مرغ بهشتی
بوي عطر گلهاي رنگارنگ تمام گل فروشي رو پر كرده بود… يك ساعت بيشتر بود كه توي گل فروشي مي چرخيديم… همه مي اومدند گلشون رو انتخاب مي كردند، يه نگاهي به ما مي انداختند و مي رفتند… گل فروشه هم دستش رو زير چونش زده بود و برو بر ما رو نگاه مي كرد… اصلا بدش نمي اومد ما توي گل فروشي هي چرخ مي زديم… آخه مي گن توقف بيجا مانع كسب است… ولي خوب … صد البته نه براي هر مشتري!
من گفتم يه گل سرخ بخريم با يه روبان بنفش دورش…( تركيبي كه هميشه خيلي دوست داشتم! )
نسيم گفت: گل سرخ رو همه مي يارن … لطفي نداره!
مهسا گفت: بچه ها چقدرطولش مي دين؟ تو اين گل فروشي يه ساعته منتظريم…فيلم كه نيستيم مردم تماشامون كنن (و يه نگاه چپ هم نثار گل فروشه كرد) !
هرچي بهش مي گفتم: آخه اين گلي رو كه تو مي گي خيلي عجيب غريبه …قيافه اش هم خيلي نا متوازنه … رنگ نارنجي شم اصلا قشنگ نيست خيلي تو ذوق مي زنه!
مي گفت : عوضش نوه… تو چشم مي زنه… اسمشم روياييه … به حال و هواي كلاس مي خوره… مثل يه پرنده زيبا مي مونه كه از بهشت اومده …
گفتم: ببينم ما گل رو مي خوايم هديه بديم يا اسمشو!… تازه از كجا معلوم پرنده هاي بهشت به اين بي ريختي باشن؟
مهسا دودستي زد توي سرش كه : تو رو خدا بس كنين ديگه…
ديديم اگه بخواييم هي نظر بديم تا فردا طول مي كشه! … بالاخره مرغ بهشتي رو از بهشت گلدون بلندش پايين كشيديم و داديم دم قيچي گل فروش!
گل فروش با خنده معني داري گفت : چه حسن سليقه اي … واسه دوستتون مي برين؟
به دوستام اشاره كردم و گفتم : نه خير! مي بينين كه… براي معلممون مي بريم!
گل فروش گفت: پس خوش به حال معلمتون!
لب گزيدم و جوابش رو ندادم…
بچه ها هم عوض اينكه كمكم كنن رو شون رو به طرف خيابون كرده بودند و مي خنديدند!…
…
گفتم : آخه خط منو ميشناسه… مي فهمه من نوشتم … دوست ندارم فكر كنه من متن رو نوشتم…
گفتن: بخواي نخواي مي فهمه ! پس بهتره خودتو لوس نكني و بنويسي!
گفتم : آخه با اين مرغ بي شكلي كه شما خريدين… هر چي بلد بودم يادم رفته!
نسيم گفت: اين قلم … اينم كاغذ… زود باش بنويس كه داره دير مي شه!
رفتند بيرون چاي بخورن… من موندم و كلاس خالي و اون كاغذ سفيد!
…
شكر خدا هيچ كس گل نياورده بود… هر كدومشون كه مي اومدن يه نگاهي به مرغ بهشتي مي انداختند و يه متلكي به هم كه اين كاربيمزه كيه ! … اما بعد وقتي نوشته منو ميديدن و مي فهميدن كه اين كار خودشون نيست حرفشون رو نصفه قورت مي دادن و ساكت مي شدن… سال اولي بود كه ما به جمع كلاسشون پيوسته بوديم… تا حالا هيچ دختري سر كلاس هاي اختصاصي شون نرفته بود… حضور ما همه چيز رو عوض كرده بود… نمي دونستند بايد بخندن يا جدي باشن…
هميشه دير مي اومد… مرغ بهشتي درست جلوي صندليش بود… تا وارد كلاس شد متوجه گل شد … نگاهي به نوشته كنار گل كرد و بي درنگ به چشماي من خيره شد..
