بوي باران بوي سبزه بوي خاك
انگار همين ديروز بود … آن صندلي هاي كوچك آهني كه توي راهرو بزرگ دانشكده پزشكي مي چيدند… آن پنجره هاي بلندي كه روبروي حياط دانشكده باز مي شد…و دلشوره امتحان هاي بزرگ كه مارا هفته ها مشغول خود مي كرد. پشت به پشت هم ، روبروي پسرها، روي آن صندلي هاي آهني مي نشستيم و مي نوشتيم . سطر به سطر ، سوال به سوال ، گزينه به گزينه! ميزهاي كوچك صندلي هاي آهني پر بود از يادداشتهاي بچه هاي سال بالايي و تقلب هايي كه در آخرين لحظه روي ميز نوشته بودند… فرمول دوپامين، پل دو زنجيره انسولين… مي نشستيم، مضطرب و دل نگران ، كه اين يكي را چگونه خواهيم داد…
چه زيركانه و آرام مي خنديديم به دروغ هايي كه پسر هاي دانشكده درباره درس خواندنشان مي گفتند و بلند بلند براي اينكه ما بشنويم كنار صندلي ها داد مي زدند… عيد مي آمد با آخرين دقيقه امتحاني كه ورقه ها را بالا مي گرفتيم و خنده هاي ناشيانه ما كه تمام سالن دانشكده را پر مي كرد… با چيپس هايي كه از بوفه دانشكده علوم مي گرفتيم و لحظه هايي كه نمي خواستيم هيچوقت تركشان كنيم… عيد پر مي شد از كارتهاي ناشناسي كه نمي دانستيم چه كسي برايمان فرستاده ، حدس مي زديم اما مطمئن نبوديم … بوي خوب عيد… بوي تازه جواني … بوي بهار عشق كه پشت هر كلاس آن دانشكده رخت مي انداخت… پشت تالار عزلت… كنار در تالار ابن سينا…آن گوشه كلاس شماره چهار كه نيمكت هايش پر بود از شعر هاي دلتنگي!… مست بوديم و در اوج جواني…
هميشه بين من و تو يك صندلي فاصله بود … آن سال اسفند امتحان فيزيولوژي داشتيم… شكوفه ها زودتر از ما به استقبال بهار رفته بودند و ما هنوز در انتظار آخرين ورقه، تا به استقبال عيد برويم… من گرفته بودم مثل ابرهاي تيره زمستان … تو روشن بودي مثل سپيده دم بهاران! من ساكت بودم مثل يخ هاي سرد كف كوچه…تو خندان بودي مثل پرتو روشن نوري كه نيزه بر قلب يخبندان مي زد…
سكوت تالار را همهمه بچه ها شكست… سال تحويل شد با پايان آخرين امتحان زمستاني! از كنارت گذشتم تا كيفم را بر دارم و تو دستانم را گرفتي… روي كارت نقش يك پرستو بود كه روي شاخه اي در آسمان فيروزه اي نشسته بود… كارت را همانجا گشودم … دستم را گرفتي و دل گرفته مرا به ميهماني اين كلمه ها بردي:
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمهی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک، که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دريغ از تو، اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من، اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما، اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشهی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
يادم مي آيد كه بعد از آن هيچوقت كارتي به اين زيبايي دريافت نكردم… يادم مي آيد كه تا مدتها اين شعر هميشه زيباي فريدن مشيري را با خود زمزمه مي كردم… يادم مي آيد كه حتي پارسال روي تخته سفيدي كه وسط خانه مان وصل كرده بوديم اين شعر را با ماژيك سبز نوشتم … و يادم مي آيد كه امسال بارها به خود گفتم كه براي عيد اين شعر را در اين خانه ابري بنويسم…
آن سال با اين شعر عيد را به خانه من آوردي … گرد غم از خانه دلگيرم ربودي … دلم را به پيشواز بهار بردي … در خلوت گرم كبوترهاي مست شريكم كردي … و به من ياد دادي كه تا سبزي بهاران هست از سياهي غم نشاني نخواهد بود…
هنوز هم مست بوي بارانم…
هنوز هم مشتاق روي سبزه زارانم…
هنوز هم زنده با شادي بهارانم.
