سبز يعني…
سبز يعني دستان تو كه شاخه به شاخه نعناع ها را از ساقه جدا كرده اند، در آفتاب خشكانده اند تا از آن سر دنيا به اينجا برسد…
سبز يعني قلب تو درآن ساعتهايي كه با خيال من درميان سبد هاي پر از سبزي به گفتگو نشسته اي…
سبز يعني بوي خوش تو وقتي كه ريحانها را در باغچه كوچكمان مي كاشتي و هر شام سفره را با بوي دل انگيزشان مي گشودي…
سبز يعني قامت تو كه روي مرزه ها خم مي شدي و مرا كه كودكي بازيگوش بيش نبودم از ميان سبزي هاي باغچه بلند مي كردي… و به من ياد مي دادي سبزي براي پايمال كردن نيست…
سبز يعني جسم تو آن هنگام كه مرا به ابتداي رويش رساندي… و به من ياد دادي كه براي سبز شدن بايد از تيرگيهاي خاك بگذرم…
سبز يعني روح سبزتو آنگاه كه سمت آفتاب را براي سبز ماندن و هماره روييدن به من نشان دادي…
هميشه سبز باد جان تو!
نیایش : ساعت 1:33 روز پنجشنبه، 19 دى، 1381
—
کاغذ الگو
كاغذ الگو را پهن مي كرد و با خط كش جادوييش خطهايي با اندازه هايي متفاوت روي كاغذ مي كشيد .چيز هايي زير لب زمزمه مي كرد، اندازه هايي شايد از ذهنش مي گذشت و آنوقت شكلي عجيب روي كاغذ نقش مي گرفت. شكل را از ميان كاغذ قهوه اي رنگ نازك مي بريد و آن را روي پارچه تا خورده مي انداخت…
هميشه با خواهرم ميان الگوهايش بازي مي كرديم . وقتي سرش روي كوكهاي پارچه خم مي شد دزدانه صابون خوشبوي خياطي اش را بر مي داشتيم و روي تكه پارچه هاي جا مانده از لباس نقاشي مي كشيديم. صابون خياطي بهتر از هر مداد رنگي بود و تكه هاي پارچه بهتر از هر كاغذ سفيد… سرش را كه بلند مي كرد اتاق پر بود از نقش هاي صابوني كودكانه ما روي تكه يارچه هاي سه گوش…
به نظرم هيچ وقت الگوهايش شبيه هيچ لباسي نبود… هيچ وقت نمي فهميدم چرا با اينهمه دقت روي كاغذ نقش مي كشد و آنگاه پارچه را به دم قيچي مي سپارد. اما هميشه لباسي زيبا از ميان آن خطوط عجيب و غريب بيرون مي آمد…هميشه از ميان آن الگوي بي شكل ِ كاغذي، طرحي رنگين روي پارچه نقش مي بست. دستهاي لرزان كودكانه ام را در دستان قوي مادرانه اش مي گرفت و در امتداد خط كش جادوييش حركت مي داد… باز هم همان خطهاي كوچك و بزرگ روي صفحه قهوه اي رنگ كاغذ نقش مي بست و الگو، در ناباوري من از ميان كاغذ بيرون مي آمد.
امروز پس از گذر آن همه سال ، هنوز هم كه هنوز است آن كاغذ نازك قهوه اي رنك و آن صابون خوش بو در كنجي از ذهن من باقي مانده اند… هنوز هم مي خواهم با دستان بزرگساليم از ميان خطهاي عجيب و غريب زندگي الگويي رسم كنم و هنوز هم فكر مي كنم كه قبل از دوختن رفتارهايم بايد نقش الگو را روي پاره هاي زمان و مكان ترسيم كنم …
اما نمي دانم چرا هيچ كدام از الگوهايم روي اين پارچه بزرك كره جغرافيا نمي خوابند… هيچ تكه اي نقش الگوهاي مرا نمي گيرد و از هيچ كدام لباس زيباي زندگي بيرون نمي آيد!…نه از آن تكه هاي گرم و سوزان كوير وطنم … و نه از اين پاره هاي سرد و يخ بسته مدار شمالي!…
گاهي اوقات فكر مي كنم بهتر است الگوهايم را در همان كنج خوشبوي صابون خياطي مادرم و در ميان همان بقچه اي كه مادرم كاغذهاي الگويش را نگه مي داشت نگه دارم… شايد بهتر باشد باور كنم زمان الگو كشيدن و نقش بستن سر رسيده است… و شايد بهتر باشد كه باور كنم عرياني دنياي امروز الگو نمي خواهد!
نیایش : ساعت 1:21 روز چهارشنبه، 25 تير، 1382