کلمه.نامفهوم. کلمه. مفهوم.
نيايش. تنها . شمع . لرزان . دست. آزرده. روح . بي خواب. سحر . دور . شب. طولانی. آفتاب . بی جان. من. تنها . خانه. ابری. سرزمين . بيگانه. خانه . دور. آرام. ناپيدا . اضطراب . فرا گير. شور . بی پايان. پرواز . پر شکسته . نا ممکن. آرزو . آسمان . آبی . دل .غمديده. دل . بی تاب. همراه . زخمی . خاطره. شيرين. خاطره. زهر. چشم .خسته. چشم. اشک آلود. شب . بی پايان. روز . دست نيافتنی. ديدار . ناممکن. دوست. دوست؟ زمستان .سنگين. سرما. بيدادگر. پرنده .کوچ .درختان. خواب. شکوفه. پنهان.طبيعت. عريان. بهار. دور از دست. انسان. آغاز. انسان . انگيزه. ميل. هوس. شهوت. انسان. خسته. گمگشته. آرزومند. انسان . توانا .قدرتمند. سر سخت. انسان .عاشق . مهربان. نيايشگر. انسان. انجام. مرگ. پايان.مرگ. پايان؟ عشق.بی آغاز. عشق.بی نقطه . عشق .بی پايان. عشق . بی انتها. انسان. عاشق . بی انتها. بی انتها. بی پايان…..
به ياد دوست قديمی م م .
نیایش : ساعت 4:17 روز جمعه، 6 دى، 1381
—
کلوچه های گرم جنوب
- مي خواي طعمش رو به چشي؟ چشماتو ببند و بهش فكر كن!…ببين چه لذت عميقي تو انتهاي مزه گرمش نهفته است! بوي دارچين وشيريني خرما تو رو ياد چي مي اندازه ؟
- ياد يه سرزمين گرم كه آفتاب سوزانش تن خرماهاي تازه بار اومده رو سياه مي كنه…
- خيلي شيرينه نه؟
- آره براي من زيادي شيرينه!
- خوب ديگه اهل جنوب زياد شيرين دوست دارن!
- بوي دارچينش مستم مي كنه… و اون تازگي كه از گاز زدن به نونش توی سرم می پيچه.
- اينها رو تو تنور داغ درست مي كنند ….تفتيدگي خرما ها دوبرابر مي شه…يه بار جلو آفتاب …يه بار هم جلوي آتش تنور… ديگه مزه خرما هيچ وقت فراموشت نمي شه!
چشم هايم را باز مي كنم… به خرماها كه نگاه مي كنم ياد آن شيريني هاي خوشمزه اي می افتم كه تو براي من سوغات مي آوردي و آن آسمان پر ستاره اي كه تو ازآن حرف مي زدي! ياد دستهاي گرمت كه دستهاي هميشه سرد مرا در دست مي گرفت و با سر انگشتهاي لطيفش نوازش مي كرد… ياد دستهايي كه با تمام زير و بالاي دستهاي سرد من آشنا بود . هر چند از سرزمين هاي داغ مي آمدي اما از سرماي يخ بسته آهنگ كلام من بدت نمي آمد…
حالا وقتي به رشته هاي درون خرما نگاه مي كنم ياد هزار رشته عجيب و غريبي مي افتم كه مرا به تو پيوند مي زند و با وجود اين همه دوري ، شب و روز به ياد تو مي اندازد. آنقدر كه وقتي ازجايي به جايي مي روي دلم به لرزه مي افتد… هزار ها فرسنگ با تو فاصله دارم .براي من چه فرقي بايد بكند كه تو از آنجا به جايي ديگرمي روي ؟
بوي دارچين كه به مشامم مي خورد ياد تو در هواي ذهنم مي پيچد…درخيالم ترا مي بينم كه تنهايي و كتاب مي خواني و به كلوچه هاي خوشمزه اي كه با هم مي خورديم گاز مي زني…در خيالم مي بينم كه به عادت گذشته هنوز عاشقي و هنوز در شبهاي تفتيده پر ستاره سرزمينهاي جنوب اشك مي ريزي…در خيالم مي بينم كه در كنارت به شانه هاي هميشه مهربانت تكيه مي دهم و تو برايم از لحظه هاي عجيب مستي ات مي گويي…به تو فكر مي كنم كه در كنارم نيستي و آواز دل نشيني كه در گوشم شنيده مي شود…
دلم هواي كلوچه هاي گرم ترا دارد … لحظه اي كه در برابرت بنشينم وبا كلوچه هاي گرمت شيريني با تو بودن را دوباره مزه كنم…
نیایش : ساعت 16:58 روز شنبه، 7 دى، 1381
—
بيمار كه مي شوي!