نیایش : ساعت 20:23 روز سه شنبه، 27 اسفند، 1381
—
سبزه های عيد
هیچ چیز مثل بوی سبزه نو رسته مرا دلتنگ بهار نمی کند…نگاه کن چه قدی می کشند این دانه ها برای بهار!… با اینهمه ظرافت چگونه سبز می ایستند به پشیباز بهار!… هیچ چیز مثل بوی خوب عید مرا دلتنگ “خانه” نمی کند… وقتی که طبیعت به زندگی بر می گردد و ذهن من به تصویرهای دور.
دلم تنگ است… تنگ ماهی قرمز تنگ وقتی روی سفره ترمه هفت سين بازی می کند… بوی سبزه های دم عید وقتی که کنار خیابانها را پر می کنند…. رنگ شاد لباس نو روی تن بچه ها… شستن فرش زیر آب یخ شیر حیاط … ناخنک زدن به سمنوی تازه پخته ی مادر بزرگ و نقش بی انتهای خیال روی سپیدی پر انحنای تخم مرغ.
بوی سبزه مرا یاد “خانه” می اندازد… یاد قرآن خواندن پدر وقت تحویل سال، بوسه مادر در لحظه سال نو ، اسکناس های نو در دستان پرچین و شکن پدر بزرگ و یاد خنده شاد و بی غش ما بچه ها دور تا دور حیاط…
بوی سبزه مرا به “خانه” می کشاند. دلم را می برد به سرزمینی که همیشه دوستش داشتم… به سرزمین خاطره های سبز بهارهای نوجوانی، سفره های هفت سين کودکی و سکه های طلایی آرزو.
دلم بیش از همیشه تنگ است. برای همه چیز . برای همه کس. برای آن لحظه هایی که دیگر نیستند! برای آن لحظه هایی که مرا برای “من” معنی می کنند. برای آن لحظه هایی که نشانم می دهند از کدامین بهار زندگی گرفته ام…دلم بیش از همیشه تنگ است…بیش از هر جا. بیش از هر وقت…
گرمای “خانه” را حس می کنم. چشمانم را می بندم و می گذارم که این سبزه های نو رسته مرا به میهمانی آن دورها ببرند. دستانم را بگیرند ، مرا از هرچه بار سنگین زیستن امروزه است رها کنند ، ببرند آنجا که نوازش آفتاب بی دریغ است ، در کنار آن خانه پر مهر آجری فرود آرند، زنگ در را بنوازند، مادر را که با دامن گلدارش در خانه می گردد صدا کنند و در گوشش آهسته نجوا کنند: “دخترت می خواهد امسال به جای ما سر سفره هفت سين بنشیند…راهش می دهی تا در سینی رنگینت جا گیرد؟ خیسش می کنی تا تنش از پوست آزرده دیرین بترکد؟ سرش که سبز شد به آفتاب می سپاریش؟ با قیچی مهربانت موهای سبزش را مرتب می کنی؟”…گوش تیز می کنم تا ببینم مادر می پذیرد؟ مرا که اکنون بزرگ شده ام می شناسد؟ دوست دارد مرا این چنین در آینه سفره ببیند؟
صدای به هم خوردن تیغه های قیچی را بالای سرم می شنوم. موهای سبزم دور و برم می ریزد. پوست زرد و آزرده کهنه ام زیر پای من است .پوستی به سپیدی جوانه های تازه نو رسته روی تنم روییده است . روبانی قرمز دور کمرم پیچیده است… دست نوازشگرش را می بینم که هر روز آبم می دهد، هر روز تکانم می دهد و مرا به دنبال آفتاب می کشاند… وقتی که دیگر چیزی به تحویل سال نمانده است مرا کنار ماهی قرمز کوچک توی تنگ می نشاند و آینه ای تمام قد در برابرم می گذارد…قبولم کرده است ! این را در آینه می بینم. این منم که به جای سبزه ها در سفره مهربانش جا دارم. این منم که با همه تغییری که کرده ام، با همه سفرهای دور و غریبی که رفته ام هنوز در خانه کوچکش جا دارم. کنار پنجره های پاک باران خورده اش، کنار پرده های روشن آبی رنگش ، کنار دامن گلدارش. در آینه می بینم که هنوز با همه بی مهری این زمانه، در قلب او جا دارم …
چشمانم را می گشایم. از سفر دورها خیس و نمناک باز گشته ام…دلم آرام گرفته است. دل تنگی ام دیگر همراه من نیست… جایی انگار در کنار دامن گلدارش جا مانده است… جایی میان انگشتان نوازشگرش…جایی میان سینه پر مهرش…
بوی سبزه نو رسته در خانه پیچیده است… بوی خوب عید… بوی بهار… دل تنگی هایم رخت بربسته اند …سبکبارم… سبکبار.
