تولد یکسالگی
هنوز روی زمین می نشستم. هنوز التهاب غربت فرو ننشسته بود. هنوز گیج این سرزمین بیگانه بودم… هوا بوی نم می داد و سرانگشتان من باد کرده از جریان واژگانی که باید روی کاغذ جاری می شد…
آن شب با رقص موزون قطره های باران در کف چوبی ایوان خانه همراه شدم ، دانه دانه دکمه ها را روی صفحه کلید فشار دادم و به سختی “در نیایش باران” را روی این صفحه شیشه ای نوشتم… خواب را پشت پلک های چشمان بی قرارم پنهان کردم و در بهت زیبایی این ارتباط عجیب فرو رفتم… که من اینجا ، فرسنگ ها دور از وطنم بنویسم و نوشته هایم آنجا، در سرزمین مادریم در چشمخانه دوستانم منعکس شود!
مدت ها به نامش فکر کردم … به نامی که می دانستم برای من بعد ازین معنای زیادی خواهد داشت و روی این صفحه شیشه ای و انبوه حرف هایش خواهد ماند… مثل هر بار که حباب احساس رقیق می شود و جان به وجد می آید چشمانم را بستم و به میهمانی دل انگیز ترین لحظه های زندگی ام رفتم. به آن موقع که تنها شعر بود و شور و جوانی… عشق بود و اضطراب و پریشانی…
به خانه نیما سفر کردم، و به دریای زیبای اشعارش که دوست داشتنی ترین شعرهای من بوده اند…به افسانه ، به مهتاب، به سنگ پشت پیر در کنار رودخانه، به ری را…. و به :خانه ام ابری است
خانه ام ابری است
یکسره روی زمین ابری است با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست،
باد می پیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست ،
و حواس من !
آی نی زن که ترا آوای نی برده است دور از ره ، کجایی؟
خانه ام ابری است اما،
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم،
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است،
و به ره نی زن که دایم می نوازد نی. دراین دنیای ابر اندود،
راه خود را دارد اندر پیش.
ماندگار خانه ابری شدم به امید آنکه ببارد و سرانجام، یکروز ِ نه خیلی دور مرا به ساحت آفتاب میهمان کند…
و حدود یک سال است که می گذرد.
نیایش : ساعت 20:23 روز سه شنبه، 27 آبان، 1382
—