عاشقی اتفاقی نیست…
سفرهايی ترا در کوچه هاشان خواب می بينند.
ترا در قريه های دور مرغانی به هم تبريک می گويند.
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نيست،
نميدانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط ديروز است؟
مدتهاست که ميخواستم اينرا برای تو بنويسم…اما نه زمانش بود و نه ظرفش…حکايت عشقت نه تازه است و نه اتفاقی…چند کس را در دنيا سراغ داری که مثل تو عاشق بوده اند، با رويای او به خواب رفته اند و صبح با بالشی خيس از باران اشکهای ديشب از خواب برخاسته اند…چند داستان شنيده ای که پايانش غم بی پايان عاشق تنها بوده است؟
دنيا پر است از اين قصه ها و البته هر يک که بشنوی گويی که نا مکرر است…
انگار اينجا دامی است که انسان مکرر بدان گرفتار می شود …و عجيب آنکه هر بار که گرفتار می شود خود را به گونه ای ديگر می بيند و فکر می کند که تنها اوست که براستی عاشق است.
عاشق شدن آدمها اتفاقی نيست… اتفاقی نيست که کسی در دلت خانه می کند و به دل انگيزترين آرزوها بدل می شود…اتفاقی نيست که ناگهان می رود و شيرينی رويايش را به تلخ ترين زهرها بدل می کند…اتفاقی نيست که آدمی در اين کشاکش غريب عمری را به سر می کند…
راستی هيچوقت فکر کرده ای که درين اتفاق چه برای تو نهفته است؟ آيا تلخی هجران تنها سهم تو از اين عشق بی پايان است؟ آيا ارمغان اين حادثه تنها انسانی سرگشته و بی سرانجام است؟
دوباره بگرد…حتما درين اتفاق دريافت هايی بزرگتر پنهان است…حتما دريايی در پس چشمان اين عشق نهان است… چيزی که هست امروز از چشمان حسرت کشيده عاشقت پنهان است…
دوباره بگرد…گفتم که عاشقی اتفاقی نيست…
نیایش : ساعت 23:32 روز پنجشنبه، 30 آبان، 1381
—
ميهمان تك درخت
طوفان گذشته بود. آسمان مژده آفتاب مي داد. لحظه ها پر بود از كلماتي كه مي خواستند دنيا بيايند و ياد خرابي هاي طوفان را از خاطر خسته خانه بزدايند… كلماتي كه هنوز بيم داشتند زاده شوند و با آمدنشان سكوت خانه را چراغان كنند…
تك درخت همان جا تنها و اميدوار رو در روي خانه طوفان زده ايستاده بود… تك درخت لانه سنجابي بود كه گاه پشت شيشه مي آمد و به بهانه دانه پسته اي، داخل خانه را نگاه مي كرد… و يا رهگذر كلاغي كه گه گاه بخاطر تكه ناني از آنجا گذر مي كرد… طوفان تك درخت را از ايستادن نترسانده بود… تك درخت با همه وجودش سايه وار تصوير شكسته خانه را پر مي كرد…
نسيم آرام از شكاف پنجره باز سرك مي كشيد تا عطر آرامش را در فضاي خانه بپيچد و باغچه پر بود از طراوت سرخ گلهايي كه رخسار زرد خانه را رنگ مي زد…
همه چيز در انتظار آن لحظه اي بود كه پس از طوفان مي آيد… همه چيز دست به دست هم داده بود تا فرش آشتي در خانه بگسترد… همه اما در انتظار يك آغاز!
آغاز؟ از چه طرف؟ كدام سو؟ با كدام واژه سنگين كه جور همه طوفان را و همه خرابي را با خود كشد و جوي كلام را جاري كند؟ كدام اتفاق ؟ كدام نشانه؟ كدام آغاز؟
همراه تا بحال هدهد نديده بود و من نيز… هدهد پرنده غريب نيشابور بود كه از رهگذر عطاري ره به خانه جسته بود… هميشه يك مثال… هميشه در خيال !