مي دونستم خط منو خوب مي شناسه… مي دونستم فوري مي فهمه!… سرم رو زير انداختم و زير چشمي به نسيم نگاه كردم كه حالا خودت دست گله بهشتي تو درست كن!…
با خنده معني دارش پرسيد: اين چه جور گليه؟
نسيم شروع كرد به توضيح دادن … مثل هميشه بهترين بود در بجا آوردن مراسم رسمي !
به دستاش نگاه مي كردم كه كه كاغذ رو نگه داشته بود… اون هم مثل من گوش نمي داد… ذهنش بين كلمه هاي روي كاغذ گير افتاده بود… دوست داشتم ببينم چي مي گه … دوست داشتم اقلا يه كلمه از دهنش بياد بيرون!… ولي بد جنسي هميشگي اش مانعش شد… كاغذ رو تا كرد و لاي كتاب منطق الطيرش گذاشت…
داستان مرغان رو دنبال كرد…
از اونجايي كه اعتكاف شاگردان شيخ صنعان موثر افتاد… و شيخ از بند زنار رهيد…
نیایش : ساعت 14:43 روز پنجشنبه، 11 اردىبهشت، 1382
—دوم خرداد…
مثل هر روز صبح روپوش سفیدم را از گنجه درآوردم که به تن کنم… وقتی دکمه هایم را می بستم فکر می کردم یعنی این اتفاق خواهد افتاد؟ … صدای آهنگ ملایم صبحگاهی از تلویزیون پاویون به گوش می رسید… می دانستم چیزی به ساعت هفت صبح نمانده است … دلم شور می زد… دلشوره ای که نمی دانستم چه طور و از کجا در درونم راه یافته است…
وارد پاویون شدم .علی پای تلویزیون نشسته بود. مثل من منتظر اخبار بود… یک نگاهش به صفحه تلویزیون بود و نگاه دیگرش به ساعت روبروی دیوار… صدای بچه ها از اتاق مجاور می آمد … همهمه آنها هم غیر معمولی به نظر می رسید. خانم شکوهی، مستخدم پیر و سالخورده پاویون می آمد و می رفت و به ما که چهار چشمی به تلویزیون خیره شده بودیم می خندید… پیش خود فکر می کردم او که از زمان روس ها در بیمارستان میرزا (شوروی سابق) کار کرده است حق دارد به ما بخندد… فکر می کردم پیر است و از اوضاع زمانه نا آگاه … حق دارد که نداند چه اضطرابی اکنون در قلب ما ـ و در قلب تمام جوانان ایران ـ لانه کرده است…
ثانیه های بلند رسیدن زمان اخبار را گوشزد کردند… از جای خود بلند شدم… دیگر نمی توانستم بنشینم. نفسم را با بسم الله گوینده در سینه حبس کردم… نمی خواستم حدس بزنم… نمی توانستم حدس بزنم… فکر می کردم که الان ایران چه حالی دارد؟
ـ “به آگاهی ملت شریف می رسانیم که بر اساس آخرین شمارش آراء امروز صبح، سید محمد خاتمی با هفت ملیون و سیصد و … رای درصدر نامزد های انتخاباتی قرار دارد و …. با …”
صدای فریاد ما همه پاویون را برداشت … علی با همه وجودش فریاد می زد…رفت تا بقیه بچه ها را خبر کند… اشک در چشمانم حلقه زده بود … تا به حال شیرینی یک پیروزی همگانی را اینگونه تجربه نکرده بودم…
تمام بیمارستان را روی سرمان گذاشتیم … به هر کسی که از راه می رسید خبر می دادیم… یادم می آید روزهای پیش با همه حرف زده بودیم و از همه خواسته بودیم که به خاتمی رای دهند …از مستخدم اتاق اورژانس گرفته تا مامای اتاق زایمان… تا خود رییس بیمارستان… که با نگاه چپ به استقبالمان آمده بود… در و دیوارهای بیمارستان از نام کسی دیگر پر بود… ولی ما امید داشتیم که حتی اگر یک نفر را راضی کنیم که برود و رای بدهد کار بزرگی کرده ایم…
آنروز کشیک بودم … ساعت دو بعد از ظهر وقتی نامزدهای دیگر هنوز نتایج انتخابات به اتمام نرسیده پیروزی خاتمی را تبریک گفتند، شیفت را تحویل گرفتم… مستخدم اتاق اورژانس تا مرا دید تیه اش را کناری گذاشت و با آن قامت چاق و تنومندش مرا در آغوش کشید … در حالیکه اشک می ریخت گفت: ” یعنی خانم دکتر می شه این بدبختی ما هم سر برسه؟… “
آنروز یادم نمی آید چه جوابی به اشکهای او دادم… ولی مطمئنم که همه حرفهای خوب دنیا در دلم بود … همه امید روزهای روشن ملتی که یک بار دیگر اعتماد کرده بود … با همه وجودش و با همه خلوصی که در دل سپیدش جاری بود… اما امروز پس از گذشت شش سال یاد خنده خانم شکوهی می افتم … که سالها در بیمارستان شوروی کار کرده بود و به ما و شور جوانی ما و به اعتمادی که کرده بودیم می خندید… یاد حرفهای پدرم و همه آنهایی که آنروز دورتر را می دیدند و می دانستند که این نیز دردی از دردهای عمیق این ملت کم نخواهد کرد!
