وگاس
از سفر کوچکی بر می گردم…از شهری که فکر می کنم اگر قرار بود صد شهر را برای گردش انتخاب کنم این صد و یکمی اش بود.در میان بیابان خشک و گرمای طاقت فرسا شهری بنا شده است که تلالو چراغهایش در شهر توجه همه را جلب می کند. شهری که هنوز بر در و دیوارش یادگارهای زیادی از الویس به چشم می خورد.
اینکه چطور شد به “لاس وگاس” سفر کردم بماند برای وقتی دیگر. اما برای من همه چیز درین سفر جالب بود. از دورنمایی که ازین شهر دیدم… تا خیابانهای بزرگی که در میان صحرای خشک و بی آب و علف گذرگاه اینهمه گردشگر شده بود…
“لاس وگاس” شهری کاملا آزاد است به معنی واقعی کلمه . آدمها هرچه که هستند، هر مقام و شغلی که دارند برای مدتی رها می کنند و درین شهر به تفریح می پردازند. همه جور تفریحی درین شهر آزاد است و هیچ کس مانع کسی دیگر نمی شود. شهر هرگز نمی خوابد و در حیاتی ممتد از بام تا شام به زندگی پر هیاهوی خود ادامه می دهد… وقتی که روز از شدت گرمای خود می کاهد کم کم بر تعداد بازدیدکنندگان شهر اضافه می شود. تفریح بزرگ شهر قمار است به همه انواع و اشکالی که می شود تصور کرد…هتلی وجود ندارد که قمارخانه نداشته باشد. میزهای سبز رنگ بازی گسترده اند و دایره های چرخنده ی پر از شماره میگردند و پول را ازین دست به دستی دیگر منتقل می کنند. آدمها می نشینند، می نوشند و سرنوشت پولهای خود را به دست این دایره های گردنده یا کارت های بازی می سپارند… چه پولهای کلانی که یک شبه نمی بازند و یا یک شبه بدست نمی آورند…کنار بیشتر کازینو ها یک فروشگاه کوچک هم وجود داشت… اول فکر کردم چقدر عجیب است که اشیاء کوچک و بزرگ این مغازه ها اینهمه ارزان است…اما بعدا متوجه شدم که همه این لباسها و کیفها و کفشهای زیبا مال قماربازان بخت برگشته ای است که بعد از باخت های بزرگ مجبور شده اند همه هستی خود را به فروش گذارند و با پای برهنه وگاس را ترک نمایند…
وقتی در خیابانهای شهر می گشتم چیزی که توجهم را جلب کرد تبلیغات روی تاکسی ها بود. بالای بیشتر تاکسی ها تصویر تقریبا عریان زنان زیبا با شماره تلفن و آدرس جستجو درج شده بود…دیوارها و مجلات شهر هم پر بود از همین نشانی ها…کنار بلوار لاس وگاس که قدم می زدم هر چند متر یک نفر ایستاده بود و “کارت ویزیت” به هرکسی که تمایل داشت ارائه می کرد.کف پیاده رو پر بود از تصویرهای شهوت انگیز زنانه…فکر می کنم که این صنعت کهن دنیا بی هیچ مشکل قانونی ای در وگاس به حیات خود ادامه می داد…
رستورانهای زیادی در بلوار اصلی شهر دیده نمی شد. برایم جای سوال داشت که چطور شهر توریستی به این بزرگی رستوران خوب کم دارد. اما بعدا از حجم زیاد الکلی که در کازینوها و بارها ارائه می شد فهمیدم که چرا مردم گرسنه نمی شوند…شراب های رنگارنگ و آب جوهای بزرگ جایی برای گرسنگی باقی نمی گذاشت…لیوانهای آب جو جالب بود. اول بار چیزی شبیه گلدان های شیشه ای سر تنگ در دست مردم توجهم را جلب کرد. وقتی دقت کردم متوجه شدم که این گلدانها به جای چند لیوان کار می کنند و خیال مشتری و فروشنده را از همان اول راحت می کنند!…مردم در شهر قدم می زدند و با نی کلفتی که در کنار این گلدان ها! تعبیه شده بود آبجو می نوشیدند…مست بودند و در مستی خود هیاهو می کردند…