سايه ها بلند مي شوند… خوابت نميبرد… هرچند كه آلوده خوابي… تاريكي شب به درازا مي كشد . درد امانت نميدهد… سكوت شب دور سرت خطي از آتش مي كشد. زمان را با همه سنگيني اش مي بيني كه نمي گذرد… لحظه ها از سكوي عقربك ثانيه ها پرتاب نمي شوند… تو هستي و درد و بي تابي ات!
چه صدايي بود؟ چه كسي در گوشت حرف زد؟ چه كسي نام ترا خواند؟
جز شماره نفس هاي سنگينت صدايي شنيده نمي شود… خيالات دوره ات مي كنند… همه حرفهاي نگفته سراغت مي آيند… خاطرات گذشته بي امان تكرار مي شوند…
سايه ها بلند مي شوند… چيزي انگار روبرويت مي نشيند… ترسي عميق در بند بند انگشتانت لانه مي كند . لرزه بر جانت مي افتد… چشمانت مي گريزند از آنكه به روبرو نظر كنند… واهمه دارند كه در چشمان آنكه روبرويت نشسته است بنگرند… دزديده نگاه مي كني… شايد كه اين ترس فروكش كند!
خودت را مي بيني!
خودت را مي بيني!…. كه در برابرت نشسته است و صاف به چشمان غربت زده وهم آلود دوره گردت نگاه مي كند!
طپش قلبت دل سياه شب را تسخير مي كند… خيزش نبضت آرامش بستر را متلاطم مي كند… زمزمه حروفي نامفهوم شنيده مي شود… كلمه ها پيدا مي شوند … جمله ها فرياد مي زنند.
تو مي گويي او مي شنود…او مي گويد… اما صدايش در تن پر دردت گم مي شود… مكالمه تند مي شود…مكالمه تندتر ميشود… به اوج مي رسد… فرياد مي شود… صعود مي كند… و ناگاه
خيال شبانه در زلال ا شكهايت ناپديد مي شود…و قامت روبرو از آينه چشمانت مي گريزد.
جز شماره نفس هايي موزون صدايي شنيده نمي شود…
نیایش : ساعت 23:7 روز پنجشنبه، 12 دى، 1381
—
اين آفتاب بيدريغ!
نواري از نور صورتم را نوازش مي دهد…چشم كه باز مي كنم حاشيه محو پرده را مي بينم كه به بازي پرتوهاي نور رفته است….پرده را كه كنار مي زنم آفتاب بعد از مدتها به ميهماني خانه مان ميآيد…چه گرمايي از پشت شيشه مي گذرد و بر پوست سرمازده ام مي نشيند… به نوازش آفتاب مي روم و آمدنش را سلام مي گويم…. چه صبحي است اين صبح دل افروز بعد از شب هاي طولاني ابر!
به درخت روبروي خانه مان مي نگرم ….و قدي كه كشيده است تا چند متري به خورشيد نزديك تر شود … و دستانش كه همواره براي بغل كردن خورشيد رو به آسمان گشاده بوده اند….
فكر مي كنم كه من چند صبح ديگر نوازش آفتاب را بر دستانم حس خواهم كرد؟…چند صبح ديگر به رقص گرده ها در ميهماني خورشيد خواهم رفت؟ و چند بار ديگر مي توانم پرده ها را كنار بزنم و ببينم كه آفتاب بر همه چيز پرتو افكنده است؟
چه حكايت عجيبي است زندگي ما روي زمين !… كوتاه بودنش … ناپايداريش و … دلبستگي اش !
اكنون كه هستم دلم براي درخت روبروي خانه مان تنگ مي شود …دلم براي نوازش بيدريغ و بي منت آفتاب تنگ مي شود…دلم براي هزاران چيز ديگري كه يك روز ميهمان قلب من بوده اند تنگ مي شود…
اما فردا كه نباشم دل تنگي هاي من چه مي شود؟ اين آفتاب بي دريغ براي من چه ميشود؟
بهشت را هم اگر به من بدهند دلم براي تك درخت روبروي خانه مان تنگ مي شود…دلم برا ي آفتاب روي اين پوست…همين پوست تنگ مي شود!
نیایش : ساعت 18:14 روز شنبه، 14 دى، 1381
—
تو یک خطی!
چشمانم را بستم . پستي ها و بلندي ها در نظرم آشنا آمدند…هزاران خط ريز و درشت عاشقانه به هم مي رسيدند و دوباره بي سرانجام از هم جدا مي شدند… بعضي باريك مي شدند، بعضي ازميانه راه دو قسمت مي شدند و هر كدام به سويي مي رفتند و بعضي در تلاقي عجيب صدها خط ديگر محو مي شدند…
از كنار هم مي گذشتند بي آنكه يكي ادامه راه ديگري را تغيير دهد يا سدي براي ديگري بسازد… هر يك به راهي … گاه در كنار يكديگر… گاه در برابر!… راه هر خطي مشخص … هر خمي پيدا… هر چرخشي معين… بي آنكه رسيدن ها و جدايي ها نقشي بر امتداد هر خط داشته باشد…
چشمانم را باز مي كنم … نقش بسته اند اين تلاقي ها بر گستره يك دست….هر دست !