فکر می کنم آیا آن روز می رسد که ملت من پاداش این همه صبرش را بگیرد؟… و می رسد آنروز که زمامداران ما بفهمند با یک معذرت خواهی خشک و خالی نمی شود زخمهای عمیق اعتماد شکسته را درمان کرد؟
نیایش : ساعت 22:22 روز جمعه، 2 خرداد، 1382
—
اولین معلم انگلیسی من
هيچ وقت باور نمي كردم كه اين رويا يك روز به واقعيت ببپوندد…بعد از بيست و سه سال و آن هم كاملا اتفاقي…
بعضي ها مي گويند: چطور از وقتي پايت را ازين مملكت بيرون گذاشتي همه اتفاق هاي عجيب و غريب براي تو مي افتد؟ همه آنهايي كه گم شده بودند پيدا مي شوند و…؟ و من ته دلم مي گويم كه…. واقعا نمي دانم!
اصلا سفر به اين سرزمين يخ بندان همه اش عجيب بود! چه قبل از آمدن، چه حالا كه اينجا هستم. چه آن هنگام كه با زادگاهم خداحافظي كردم … و چه آنوقت كه در يك روز باراني سنگين، يار دبستاني را پيدا كردم!
و حالا!!
باورم نمي شد اين همان دست ها باشد… اين دستهاي چروك خورده، پر از خال و لك قهوه اي ، ميراث برده از آفتاب. همان صورت مهربان كه روزي با چشمان كودكي ام به آن نگاه مي كردم. وقتي در آغوشش كشيدم باورم نمي شد كه بعد از بيست و سه سال همان موجود عزيز را در آغوش مي كشم . آن موقع ها به چشم من بزرگ مي آمد. كشيده و قد بلند مثل همه بزرگسالان ِ دوست داشتني. اما اكنون لاغر بود و نحيف و استخواني…. بوي شيرين كودكي هاي مرا مي داد آنوقت كه دستان كوچك خميري مرا در دست مي گرفت و يادم مي داد كه چگونه در قلب قالبي فلزي، شيريني مرد زنجبيلي بسازم… وقتي به خواندن تشويقم مي كرد. وقتي از خواندن من شادمان مي شد و هياهو مي كرد. وقتي الفبا يادم داد و وقتي مرا با همه دنياي بيگانه اي كه به آن پا گذاشته بودم آشنا كرد.
با اولين نگاه به من گفت: « I thought I will never see you again » و من مثل هميشه كه هيجان زده مي شوم نا خودآگاه به فارسي گفتم: « من هم » !
باورم نمي شد من به ايران باز گردم ، همه اتفاقهاي زندگي ام در آمريكاي شمالي را به سمت خاطره ها بفرستم و حالا بعد از اين همه سال در « كانادا»! معلم دوران كودكي ام را در چار چوب در خانه مان ايستاده ببينم…. همان چشم ها…. همان صداي مهربان … همان مهر… همان انسان دوست داشتني!
نیایش : ساعت 23:18 روز پنجشنبه، 3 مهر، 1382
—
شهرزاد
آنوقت ها که کودکی بیش نبودم وقتی سر به بالش کوچکم می گذاشتم اتاق پر می شد از رویاهای رنگی… و دیوارها پر می شد از نقش های شاد و پر امید کودکی. نیمه های شب وقتی چشم می گشودم به چشمان بسته مادرم نگاه می کردم تا مبادا از خواب بیدار شود و مداد رنگی هایم را از من بگیرد… به این خیال که همه دیوارها را با مداد رنگی هایم نقاشی کرده ام!
