بخش اول
نميدانم… اين روزها بدجور حال و هواي بيمارانم به سرم مي زند و ياد سه سالي مي افتم كه درآن كارخانه كار مي كردم… شايد آن رگ پزشكي ام ملتهب شده است و آن عطش تندي كه فقط با لمس دستان تب دار بيماري سيراب مي شد دوباره به سراغم آمده است!
مي خنديد؟ … شايد حق داريد… چون فكر مي كنم كه ما هم گاهي در حسرت بيمارانيم!… حسرتي كه شايد بيشتر پزشكان به آن دچارند اما كمتر كسي درباره اش مي گويد… و امروز يك پزشكي به اشتباه جرات كرده است كه ازين احساس بنويسد!!
شايد يك روز اين نوشته ها را در كتابي گرد آوردم و شايد يكروز توانستم آنها را به چاپ برسانم! (كاري كه هرگز درباره نمايشنامه هايم نتوانستم انجام دهم!)… اما بيشتر فكر مي كنم كه يك روز اين نوشته ها را ميان انبوه نوشته هايي كه در خانه مادرم به جا گذاشتم بگذارم…. تا سالها بعد وقتي نوه هاي خواهرم به سراغش رفتند بدانند كه كسي درين خانواده بوده است كه گاهي از احساسات عجيب و غريبش مي نوشته است و گاهي… و فقط گاهي جرات مي كرده است كه از چيزهايي كه كمتر كسي مي گويد سخن بگويد!! البته اگر تا آن موقع نوشته هاي كاغذي مرا موشها نخورده باشند!!!!
من فكر مي كنم…
شايد پزشكان هم ديوانه اند! … ديوانه لحظه هاي كه گوشهايشان را به سينه بيمار بچسبانند و از ميان هفتاد لايه پوست و زير پوست و چربي و عضله و استخوان و رگ به ضربان جاندار و مداوم يك تلمبه گوش دهند…و صداي بيمارگونه دريچه هاي اين تلمبه را به فرياد مرغي دريايي تشبيه كنند!!… شايد پزشكان هم عاشقند! … عاشق لمس شريان بازيگري كه زيردست هايشان تب تند بيمار را به تصوير مي كشد و شكلش، تداومش و بزرگي اش خبر از اتفاقات درون مي دهد!… شايد پزشكان نيازمند بيمارانند…نيازي پر معني تر از آنچه بيماران در قالب گذران زندگي معنا مي كنند!
….
روز اولي را كه به آن كارخانه پا گذاشتم هنوز به خاطر دارم! …كارخانه كفش فقير و بي سرمايه اي كه پايه هاي توليدش را بدهكاري به فروشندگان مواد اوليه فلج كرده بود و كارگران در بيم و هراس از آينده تاريك پيش رو گرفتار صدها درد بي درمان بودند… بعد از آن پزشك بزرگوار پيري كه به كبر سن و خستگي كار روزانه آنجا را ترك مي گفت همه منتظر پزشك جديدي بودند با موي سياه ، قد بلند و كوله باري پر از تجربه كه همه وعده اش را داده بودند!!
وقتي به توضيحات بهيار درباره واحد بهداشت كارگري گوش مي كردم كارگران يكي يكي يا دست جمعي مي آمدند و از پشت پنجره بزرگ درمانگاه به اين موجود تكيده لاغر اندامي كه زن بود! و يك جا روي صندلي بند نمي شد نگاه مي كردند و بعد با چشمان تعجب زده چهار طاق از زوار پنجره گم مي شدند… اين رسمش نبود كه كارخانه اي با هزار كارگر مرد و سي كارگر زن پزشكش زن باشد!… آنهم از نوع جوان و كم سن و سال و بي تجربه و تازه كارش!…مصيبتي افزون بر مصيبت هاي هر روزه و بدقولي اي ديگر از جانب مسئولان كارخانه!
درمانگاه درست در مركز كارخانه واقع شده بود. محلي كه به همه سالنهاي كارگري نزديك بود و در و پنجره بزرگ روبرويش به خيابان اصلي كارخانه باز مي شد… بهيار از محل درمانگاه مي ناليد و مي گفت كه چرا ما نبايد در ساختمان سفيد مركزي ـ كه جلوتر از كارخانه بود ـ اتاق داشته باشيم و هر روز مجبور نباشيم سر و صداي كارگران و فحش هايي را كه نثار هم مي كنند بشنويم…اما من پيش خود فكر مي كردم كه شايد هم بد نباشد به مكالمه مردم عادي و فقير گوش دهم و بدانم كه بر زبان آنها چه مي گذرد!!
