امشب هم مثل شب های پيش باران می آيد.انگار اينجا زمينی است که خدا عهد بسته است هميشه سيرابش نگه دارد…درست بر خلاف سرزمين من که گاهی باران چشمها سرازير می شود اما نمی از آسمان خسيس زمين تشنه را سيراب نمی کند…اينجا باران هم هر روزه می شود! مثل همه چيزهای ديگری که در سرزمين من به قدر زندگی ارزشمند است و اينجا ،حتی اگر بر زمين هم بيافتد کسی به خود زحمت نمی دهد که برش دارد…
چه کسی بود که می گفت هر کجا که بروی آسمان همين رنگ است؟
اينجا هميشه آسمان بوی نم ميدهد، چشمانش هميشه ابری است… اينجا هميشه قلب آسمان پنهان است و روزها در حسرت خورشيد.
اينجا مردمان باران را نمی فهمند. از خيس شدن زير رگبار لذت نمی برند.اينجا باران قسمت آزار دهنده هر روزه است. مزاحمی است که برای پاک کردنش بايد دکمه برف پاککن شيشه ماشينت را فشار دهی يا از شرش به چترهای رنگ و وارنگ پناه ببری و يا چکمه بپوشی تا مبادا که اين مزاحم هر روزه پاهای نرم و نازکت را تر کند… اينجا باران آن جزء کوچک زندگی است که تنها بايد از دستش فرار کرد و فراموشش کرد .اينجا هميشه باران يک اتفاق معمولی است مثل همهء اتفاقهای ديگر…
اينجا کجا می فهمند رويای انسان گندم گونی را که هر شب باران را به خواب می بيند که می بارد و لبهای خشکيده اش را سيراب می کند…به معبد ابر می نگرد ، به نيايش باران می رود و بوسه بر دست نوازشگر قطره های باران می زند…
اينجا کجا می فهمند انديشه باران مدار انسانی را که از کوير حرف می زند، از بی بارانی سالهای تابستان و از اشتياقی که تا خود خود باران طول می کشد…
اينجا کجا می فهمند باران پرستان به چه می نگرند…
نیایش : ساعت 12:37 روز يكشنبه، 26 آبان، 1381