آنوقت ها که کودکی بیش نبودم همیشه قبل از خواب مادرم موهایم را شانه می کرد…دور موهایم نواری از مهربانی می بست تا در نیمه های بی پناه شب حایلی باشد میان من و خواب های پریشان کودکی.
آنوقت ها که کودکی بیش نبودم بالش من پر بود از قصه های شیرین کودکی…. هر کدام به یک شکل، هر کدام به یک رنگ…اما همه با یک پایان: خوش انجامی و نکو بختی!
آنوقت ها که کودکی بیش نبودم پدر بزرگ از هزار و یک شب می گفت…از “شهرزاد” و از هزار و یک داستانی که هنوز هم نمی توانم بفهمم چگونه با آنهمه دقت و وسواس برای کودکی خردسال و کنجکاو ترجمه می شد…
“شهرزاد” همیشه رویاهای رنگی مرا آشفته می کرد!… پدر بزرگ که می آمد “شهرزاد” هم قدم به شب های من می گذاشت . رویاهای کودکی ام را می شکست و چون کودکی لجوج همه نقش های پیشین مرا خط خطی می کرد…”شهرزاد” در دنیای کودکی من یک غریبه بود. چشمانم را گاهی میان بالشم پنهان می کردم تا از داستان هایش بگریزم… اما هزار و یک شب مرا با هزار و یک حیله به سوی خود می کشاند…
مادر نمی دانست! مادر مرا به داستان های پدر بزرگ می سپرد و مرا در میدان نبرد تنها می گذاشت… بین من و “شهرزاد”، این موجود غریب…
میان نجواهای پدر بزرگ همیشه سایه ای آزارم می داد… سایه زنی که هرچه در توان دارد در قصه های شیرینش می نهد تا از مرگ صبح دمان رهایی یابد…سایه واقعی زندگی که از پشت قصه های جذاب هزار و یک شب به بالش من می خزید…که همه اینها را “شهرزاد” گفته است تا شاهی در شیرینی آنها فرو رود و جانش از تلخی مرگ برهد…
اکنون که بزرگ شده ام آن رویاهای رنگی در اتاق خاطره های کودکی ام جا مانده اند… دیگر مادری در کنارم نیست که نگران مداد رنگی هایم باشم!…دیگر پدر بزرگی نیست که مرا مسحور داستان های هزار و یک شبش کند!… اما آن سایه هول انگیز هنوز هم خواب های مرا پریشان می کند… هنوز هم ” شهرزاد ” با همه غریبگی اش رویاهایم را خط خطی می کند … و هنوز هم وقتی شب ها سر به بالین می گذارم حس می کنم که زندگی چقدر”بی رحم” است …که هر چه در توان داری از شیره جان تو می مکد برای یک صبح دیگرش… که بهای نگریستن به خورشیدی دیگر آفرینش داستانی شبانه است … و این قصه که هماره ادامه دارد… برای هزاران شب…و برای هر شب!
“شهرزاد” آن گوشه میان نجواهای کم رنگ پدر بزرگ هنوز قصه می گوید…و تلخی واقعیت سپیده دمان هنوز بر شانه های ظریفش سنگینی می کند…
نیایش : ساعت 23:39 روز جمعه، 14 آذر، 1382
—
تناسخ
گفت: اگر من یک روز دوباره به این دنیا برگردم و بخواهم دوباره زندگی کنم دوست دارم پیچش موهای ترا داشته باشم و صدای ترا….
گفتم: مگر به تناسخ معتقدی؟
گفت : نه… ولی می توانم در رویاهایم به چیزهایی فکر کنم که دوست داشتم داشته باشم و هیچ وقت نداشتم….اما تو چی؟
با خودم که حرف می زدم از دلم پرسیدم: تو که به تناسخ اعتقادی نداری … اما اگر قرار بود یک بار دیگر به این دنیا بیایی چه چیزهایی دوست داشتی که داشته باشی؟؟…. کمی فکر کن؟ … چه چیزهایی؟
_ ممممممممم….