نیایش : ساعت 1:8 روز يكشنبه، 24 اسفند، 1382
—
من آن چنارم در بهار!
به این سرشاخه ها که نگاه می کنم، به این حسرت باد کرده زیر پوسته سخت شاخه های خشک، با خودم می گویم که چند بهار دیگر این حسرت تکرار شونده را مشاهده خواهم کرد؟
زود شروع نکردم؟ همه چیز با دور تند برای من اتفاق نیافتاده است؟ … اینها نشانی از پیری نیست؟… نه اینکه حسرت خوردن کار پیردلان است؟
دلم می خواست همه خاطره هایم را باد با خود برده بود. دلم می خواست همه یادگارهایم با این برفهای سپیدی که آب می شوند آب شده بود و رفته بود. دلم می خواست هیچ وقت خاطره ای نداشتم که بیاید و حسرت بهاران گذشته را در جانم زنده کند. دلم می خواست آن شکنج های نازک ذهنم را کسی گردگیری می کرد تا پاک می شدند این خاطره ی زجرآور گذشته ها….دلم میخواست آن چنار بلند کنار در آبی رنگ خانه مان هیچ وقت بر جانم سایه نمی افکند! و من کنده می شدم بی آنکه ریشه ای از من در خاک آن سرزمین بجا می ماند!
اما حکایت من حکایت آن چنار است که تا اعماق زمین ریشه دوانده است…که ریشه هایش به هر سو روانه گشته اند، خاک ها در نوردیده اند، سنگ ها شکافته اند، خشکسالی دیده اند و باز پیشتر رفته اند! حکایت آن چنار است که یک شب ناگاه “جاده سازها” تصمیم گرفته اند مامنش را جاده کنند!… حکایت آن چنار که با خیالی خوش! از جا درش آورده اند تا در زمینی دیگر بکارندش بی خبر از اینکه ریشه هایش به جا خواهد ماند!
به که می توان گفت، با که می توان نالید که آن چنار گرچه قد خواهد کشید، بلند خواهد شد، هر بهار شاخ نو خواهد آورد….اما حسرت آن ریشه ها در خاطره چنار خواهد ماند! و با همه راست قامتی تاثیر این “بی ریشگی” در میان آوندهای چنار به یادگار خواهد ماند. این حسرت، این خاطره، این درد “ریشه های به جا مانده” هر بهار خواهد آمد، هر بهار با حسرت شاخه های متورم باد خواهد کرد، ترک خواهد خورد، و زخم کهنه ی به جا مانده از قطع ریشه ها را دوباره خراش خواهد داد!
خوش به حال آنان که خاطره ندارند!… خوش به حال آنان که ریشه هایشان آنقدر عمیق در دل خاک پیوند نخورده است، خوش به حال آنان که دل می کنند به سادگی! خوش به حال آنان که می دانند نباید دل بست، ریشه دواند و”سنگین” شد!… خوش به حال آنانکه شکوفه اند در موسم بهار…لطیف، ساده و گذرنده با لرزش باد بهار و نه چون ریشه زمخت، پیچیده و سر در گریبان خاک!