سخني دارد كه بگويد هر دست… از راه تا انتها معلوم… براي هر خط!
دستانت را مي فشارم… به چشمهاي من نگاه كن… ببين چه مي بينند دربازي سرسري اين خط ها :
تو يك خطي … بر پهنه دست بزرگ روزگار… خيال مي كني كه راه را تو مي يابي… خيال مي كني كه پيچ را تو مي پيچي… تو پايان را نمي سازي… پايان اين راه از ابتدا معلوم است … فقط تويي كه نمي داني !
نیایش : ساعت 1:53 روز سه شنبه، 15 بهمن، 1381
—
یاس های زرد
آن گوشه، انتهای کوچه ، وسط آنهمه شمشاد بلند، شاخه هايش را با گل های کوچکش آراسته بود…
از کنارش رد می شدند … بی آنکه حتی نگاهی به سويش اندازند…
همان جا تک و تنها ياس های زردش را به ريشه هايش تقديم ميکرد…
عطر ملايمش در ميان برگهايش می پيچيد…
مثل شب بو نبود که عطرش، همسايه ها را به ميهمانی شب فراخواند.
ـ دستهايت را جلو بيار… بيا اين ياس های زرد مال تو !
ببين… درست است که رنگ زرد اين ياس ها را کسی نمی خواهد …درست است که تا ياس سپيد هست کسی ياس زرد در خانه نمی کارد…
اما…
اين دستها را نگاه کن! …
اين دستهای آزرده من است که ياس های زرد را برای تو به هديه می آرد.
نیایش : ساعت 2:20 روز شنبه، 26 بهمن، 1381
—
کوچک ناپيدا
نيمكت سنگي آنجا بود. هوا بوي نم ميداد. آسمان از مسير خط پرنده ها پر بود…
رفتم كنار آن نيمكت سنگي . صداي عجيب پرنده در ميان درخت ها گم بود.
نشستم. فكر مي كردم كه اين پرنده كوچك ، با اين صداي عجيب تا كي خواهد خواند… چشمانم را بستم و به آهنگ دلنشين صدايش گوش سپردم…
يك صداي ممتد … پاياني كوتاه… چند ثانيه سكوت… و دوباره…
چند بار اين آهنگ را زمزمه مي كني كوچك ناپيدا؟
چند بار مي خواني تا كسي جوابت دهد؟
چند بار مي خواني تا يكبار، پرنده اي ديگر آينه آهنگ تو شود؟
چند بار سكوت مي كني تا يكبار، ترنم آشنايي همراه تو شود؟
خسته نمي شوي؟ از اينكه صدايت در ابر آسمان گم مي شود غمگين نمي شوي؟
اگر جوابت را ندهد باز هم همين گونه مي خواني؟
دلت نمي شكند؟
چشمانت نمي بارد؟
كوچك ناپيدا!… تو اين همه را از كجا مي داني؟
ــ يك صداي ممتد… پاياني كوتاه… چند ثانيه سكوت…
ــ يك صداي ممتد… پاياني كوتاه… چند ثانيه سكوت…
دو صداي ممتد… پاياني كوتاه … و سكوت!
نیایش : ساعت 2:12 روز چهارشنبه، 14 اسفند، 1381
—
شكوه شكوفه هاي كاج
باد مي وزد
و شكوفه هاي ليمويي رنگ كاج را در ميانه آسمان مي رقصاند.
شكوه شكوفه هاي كاج داستاني شنيدني است…
وقتي همه درختان به استقبال يخبندان مي روند،
وقتي از هراس سنگيني برف برگهاي سبزشان را به زمين مرگ هديه مي كنند،
وقتي برهنگي را در زير شكنجه زمستان پذيرا مي شوند،
اگر سبز بماني ،
اگر برگهاي سوزني ات نيشتري باشد به چشم تنگ يخبندان،
اگر در فصل شيوع برهنگي، سبزپوشي را از ياد نبري،
و اگر سنگيني برف را بر شيار نازك برگهايت تاب آري ،
آنوقت مي تواني شكوفه هايي ببار آري
كه هر يكش هزار باشد به زيبايي.
آنوقت مي تواني سرت را به آسمان بسايي
و شكوه ليمويي رنگ شكوفه هايت را
در گوش هر نسيم رهگذر فرياد كني.
نیایش : ساعت 23:7 روز شنبه، 23 فروردين، 1382
—
چشمه اي در كوه!
دل من چون كوهي است …
كه چشمه اي از آن جاري است.
تشنه اگر از راه مي رسي قدحي پر كن و بنوش.
خسته اگر مي شوي رخ بشوي در خنكاي آب.
لحظه اي خم شو ، صورت خويش بين در آبش آينه وار…
و گاه اگر فرصتي ماند گوش بسپار به زمزمه آرامي كه ميان آب و بسترش جاري است.