فرداي آنروز وقتي مي خواستم كتابهايم را در قفسه زهوار دررفته اي كه از انبار درمانگاه بيرون آورده بوديم جا دهم يكي از كارگرها با تعجب از من پرسيد: « خانم دوكتور يعني شما مي خواي برا ما از رو كتاب نسخه بدي؟» … با خنده گفتم : « آره جانم … من مثل آقاي دكتر استاد نيستم كه چشم بسته و از در تو نيومده براتون نسخه بنويسم! … بايد از رو كتاب نگاه كنم… بعد بفهمم چه دردي داريد!» … قانع نشده و درهم از در درمانگاه خارج شد…
نیایش : ساعت 3:23 روز چهارشنبه، 8 مرداد، 1382
— بخش دوم
احساس دوگانه اي داشتم… هم از نگاههاي خيره شان بدم مي آمد و هم مي دانستم كه اين نگاه ها از كنجكاوي و از احترامي كه برايم قائلند بر مي خيزد. اوايل برايم سخت بود كه در كارخانه قدم بزنم و به بازديد سالن ها بروم. اما بايد مي رفتم. هر بار كه براي ديدن خط توليدي ميرفتم پنجاه نفر دورم جمع مي شدند و همه گوش تا گوش ساكت مي شدند تا ببينند من چه مي گويم… حرف زدن آن موقع برايم از هر كاري دشوار تر بود. بعضي ها كه متكبرتر بودند از دور مرا زير نظر مي گرفتند و با پوزخندشان به من مي فهماندند كه خيلي جاي درستي نيامده ام! … به خودم نهيب مي زدم:« …! تو بدتر از اين جاها حرف زدي ! نترس … به خنده هاي مسخره شون كار نداشته باش! حرف تو بزن». و بعد در حالي كه قلبم به شدت و تند تند مي زد شروع مي كردم و از كارهايي كه بايد مي كردند و نمي كردند سخن مي گفتم…. از دستكشي كه نمي پوشيدند. ماسكي كه موقع تزريق مواد نمي زدند و يا گوشي اي كه با آن آشوب كر كننده صدا هيچ وقت به گوش نمي زدند…. گاهي اوقات فرياد مي زدم و گاهي كه سالن را ترك مي كردم فكر مي كردم گوشم دارد زنگ مي زند… خيلي از كارگرها به خاطر صداي كر كننده دستگاه تزريق شنوايشان را كم كم از دست مي دادند ولي اين را خودشان كمتر حس مي كردند… و من بعدها وقتي كه به علت داد زدنشان در محوطه درمانگاه فكر كردم فهميدم كه خيلي از آن چيزهايي كه به بي ادبي شان نسبت مي دادم از ناتوانی شان در شنيدن اصوات ناشي مي شد….
آنجا رسم نبود كه پزشك روپوش سفيد بپوشد… خيلي چيزهاي ديگر هم رسم نبود و همين باعث مي شد كه رفتارها و اوامر من عجيب و غريب به نظر برسد… زير سيگاري روي تمام ميزهاي درمانگاه ديده مي شد. بهيار عادت داشت بعد از ناهار ظهر با رفقايش بنشيند و با يك استكان چاي تازه دم پكي به سيگار بزند…مستقيم به خودش چيزي نگفتم اما از او خواستم كه همه زير سيگاري ها را جمع كند و با خط درشت بنويسد : سيگار كشيدن در محوطه درمانگاه ممنوع است! او هم بدون اينكه حرفي بزند هرچه گفتم انجام داد ولي روزهاي اول مي شنيدم كه كارگرها با تمسخر به او مي گويند :« آقا حبيب! تازگي ها تركت دادن!… مبارك ايشالله» و او هم جوابي نجوا كنان مي داد كه البته من هرگز نشنيدم!
اتاقهاي درمانگاه با ديوارهايي كه تا نيمه پنجره شيشه اي داشت از هم جدا مي شدند و كارگرها از اتاق انتظار مي توانستند اتاق معاينه پزشك را ببينند . عادت كرده بودند مثل پرده سينما رديف روي صندلي هاي روبروي اتاق معاينه بنشينند و به نفر جلويي كه به ديدن پزشك مي رفت نگاه كنند! حريم خصوصي پزشك و بيمار برايشان كاملا بي معني بود و براي همين هم وقتي گفتم بايد تمام پنجره هاي اتاق معاينه را رنگ سفيد بزنند از بهيار گرفته تا نقاش كارخانه همه تعجب كردند… هيچ وقت هيچ كدامشان به خاطرشان هم نمي گذشت كه به عنوان يك انسان و يك بيمار حق دارند كه با پزشكشان حرف خصوصي داشته باشند و نخواهند كه همه در كارخانه بدانند كه به چه دردي دچارند….
