!Take it easy
باز هم باران می آمد ، اما اين بار شر و شر … مثل هميشه سردم بود و با اينکه مثل خرس لباس پوشيده بودم ، باز هم سرما امانم نمی داد… بوی مستی آور قهوه سياتل همه ء فضای ساب ( اتحاديّه دانشجويی) را پر کرده بود. زير زمين ساب پر بود از جوانهای جور وا جور که هر کدام از يک سر دنيا به آنجا آمده بودند…اما بيشتر چهره ای که توی چشم ميزد چشم های ريز بادامی بود و موهای لخت روی شانه ريخته…بعضی سياه و بيشتر رنگ کرده… مانده ام اينجا دانشگاه غربی هاست يا سرزمين چينی ها!
خنده دار اينجا بود که ما در آن شلوغی زيرزمين که همه مشغول خوردن چيزی بودند دنبال يک جايی می گشتيم که بنشينيم… تا بلکه حالمان جا بيايد… خيلی سخت است وسط آنهمه آدم غريبه ، توی سالن غذاخوری بنشينی ، روزه باشی و بخواهی فقط کمی نشسته باشی تا بتوانی دوباره راه بيفتی!… نه اينکه فکر کنی من خيلی گرسنه ام بود ، نه…اينجا روزه گرفتن کمی غريب است ، آنهم قاطی جماعتی که دايم Noodle خوشمزه !!!را که در آب جوش پخته اند سر می کشند و صدای هورتشان همه عالم را بر می دارد!
خيلی حالم گرفته بود…گرفتگی تو در توی هوا هم وضع را بد تر می کرد…روی دو تا صندلی ثابت پشت يک ميز کوچک نشستيم . دلم می خواست به همه عالم بد و بيراه بگويم…دلم می خواست اگر می شد فرياد بزنم…نمی خواستم سنگينی عينک را روی چشم هايم حس کنم… هميشه هر وقت دلم گرفته ، هر وقت عاشقم، هر وقت پشت چشمهايم طوفانی است دلم نمی خواهد دنيا را واضح ببينم. ترجيح می دهم با چشمهايم نفوذ کنم تا اينکه دنيا در مردمکهای من نفوذ کند… دلم می خواهد نزديک بين باشم و فقط دنيای آشوب زده خودم را ببينم…امروز هم بد جوری مثل همان روز ها بود…
روی همان صندلی روبرو برايم خيلی حرف زد…گفتم: ” می دونم که بی تابی می کنم…می دونم که تو هميشه از من صبور تری …می دونم که اگر قرار باشه آدمها را از نظر صبرشون بسنجند من هميشه آخر صفم ولی..” با حرفهايش مثل هميشه تسکينم می داد ــ هرچند هيچ وقت باور نمی کند که حرفهايش چقدر در من تاثير گذار است….
من هنوز گريه می کردم …اصلا نمی ديدم اطرافم چه می گذرد…آدمها مثل شبحهايی در ميان اشکهای من می آمدند و می رفتند… ولی انگار گريه من وسط آنهمه noodle خور حرفه ای ! خيلی عجيب بود…
بار آخر نگاهی به صورتم انداخت و بدون آنکه جمله آخر را تمام کند بلند شد و به سويی ديگر رفت…من ماندم و سکوتی که پس از طو فانی مهيب بر دريا حکمفرما می شود… باچشمهايی هنوز در سايه روشن اشک…
نمی دانم پير مرد آنجا چکار می کرد… چتر عجيب بزرگی بدستش بود و يک کوله بزرگ که بر روی پشتش سنگينی می کرد… جورابهايش تا نزديکی زانو بلند بود و دهها چيز کوچک و بزرگ از کمربندش آويزان … بی مقدمه جلو آمد و صاف در چشمهايم نگريست… چشمان من هنوز مه گرفته بود:
“Are you ok? I saw you were crying …I passed here several times…Are you OK now”
در ميان تعجب من صورتش را نزديک تر آورد و با صدای ملايمی گفت:
“! just take it easy” دوباره چشمهايم لبريز شد و او به همان سرعتی که آمده بود از من دور …
نمی دانم چند بار اتفاق افتاده که در اين شهری که هيچ کس، کس ديگری را نمی بيند ، در ميان آن همهمه و غوغا ، پيرمردی ميان آنهمه جوان ،سراغ مرا بگيرد و بگويد Take it easy!