در راه
وقتي كوله بارت بر دوش
از كنار چشمه سار گل آلودم مي گذري
گاهي…
و فقط گاهي بياد آر
كه كوه اگر مي خواست زلال چشمه را براي خود نگه دارد
هيچ گاه تشنگي هاي ترا سيراب نمي كرد.
هيچ گاه پايش در گل نمي آلود!
نیایش : ساعت 3:47 روز شنبه، 20 اردىبهشت، 1382
—
نقشی از ذهن
هیچ وقت شده زیباترین نقشی رو که توی فضای ذهنت حک شده به تصویر بکشی؟… هیچ وقت شده چشماتو ببندی، دلت رو بسپری و بذاری که تو رو با خودش به هر جایی که دوست داره ببره؟… وقتی این نوشته رو تموم کردی یک دقیقه چشماتو ببند و بذار که این اتفاق بیافته… هیچ وقت فکر کردی کجا می بردت؟ … هیچ وقت فکر کردی ماندگار ترین نقش توی صفحه ذهن تو چیه؟
یه دشت پر از شقایق پای دماوند همیشه بلند؟ … یه باغ پر از درخت انگور روبروی یه خونه کاهگلی؟ … یه چشمه صاف و زلال که همه سنگ ریزه های رنگارنگ کفش معلومه؟ … یه رودخونه پرآب که مثل مار بین دو تا کوه بلند آروم می خزه و جلو می ره؟… یه دریای آبی آبی آرام؟ … یه کوچه ساکت و سفید بعد از یک شب طولانی برف؟… گل یاسی توی یه گلدون بزرگ وقتی عطرش سه تا خونه اون طرف تر می پیچه؟… نقش مرغ و گل روی گره تار قالی؟…طرح شکوفه های انار روی سر شاخه های درخت؟
دستهای پر چین و چروک و مهربون پدر بزرگ وقتی موهای صاف و قشنگت رو نوازش می کرد؟… بوی کوفته تبریزی مادربزرگ وقتی همه خونه رو پر می کرد؟… چهره مصمم پدر وقتی تو رو نصیحت می کرد؟…بوی عطر پیراهن مادر وقتی اشکهای تو رو پاک می کرد؟
بازم بگم؟ … نقش زیبای صورت اونی که همیشه دوستش داشتی؟… یا نقش خدایی که بسته به دلتنگی های تو گاهی محو می شد و گاهی پر رنگ؟
هیچ وقت به این نقش فکر کردی؟ هیچ وقت شده حس کنی چقدر عمیقه؟ تا به حال چند بار عوضش کردی؟ چند بار گفتی نه! این خوب نیست و یکی دیگه ازش روی کاغذ سفید ذهنت کشیدی؟ هر بار کاملترش کردی…بیشتردوستش داشتی… براش گریه کردی… یادش افتادی… باهاش شبهای سیاه زمستون رو سر کردی وبه خودت مژده اومدن بهار رو دادی!… چقدر دوسش داشتی؟
فکر می کنی این نقش به راحتی فراموش می شه؟ فکر می کنی نقشی که تو خونه ذهنت لونه کرده با یه تکون از ذهنت فرارمی کنه؟ فکر می کنی اگه چشماتو باز کنی و مخصوصا به نقش های بهم ریخته دور و برت نگاه کنی می تونی پاکش کنی؟
اینو بگم که اگه فکر می کنی می تونی پاکش کنی خیلی اشتباه می کنی …خیلی!… فقط یه لحظه چشماتو ببند!!