صدای جاز از هر گوشه خیابان به گوش می رسید…جوانترها با ضربه های موسیقی بالا و پایین می پریدند و ارتعاش ناشی از این تکانها را می شد در زمین کنار خیابان ها حس کرد… قدم که می زدم آهنگ “زن زیبای” الویس در گوشم زمزمه می کرد…چراغهای رنگارنگ چشمکزن تصویری زنده و به یاد ماندنی از شهر در خاطرم باقی می گذاشت…
برای اولین بار بود که زندگی از “نوع” دیگر را به چشم می دیدم… زندگی از نوعی که آدمها تا هر کجا که بخواهند آزادند…زندگی از جنس بی مرزی…بی حدی… مستی تمام عیار… از جنس برد و باخت های بی حساب… زندگی از جنس “قمار”…
نیایش : ساعت 2:18 روز دوشنبه، 25 خرداد، 1383
—
واشنگتن دی سی
بعد از دو ساعت در جا نشستن روی صندلی تنگ و ناراحت هواپیما؛ اونهم توی صف پانزده تایی هواپیماهایی که می خواستند یکی یکی بپرند، حدود ده و نیم شب پامون رو روی زمین واشنگتن گذاشتیم. از اولش قرار گذاشته بودیم که ماشین کرایه کنیم تا کارهامون رو بدون دغدغه و با سرعت بیشتر انجام بدیم. اما رانندگی کردن توی تاریکی شب، اونهم در شهر نا آشنایی که هیچ تصوری از بزرگراه هاش نداری و اصلا نمی دونی که هتلت در کدام منطقه شهر واقعه اصلا شوخی بردار نیست … می تونی بدشانسی بیاری، به راحتی گم بشی و صاف از محله سیاهپوست ها سر در بیاری!… اتفاقا همین طور هم شد و ساعت یازده و نیم شب، خسته و گرسنه و تشنه ، با یک نقشه بی خود روی پای من و سردرد همراه سر از بدترین منطقه واشنگتن در آوردیم!… چراغ بالای سر من روشن بود. هرچی نقشه رو نگاه می کردم و با اسم خیابونها مطابقت می دادم و تقریبا مطمئن می شدم که دارم درست هدایت می کنم باز می دیدم که به یه جای نامربوط می رسیدیم!…خونه های قدیمی و رنگ و رو رفته ، خیابونهای خلوت و خیس و حضور یک عده جوونک سیاهپوست سر هر نبش که خشتک شلوارشون تا زیر زانوشون می رسید و لبه کلاهشون پس کله، کم کم ترس و اضطراب توی همه وجودم پیچید. همه شماره ها شبیه هم بودند، بیشتر کوچه ها یک طرفه. هرچی می رفتیم انگار دور خودمون می پیچیدیم و از اون محله تکون نمی خوردیم… آخر سر یک گوشه کنار خیابون پارک کردیم تا بفهمیم کجا هستیم … یک دقیقه نگذشته بود که یک آقای سیاه پوست و خانومش به طرف ماشین اومدند. همراه گفت که راه رو گم کردیم. خانومه با لهجه غلیظ مسیر رو نشونمون داد و شوهرش به سرعت گفت: ” اینجا خطر در کمینه… زودتر اینجا رو ترک کنید و دیگه هیچ جا نیاستید”….قبلا از دوستان شنیده بودیم که گم شدن در بعضی محله های شهرهای بزرگ آمریکا مساوی مرگه اما اصلا فکر نمی کردیم که این بلا اونهم در اولین سفر همراه به آمریکا -اونهم با بدبینی زیادی که اون نسبت به آمریکا داره - برامون اتفاق بیافته!… مسیر برگشت رو دقیقا به خاطرم نیست چطور طی کردیم اما وقتی وارد هتل شدیم انگار از خدا عمر دوباره گرفتیم.