تو می دانی اين جمله يعنی چه؟
َ” عمه کوچولو ” يک روز در يکی از ايميل هايش برايم از فرشته های سرگردان روی زمين نوشته بود… راستی تو به اين فرشته ها ايمان داری ؟
نیایش : ساعت 0:52 روز سه شنبه، 28 آبان، 1381
—
The singer
وقتي از ماشين پياده شدم زيرسقف ايستگاه اتوبوس ايستاده بود. باران بي امان مي باريد و از زمين و زمان آب جاري بود. به سمت ايستگاه رفتم و به اميد اينكه زودتر اتوبوس بيايد در كنارش ايستادم… بي مقدمه رو به من كرد و گفت :
ـ خيلي خوبه كه از اين در پياده مي شي از اون در سوار اتوبوس…
به ذهنم نرسيد چيزي بگويم .دوباره نگاهي به من كرد و گفت:
ـ اهل كجايي؟
به صورتش كه نگاه كردم اثر زيبايي گذشته كاملا پيدا بود.از چين هاي عميقي كه چشمانش را دوره كرده بود مي شد فهميد كه گذشته اي پرچين و شكن داشته است … پرسيد اين جا چه كار مي كنم…گفتم كه دانشجو هستم.
با خوشحالي گفت من هم! تعجب كردم . به سن وسالش نمي خورد كه دانشجو باشد…آنهم دانشجوي دكتري موسيقي!…
ـ اينجا به دنيا اومديد ؟
با سر تاييد كرد و گفت:
ـ آره… اينجا بدنيا اومدم ولي پنجاه و هفت بار خونه عوض كرده ام.
ـ تنها زندگي مي كنيد؟
ـ آره …يعني هشت سال با يه مردي زندگي كردم ولي سالها پيش از هم جدا شديم… الان تنها هستم.
اتوبوس از كنار شمشادهاي بلند روبروي خانه ها رد مي شد. نگاهش روي شمشادها غلت مي زد…
ـ مي دوني ! من اولش خواننده بودم…هيچ وقت يكجا بند نمي شدم…نه كسي مي تونست نگهم داره نه اشتياق من اجازه ميداد كه يك جا بمونم…
تازه حس كردم كه چه صداي ملايم و دلنشيني دارد…اما انگار يك چيزي در انتهاي كلامش مي لرزيد
ـ بعد از اون تصادفي كه كردم ؛ قسمتي از ريه راستم رو از دست دادم وبعد ديگه هيچ وقت نتونستم بخونم…
نا خودآگاه اظهار تاسفم كردم. نگاهش ازسمت شمشادها به سوي من برگشت. با لبخندي به من گفت:
ـ گفتم كه دانشجوي موسيقي هستم…خدا وقتي دري رو روي آدم مي بنده درهاي ديگه اي روبراش باز مي كنه…
با همان لبخند عميقي كه روي لبانش نقش بسته بود طناب زنگ را كشيد و از جايش بلند شد. دستي تكان داد و در ميان آدمهايي كه از اتوبوس پياده مي شدند گم شد…
راستي چرا هميشه خدا دست روي نقطه هاي حساس آدمها مي گذارد؟ براي آن خواننده صدايش همه چيزش بود ؛ قسمتي از وجودش كه با آن زندگي مي كرد و شايد همه زندگي اش! … چرا از همه چيزهايي كه مي توانست از دست بدهد بايد سهمي از ريه هايش را مي داد؟ چرا هميشه آدمها بايد آن سهمي از زندگيشان را بپردازند كه از همه برايشان عزيز تر است؟ چرا هميشه تير پنهان سرنوشت به محلي اصابت مي كند كه از همه دردناك تر است؟ چرا هميشه زخم بر عشقي مي خورد كه عميق تر است؟
ياد سخن همراهم افتادم كه به من مي گفت زندگي يك شوخي است منتها از نوع دردآورش… يا آن دوست غريب كه مي گفت خداوند دوست ندارد كه درام تخت بنويسد؛ درام زندگي آدمها همه شاهكار است! خنده ام گرفته بود…فكر مي كردم كه چطور بعضي از آدمها به سادگي در مي يابند كه هيچوقت همه درها بسته نخواهد شد… در عين اينكه همه چيزشان را از دست داده اند هنوز راضي اند و اميدوار. هنوز مي توانند لبخند بزنند …هنوز مي توانند روزني به سمت روشنايي گشاده نگه دارند و هنوزدر اوج روز هاي ابري به ياد آفتابند؟ و باز فكر مي كردم كه چطور مي شود كه بعضي ديگر از آدمها هيچ وقت اين حقيقت ساده را در نمي يابند؟ هر چند مي دانند ؛ هرچند هزاران سطر درباره اش خوانده اند؛ نوشته اند و مدتهاي مديد در ذهن و قلبشان با آن دست و پنجه نرم كرده اند! چطور مي شود كه اين حقيقت ساده از چشمان تيزبينشان پنهان است؟
راستي شما مي دانيد؟
نیایش : ساعت 19:42 روز دوشنبه، 25 آذر، 1381
—
يك شب سرد زمستاني
كانادا - ونكوور- خيابان Broadway
پياده طول خيابان را مي پيمايم. باد سردي كه از روبرو مي وزد تامغز استخوانم نفوذ مي كند.از روبروي هر فروشگاهي كه رد مي شوم گاهي يك نفر بيرون مي آيد وگاهي كسي داخل مي شود.شمشادها ي روبروي خانه ها گاهي تا طبقه دوم قد كشيده اند… از پنجره خانه هايي كه شمشاد ندارند مي شود دنياي كريسمس را ديد…درخت سبز بلند با يك ستاره درخشان در آن بالا، هديه هاي رنگارنگ آن زير و شمع هاي روشن زيبايي كه بوي عطرشان تا وسط خيابان به مشام مي رسد…
ديوارها پر است از تصوير زنان و مرداني با موي روشن …گاهي خندان… گاهي متعجب …گاهي پرسشگر! برهنگي تصويرها درين سرماي زمستاني عجيب لرزه برتن مي اندازد… جوانها با كلاه و كاپشن اين طرف و آن طرف مي روند. بيشتر گوشواره به گوش دارند و البته نه يك جفت ونه فقط در گوش ! پسر يا دختر بودنشان خيلي فرق نميكند . يعني اصلا بعضي وقتها نمي تواني بفهمي كه دخترند يا پسر! آنهايي كه دست در دست هم دارند براي من جالبند… زياد پيش مي آيد كه هم جنس باشند!…اما من ياد گرفته ام نگاه نكنم چون مي ترسم كه چيزي را كه براي همه عادي است غير عادي تلقي كنم وآنوقت رفتارمن غير عادي و بدوي جلوه دهد!