نیایش : ساعت 1:49 روز دوشنبه، 12 خرداد، 1382
—
با منی…
مثل یک شبح دوره ام می کنه… نمی ذاره تنها باشم. همیشه با منه ….تو وجودم زمزمه می کنه. هی حرف می زنه هی حرف می زنه . بعضی وقت ها دیونه ام می کنه . گوشهامو می گیرم که صداشو نشنوم اما ولم نمی کنه. بدتر می کنه. اون موقع ها فریاد می زنه. هرچی ازش خواهش می کنم بابا جان تو رو به جان هرکی برات عزیزه دست از سر من بردار. برو به یه نفر دیگه گیر بده ، اصلا اینهمه آدم دور و بر من ریخته ، عاشق اینن که یکی باهاشون حرف بزنه . چرا منو اذیت می کنی؟ چی داری به من بگی که اینهمه با من حرف می زنی؟ آخه چی از جون من می خوای؟ بعضی وقت ها دیگه به ستوه میام می گم بذار ببینم چی می خواد بگه!… لب به دندون می گیرم ، چشامو می بندم و گوشامو می برم نزدیک ببینم چی میگه…. می بینم حوصله حرفهاشو ندارم. یعنی حوصله که نه…. طاقت شنیدنش رو ندارم. هی گیر می ده . می گه چرا اینجور چرا اون جور . هی مسخره ام می کنه. اذیتم می کنه. عالم و آدمو جلو چشمام میاره. اگه یک کم بهش رو بدم همه چیز رو جلوم نقاشی می کنه. نیست کم با صداش اذیتم می کنه… نقش هم می کشه که کامل ترش کنه!! که خوب حالیم کنه کجاهاشو نمی فهمم یا خودم رو می خوام به نفهمی بزنم ! بعضی وقت ها وقتی سرم رو بالش می ذارم صداشو می شنوم که نجوا می کنه…. مثل اینکه می خواد خوابم رو آشفته کنه!… یا حتی وقتی راه می رم، وقتی غذا درست می کنم، وقتی کتاب می خونم ، وقتی سوار اتوبوس میشم،وقتی تو چهره بیمارها نگاه می کنم….و….و…
فکر می کنم همه این طوری اند؟ خنده ام می گیره. می گم این بیچاره هایی که اسکیزوفرنی دارند این جورین؟… یا این نویسنده ها که تا این مکالمه لعنتی رو روی کاغذ نیارند آروم نمی گیرن؟… یا مثل مسیح به روایت اسکورسیسی؟!!…
بعضی وقت ها بهش احتیاج دارم . بعضی وقت ها فکر می کنم که حالا خیلی هم بد نیست که هست…درسته همراه ناسازگاریه، بد قلقه، بد اخلاقه، اما هست… چه بخوام و چه نخوام هست. وقتی چاره ای در بودنش نیست بهتر نیست تحملش کنم؟
می دونم که بعضی ها از دستش خودکشی کردن اما… فکر می کنم من حتی گاهی دوستش دارم. اون لحظه هایی که نزدیکه، نازنینه، دلنشینه! اون وقتهایی که میاد و وقتی دلم تنگه دلداریم میده. اون موقعهایی که به «هیچ روشنایي» اعتقاد ندارم کنارم می شینه و با زمزمه مداوم خودش شمع روشن می کنه. اون موقع هایی که می ایستم و می بینم که یکی ، صاف اون گوشه چپ قلبم نشسته و با نگاهی عاشقانه نگام می کنه… و درست همون موقع هایی که بد اخم نیست ، سرم داد نمی کشه، بازی در نمی یاره و فقط با یه شیشه پاک کن آبی رنگ پنجره کپره بسته قلبم رو پاک می کنه!… اون موقع ها دوستش دارم!!
نیایش : ساعت 22:22 روز سه شنبه، 6 آبان، 1382
—
مردان دريايی
می گفت: مثالی می زنم از دریا نشینان. تا به حال در چشمان مرد درِِيايي نگريسته ای؟ در مردمکانِ چشمانش ترجمان کدام احساس ، کدام فکر ، کدام تصميم موج می زند؟ طوفان دريای چشمانش را می شناسی؟ می گفت: می انديشی مردان دريايي از “دريا” نمی هراسند؟ بيم قايقی شکسته در طوفان، قلبشان را نمی لرزاند؟ دريای خشمگين، خيال کومه ی آرام شب هنگامشان را بر نمی آشوبد؟ پس چه می شود که با اندک باده صبح ، مست “دريا” می شوند و بي پروا در آغوشش می گیرند؟ می گفت : در مردمکانِ چشمانِ مردان دريايي، “بيم” و “اميد” گردشی یکسان دارند… بالا آمدن موج ِ “بيم” از خشم طوفانی دريا، و پایین رفتن تور ِ “اميد” به عمق آبی ماهی ها. چشمها هراسان خشمناکی دريا، و دستها گره خورده در گريبان ِ دل ِ بخشنده پر مهرش. می گفت: آيا “دريا” نشانی از “ابديت” نيست؟نیایش : ساعت 21:35 روز دوشنبه، 27 بهمن، 1382
—
سایه ی درخت توت
دفتر سپیدم باز است در برابرم…زیر سایه بلند درخت توت نشسته ام و به آهنگ ملایم صدای معلم ادبیاتم گوش می دهم…می خواهد که چشمانم را ببندم و بنویسم… می خواهد که ذهن را به بازی کلمه ها ببرم و هر چه فریباتر نقشی زیبا بر سپیدی کاغذ بنشانم… شاخه های افشان توت را نسیم ملایمی تکان می دهد . بوی هوسناک توت از میان شاخه ها می گذرد و مشامم را پر می کند…گربه تنبل خانه زاد به بالای دیوار آجری می پرد و حواسم را از میان توت های مست به سمت خود می کشد…در چشمانش حسی از تنبلی و رضایت برق می زند…حسی از سیری و مستی یک صبح بهار…
صدای معلم در گوشم می پیچد که “یک روز بهاری” را توصیف کنید. بچه ها را می بینم که سخت مشغول نوشتند. یک نفر مدادش را می تراشد و دیگری نوک پاک کن خوشمزه سر مدادش را گاز می زند… من اما آرام و راحت به گربه چاق و تنبل لمیده روی دیوار می نگرم… دوست دارم مثل خودش که آن بالا با چشمان نیمه باز خمار آلود به ما نگاه می کند دراز بکشم، نوشتن را رها کنم، نگاهم را جفت توت های رسیده روی شاخه ها کنم و یک یک آنها را در وزش خنک نسیم بهاری بشمارم…
وقت به سرعت می گذرد. معلم می گوید که ده دقیقه بیشتر از وقت نمانده است. بچه ها هر چه روی چکنویس نوشته اند تند و تند روی کاغذ سپید حاشیه دار منتقل می کنند… گربه چاق روی دیوار به خوابی عمیق فرورفته است. سبیل های نازک بلندش گاهی در خواب می لرزند. گاهی غلتی می زند و با سرپنجه هایش موهای بلند روی سرش را می خاراند…سایه های لرزان شاخه های توت روی سپیدی دفترم بازی می کنند….خط سایه ها را با قلم سیاه دنبال می کنم. نقشی مشوش و درهم بر دفترم نقش می بندد. هنوز هیچ کلمه ای نمی یابم که بهار را توصیف کنم.