_ چه چیزی؟
_ خودم هم درست نمی دانم…تو می دانی؟
_ وقتی قرار می شود که قصه را از اول تعریف کنی قضیه فرق می کند…وقتی قرار است داستان را از اول بنویسی همه چیز می تواند عوضش شود. حالت چهره ات می تواند عوض شود…پیچش موهایت… قهوه ای روشن چشمانت … صدایت … نگاهت…گفته ها… شنیده ها… حتی اتفاقها و تصمیم ها….همه چیز….اکنون نمی توانی فکر کنی چه چیزی را ممکن است آن موقع دوست داشته باشی چه چیزی را نه… که روش دوست داشتن ها و نداشتن هایت از مسیر زندگی ات شکل می گیرد… مثل آبی که در بستر رود جریان دارد و راهی را می رود که بستر سنگی برایش تعیین می کند!
گفتم: شاید آن موقع حالت این موها را که الان اینهمه آرزویش را داری دوست نداشته باشی… شاید آن موقع وقتی عکس خودت را که مرده ای در آلبوم قدیمی ببینی بگویی ای کاش موهایم مثل این زن صاف و روشن بود…شاید آن موقع…
گفت: همیشه همه چیز را پیچیده می کنی…
و با خودم فکر کردم: اگر یک روز دوباره زندگی را از نو شروع کنم دوست دارم همه چیز را ساده ببینم… دور از پرسش های دردناک همیشگی که به بستر شک می کشاندم و زجرم می دهد… صاف و روشن… دور از همه پیچش های آشفته این زندگی!
نیایش : ساعت 23:39 روز جمعه، 19 تير، 1383
—
یار دبستانی
چون قدم کوتاه تر بود میز اول نشوندنم. روبروی یه تخته سیاه رنگ و رو رفته که گوشه هاش ساییده شده بود. با ترس و لرز روی نیمکت نشستم، کیفم رو آروم بغل دستم گذاشتم و روسری لیز و کج و معوجم رو درست کردم. می دونستم که اگر روسری ژورژت آبی رنگم از سرم بیافته ناظم ها دعوام می کنند. … اينو مادرم وقتی گره روسریم رو سفت می کرد بهم گفت. بچه ها همه روسری سرشون بود. اما انگار بلد بودند روسری سر کنند… دو سال بیشتر بود که از انقلاب می گذشت…
کلاس چهارم بودم. تازه از امریکا برگشته بودیم. همه چیز برام عجیب بود… مدرسه، معلمها، کلاس، شاگردها… هنوز قلبم مثل پرنده می زد. هنوز می ترسیدم با کسی حرف بزنم. یه دختر سفید و ناز کنارم نشسته بود. مقنعه اش رو مرتب و محکم سرش کرده بود. حتی یک تار موش هم از گوشه مقنعه بیرون نزده بود. شنیدم که بچه ها دارند از چیزی به نام معدل حرف می زنند و هی به اون دختر سفید و ناز اشاره می کنند . می گفتند که مال اون از همه بیشتره. شنیدم که بچه ها می گفتند شاگرد اوله. شنیدم که می گفتند بازم شاگرد اول می شه.
بی مقدمه برگشت طرف من ، خندید و به من گفت:” اسمت چیه؟” آروم اسمم رو گفتم. نگاهی به روسریم کرد و گفت: “تازه اومدی این مدرسه؟…هيچ دوستی نداری؟” سرم رو به علامت نفی تکون دادم. دستای سفید کوچولوش رو طرف من آورد و با خنده گفت: “از امروز من دوست توام!”
جلد کردن دفترم رو از اون یاد گرفتم. تا به حال ندیده بودم کسی به این مرتبی دفتر جلد بکنه. همه دفتراش مرتب و خط کشی شده بود. معلممون از روز اول که اومد می شناختش. همه ناظم ها می شناختنش . مدیرمون همون روزهای اول سر صف به عنوان شاگرد نمونه معرفیش کرد.
یه دایره گرد بزرگ وسط حیاط بود که دور تا دورش چنار کاشته بودند . زنگ تفریح ها دستم رو می گرفت و دور دایره بزرگ بغل چنارها قدم می زدیم. هیچ وقت تنهام نمی گذاشت.حتی وقتی با دوستای پارسالش بود. دستم رو رها نمی کرد. نمی ذاشت احساس غربت بکنم.