همه چيز به طرز عجيبي يخ بسته و سرد است… خيابان . پياده رو . نور كمسويي كه ازكافي شاپ سر هر چهار راه به پياده رو مي تابد… آدمهايي كه در كافي شاپ به آرامي قهوه مي نوشند و كتاب مي خوانند … آدمهايي كه به سبكي سايه از كنارت مي گذرند و تو صداي قدمهايشان را به زور مي شنوي… حتي سگهاي خوشگل و ملوسي كه با صاحبانشان در اين شب سرد در پياده رو قدم ميزنند… همه چيز با دور كند حركت مي كند …مثل قاشقي كه در ليوان شربت پر از يخ به آرامي تكان مي خورد!
از وقتي آمده ام نديده ام كسي با كسي دعوا كند . كسي براي رسيدن به اتوبوس يا زودتر از بقيه سوار شدن شتاب نمي كند. همه مي دانند كه بايد نوبت را رعايت كنند . وقتي با مسئول باجه بانك مشغول صحبتي هيچ كس به نيم متري تو هم نزديك نمي شود. اگر كسي در بانك كارش نيم ساعت هم طول بكشد نفر بعدي هيچوقت اعتراض نمي كند. همين آدمهاي يخ بسته اگر قرار باشد كار تو را انجام دهند از هر پارتي بيشتر برايت دل مي سوزانند و كار ترا تا انجام ندهند سراغ كار ديگر نمي روند…هميشه صندلي هاي جلوي اتوبوس براي پير مردان و پير زنان خالي است حتي اگر اتوبوس تا خرخره پر باشد… هميشه راننده از جايش بر مي خيزد و افراد ناتون را خود سوار اتوبوس مي كند. هيچ كس قر نمي زند. هيچ كس داد نمي زند…همه آرام در دنياي خود زندگي مي كنند. به نوار مورد علاقه شان گوش مي دهند يا بيشتر از همه… كتاب مي خوانند ! حتي وقتي كه در اتوبوس شلوغ در حال حركت جايي براي ايستادن ندارند! هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت پشت سر هم بد نمي گويند…اصلا از كسي حرف نمي زنند كه بخواهند بد بگويند! و دروغ ! كمتر مي دانند كه مي شود دروغ هم گفت!!!
زندگي در سكوت خود آرام و بي شتاب جلو مي رود…
مدتهاست كه در برابر اين باد سرد در خيابان قدم مي زنم. گونه هايم ديگر يخ بسته اند و قرمزي نوك بيني ام در صورتم فرياد مي زند… چشمانم هنوز رنگين از چراغ هاي رنگارنگ خيابانها ست و انديشه ام لبريز از سوالهاي كه در سرم چرخ مي زنند!…با خود مي انديشم كه اين سرما ، اين آرامش و اين همه تفاوت از كجا ناشي مي شود؟
نیایش : ساعت 2:41 روز سه شنبه، 10 دى، 1381
—
پير مرد
جز صداي بهم خوردن زباله ها هيچ صدايي سكوت شب را نمي شكست … پير مرد در انبوه زباله ها با چراغ قوه پي چيزي مي گشت … شب سرد آزاردهنده مجبورش كرده بود گردي صورت پرچين و چروكش را در ميان كلاه كاپشنش پنهان كند … از تبار چشم بادامي ها بود…
ـ دنبال چيزي مي گردي؟ … گرسنه اي؟
ـ من زبان انگليسي خوب نمي دانم!
مرد رهگذر با اشاره به او فهماند كه منظورش غذا بوده است. پير مرد قوطي خالي نوشابه اي را نشان داد و با لبخند به او فهماند كه دنبال چه مي گردد. مرد رهگذر وارد خانه خود شد و پس از مدتي كوتاه با دو كيسه پر از قوطي خالي نوشابه و يك كنسرو لوبيا برگشت.