بهار نزدیک است. من آن چنارم که آمدنش را با التهاب زخم های کهنه حس می کنم. با خیال متورم ریشه های به جا مانده، با تلخی شیره آوندهای تیره ی دوران بی ریشگی و با خاطره ی پیچیده در پیچش شاخه های نورسته! من آن چنارم که آمدنش را غریبانه جشن می گیرم. با سین “سرباز” زخم، “سرریز” اشک ِ شهد، “سوزش” بی ریشگی، “سرزنش” شاخه های بی سامان، “سختی” خاک غریب، “سودای” ریشه های به جا مانده و “ساز” تنهایی در میان افراها!
من آن چنارم که ریشه هایش به جا مانده است. خودش رفته است، ریشه هایش جایی آن دور در میان خاک سرد سرزمینش به جا مانده است. هر بهار که رستاخیز می شود چنار می میرد و زنده می شود در هوای ریشه ها…
من آن چنارم در بهار….. که ریشه هایش به جا مانده است!
نیایش : ساعت 23:24 روز چهارشنبه، 12 اسفند، 1383
—
حکایت چنار و ریشه هایش
حال و هوای چنار و ریشه هایش، و نوشته بحث برانگیز شانزده بهمن که نگرانی دوستان زیادی را برانگیخته برآنم داشت که توضیح بیشتری بدهم. قبل از همه چیز فکر می کنم بهتر بود نوشته شانزده بهمن را روی این صفحه آبی رنگ چاپ نمی کردم تا نه کسی نگران می شد و نه من مجبور می شدم توضیح بیشتری بدهم. کاری که برایم بسیار دشوار و کمی هم آزاردهنده است. اما از آنجایی که نگرانی دوستان عزیزم را به هیچ وجه نمی خواهم سعی می کنم تا آنجا که ممکن است مطلب را ساده تر و روشن تر بیان کنم.
فیلم دختر ملیون دلاری را شاید دیده اید. اگر هم ندیده اید ربودن اسکار بهترین فیلم را توسط این فیلم حتما شنیده اید. فیلمی دیدنی است. گرچه ظاهرا خشن است اما لطافت درونی فیلم به دل می نشیند و اگر اهل مکالمه با فیلم باشید این یکی از آنهایی است که حتما گفت و گو را در شما آغاز می کند…
یک جایی نزدیک پایان فیلم وقتی کشمکش درونی فرنکی به اوج خود نزدیک می شود، او در برابر تصمیمی قرار می گیرد که به هبچ وجه به انجام آن علاقه ندارد و اتفاقا تمام عمر از انجام آن و حتی نزدیک شدن به آن طفره رفته است. با حال مستاصلی که دارد برای آخرین باز نزد کشیش کلیسای همیشگی اش می رود و ماجرا را با او در میان می گذارد. کشیش هم او را از انجام این کار نهی می کند. اما او علی رغم همه منطقی که در وجود مربی گری اش در این سالها شکل گرفته است و علی رغم میلش، به خاطر عشقی که به “عزیزترینش” دارد تصمیم می گیرد و آن کار را عملی می کند… صحنه تصمیم دردناک و زیباست… شاید خودتان ببینید بهتر باشد.