هدهد، با پرهاي زيبايش سبكبال فرود آمد وبا آن شانه رنگارنگي كه بر سر داشت درياي رنگ را براي خانه بي رنگ به ارمغان آورد…كلام جاري شد با آمدن پرنده هميشه در خيال … واژه زاده شد با عطر پرنده اي از كتاب آن عطار… يك نشانه، يك آغاز … يك پرنده ، يك هدهد… يك شانه رنگ براي سياه آشفته… يك نشانه براي ادامه… يك رهبر درميان بيراهه…
هدهد به ميهماني تك درخت رفت… و آشتي تصوير قاب خانه شد…
نیایش : ساعت 22:30 روز سه شنبه، 24 دى، 1381
—
نگاهی در آینه
سر بر آورده يک دو موی سپيد
يک دو روز دگر شود بسيار
گر جوانی چنين رود که رود
بو که پيری نبيندم رخسار
هر سال که می گذرد، يک سال پير تر شده ای… به آينه که می نگری تار مويی سپيد می بينی که آرام در دسته سياه موهايت می خزد و چشمهايت، که ديگر به مستی ديروز با کسی حرف نمی زند…
می گذرد با همه لحظه های عاشقی ات … با همه سرمستی های بيدادگرت … با دلشوره های تلخ و شيرينت… با همه آن درياها اشکی که ريخته ای … با داغ هايی که روزگار بر دلت نهاده است… با همه عشق هايی که در قلبت به جا مانده است… با تصويرهای رويايی که در ذهنت نقش بسته است… با آرزوهايی که هيچگاه نرسيدند… با صدايت که در گلو مانده است…با کلماتی که دلت می خواست به زبان آری ولی هيچ وقت نشد که بگويی… با لحظه هايی که خود را در مستی يک آواز رها کردی تا از بيان واژه ها بگريزی … با قلمی که سالها مونس جان سنگين تو بود… با آن کاغذ سپيد که تنها مخاطب روح دردمند تو بود… با مداد رنگی هايت که بازيچه دست های آزرده تو بود … با لبخند شيرين کسانی که دوستت داشتند … و با جمله ای که تمام هستی به خاطر آن آفريده شده بود : به خاطر آن لحظه «دوستت دارم»…
مي گذرد با همه لحظه هاي عاشقي… و تو يک سال پيرتر می شوی. يک سال از تولد دورتر… يک سال به مرگ نزديک تر . يک سال دور تر از ابتدای عشق … و يک سال نزديک تر… به اوج عاشقی!
نیایش : ساعت 0:37 روز يكشنبه، 10 فروردين، 1382
—
صدای دلنشین تو
چه لذتی داشت شنیدن صدای تو
و پرسه زدن در کوچه پس کوچه های خاطرات کودکی .
چشمانم را بستم…
گذاشتم که خیال مرا به شبی ببرد که تو در آن آرمیده ای،
و نقش کند چهره رویایی ترا
از پشت صدای آرام و شمرده ات.
وقتی به نقش خیال تو می نگرم،
باورم نمی شود که تکیه های کلام …
وقفه ها و سکون ها…
حتی کش آمدن ها در ذهنم نقش بسته اند!
باورم نمی شود که اینهمه آشنا بودی و من
فکر می کردم که با تو تنها یک غریبه ام.
باورم نمی شود که اینهمه حضور داشتی و من
فکر می کردم که سالهاست ندیدمت!
نیایش : ساعت 1:7 روز سه شنبه، 6 خرداد، 1382
بوی تو
بوی ترا از آن سوی درياها می شنوم…
وقتی که بادها در میان گنجينه های خاطرات می پیچند، از شکاف ميان شيشه ها و پنجره ها می گذرند، با ابرهای سرگردان نجوا می کنند، تنشان بوی نم باران می گيرد ، دست در گردن بادبانهای سفيد بلند قايق ها می اندازند و از جانب دريا به سوی من می آيند.
بوی ترا از آن سوی درياها می شنوم…
بویی از عطر دوستی، که با بوی خاک و آب و سبزه عجین می شود و رمزآلود به سويم می آید. رمز گشايی می خواهد!… بويی که وقتی چشمانم را می بندم دنيايی پر از رنگ و نشاط در پشت پلک هايم نقاشی می کند.
چشمانم را می بندم و می گذارم که این رمز پشت پلک های من گشوده شود:
…و
…و
…و
…!