دهان پير مرد ازتعجب باز مانده بود. با زباني شكسته از رهگذر تشكر كرد…
ـ اينها براي امشبم خيلي زياد است…
ـ چيز ديگه اي هم مي خواي؟ … بيا اين كنسرو هم مال تو
ـ نه من غذا نمي خواستم…
ـ بيا مال تو!
پيرمرد آرام با قوطي هاي خالي و كنسرو به سمت چرخش رفت . ته چرخ را چند قوطي خالي پر كرده بود. مرد باز اصرار كرد …
ـ چيز ديگه اي هم مي خواي؟
پير مرد با لبخند نگاهي به صورت مرد انداخت:
ـ نه… فقط اين كه مهرباني قلب ترا ياد بگيرم
ـ شرمنده نباش بگو
ـ نه … فقط اين كه مهرباني قلب ترا ياد بگيرم .
صداي جير جير چرخ پيرمرد آرام در سرماي آزار دهنده شب گم شد…
فكر مي كردم كه هيچ وقت ازين منظره ها در اينجا نخواهم ديد… اينجا، اين سرزمين سرد ثروتمند… با مردمان مغرور … همه چيز تحت پوشش بيمه… بيمه پوشاننده همه چيز! مگر امكان دارد چنين اتفاقي اينجا بيفتد؟ كه پير مردي بيش از هفتاد سال درنيمه سردترين شبهاي زمستان براي چند سنت در زباله ها پي قوطي خالي نوشابه بگردد! فكر مي كردم زباله گردي فقط مال سرزمين من است… اما مثل اينكه اين جا هم!…
نمي خواستم فقر پيرمرد را به تصوير كشم… چيزي فرا تر از فقر او درهواي سرم پيچيد…
مي داني! رضامندي موهبتي است كه به ميزان ثروتمندي يا دانش تو بستگي ندارد… فرق نمي كند چيني باشي، كانادايي، هندي يا ايراني! فرق نمي كند زباله گرد باشي ، دكتر يا سي اي او! فرق نمي كند فقط دو كلمه انگليسي بلد باشي يا پي اچ دي فلان داشته باشي … بعضي ويژگي ها به تبار و جنس و دانش تو بستگي ندارند… بعضي مفاهيم فراتر از درك سطحي اين روزگارند…
كه ياد بگيري به سهم خود از زندگي قانع باشي … و بداني كه بزرگي آدمها به ميزان داشته هاي آنها نيست… كه به اندازه بي نيازي است كه از سهم دنيايي يشان مي جويند…
چه سربلندند آنها كه در اوج فقر به ياد گرفتن مهرباني مي انديشند…
چه بزرگوارند آنها كه با همه نيازشان به تكه ناني، در حسرت آموختن نيكي هستند…
چقدر به كمال نزديكند آنها كه از هر اتفاق ساده ء زندگي زيباترين بخش آن را مي بينند و در كمين فرا گرفتنش هستند…
چه پروازي دارد انديشه بلند اين انسانها…
و چقدر، چقدر كميابند ـ درين قرن سرمازده تاريك ـ اينگونه انسانها!
نیایش : ساعت 1:59 روز جمعه، 27 دى، 1381
—
نجات از جنگ
پسرش مدام با دستكش هاي معاينه بازي مي كرد. هرچه به او تذكر مي داد پسرك بازيگوش توجه نمي كرد… روي ميز دكتر را بهم ريخته بود…تكه هاي بيسكويتي كه خورده بود همه زمين را فرش كرده بود… آنقدر مشغول بود كه اخطارهاي مادرش را نمي شنيد…
توي اين سرما آستين حلقه اي پوشيده بود… حوصله جمع و جور كردن پسرك را نداشت… حوصله نشستن روي صندلي و جواب دادن به پرسشهاي مرا هم… بار سنگينش تاب و توانش را برده بود…
نمي دانم تا به حال شده با مترجم حرف بزنيد يا نه… اينجا اگر مادري زبان انگليسي نداند از دم در بيمارستان برايش مترجم صدا مي كنند… عجيب بود… براي من كه اولين تجربه بود… من هميشه عادت دارم مستقيم در چشم مخاطبم بنگرم و سخن بگويم… حالا مجبور بودم به چشمان كسي ديگر نگاه كنم و جواب را به زبان اسپانيولي از او بشنوم… به من نگاه مي كرد و حرف مي زد… مي فهميدم دارد جواب مرا مي دهد… اما دريغ از يك كلمه كه به گوشم آشنا باشد!
