذر، 1381