زنگ ورزش که می شد استوپ هوایی بازی می کردیم. اونجا بود که تازه یاد گرفتم این بازی چه جوريه. اونجا بود که یاد گرفتم بچه ها رو با اسم های دیگه ای هم می شه صدا کرد. اسمی که اسم خودشون نیست. یه اسم دیگه… یه اسم جدید…. اونوقت بود که تازه فهمیدم این دختر کوچولوی سفید و تپل دیگه فقط هم نیمکتی من نیست…. می شه “دوست” هم صداش کرد!
من معنی دوستی رو با اون فهمیدم. اولین دوستی بود که پیدا کردم. اولین کسی بود که بهم یاد داد دوست داشتن یه آدم هم قد و قواره خودت یعنی چی!… اولین کسی بود که بهم یاد داد می شه خودت بیست نگیری اما از بیست گرفتن کس دیگه خوشحال بشی. اولین کسی بود که خوشحال شد وقتی شاگرد اول شدم…”دوست” با اسم اون برام معنی پیدا کرد. تجربه اولین دوستی، مثل تجربه اولین عشق. با همون دختر کوچولوی نازی که لپ های تپلش از کنار مقنعه بیرون می زد…
حالا من بزرگ شدم . اون هم . من تند و ناسازگار، اون آروم و دلنشین. من پر از هیاهوی سرخ آتشین، اون دریای آبی آرام. من تلخ و گزنده… اون اما صبور و شیرین…
هنوز زنگ تفریح ها منتظرشم… تا بیاد دستم رو بگیره و کنار چنارها قدم بزنیم. هنوز هم دلم می خواد تنهام نذاره …. حتی اگر با دوستای پارسالشه! هنوزم دلم می خواد “دوست” صدام کنه.
نیایش : ساعت 20:43 روز جمعه، 29 آبان، 1383
—
خانه يعنی کوچه فرهاد
یادم می آید چقدر به پدر اصرار کردم تا خانه ی کوچه فرهاد را بفروشد. آنهم برای آنکه مادرم از سرمای زمستان خانه در رنج بود و همیشه از سرمایی که در آشپزخانه بر جانش می نشست شکایت می کرد… من خانه ی کوچه فرهاد را دوست داشتم چرا که مفهوم “خانه” در ذهن کودکی من با آن شکل گرفت. همه آرزوهای کودکی ام در آن جان گرفت و من همان جا بود که یاد گرفتم خانه یعنی محل امن، خانه یعنی سر پناه و خانه یعنی جایی که می توان سر به بالین گذاشت و امید داشت که فردا آفتابی نو و زیبا از گوشه پنجره طلوع خواهد کرد…
پدر دو سالی پس از آنکه خانه کوچه فرهاد را ترک گفتم آنرا فروخت و تمام آرزوها و خیالهای من با فروش خانه در میان دیوارها و اتاقهای آن مدفون شد. نفهمیدم صاحبان بعدی خانه با آن چه کردند اما بسیار مطمئنم که همه نجواهای من ، مکالمه های تنهایی من ، خنده های شادمانه و اشکهای غمناک من در میان تازه واردان ناآشنا گم شدند و هیچ وقت دیگر برای من پیدا نخواهند شد…
اکنون سالها از آن اتفاق کوچک گذشته است و من خانه های بسیار عوض کرده ام. خانه هایی به مراتب بهتر، روشن تر و مدرن تر از خانه ی کوچه فرهاد!…خانه هایی که دیگر نه شکایت مادر در آن هست و نه آشپزخانه سرد! نه سکوت پدر و نه بخاری نفت سوز که تنها یک اتاق را گرم می کرد! خانه هایی که هیچ وقت شبیه رویاهای رنگین ِ آشنا نبودند اما در عوض تا بخواهی انعکاس واقعیت های سنگین غريبه اند!… خانه برای من از همان روز که کوچه فرهاد را ترک گفتم گم شد! و در میان شکنج های مغزم به واژه ای دست نیافتنی بدل گشت…آن مامن امن، آن سرپناه از وقتی که کودکی هایم را در خانه پدر جا گذاشتم ویران شد و دیگر هیچ وقت _ حتی شبحی وهم آلود _ بر کوچه دلم گذر نکرد. “خانه” آن بود که بوی مهربانی مادر داشت و دستان امن و نوازنده پدر. نه رنجی بود، نه تهدیدی، نه تحقیری و نه حس زجر آور غریبگی!