تازه از كلمبيا آمده بود … بارداري زيبايي صورت سپيد و ابروان نازك سياهش را دو چندان كرده بود… نخواستم خسته اش كنم… به عنوان آخرين سوال خواستم از او بپرسد چرا به اينجا پناهنده شده است؟
نگاهي به من انداخت ، به پسرش اشاره كرد و گفت:« كودكان زيادي مثل او در كلمبيا اسلحه حمل مي كنند!… من اينها را ( به جنينش اشاره كرد) از جنگ ماري جوانا نجات دادم…»
……………….
آدم هايي اينجا آمده اند كه اگر در كشورشان مي ماندند قطعا مي مردند… در سرزميني كه كودكان كم سن و سالش براي ماري جوانا مي جنگند… از جايي كه من حتي تصور يك لحظه زيستن در آنجا را نمي توانم بكنم…
آدم هايي به اينجا پناه آورده اند كه رفتن يا ماندن برايشان انتخاب زندگی يا مرگ بوده است… آدم هايي كه چاره اي جز نجات فرزندانشان از اسارت افيون و اسلحه نداشته اند…
كوله ام را روي پشتم انداختم… بيرون بيمارستان باران مي آمد… به سرزمين سردي نگاه كردم كه بيشتر آدمهايش از زمين هاي گرم، از قحطي ، از گرسنگي ، از افيون ، از اسلحه و مرگ به اينجا پناه آورده اند… به كشور آرامي كه زندگي را براي كودكان بسياري به ارمغان آورده است و به آنها اجازه داده است كه به چيزي بيش از غذا و جنگ براي آن بيانديشند… و به پهناوري زميني كه خداوند، سفر در آن را، راهي براي ادامه زندگي قرار داده است…
نیایش : ساعت 10:37 روز چهارشنبه، 30 بهمن، 1381
—
جشن عروسک ها
پاهايش را به زور بالا مي آورد تا قدش اندازه شود و پشت ميز را بتواند ببيند… رنگ سبز لواشك ها - به گفته خودش- توجهش را جلب كرده بود. مرد با مهرباني به او گفت :« مي خواي يك كمي شو امتحان كني؟ »
با علامت سر تاييد كرد و ورقه سبز رنگ را گرفت… اولين گاز را كه زد رنگ صورتش برگشت . خجالت مي كشيد آنرا از دهانش در آورد…به هر زوري بود آنرا قورت داد و بقيه لواشك سبز را دودستي تحويل من داد!… پيش خود فكرمي كرد كه اي كاش كنجكاوي زيادي نكرده بود…
وقتي كه در درياچه يخي قدم مي زدم هرگز فكر نمي كردم كه چند روزديگر به جشني مي روم كه در آن با جلبك هاي سبز كف اقيانوس پذيرايي خواهم شد… همين است ديگر… هوس جلبك سبز ترا به سوشي خوردن هم مي كشاند!!
فستيوال عروسك ژاپني ها بود.Hinamatsuri هر سال در روز سوم مارچ در ژاپن براي آرزوي شادماني و رشد دختران جوان برگزار مي شود… حتما ميخواستم دخترم را ببرم تا او هم از نزديك مراسم مختلف آنرا ببيند… در سالن بزرگي در محوطه دانشگاه كارگاههاي مختلفي از آداب و رسوم گوناگون ژاپني ها بر پا بود…از مراسم گل آرايي گرفته تا اوريگامي « هنر تاكردن كاغذ». كارگاهها محلي بود تا دانشجويان مختلف از سراسر دنيا با رسوم چشم بادامي ها آشنا شوند… دختران و بانوان ميانسال با كيمونوهاي زيباي ابريشمي اين طرف و آنطرف مي رفتند و از رسم هاي سرزمين مادري شان مي گفتند…
ميز پر از عروسكهاي كاغذي اولين چيزي بود كه به سويش رفت… بدون اينكه به من بگويد سر ميز رفت و با مردي كه مشغول درست كردن عروسكهاي كاغذي بود سر صحبت را گشود… بيشتر از همه شيطان سوار بر اسب توجهش را جلب كرده بود… مانده بوديم كه اين دستهاي ريزه چگونه و با چه مهارتي اين اسب را و اين شيطان سرخ بال دار را درست كرده است… با شوق ازو مي پرسيد كه از چند كاغذ براي درست كردن اسب استفاده كرده است و اصرار مي كرد كه يكي براي او درست كند… با وجود آنكه بقيه منتظر بودند تا به جاي ما بنشينند ، به خاطر شيرين زباني اش خرگوش كوچكي برايش درست كرد و در دستان كوچكش گذاشت…
مراسم چاي خيلي زيبا بود… بيش از آنكه چاي و كلوچه خمير برنج مهم باشد تكانهاي كاسه چاي و سكوتي كه به هنگام تهيه و ريختن چاي در سراسر مراسم حكمفرما بود اهميت داشت… خم شدن هاي پياپي ميزبان و احترام زيادي كه براي ميهمان قايل بودند وادارمان مي كرد ساكت بنشينيم و چاي تلخشان ـ به قول دخترم زهرمار! ـ را با تمركز زياد بنوشيم… نوشيدن چاي سبز تنها يك بهانه بود… مهم تمركزي بود كه هنگام نوشيدن چاي ميهمان را دربرمي گرفت…