بعد از دیدن این فیلم این مسئله به روشنی در ذهنم آمد که بر خلاف آنچه بعضی می اندیشند، کاری که از روی اختیار انجام می شود لزوما مورد علاقه آدم نیست. ای بسا تصمیم هایی که ما بعد از مدت ها اندیشدن می گیریم در حالی که صمیمانه و از ته قلب از انجامش غمگینیم. دلم می خواهد همین جا به مرتیای عزیز که به من می گوید” وقتی کاری را از روی اختیار انجام دادی برای عواقبش مرثیه نخوان” بگویم که همیشه انتخاب های ما مورد علاقه ما نیستند. همیشه انتخاب های ما خوشحالی به همراه نمی آورند و ای بسا تصمیم هایی که می دانیم نتیجه اش اندوهگینمان می کند، زجرمان می دهد اما تصمیم به انجامش می گیریم و عملی اش می کنیم. اتفاقا قدرت “انتخاب” آدمی آنجا بیشتر روشن می شود که علی رغم خواسته درونی اش و با همه دشواری انجامش انتخاب می کند و انجام می دهد… و باز فکر می کنم این همان قدرتی است که ما را از دیگر موجودات جدا می کند. موجودی که می تواند بیرون از دایره خواست درونی خودش تصمیم بگیرد و خوشحالی و خوشنودی دیگری را برتر از خوشنودی خود قرار دهد.
اما حکایت چنار و ریشه هایش برای من هنوز تمام نشده است… شاید به قول جلالی عزیز بهتر است بگوییم خوش به حال تربچه ها! که ریشه هایشان در خودشان است! وقتی کنده می شوند خودشان را با خود می برند و اتفاقا چقدر با نمک در کنار سبزی های دیگر جمع می شوند! سفره آرای هر مجلس شادی و عزا!… اما من از اندوه آن ریشه های به جا مانده سخن گفتم. ریشه هایی که نپوسیده اند! زنده اند! موجب زندگی و شادی من بودند و مرا در بالندگی هر روزه همراهی کرده اند! …مگر آدمی به چه زنده است؟ اگر ریشه هایش را از او بگیرند چه می ماند که ” زندگی” را با آنها تجربه کند؟ ریشه های من دوستان من هستند، عزیزانم هستند، شاگردانم که مجموعه مرا می سازند… آن “روحی” که در کنارش شادم ، بی آنکه لازم باشد هزار کلمه ببافم تا بفهمد چه می گویم. آن “دوستی” که لازم نیست بر زبان آرم تا بفهمد که به او احتیاج دارم… خودش از پشت تلفن می فهمد، به هر بدبختی که شده خودش را به من می رساند و مرا با خود با یک شوخی خنده دار یا یک دست به سر کردن بی مزه از غمی که مرا فرا گرفته بیرون می آورد… ریشه های من دوستان من هستند که یک ” زندگی” وقت لازم داشته ام تا پیدایشان کنم و حالا دیگر ندارمشان!…فکر می کنید چقدر روزها و ماهها باید کنار هم جمع شوند تا گفتگویی که بین من و سیاه چشم گذشته است رشته پیوندی مثل این برای ما بسازد؟ چقدر وقت لازم است تا عمو بهی با پای شکسته به خانه ما بیاید، کنار من در میان صحرای شازند اراک روی زمین خاکی بیایستد و تجربه حیرت انگیز و بی کلام کسوف را تجربه کند؟ چقدر زندگی لازم است تا یار دبستانی برای من فائزه شود؟ نگار نازنین موهای بلندش را با دست خود قیچی کند و تمام معنا و مفهومش را یک عصر گرم تابستان برای من بگوید؟ چقدر باید بگذرد تا شاهد بزرگ شدن شاهد و قد کشیدنش باشم؟ یا خواهرم که یک جا در میانه سفر گمش کردم؟ یا شاگردان عزیزم که من با آنها برای خویشتن خویش معنا گرفتم و معنی آرامش را تنها در کلاس های کوچک رو به آفتابشان تجربه کردم؟… با مونا، فاطمه، غزاله، سبا … که یکی یکی با شوق و ذوق برایم می نویسند که ازدواج می کنند و من در بزرگترین و شیرین ترین لحظه های زندگی شان حضور ندارم؟… یا تصویر روشن خاطره هایی که بر زبان نمی آیند تا سهم اشک را کمتر کنند!…اینها ریشه های من اند… فکر می کنید آدمی را اگر از ریشه هایش جدا کنید چه می ماند؟ … وقتی آن حلقه زنده اجتماعی که ما به حضورش نا آگاهیم ناگهان از دور آدمی برداشته شود چه چیزی برای ما می ماند؟…. باور کنید وقتی سی سال با روحهایی که دوستشان داشته اید و دوستت داشته اند بزرگ شدید این مردمان سرد ِ یخ کرده ی بی عاطفه ریشه تازه نمیشوند!