***
خوب که نگاه می کنم می بینم چقدر خوش اقبال بوده ام!… چقدر خوش بخت که “خانه ای” داشته ام که می توانستم در آن آسوده سر به بالین گذارم و بدانم که در یک گوشه از این دنیای بزرگ کسی آزارم نخواهد داد، بر هستی ام سایه ترس و شکنجه نخواهد انداخت و ذهنم را و تنم را جز به مهر به چیز دیگری نخواهد پرورد!
خوب که نگاه می کنم می بینم چقدر خوشبخت بوده ام که بوی یاس های “خانه” را شنیده ام و به شوق آنها با مفهوم خانه انس گرفته ام! چقدر خوش بخت بوده ام که خانه ای داشته ام که توانسته ام بالندگی را در آن تمرین کنم.
خوب که نگاه می کنم می بینم که چه بی شمار زنان و دخترکان ساده ای در سرزمین من و سرزمین های دیگر بوده اند و هستند که همین ساده ترین و ابتدایی ترین حق زندگی را نداشته اند، “خانه ای” نداشته اند که در آن سر به بالین گذارند و بدانند که کسی در آن آزارشان نخواهد داد و تن و ذهنشان را به معامله نخواهد گرفت. “خانه” که در ساده ترین کتاب ها از آن یاد می برند و می نویسند که “جای امن” است، “سر پناه ” است . محل آرمیدن و آسودن است و محل زیستن و بالیدن!
خوب که نگاه می کنم می بینم زنان و دخترانی هستند در سرزمین من که از “خانه” تصویری بجز آزار و شكنجه، سیلی و درد، تحقیر و توهین نداشته اند. خانه سرپناه نبوده است، مامن نبوده است، شکنجه گاهی بوده است برای آزار تن و شکستن روح! “خانه” برای آنها از ابتدا مفهوم نداشته است… خانه پناهگاه نبوده است ، جایی بوده است که اگر می شد باید از آن فرار کرد تا از آزار و تحقیرش در امان ماند.
خوب که نگاه می کنم می بینم بسیار دخترکان و زنان سرزمین من خانه نداشته اند و تن فروشی ساده ترین نمای بی خانگی بوده است! برای آنها که ذهنی پیچیده ای نداشته اند، برای آنهایی که درکشان به اندازه کودک هشت ساله بوده است، و برای آنها که آنقدر عقب نگه داشته شده بودند که تن فروشی ابتدایی ترین و آسان ترین راه برای فرار از خانه بوده است!
خانه ی من گم شده است اما سرنوشت با من آنقدر مهربان بوده است که مفهوم “خانه” را از من نگیرد. بگذارد که با تصویر روشن و زیبای خانه کوچه فرهاد زندگی کنم و بدانم که در دنیا جاهایی هم هست که می شود نامش را مامن گذاشت و به وقت سختی بدان پناه برد. شکر گزارم از آنرو که هنوز رویای “خانه” با من است و می توانم با مهری که از خانه به میراث برده ام رشد کنم و به زندگی ادامه دهم…. و بدانم که در سرزمین من دختران و زنانی هستند که به جرم “بی خانگی” بر بالای دار می روند و جانشان را به خاطر پناهی که از “خانه” ندیده اند از دست می دهند…
خانه من گم شده است . غمناک است اما… هرگز به پای غم زنان “بی خانه ای” که اعدام می شوند نمی رسد.
نیایش : ساعت 0:27 روز چهارشنبه، 2 دى، 1383
—
دوست من “آرام”!