به دخترم گفته بودم كه مي خواهيم ببينيم ژاپني ها چگونه غذا درست مي كنند… براي همين هم از همان آغاز جشن به دلش صابون زده بود كه سوشي خواهد ديد و خواهد خورد… انتظار مي كشيد كه ببيند بالاخره اين سوشي كه مادرش از آن حرف زده و گفته خيلي مقوي است چگونه غذايي است… دستانم را شستم تا با راهنمايي آشپز سوشي درست كنم…كمي برنج كاملا شفته از ديگ بر داشتم و با دست گلوله كردم… به من گفت كه گلوله برنج را روي لواشك سبز - كه بعدا فهميديم جلبك و لجن خشك شده كف درياست- پهن كنم. ماهي خام له شده را روي برنج ريخت و به من كمك كرد تا با حصير بسيار كوچكي مواد را لوله كنم… تا آمدم كارد را بردارم سرش را به علامت نفي تكان داد كه يعني خيلي تيز است و اين كار تو نيست و لوله غذا را خودش به سرعت و مهارت بريد و رولت هاي كوچك سوشي را در بشقاب هاي ما كشيد… بگذريم كه جلبك هاي سبز و ماهي هاي خام رنگين كمان يكراست و دور از چشم همه به داخل سطل آشغال ريخته شدند و غذاي آنشب ما تنها بيسكويت هايي شد كه به همراه آورده بودم…
جشن طبل ها بعد از شام برگزار شد… صداي مهيبي كه با كوبيدن طبل ها و فريادهاي پياپي طبل زنها ايجاد مي شد قدرت ، صلابت و افتخار اين مردم را در فضا مي آكند… هماهنگي و رقص به هنگام ضربه به طبل ها برايمان واقعا عجيب بود … و نيروي جواناني پر شوركه رسم پيشينيانشان را به نمايش مي گذاشتند…
اما پس از طبل ها و رقص هاي تند نوبت به چنگ و نواي ني رسيد… صلابت طبل ها جاي خود را به دستان ظريف بانويي دادند كه به آرامي روي تارها چنگ مي كشيد و حركت آرام موج روي ساحل را به خاطر مي آورد… مردي كه ني مي زد از كوهستانهاي بلندي گفت كه ني نوازان در آنجا اين آهنگ ها را زمزمه مي كنند… و از مراقبه اي كه براي نواختن اين ني لازم است… مي گفت بايد با گوش درونتان بشنويد…
نواي ني ها از هوش برده بودندش…سرش را روي زانوان من گذاشته بود و با نوازش دستان من به خوابي عميق فرو رفته بود…
چشمانم را بستم و گوش سپردم… پسرك نوجواني را ديدم كه در دامنه كوهستان، روبروي قله اي بلند نشسته بود و به پژواكي كه ازنواي ني به سويش بر مي گشت گوش مي داد…
به نواي زندگي كه ازميان جلبك هاي سبز كف دريا و ماهي هاي رنگين كمان مي گذشت ، بر لبان پسرك جاري مي شد و در دل كوهستان هاي سرد ـ سرد سرد- طنين مي افكند…
نیایش : ساعت 3:28 روز يكشنبه، 11 اسفند، 1381
—
پیرزن و گل چیدن!
دانه دانه گلهای خشکیده را از شاخه جدا می کرد و در سبدش می انداخت. دستانش را آرتریت رماتوئید از شکل انداخته بود. سکته مغزی هم توان حرکت دستش را گرفته بود. یک ردیف کامل از بوته گل های صورتی کنار باغچه مانده بود. مثل فیلمی که با حرکت آهسته نشان دهند زمان کندن گل ها کش می آمد … فکر می کردم با سرعتی که او دارد این کار تا ابد طول خواهد کشید…
بلند گفتم:” برای چی اینها رو از شاخه جدا می کنید؟”
بی آنکه نگاهش را به من بگرداند شمرده گفت:” این گلها اول بهار خیلی قشنگند… ولی آخرش شکل باغچه رو بهم می ریزن… دوست ندارم باغچه ام نا مرتب باشه!”
گل خشکی از دستش افتاد. نگاهی به آن کرد. داشت فکر می کرد چطور خم شود و آنرا از روی زمین بر دارد که من خم شدم و آنرا در سبدش انداختم … به زور با چهره ای که در اثر سکته دیگر نمی توانست بخندد نیم لبخندی زد و تشکر کرد… آه بلندی کشید و دوباره مشغول کندن گلها شد. آفتاب مستقیم می تابید… سگ کوچک پیرزن برای فرار از گرما زیر سایه درخت کوچکی وسط باغچه روی چمن ها دراز کشیده بود.