همراه دوست عزیزی دارد به نام خشایار. چند وقت پیش میهمان ما بود. آن دفتر کوچکی را که بچه ها شب آخر برای ما نوشتند نشانش دادم. جمله ای گفت که هیچ وقت از یاد من نخواهد رفت. گفت: به امید دیدار جمله بدی است، دروغ است چرا که هیچ وقت به واقعیت نخواهد پیوست و “آن دیدار” هرگز تازه نخواهد شد . تو هرچند هم که باز گردی و بخواهی رشته های گم گشته را بیابی آنها را پیدا نخواهی کرد… یا آن آدمها رفته اند یا دیگر “آن” آدمها نیستند، یا دیگر تو “آن” آدم قدیم نیستی ….راست می گفت چرا که برای من هیچ وقت آن شب با آن جمع کوچک دوست داشتنی، با آن ریشه ها پیدا نخواهد شد! و این چنار که هر روز قد می کشد و بلند می شود موفقیت پشت موفقیت می آورد، می بالد و سر به آسمان می ساید همیشه نگران آن ریشه های زنده دوست داشتنی، آن تارهای کشنده مهر که با او و در او بزرگ شدند خواهد ماند….
کلام را کوتاه می کنم . از همه چیز گفتم اما جز از آن “تصمیم” . برایم دشوار است که بنویسم. و دشواری اش از آنروست که برای خودم هم گنگ و نا مفهوم و تیره است. هنوز درست نمی شناسمش. هنوز معنای آن نگاهها را نمی فهمم و نمی دانم که دقیقا چه خواهم کرد. اما شاید یک روز مثل فرنکی تصمیم گرفتم و آنچه را که فکر می کنم باید انجام داد انجام بدهم… اگر آرامش من در انجام کاری است که امروز به خاطرش نآارامم باید یک روز به سویش روم….باید بگردم و ببینم آن کدام خاک غریب است که در آن آرام می گیرم… یا کجاست که با همه غربت و ناهم زبانی و ناهمگونی آدمهایش معنی آرامش را در آن می یابم…باید ببینم کجاست آن سرزمین “آرام”… میدانم روی زمین است. جایی احتمالا پر از کودکان بی زبان و درمانده که امروز با نگاه بی شکلشان به من می نگرند و مرا می خوانند. جایی روی زمین که تصویر رویا به واقعیت بدل می شود و دل آرام می گیرد. جایی که وقتی از خواب چشم می گشایم سرخوشم و می توانم بگویم:
“اما ای دل در به در
من و تو
دل را
و انسان را
که شاهکار خدا بود
رعایت کرده ایم.”