هنوز نفس تازه نکرده بودیم که توی آسانسور با اون منشور درازی که دست من بود - به قول ماموران امنیتی فرودگاه “شکلات تابلرون بزرگ”!- گیر سه تا سرباز مست آمریکایی افتادیم… یکی شون به شوخی و با صدای بلند از من پرسید بمب توی این تابلرون کار گذاشتی؟
…
فقط یک روز فرصت کردیم بریم و از بناهای یادبود شهر، کاخ سفید و یکی از موزه های سمیت سونین دیدن کنیم. اونقدر موزه بود که واقعا نمی دونستیم کدوم یکیش رو انتخاب کنیم . همراه بیشتر دوست داشت بره موزه تاریخ طبیعی و یا موزه هوا و فضا…اما من بیشتر دوست داشتم بریم موزه تاریخ آمریکا…. بالاخره هم رفتیم موزه تاریخ امریکا به این امید که شاید یک روز دیگه وقت کنیم و بیاییم بقیه موزه ها رو ببینیم. خوبی بزرگ موزه های واشنگتن اینه که همه روز هفته بازه و برای بازدید عموم رایگانه….سیر تحول صنعتی امریکا از اونچه چهارصد سال پیش بوده تا امروز؛ از دست نوشته های ادیسون و دفترچه یادداشتش با اولین طراحی هایی که از مدارهای برقی کشیده بود، اولین وسایل جراحی و ارتوپدی تا پیشرفت طب امروز ، اولین ماشین های بخار همه و همه هیجان آور بود…
در بنای یادبود لینکلن “بیانیه استقلال” روی دیوارسنگی دو طرف نوشته شده بود. بیانیه رو قبلا هم خونده بودم اما در کنار مجسمه مرمری ابراهام لینکلن شکوه دیگری داشت…مخصوصا بخش پایانی:
“-That this nation under God shall have a new birth of freedom- and that government of the people by the people for the people shall not perish from the earth.”
…
همراه همیشه می گه سفرهای به یاد موندنی ما رو امتحان خراب می کنه! اما من خوشحالم که سفر می کنم حتی اگر سفر به خاطر امتحان باشه… بهتره آدم امتحان داشته باشه و مجبور شه دنیا رو بگرده تا به خاطر کار و گرفتاری روزانه از سفرکردن باز بمونه… تجربه سفر آدم رو تکون می ده …هر چند کوتاه باشه … هرچند آغشته به دغدغه و اضطراب امتحان باشه!
…
تا به حال امتحانی رو که در فیلادلفیا دادیم تجربه نکرده بودم…. تجربه معاینه و شرح حال گرفتن از بیماری که بیمار نیست اما نقش بیمار رو بازی می کنه برام جالب بود. اونهم انواع و اقسام بیماری ها در بیمارانی با رنگ پوستهای مختلف، گویش های مختلف و آداب و رسوم گوناگون. جالب این بود که بعضی ها نقش بیمار عصبانی و بداخلاق رو بازی می کردند و هر کاری که می کردی غر می زدند… یکی از بدترینشون یه زن گیج بود که دو هفته پیش از پله های زیرزمین پایین افتاده بود …همراه می گفت این مورد خشونت خانگی بود… اما من کاملا این مسئله رو فراموش کرده بودم و بعدا که نشونی هاش رو داد فهمیدم که حدس اون درست تر بوده ( البته فکر نکنید خیلی بهتر از من امتحان داده ما معمولا نمره هامون شبیه هم میشه!)
اما هیجان و دلشوره امتحان هم نتونست مانع بشه که از صحبت با بیماران لذت نبرم… توی یکی از اتاق ها یه دختر زیبا نشسته بود که به خاطر اصرار مادرش و خستگی مفرط به درمانگاه اومده بود. نیمی از موهای کوتاه سیاه جلوی سرش رو سفید کرده بود و یک لب واره کوچولو به گوشه لب پایینش آویزون بود. معمولا از آدمهایی که انواع و اقسام جاهای بدنشون رو سوراخ می کنند خوشم نمی یاد اما دختره اونقدر لطیف و آروم حرف می زد و می خندید که من واقعا دلم نمی خواست از اتاق برم بیرون. فکر کنم سه بار ازش پرسیدم چیزه دیگه ای هم هست که دوست داشته باشی به من بگی و اون هم مثل اینکه بخواد به من کمک کنه سوالی رو که من باید از زیر زبونش می کشیدم از من پرسید. وقتی زنگ پایان رو زدند اون هم مثل من خندید…فکر می کنم هردوتامون می دونستیم که از نقشمون خارج شده بودیم!
…
اما همیشه بهترین قسمت سفر برای ما پایان سفره !… اونوقتی که دلشوره امتحان گذشته و یک خسته نباشی بزرگ به تن آدم می چسبه!… همراه از موهای ژولیده من عکس گرفت و من از چشمهای خسته اون با عینک… یادگاری از یکی دیگر از مراحل سخت و سفری به یاد موندنی.
نیایش : ساعت 20:54 روز چهارشنبه، 4 خرداد، 1384
salam azizam matalib jaliby bood montaha man motvajeh nashodam hamrah ke hast ?
dar zemin vazeh neminvisye
movafagh bashe doset aziz