کندن گلها بهانه بود. بهانه ای که سرگرمش می کرد و باعث می شد که روزهای طولانی آخر بهار را سر کند… روزهایی که برای او به سال می مانست…
به دستان خودم نگاه کردم و به چابکی حرکت پاهایم … که در ثانیه ای نه بیشتر خم و راست می شد ، می دوید و مرا به هر کجا که می خواستم می برد. وقتی می دویدم نسیم خنک دریا به صورتم می خورد و آفتاب گرم نیمروز را دلپذیر می کرد… با خودم گفتم:
” راستی هیچ وقت به کارهای ساده ای که هر روز انجام میدی فکر کردی؟ هیچ وقت فکر کردی چه لذت های ساده ای توی این زندگی تکراری هر روزه هست که تو نمی فهمی؟ حتی تصورش رو هم نمی تونی بکنی؟ کارهایی که تو حتی برای یک ثانیه هم بهشون فکر نمی کنی؟ … هیچ وقت فکر کردی بعضی ها حسرت کمترین کاری رو می خورند که تو هر روز بی اعتنا از کنارش رد می شی؟ … می دونستی کندن یه گل خشک پلاسیده از روی شاخه چقدر می تونه سخت باشه؟ هیچ وقت فکر می کردی وقتی بی اختیار خم می شی کسی حسرت چابکی خم شدن تو رو بخوره؟ … آهای! حواست هست چه چیزهای قشنگی داری که خودت نمی دونی؟… راستی یادت هست؟ “
نیایش : ساعت 0:22 روز شنبه، 17 خرداد، 1382
—
در جستجوی خانه!
هر روز از روبروی حیاط سبز و بزرگش رد می شدم . خانه ای بود نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک، با رونمای آجری و پنجره هایی بزرگ که رو به سمت حیاط باز می شد. از هفته پیش روبروی در ورودی نوشته بودند: برای اجاره !… چند بار وسوسه شدم که بروم در بزنم و ببینم شرایط اجاره کردن خانه چیست… از سکوت سبز آنجا خوشم می آمد. هر بار اتفاقی افتاد و زنگ خانه را نزدم … اما آن روز صبح هوا آفتابی بود و من پر از حوصله، که از چند و چون خانه سر در بیاورم… از میان بوته ها و درخت های دو سوی حیاط گذشتم و زنگ در چوبی را فشار دادم… جز آواز پرنده ها صدایی نمی آمد… گوش دادم… صدای قدمی نیامد. دوباره زنگ را فشار دادم و از پنجره بزرگ نگاهی به درون انداختم . داشتم مطمئن می شدم که کسی درآن خانه نیست که کسی در را برویم گشود…
رب دشامبر حریر کرم رنگی به تن داشت. با قامتی بلند، چشمانی پف کرده و موهایی آشفته. میان سالگی را پشت سر گذاشته بود ولی لاک قرمز تندی ناخن هایش را پوشانده بود. دود سیگار از میان دو انگشتش در هوا ناپدید می شد … با نگاهی پرسشگر به من خیره شد . به خودم لعنت فرستادم که هنوز بعد از اینهمه مدت اینجا زندگی کردن یاد نگرفته ام مثل آدم اول تلفن کنم، قرار ملاقات بگذارم و بعد در خانه کسی را بزنم! فورا معذرت خواستم که مزاحم آرامشش شدم و به آگهی روبروی در اشاره کردم…
گفت :
- اینجا رو چطور پیدا کردی؟
- هر روز از روبروی خونه شما رد می شم… آخه مدرسه دخترم همین نزدیک است…
- تو به این جوونی دختر هم داری؟
- بله … خوب زود ازدواج کردم.
- اهل کجایی؟
- ( به خودم گفتم عجب غلطی کردم! حالا باید استنطاق هم بشوم… خانم جان به سن و سال من چکار داری… اصلا به شما چه که من اهل کجایم!!!) ایرانیم!
- ( آهی کشید و به فارسی گفت ) سلام! … منم ایرونی ام!… منم مثل تو زود ازدواج کردم… وقتی 14 ساله بودم…
تمام خانه را نشانم داد. همه گنجه ها را باز کرد تا ببینم و از سکوت و آرامش خانه گفت. خودش با دو دخترش در طبقه بالا زندگی می کرد. گفت:
- من خیلی به صدا حساسم … اصلا دوس ندارم این خونه رو به آدمای مجرد اجاره بدم… میان ، می خوان از صبح تا شب ساز بزنن یا آهنگ گوش کنن، منم حوصله سرو صدا ندارم… بعده یه عمری توی بار کار کردن از هرچی صداست خسته شدم…
همین طور محو صورتم مانده بود… انگار سالها بود ایرانی ندیده است. از نگاهش معذب بودم. می خواستم به هر بهانه ای شده زودتر مبلغ اجاره را بپرسم و آنجا را ترک کنم … ولی او از همه چیز حرف می زد الا از خانه!!