این نام تو نيست که در برابر چشمانم گشوده می شود؟
نیایش : ساعت 16:51 روز سه شنبه، 20 خرداد، 1382
—
دستهای نوازشگر
اين آسمان ابري زيبا ، اين يار هميشه آشنا ، اين بالش روياهاي باردار ، نوازنده ، درخشنده ، رهايي بخش.
دلم مي خواهد گونه هايم را روي بالش ابرهايت بگذارم و صورت خيسم را در پهناي تر ابرهايت پنهان كنم . دلم مي خواهد موهايم را رشته رشته در ميان قطره قطره بارانت افشان كنم تا نه پريشاني موهاي من بماند و نه بي خانماني قطره هاي بارانت…اين صداي آهسته لرزانم گم شود در غرش بنيان شكن رعدهايت… اين «بسته ي سنگين زمين» پر بگيرد در گستره سبك و سيالت… و اين وجود «بي چيز ، خسته ، تنها و سرگردان» رها شود در پهناي بي پايان آبي ابدي ات…
اين «محدود»، در برابر نامحدود
اين «خالي» ، در فضاي سرشارت
اين كوير سوخته ي بي حاصل ،در اقيانوس آسماني بارانت
اين لحظه هاي تنگ فشارنده، در دامان گسترده مهربانت
اين ذره جدا شده ، تنها مانده و بي كلام ، در انبوه بهم پيچيده ابرهاي كلامت
اين تن خسته ي پر آشوب ، در آرامش فراگير دست هاي نوازشگرت
و اين مجموعه پر آهنگ اما «بي مفهوم» ، در سكوت چيره پر معنايت.
كجايي دستهاي نوازشگر؟!
نیایش : ساعت 18:46 روز چهارشنبه، 23 مهر، 1382
—
پوست درخت
بالای یک تپه زیر یک درخت ایستاده ام و دستانم را به پوسته زبر و خشن درخت می کشم. به این خیال که ترا در زير پوست خش دار این درخت تنومند پیدا کنم. سر انگشتانم پوست خشک و پر شکن درخت را آرام می پیمایند. هر فرو رفتگی نشانی بازگو می کند و هر بر آمدگی تصویری. من با این نشانه ها به اوج می روم… به آن روز که در کنار یک درخت تنومند، هزاران فرسنگ دورتر ازين یکی که اکنون زیرش ایستاده ام ایستاده بودم و آمدنت را با لذتی سرشار نگاه می کردم…
تراشه ای از چوب ناگاه انگشتم را می خراشد. از سرانگشت نشانه ام خون روشنی سرازیر می شود…سرخی اش تن درخت را رنگین می کند. سوزشی گرم و تب دار جای بازی لامسه را می گیرد. دست نمی کشم و می گذارم که این خون روشن و تازه خط قرمزی بر ساقه خشن درخت بر جای گذارد…درخت را دور می زنم. نوار قرمزی از خون دور درخت می کشم و درست از همانجایی که شروع کردم تمام می کنم… باشد که این نوار قرمز یادگاری شود از روزگار خیالهای ابری…
نیایش : ساعت 1:26 روز شنبه، 30 خرداد، 1383
—
salam saiteton ro khondam khjeili jaleb bod va khondany kheili khpob va ali bod vaghean dasteton dard nakone
doster afghanie shoma elnaz az kabul_ kunduz
جالب بود . امیدوارم غربت زیاد سخت نگذره زمانی که غربت بودم یه دوستی با زغال رو دیوارم نوشته بود غریبه غم مخور ما هم غریبیم ….ایام به کام شاد باشی و موفق
وقتی زیر یه درخت تنومند هستی که تو رو از طوفانی که می وزه محفوظ نگه میداره ، شاید هرگز متوجه حضور سایه اش نشی، اما وقتی دست روزگار سایه اش رو از سرت بر میداره ، می فهمی که سنگ قبرش تنها تکیه گاهیه که واست مونده!
بسيار جالب بود ممنون اميدوارم هميشه سايتتون با ايده هاي جالب باشد الله حافظ
از صميم قلب تبريك و خسته نباشيد عرض مي كنم خدمتتون بخاطر تهيه و تنظيم اين چنين سايت و وبلاگ فوق العاده ؛ خدا قوت مي گم بهتون و اميدوارم ايام به كامتان و دست علي به همراهتان باشد . آرزومند - آرزوهايتان : پـوريا خداي وحشت ” پوريا فرهمند “