نیایش : ساعت 18:8 روز يكشنبه، 16 اسفند، 1383
—
نقاشی روی صورت
از وقتی غزل شروع کرد من هم دلم می خواست کنارش بنشینم، مداد رنگی را به دست گیرم و روی پوست لطیف و سپیدشان نقاشی بکشم…
این دومین سالی بود که در مراسم نوروز ایرانیان مقیم ونکوور شرکت می کردیم. پارسال غزل مثل بقیه بچه ها نشست تا صورتش را رنگ کنند اما امسال قبل از آنکه کسی دست به صورتش بزند با اجازه مازیار خودش مداد رنگی ها را برداشت و شروع کرد به نقاشی کردن…
چند وقت بود با بچه ها حرف نزده بودم؟…وقتی فکر می کنم می بینم سه سال بیشتر بود که با هیچ بچه ای غیر از غزل واقعا حرف نزده بودم. درست بر خلاف عادت گذشته ام که گفتگو و سرو کله زدن با بچه ها بخش زنده ی زندگی مرا تشکیل می داد!…طاقت نیاوردم یک جا بنشینم و ببینم غزل نقاشی می کند! برای همین تا خانم داوطلب کنار دستی غزل از جایش بلند شد که به دستشویی برود فورا سرجایش نشستم و اولین بچه ای را که توی صف ایستاده بود صدا کردم… خانم داوطلب که برگشت با تعجب و خنده نگاهی به من کرد و گفت که می توانم به کارم ادامه دهم. من هم از خدا خواسته بدون آنکه بروی خودم بیاورم که اصلا برای کارداوطلبانه از قبل ثبت نام نکرده ام کارم را ادامه دادم… غزل بدون توجه به اطرافش یکی یکی از بچه ها می پرسید چه دوست دارند تا روی صورتشان بکشد و همان را روی صورتشان می کشید. بچه ها کاراکترهای عجیب غریب می خواستند. من هم که نه کارتون دیده بودم و نه با آن اسمهای عجیب و غریب آشنا بودم بچه هایی را که کاراکترهای کارتونی می خواستند روانه غزل می کردم .میدانستم که او آنها را می شناسد!
اسمشان را می پرسیدم و اینکه فارسی بلدند حرف بزنند یا نه. اگر فارسی بلد بودند به فارسی با آنها حرف می زدم و می پرسیدم که چه دوست دارند روی صورتشان بکشم. جالب اینجا بود که ناخودآگاه بدون استثنا کلمه انگلیسی تحویلم می دادند!… از آنهایی که دوست داشتند پرچم ایران را روی صورتشان بکشم از ایران می پرسیدم …بیشتر نمی دانستند کجاست یا پایتختش کجاست یا پرچمش چه رنگی است و جالب تر از همه اینکه وقتی می پرسیدم اینجا چه خبر است بیشترمی گفتند که نمی دانند یا حتی اگر می دانستند نوروز چیست نمی دانستند نوروز یعنی چه!… موجودات جالبی هستند این بچه های ایرانی که در خارج به دنیا آمده اند!
چند وقت بود پوست لطیف و نازک بچه ها را لمس نکرده بودم؟… چند وقت بود که اینهمه احساس سبک باری و خوشحالی نکرده بودم؟…هر بار که ته مداد رنگی را در آب می زدم انگار بخشی از سنگینی قلبم از من جدا می شد …هر بار که مداد را روی پوست صاف بچه ها می کشیدم انگاراین گره های کور و پیچیده ذهن من بود که روی صورت بچه ها باز می شد… هر بار که آینه را در برابر دیدگانشان می گرفتم خنده ای که روی صورت معصوم و خوشحالشان نقش می بست نقشی از آرامش روی قلبم حک می کرد…نشستم و کشیدم …چهار ساعت بی وقفه … غزل خسته شد … رفت کمی گوشه و کنار بازارچه پلکید و برگشت. دید من هنوز دارم رنگ می کنم… فکر می کنم بچه دیگری در سالن نمانده بود که صورتش را نقاشی نکرده بودم. حتی آنهایی را که صورتشان را جایی دیگر نقاشی کرده بودند می آوردم ، نقش قدیمی را پاک می کردم و نقشی تازه می کشیدم…شاید اگر بازارچه تعطیل نمی شد تا نیمه شب می کشیدم…
آخرین گل بنفش را روی صورت دختری نوجوان کشیدم … مداد سبز که از انتهای برگ جدا شد احساس کردم که آرامم… و سبکبار… پس از روزهای تیره بی قراری…
احساس کردم که اکنون آماده ام برای بهار….



نیایش : ساعت 23:50 روز دوشنبه، 24 اسفند، 1383
—
سلام بلاگتون خيلي جالب بود من واقعاً مجذوب بلاگ شدم اميدوارم موفق باشيد. سال نو مبارك انشاءالله زندگي را سبز و آسمان را آبي بپنداريد.
شاد باشيد