كلاس همه گير شناسي
يك مشت لوبيا از كيسه لوبيايش در آورد و روي ميز من ريخت تا نشاندارشان كنم…آنوقت دوباره جمعشان كرد و با بقيه قاطي كرد و دوباره مشتي ديگر از كيسه برداشت تا من بشمارم … مي خواست نشان دهد چگونه تعداد لوبياهاي داخل كيسه را بدست آوريم!
با صورت خجالتی و آرامی كه نشان مي داد مال اين طرف دنيا نيست و با صداي متينش از اتفاقهايي كه هر روز در جهان پزشكي مي افتد گفت . از اينكه هر روز يك يافته تازه يافته هاي قبلي را زير سوال مي برد و از روش هاي مقايسه اي كه مي توانند نتيجه يك تحقيق بزرگ را عوض كنند… از اينكه چقدر بعضي از يافته هاي محكم قديمي درباره اثر بخشي داروها و روش هاي درماني قابل ترديدند و اينكه تغيير يك تعريف، چگونه آمارها ي مرگ ومير را عوض مي كند…از پزشكي امروزگفت: پزشكي متكي به تحقيق!
از اندازه ها حرف زد و از اينكه چگونه متر متر شده است…سيم را آونگ بار تكان داد تا بگويد اگرسيم يك متر باشد حتما در يك ثانيه به آخر راهش مي رسد و دوباره بر مي گردد…
و از بشري گفت كه اندازه ها را خلق كرده است…
نمودارهاي پشت سرش و آن خطوط قاطعي كه از آمار حرف مي زدند مرا به ياد اين انداختند كه چگونه واقعيت هاي امروز، واقعيت هايي را كه ديروز قطعي تلقي مي شدند زير سوال مي برند … كه چگونه درستي واقعيت هاي امروز فردا شك بر انگيز مي شوند… كه چه طور هر قدر بشر جلو تر مي رود قطعيت ها از نظرش كمتر مي شوند و بر دامنه شكهايش اضافه مي شود… بر دامنه آن سخناني كه در جوابشان واژه نمي دانم را بهترين مي داند!
دير زماني است كه نقطه هاي قطعي ديروز در نظرم علامت سوال شده اند…. خيلي وقت است كه در پاسخ آيا اين گونه هست ها مي گويم شايد! و فكر مي كنم هر چه جلو تر مي روم شايد هايم زياد تر مي شود… آن پاره هايي از انديشه بشري كه در نظرم قابل تامل مي آيند … نه تاييد و نه تكذيب! … و فكر مي كنم آيا اين خصلت زندگي بشر است كه هر چه جلوتر مي رود ، چه در تاريخ و چه درزندگي شخصي از حتم هاي ديروزش کاسته مي شود و درياي حيراني اش عميق تر مي گردد؟
راستي حيراني و سرگرداني بشر او را به كجا مي برد؟
نیایش : ساعت 17:30 روز دوشنبه، 23 دى، 1381
—
مثل میوه فروشی !
بازار ميوه فروشي رفتی، نه ! …مي ري جلو، خوب نگاه مي كني … پرتقال هارو ورانداز مي كني … دست مي كشي … دونه دونه جدا مي كني … و هي تو فكري كه حالا پرتقالهايي كه خريدي شيرين و آبدارن يا نه… كيفت رو در مي ياري و پولشو حساب مي كني … آروم از در ميوه فروشي مي يايي بيرون… موقع اومدن با خودت مي گي … راستي اگه ازون يكي نوعش مي خريدم بهتر نبود؟… نگاهي به برق روي اون يكي پرتقالها مي اندازي … شونه هاتو بالا مي اندازي كه خوب … نميشه كه همه ميوه هاي ميوه فروشي رو خريد… وقتي دستت ميره طرف يكي يعني اون يكي رو نمي خري!…»
ـ آره… يادته اون استاد تپل انگليسي سر كلاس چي مي گفت؟…« بهاي خريدن كالاي شماره يك نخريدن كالاي شماره دو است … علم اقتصاد مي گويد چون منابع مصرفي ما محدودند نمي توان از كالاي شماره يك ، يك دانه ديگر درخواست كرد مگر به بهاي نداشتن كالاي شماره دو… وما هميشه مجبوريم كه با توجه به هزينه ها و بهاي كالاها تصميم بگيريم و انتخاب كنيم…»
زندگي هم همين طور است… هميشه مجبور به گزينشي … وقتي يكي را برمي گزيني از ديگري چشم مي پوشي… هيچ وقت هيچ انتخابي رايگان نيست… هميشه بايد هزينه بپردازي براي آنچه كه از برگزيدن يكي و گذاشتن ديگري بر دوش تو سنگين مي آيد… نمي تواني همه خوبي هاي دنيا را يك جا داشته باشي…