نسیم آهستگی را فراموش می کند و جایش را به باد تکان دهنده می دهد. گربه چاق و تنبل از تندی باد و غرش آسمان آزرده می شود. خواب نوشین نیمه روز بهاری اش در هم میریزد! غرولند کنان از بالای دیوار می پرد و به دنبال جایی امن و دور از بارش باران می گردد…وقت انشاء تمام است و کلاس سرباز بهاری به پایان خود نزدیک می شود. من هنوز چیزی ننوشته ام… باد تند و ناگهانی شاخه های توت را تکانی محکم می دهد. توت های رسیده از شاخه جدا می شوند و کف حیاط را فرش می کنند…خط خطی های دفترم پر از توت های رسیده می شود. شهد توت ها به میان کاغذ میدود و تمام صفحه را چسبناک می کند…دزدانه و پنهان از چشمان معلم چند دانه از توت های میان دفترم را به دهان می گذارم. شیرینی اش آنقدر دلچسب است که پلک هایم را به هم می آورد…
دیگر هیچ کس نمانده که کاغذش را تحویل نداده باشد… سراسیمه کاغذی دیگر از میان دفتر می کنم و با دستان چسبناکم روی کاغذ می نویسم:
“بهار توصیف کردنی نیست … بهار چشیدنی است!”
نیایش : ساعت 20:15 روز يكشنبه، 9 فروردين، 1383
—
صدای کاج
غروب بود … در میان چمنی سبز و وسیع قدم می زدیم. کاجهایی بلند دوره مان کرده بود. چمن سبز را دور زدیم و از زیر شاخه های بلند کاج گذشتیم …وقت عبور صدای عجیبی از میان شاخه ها می آمد. ایستادم به تماشا. به خیال اینکه سنجابی شاید مشغول باز کردن بلوطی است یا پرنده ای در کار لانه سازی…
اما درمیان شاخه های بلند کاج هیچ پرنده یا جونده ای دیده نمی شد…و صدای زیر شکستن چوب از میان همه ی شاخه ها می آمد. از کنار هر کاجی که می گذشتیم…
چشمانم را بستم و گوش سپردم… صدای ترک خوردن نازک چوب در سکوت میان تمام شاخه ها می پیچید…تا به حال صدای باز شدن مخروط های کاج را نشنیده بودم. هیچ وقت فکر نمی کردم باز شدن مخروط های کاج اینهمه ترد و پرصدا باشد!!
می شنوی …این صدای رویش ِ درد است که از میان شاخه ها می آید…این صدای قد کشیدن مخروط های کاج است که در فضا می پیچد…این صدای “زندگی” است که ترک بر می دارد!
نیایش : ساعت 0:22 روز سه شنبه، 18 فروردين، 1383
—
بستنی شکلاتی
توی چمن ها نشسته بود. با کلاه آفتاب گیر بزرگی که روی سرش گذاشته بود. معلوم بود که گرما اذيتش کرده. این از چشم هاش معلوم بود. از اون دایره گشادی که حالا سخت تنگ شده بود… ابروهاش نازک تر شده بود و چشمهاش عمیق تر. راحت می شد گذر زمان رو تو سیاهی چشماش دنبال کرد و خستگی که خط مداوم خودش رو زیر چشمهاش به يادگار گذاشته بود.
يه لباس خنک تابستونی تنش بود… مثل همون لباسهایی که همه تابستونهای گرم می پوشید.