یادم می آید آنموقع ها که جوان تر بودم ، آنوقت ها که فقط برای خودم می نوشتم با آن خودنویس نوک طلایی زیبا، موجودی ، مخاطبی، سایه ای ، خیالی داشتم به نام “آرام”. دوستی که درست نهم فروردین بیست و یک سالگی به دنیا آمد و سالها بعد از آن همراه و هم دل من بود. شنوای کلمه های مضطرب و پر از تشویش من. امروز پس از سالها احساس کردم که به ” آرام” عزیزم احتیاج دارم. به آن سایه خیالی دوست داشتنی که درست یک صبح فرح بخش بهاری از میان شن های ریز گسترده بر کناره دریا و موج های آبی سر بر آورد و تا سالها مرهم قلب پر اضطراب من بود. سایه ای که صدایم را می شنید و هم نفس هیجان های روح و آشفتگی های ذهن من بود.
“آرام” را یک جایی در میان شبانه روزان متوالی که بر من گذشت به باد فراموشی سپردم. یادم نمی آید آخرین باری که در آن دفتر لیمویی رنگی نوشتم چه روزی بود. اما می دانم که سالهاست که دیگر نه کلامی بین ما گذشته است و نه من چهره زیبای این سایه ی خیالی را در خاطر نقش کرده ام…
تشویش این روزها سخت هوایی ام کرده است. خاطره ی “آرام” دوست داشتنی و آن لحظه های ناب آرامشی که از درونم می جوشید بی تابم می کند. نمی دانم این اضطراب از کجاست. گاهی حس می کنم که بیمارم. اما به هر کجا نگاه می کنم می بینم دلیلی برای بیماری تن نمی یابم… فکر می کنم که فشار مضاعف این روزها و جنگ فرسایشی من با عقربه های ساعت آشفته ام کرده است. اما هرچه باشد وجود نازنین ” آرام” جوانی را آرزو می کنم. شاید اگر آن دفتر لیمویی رنگ را در خانه مادر جا نگذاشته بودم تصویر “آرام ” را اینجا بازنویسی می کردم…
شاید اگر امروز او در کنارم بود برایش می گفتم که چقدر جای خالیش را این سالها حس کرده ام… که هیجان این روزها و ساعت ها چگونه دانه دانه تارهای مویم را سپید کرده، و آرامش ستودنی پشت چشمانم را از من ربوده است. شاید برایش می نوشتم که دیگر من و این تشویش به هم خو کرده ایم …همانگونه که تن به پیراهن. از هم جدا نمی شویم با هیچ مسکنی انگار!…دلم می خواست اگر بود به او می گفتم که این سالهای جدایی درس های فراوان به من داده است… و گرانقدر ترین آنها درک این واقعیت بوده است که تشویش و هیجان من حتی به اندازه سر سوزنی مسیر حرکت آرام هستی را عوض نمی کند! مثل التهاب و هیجان مداوم موجهای کم عمق ساحلی در برابر ژرفای سکون آبی دریا!… می دانم که اگر او بود بی شک کلمه های شکسته و سر بسته مرا می فهمید و می دانست که چه تب ها از سر من گذشته است تا این واقعیت ابدی در ذهن من جا خوش کند!
که دنیا به روال هر روزه خود در حرکت است و لحظه های تب و تشویش و درد من در برابر روزهایی که در دنیا گذشته است و خواهد گذشت چون یک برگ بی مقدار در اقیانوس زمان بی ارزش است… روزها از پی هم می گذرند. اضطراب در سینه من غوغا می کند. دایره اتفاقات دنیا بی هیچ شتابی یک از یک به دنبال هم می آیند و اضطراب من در برابر این گستره پایان ناپذیر هیچ می شود… پوک می شود… معنایش را از دست می دهد!
اگر “آرام” درکنارم بود به او می گفتم چقدر نیازمند سایه زیبایش هستم. تا بداند که درک این واقعیت بزرگ ذره ای از هیجان های درونی من نکاسته است. قلبم مثل قلب یک جیرجیرک شب خوان مدام می تپد و با اینکه میداند سهم او از بیشمار روز این دنیا بسیار اندک است، هیچ چیز، نه حتی درک این کوتاهی عمر، از ضرب آهنگ تپش های قلب او نمی کاهد!… و نه حتی چیرگی عمر، و سفرهای بسیار، و تجربه های باز آبی بر آتش این اضطراب فرو نمی ریزد.
به او می گفتم که تشویش ترانه این قلب سرکش است…
“مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟”
نیایش : ساعت 1:57 روز چهارشنبه، 15 تير، 1384
—