آگر مي خواهي بيشتر بداني بايد سفر كني ، آنوقت زيبايي دماوند را از دست مي دهي …
اگر مي خواهي استقلال انديشه و زندگي را بدست آوري بايد به گرماي خانه پدري و مهر مادري خدا نگهدار بگويي…
اگر مي خواهي كه كودكت طعم آزادي انسان را مزه كند بايد از آنها كه دوستشان مي داشتي بگذري و رخت بر بندي…
اگرزندگي را به گونه اي ديگر مي خواهي بايد از زيبايي هاي خواستني آشكارش چشم بپوشي…
و اين يك رسم است ، يك قاعده… نمي دانم شايد يك اصل … كه اگر نداني در برابر بازي زندگي شكست مي خوري…
هميشه فكر مي كردم ما فقط مجبور به انتخابيم…
اما امروز يقين دارم كه هيچ انتخابي بي هزينه نيست…
نیایش : ساعت 10:34 روز سه شنبه، 8 بهمن، 1381
—
Cisco case
خيلي كانادايي بود… انگار بند نافش را با پي سي بريده بودند…حرف كه مي زد پي سي… قدم كه مي زد پي سي..رو به پرده سفيد كه مي كرد پي سي. تمرين كلاسي را بايد تحويل مي داديم به سايت Turn it in ( تا مطمئن شود تقلبي در كار نيست)! به قول خودش صبح را با قهوه در كنار واشنگتن پست الكترونيك شروع مي كرد . عادت كرده بود در خانه با ديگر افراد خانواده با پي سي چت كند. اصلا بدون پي سي زندگي برايش بي معني بود…
حوصله كلاسش را نداشتم … هميشه فكر مي كردم اين كلاس به چه درد من مي خورد …چه سنخيتي با من دارد… چه به درد آينده من مي خورد…. اينهمه كه از تجارت الكترونيك مي گويد… Amazon.com…Ebay.com… بااين مسئله هايي كه براي آناليز به ما مي دهد!… به من چه مر بوط است!… براي مني كه در دنياي ديگري نفس كشيده ام و در سرم عطر ديگري پيچيده است!
از كيس Cisco هيچ نفهميدم… دلم هم نمي خواست بفهمم!… خوش به سعادتشان كه اينقدر باهوشند و در حال حاضرثروتمند ترين كمپاني تكنولوژي انفورماتيك دنيا هستند… نوش جانشان كه اينهمه با استعدادند و پله هاي ترقي را سه پله سه پله بالا مي روند… خوش به حال آنهايي كه روش موفقيت آنها را آناليز مي كنند و در تجارت خود بكار مي بندند… خوش بحال آنهايي كه بلدند در تجارت الكترونيك امروز راههاي موفقيت را تجزيه و تحليل كنند!
فقط اين را مي دانم كه اصلا حال كلاسش را نداشتم… صفحه قرعه كشي الكترونيك را باز كرد تا آن بيچاره اي كه مجبور بود كيس Cisco را آناليز كند معلوم شود… قبل از كليك آخر از همه پرسيد اين روش قرعه كشي مطلوبه؟ من با صداي بلند گفتم : نه… خنديد و گفت ” What if you win a hundred and twenty bucks Health information system book”… باز هم با صداي بلند گفتم: نه… شانه هايش را تكان داد و شليك نهايي را كليك كرد… اسمها چرخيدند و چرخيدند… سرعت چرخش كمتر و كمتر شد….و درست روي اسم من از حركت باز ايستاد!
نمي دانم تا به حال شده حتي يك كلمه بلد نباشيد آنوقت مجبور شويد يك كيس موفق تجاري- انفورماتيك را در برابر آنهمه خارجي آناليز كنيد؟! زبانم بند آمده بود… حتي ساده ترين كلمه ها يادم رفته بود… همه ساكت بودند و به كلمه هاي من كه هيچ شباهتي به كلمه نداشت گوش مي دادند… شك دارم حتي يك نفر از حرفهاي من چيزي فهميده باشد…همراه كه از ناراحتي بيرون رفت…او هم كه با لبخند ملوسش سرش را تكان مي داد!!… Cisco كمپاني كه من هيچ وقت نفهميدم …
حالا به كتاب صد و بيست دلاري روبرويم نگاه مي كنم… فكر مي كنم كه هيچ وقت از هديه گرفتن يك كتاب اينهمه غمگين نشده بودم… هيچ وقت در عمرم اينهمه وحشت و هيجان يكباره سراغم نيامده بود… هيچ وقت اينهمه الكن نشده بودم… مني كه سالها در قامت معلم درس داده بودم….