می گفت عاشق ایران است… می گفت منتظر روزی است که به ایران آزاد برگردد. با خیلی از ایرانیهای بیرون از ایران در تماس بود … با صوراسرافیل … با میبدی ، شبکه نگرش در ونکوور و…. برایم تعریف کرد که درین چند هفته با چه زحمتی برنامه یک دورهم آیی را تدارک دیده اند و برای 18 تیر می خواهند شمع بدست در خیابان های ونکوور راه پیمایی کنند… می گفت می خواهند فریاد دادخواهی ملت را همه جا به گوش جهانیان برسانند… می خواست اسم مرا هم پایین بیانیه هایشان بنویسد و اصرار می کرد که حتما در مراسمشان شرکت کنم . من قدم به قدم عقب می رفتم و فکر می کردم که چرا فاصله در ورودی تا اتاق نشیمن اینهمه زیاد است!… بالاخره در را گشودم و گفتم که بعدا با او تماس می گیرم. موقع خداحافظی سیگاری دیگر روشن کرد و بعد از پکی عمیق گفت :
- هر کی ایرون رو بخواد اینا را نمی خواد … وگر نه ایرونی نیست ، بیگانه است!
وقتی در را بست نفسی عمیق کشیدم و خوشحال بودم که آخر سر نجات پیدا کردم!
تمام راه به ایرانیانی فکر می کردم که مبارزه خیالی برای آزادی ایران معنای زندگی شان شده است… دلیلی برای زنده ماندنشان… و راه فراری از بی هویتی ای که سالهاست گرفتارش شده اند… برای آنها که ایران را با همه خاطراتش به ناچار یا به دلخواه ترک کرده اند… به هر بدبختی و نکبتی در دیار بیگانه تن داده اند … و اکنون ایران تنها چیزی است که برای آنها از زندگی مانده است… عمری که رفته است، آبرویی که نمانده است، خانواده ای که از هم پاشیده است و زندگی ای که درین غریبستان رنگ باخته است!
دلم می سوخت وقتی که احساس کردم با چه حرارتی از شمع بدست گشتن در خیابانهای ونکوور می گوید… و صدایی که می خواست به تمام جهانیان برساند!
نیایش : ساعت 0:18 روز چهارشنبه، 28 خرداد، 1382
—
ترک ونکوور
هنوز در سفرم
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
آنروز که وارد ونکوور شدم باران می آمد…آنروز شروین و سورنا در فرودگاه منتظر ما بودند…شروین تنها دوستی بود که درین شهر بزرگ می شناختیم…
آنروز هم که ونکوور را ترک می کردم باران می آمد. اما دیگر تنها شروین نبود که درین شهر می شناختیم. سه سال زندگی در میان آفتاب و باران و زیبایی های چشم نواز این شهر شاید بد عادتم کرده بود…دلم بدجور گرفته بود…مثل خاطره تلخ ترک ایران…مثل خاطره تلخ دور شدن و کنده شدن از عزیزان و دوستان …
واقعا انسان از ماده انس است. هر جایی که برود، هرچند هم کوتاه در آن نفس بکشد به محیطش خو می کند و باز دل کندن و رفتن برایش دشوار می شود… و من هنگام ترک ونکوور همین حال را داشتم. شهری که سه سال خانه من بود با همه حوادث تلخ و شیرینی که در آن بر من گذشت… شهری که روزهایش پر بود از رنج ها و موهبت های بزرگ، درس خواندن های سخت، جستجوی نفس گیر برای پیدا کردن کار، کار دشوار، اندیشه و تلاش برای اقامت، هراس از بی ثباتی، و … و یک موهبت بزرگ … و آن وب لاگ نویسی.
ونکوور را به مقصدی نامعلوم ترک کرده ام… نمی دانم دست تقدیر زندگی در کجای سرزمین پهناور آمریکای شمالی را برایم نوشته است… اما می دانم که در ابتدای سفری بزرگ هستم به مکان های نا آشنای بسیار که از آن گذر خواهم کرد و سبدی پر از تجربه و خاطره که بر کوله بار زندگی ام خواهم افزود.
نمی دانم این تن و این دل کجا قرار خواهد گرفت… نمی دانم روزهای سفر بر من چه خواهد گذشت اما تلاشم برین است که ارمغان این سفرهای به یاد ماندنی را در خانه ابری ام بنویسم… شاید به تصویری … یا یک ماجرای کوتاه و دوست داشتنی …
درین سفرها همراه من باشید و مرا به کلام مهربانتان شادمان کنید… که همراهی شما دلگرمی سفر من است.
نیایش : ساعت 20:48 روز جمعه، 13 آبان، 1384
—
salam
من رضا هستم از ایران, 10 ماه قبل اقامت کاناد رو گرفتم. خواهرم پزشک هست؛ می خواستم چند تا سوال از شما بپرسم. اگر اشکالی نداره برام میل بزنید. من نتونستم میل شما رو پیدا کنم
موفق باشید
رضا
سلام
ای میل من هست:
Niyayesh40@gmail.com
امیدوارم بتونم کمکی باشم.