موهاش لَخت پشت سرش ریخته بود… لَختی ای که همیشه به خاطر اون مجبور بود موهاشو کوتاه نگهداره… موهاش حالا قهوه ای بود . برخلاف بچگی هاش که رنگ سیاه پر کلاغی اش تو آفتاب برق می زد…چقدر اون موها رو شونه کرده بودم . چقدر کشیده بودم و چقدر گاهی اشکش رو با کشیدن موهاش در آورده بودم…
تابستونهای گرم بی مدرسه، هر روز از بستنی فروشی دور میدون بستنی کیم می خریدیم. من هیچ وقت شکلات روش رو دوست نداشتم. اول پوست شکلاتی بستنی ام رو می کندم و به اون می دادم ، بعد بستنی سفید پوست کنده ام رو می خوردم!…لپهاش از پوست شکلاتی بستنی من شکلاتی می شد و من همیشه به لپهای شکلاتی اش می خندیدم. شکلک در می آوردم و مجبورش می کردم تا خونه دنبالم کنه…
حالا بستنی فروشی دور میدون اون سر دنیاست… کسی نیست که شکلات بستنی هامو بخوره…دیگه اون اینجا نیست تا وقتی به سهم “نامطبوع” زندگی می رسم کمکم کنه، همه رو گاز بزنه و منو نجات بده… دیگه کنارم نیست که با لپهای تپل شکلاتی اش دنیای خنده رو برام به ارمغان بیاره…
حالا وقتی نگاهش می کنم می گم این خودشه؟… این چشمهای تنگ شده از شدت آفتاب مال همون صورته؟… نه! این صورت زیبای تکیده رو نمی خوام…من دنبال اون لپهای شكلاتي می گردم که آشنای منه!
نیایش : ساعت 11:44 روز شنبه، 2 خرداد، 1383
—
کف های پشت سر
بیشتر فکر می کنند یک قطب نما کافیست… یک سکان و یک پنجره ی روبرو تا ترا به مقصد رساند…
اما من فکر می کنم این کف های پشت کشتی هستند که راه را نشان می دهند!…اگر مسیر گذشته را ندانی همیشه می توانی همان اشتباهی را بکنی که بار قبل کردی… قطب نما کافی نیست… یک سکان و پنجره روبرو کافی نیست… چشمانی باید داشته باشی و “دلی” که جرات دیدن کف های پشت سر را هم داشته باشد و بداند که حتی با “قطب نما” هم می شود اشتباه کرد…
هر چقدر که بلد راه باشی…هر چند سال هم که ناخدا بوده باشی!
نیایش : ساعت 1:31 روز چهارشنبه، 7 مرداد، 1383
—
دوربین دوچشمی
وقتی نگاه می کنم احساس می کنم که چقدر سبک تر شده ام، چه بزرگ تر ، و چه صبورتر! مثل نگاه خنده ناک ماهیگیر پیر بر کرانه دریا…
دوربین دوچشمی خریده ام! عینک نزدیک بینم را در می آورم، دسته های ظریفش را به دقت تا می کنم و آنرا آرام در جا عینکی قشنگم می گذارم. دوربینم را باز می کنم و در برابر چشمانم می گیرم. آنقدر استوانه هایش را جابجا می کنم تا درست در برابر مردمک چشمانم قرار گیرند. حالا از ورای آنها به دنیا نگاه می کنم!…دریا ازینجا چقدر زیباتر است!…و نگاه خنده ناک پیرمرد ماهیگیر چه پر رنگ تر! حتی می توانم خطوط دور چشمانش را هم ببینم، و چین های روی پیشانی اش، و اثر محو خنده های گذشته را دور لبانش! چقدر این صورت به من آرامش می دهد! چقدر خنده این نگاه با وجودم آشناست!
پیرمرد با نگاه خنده ناکش دو گونه می بیند…یکی موجهای کف کرده و مضطرب ساحل را…و دیگری بالاتر از این هیاهو ، کمی دورتر، آنجا که موجها محو می شوند و افق ِ “آرام” به مفهوم ِ “پایان” مهر باطل می زند!
دوربین دوچشمی ام را گران خریده ام! آنقدر برای داشتنش با حسرت به شیشه مغازه خیره شدم، آنقدر اشک را دزدکی از گوشه چشمانم پاک کردم که صاحب مغازه دلش به درد آمد و گذاشت که یکی از آن مدلهای کوچکش را به اقساط خریداری کنم!
دوربین دوچشمی ام را بغل می کنم… دوستش دارم. به من از آن نگاهها می دهد که آشفته و سراسیمه بدنبالش می گشتم. از آن نگاههایی که از نزدیک بینی همواره ام نجاتم می دهد، مرا به میهمانی دریا می برد و خنده ی پیر مرد را نشانم می دهد. از یادم می برد که “نزدیک بینم” و وسعت دریا را با همه افق های بی پایانش به چشمم می آورد!
با این دوربین دو چشمی چقدر بزرگ می بینم…چه صبور می شوم و چه سبک بار!…درست مثل نگاه پر خنده پیر مرد.
نیایش : ساعت 0:20 روز دوشنبه، 18 آبان، 1383
—
رهایی از دلتنگی
قدم آهسته بر می دارم و پاورچین کنار برگهای قرمز گسترده بر روی زمین می روم… مبادا که خواب بی بازگشتشان را آشفته کنم.