اينكه من چطور ازين جا سر در آوردم قصه اي طولاني است … ياد آنروز افتادم كه در گرماي پنجاه درجه تابستان ابوظبي پنج ساعت زير آفتاب مستقيم ايستاديم… آنروز ديوانه شده بودم… از فرط ناراحتي مي خنديدم…
اما امروز … باور نمی کنم که در قمار زندگی اينهمه خوش اقبالم!!!
نیایش : ساعت 0:22 روز يكشنبه، 13 بهمن، 1381
—
سوغاتی
وقتي مي خواست بره بهش گفتم : سوغاتي يادت نره!
نگاهي به صورتم انداخت و گفت؟ سوغاتي (Souvenir ) يعني چي؟
گفتم : يعني تو نمي دوني سوغاتي يعني چي؟ دس وردار بگو نمي خوام سوغاتي بيارم!
دوباره با تعجب از من پرسيد: سوغاتي يعني چي؟
خنده ام گرفته بود. فهميدم واقعا معني كلمه رو نمي دونه. گفتم رسمه وقتي يه نفر ميره سفر براي دوستاش يه هديه كوچولو مي ياره ! به اين به اينگليسي مي گن سوغاتي !
تازه فهميد چي مي گم. سرش رو به رسم چيني ها تند تند تكون داد و گفت حتما يادم مي مونه… حتما…
……..
يه بار بهش گفتم: اسمت رو چه جوري تلفظ مي كني ؟ گفت : شو!
گفتم : اي بابا ! اگر شويي چرا اسمتو Xu مي نويسي!
گفت خوب مگه چه عيبي داره مگه Xerox ، شيراكس نيست؟
نتونستم جلو خنده ام رو بگيرم گفتم : باشه هر چي تو مي گي شوي عزيز!
…….
حالا از چين برگشته بود… از چين ! يعني منبع SARS ! اين يكي ديگه شوخي وردار نبود… از چند روز قبل از اينكه سر كلاس بياد به همه بچه ها اي ميل زده بود كه باور كنيد من از جنوب چين نمي يام ، به جنوب چين هم پا نذاشتم ، تب ندارم ، گلومم درد نمي كنه، نفس نفسم نمي زنم… سر حال سرحالم … با اين حال به خاطر شما خودم رو چند روز قرنطينه مي كنم تا همه از جانب من مطمئن بشين!…
وقتي وارد كلاس شدم ديدم يه گوشه رو يه صندلي تنها نشسته… همه صندلي هاي دورش با فاصله زياد خاليه! … رفتم صاف بغل دستش نشستم… خوشحال شد.اصلا هميشه از اين كه كنار دست من بشينه خوشحال مي شد…
تو فاصله بين كلاسها بهش گفتم :سوغاتي منو آوردي؟
گفت : آره
گفتم : اميدوارم SARS برام سوغاتي نياورده باشي!!
با ناراحتي گفت: نه باور كن ! من حالم خوبه !
گفتم: مي دونم … فقط مي خواستم اذيتت كنم…
بعد از ناهار صدام كرد … ديدم يه چيز كوچولويي از تو كيفش در آورد و به من داد. گفت اين همون Souvenir ِ …
باورم نمي شد حرفمو جدي گرفته باشه… يه نوار آبي رنگ زيبا آورده بود كه وسطش با يه حباب شيشه اي آبي تزيين شده بود…
گفتم : اين دست بنده يا گردن بند؟
سرش رو خاروند و گفت: I khave no idea!
معلوم بود تا به حال به هيچ دختري هديه نداده بود. بهش گفتم:
when you are going to give a gift to a lady, its really better to khave an idea!
اين دفعه اون زد زير خنده… گفت: …! من بايد خيلي چيزها از تو ياد بگيرم!
گفتم: شوي عزيز! تو اول اسم منو ياد بگير! بقيه سوغاتت!
نیایش : ساعت 1:10 روز پنجشنبه، 28 فروردين، 1382
—