خم می شوم ، دامنم را کنار تک درخت بلند تکان می دهم و دل تنگی هایم را که سالهاست گوشه دلم تل انبار شده اند به خوابگاه برگها می سپارم…تا این برگهای سرخ که می روند دلتنگی های مرا هم با خود ببرند. راهی از میان برگهای سرخ می یابم و می روم… بی آنکه به پشت سر نگاه کنم… بی آنکه ببینم آن پشت، افتاده در میان برگها، دل تنگی هایم چه غوغا می کنند!
اکنون آزادم! سرخی گرم دویدن خون را روی صورتم احساس می کنم. تپش زنده ی قلبم را درون سینه می شنوم. سرشارم و آزاد . رهیده از بار گرانی که سالهاست آزارم داده است.به زمستان می نگرم. به فصل بیداد برف بر تن شاخه های عريان، به فصل سرد مبارزه برای ماندن. من آماده ام. به جنگش می روم . نمی گذارم شکستم دهد. هشیار به مصاف کولاکش می روم و به او نشان می دهم که سرسختی را از خودش یاد گرفته ام. از یخ بندان تلخ و گزنده اش. از واقعیت سردی که به دنبال می کشد. که زمستان ها می آیند و می روند و هیچ زمستانی در برابر زندگی پیروز نمی شود .که برف با همه وجود یخ بندانش “آب” می شود!
دل تنگی را جایی کنار تک درخت بزرگ ، میان انبوه قرمز برگها چال می کنم. “دشمن خانگی” که نباشد نیرومندترم. دستکش هایم را می پوشم، شالم را دور گردنم حلقه می زنم و هشیار به جنگ زمستان می روم. دلتنگی ها که نباشند تیره ی پشت سرما شکننده است. به “های” گرمی از دهان زندگی می شکند.
نیایش : ساعت 1:47 روز يكشنبه، 24 آبان، 1383
—
جغرافیای قلب
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تويش را و دریاهای ژرف و آبی اش را … اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هيچ اشتباه!
کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است. همه را می شناسم. همه را می بینم. هر اتفاقی که می افتد آگاهم …
اما
خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!…می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست … اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!
این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد. چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز “نگریستن” چاره ای ندارم!
در جست و جوی توانی هستم که “پیش آمد” ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…
در جست و جوی آن “نیرو” هستم ، آن “توان”، آن “قدرتی ” که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی … جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!… سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند “آمدنی های ناگهان” در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.
این ” نیرو ” را ، این “توان” را، این “سپر”را، این “سرچشمه ” را نمی شناسم! هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار “ناتوانم”! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از “آگاهی” ای که بدان می بالم…
با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟
می آید؟… نمی دانم!
نیایش : ساعت 22:3 روز دوشنبه، 16 آذر، 1383
—
چشمان خسته ام
چشمانم که خسته می شود خطهای راست را شکسته می بینم…
چشمانم که خسته می شود پرده ای مات روی تیزی اشیا می نشیند…
چشمانم که خسته می شود مرزها محو می شوند و اشیاء ابر آلود در هم می آمیزند…
روز می رود و شب می آید… شب می رود و روزمی آید… و این گردش پایان ناپذیر همچنان تکرار می شود چشمان خسته ام اما در انتظار یک تصویرند… تصویری خارج از خطهای شکسته ، پرده های مات یا مرزهای محو… تصویری آنسوی واقعیت… تصویری برخاسته از رویا…
از شب بسیار گذشته است… صدای لطیف پرنده کوچکی که بر لبه ایوان نشسته است خواب سبک سپیده دمان مرا می شکند…بر می خیزم و آرام، بی آنکه بخواهم خاطر مست پرنده را بیاشوبم به کنار پنجره می روم و به منقار سرخ کوچکی که این صدا از میان آن بیرون می آید خیره می نگرم…تصویر مه آلود رویایم در برابرم جان می گیرد… و قطار پرسش هایی که همیشه به وقت هشیاری پس می زنم دوباره به راه می افتد… “برای چی ؟ برای چی؟ برای چی ؟ برای چی؟…”
پرنده کوچک از لبه ایوان می پرد… روز با شتاب بالا می آید و تصویر دل انگیز رویا با اولین اشعه خورشید از خاطرم محو می شود… قطار پرسش ها در سرم سوت می کشد و چشمانم از سفر شبانه به ایستگاه روز می رسد… در جستجوی آن تصویر آشنا تمام طول ایستگاه روز را طی می کنم، اما دریغ از یک شبح آشنا که خستگی را از کره چشمانم شستشو دهد…
چشمانم از تندی آفتاب واقعیت روز خسته اند…تصویر مهر آلود ابر را جستجوی میکنند… چشمانم تشنه اند… بارش نوازشگر رویا را در خواست می کنند.
نیایش : ساعت 1:19 روز سه شنبه، 17 خرداد، 1384
—