آن اوايل كه به اتاقم مي آمدند در را مي بستم و از آنها مي خواستم كه برايم توضيح دهند چه مشكلي دارند. با تعجب نگاهم مي كردند و با ترديد دردشان را بيان مي كردند. وقتي ازشان مي خواستم لباسشان را در آورند تا پوستشان را ببيننم با چشماني گشاد به من نگاه مي كردند كه چرا بايد چنين كنند و بعضي مي خنديدند و مي گفتند :« خانم دكتور همين جوري دوا بنويس بريم ديگه لباسمون رو برا چي مي خواي ار تنمون در بياري!»… گاهي مي ترسيدم به پوستشان دست بزنم . فكر مي كردم براي اينها كه به ديدن فيلم سينمايي اتاق معاينه عادت دارند بايد خيلي سخت و عجيب باشد كه كسي بخواهد به تنشان نه تنها نگاه كند، كه دست هم بكشد… گاهي اوقات واقعا بر آشفته مي شدند و با عصبانيت از من مي خواستند كه نسخه بنويسم . اما من سر سخت تر از آن بودم كه زير بار بروم و براي هر كسي كه اجازه معاينه نمي داد نسخه نمي نوشتم…
شرح اين معاينه از نزديك همه كارخانه را پر كرده بود… يادم مي آيد يك روز نزديك ظهر وقتي درمانگاه خلوت بود جواني كه با نگاه اول متوجه شدم سندرم دوان دارد ( منگوليسم) وارد اتاقم شد و اظهار كرد كه بدنش خارش دارد. بدون آنكه از او بخواهم لباسش را در آورد با خنده بلندي مرا به اسم كوچك صدا كرد و پرسيد كه نمي خواهم معاينه اش كنم؟! من هم در حاليكه جا خورده بودم و كمي هم ترسيده بودم گفتم :« اجازه بديد دستكش هامو ازون اتاق بيارم»… و بعد به سرعت بيرون رفتم و با بهيار به اتاق معاينه بازگشتم…
نیایش : ساعت 0:19 روز پنجشنبه، 16 مرداد، 1382
—
بخش سوم
مثل نوشته اي كه روي سنگ نوشته باشند گاهي فكر مي كردم كه تغيير دادن بعضي از آداب اين جماعت امكان ناپذير است.عادت هايي داشتند كه براي من عجيب و گاهي غير قابل باور بود. فكر مي كردم اين عادتهاي نادرست از كجا آمده است و چه طور ممكن است كه جماعتي به اينگونه رفتارها خو كرده باشند. اما با كمال نا باوري مي ديديم كه آنها نه تنها به كارهاي نادرستشان ادامه مي دهند، كه در برابر هر تغييري هم مقاومت مي كنند.
گاهي از بوي چندش آور عرقي كه با ورودشان به اتاقم مي آوردند حالم بهم مي خورد . با خودم عهد كرده بودم كه به هيچ وجه اظهار ناراحتي نكنم و به كارم ادامه دهم .برايم سوال برانگيز بود كه چرا با وجود حمام در هر سالن كارگري دوش نمي گيرند. وقتي توصيه مي كردم كه بعد از كار روزانه دوش بگيرند با كمال تعجب همه به من مي گفتند كه آب كارخانه روغن دارد و تنمان بعد از حمام گرفتن بدتر چرب مي شود! اول فكر مي كردم مشكلي وجود دارد. با بهيار به حمام مراجعه كرديم و از منبع آبي كه به حمام آب مي رساند سوال كردم. شيرآب را باز كردم و و هر چه صبر كردم هيچ حس چربي به ميان انگشتانم راه نيافت.از مسئول آزمايشگاه كارخانه هم خواستم كه آب حمام را بررسي كند . اما او هم قطره روغني در آب حمام پيدا نكرد! بعدها كه بيشتر پرس و جو كردم فهميدم كه كارگرها براي اينكه سهميه صابون و پودر بيشتري دريافت كنند مخصوصا با شايعه اينكه آب حمام روغن دارد از حمام رفتن امتناع مي كردند و سهميه صابون و پودرشان را هر هفته به خانه مي بردند. آنوقت كسي دقيق نمي توانست بگويد چقدر صابون مصرف كرده اند و روئساي كارخانه مجبور بودند به خاطر كمبود مواد شوينده سهميه بيشتري در اختيارشان بگذارند…
براي معاينات دوره اي كه هر سال در كارخانه انجام مي شد بايد همه كارگران را سالن به سالن معاينه مي كردم و در پرونده هايشان از نظر سلامت جسمي و روحي گزارش مي نوشتم… اگر بيماري اي شايع مي شد يا مشكلي در سالن ها بوجود مي آمد معاينات باليني اين امكان را به ما مي داد كه براي حل مشكل چاره انديشي كنيم و تصميم دست جمعي يا انفرادي بگيريم… نكته اي كه هميشه درين معاينات جلب توجه مي كرد وضع وخيم و تاسف آور بهداشت دهان و دندان بود. بيشترشان مسواك زدن را يك امر تجملي مي دانستند كه مال ثروتمندان و از ما بهتران است و از روي تنبلي و عادت غلط هيچ وقت مسواك نمي زدند. بعضي هايشان بيش از ده سال بود كه رنگ مسواك را نديده بودند!! بعضي مي گفتند اگر مسواك بزنند از دندانهايشان خون مي آيد و دهانشان را نجس مي كند! بيشتر دندانهايشان از شدت بي توجهي نيمه خراب و سياه و لثه هايشان همه بيمار بود. هفته اي نبود كه كارگري با پيوره يا دندان درد به درمانگاه مراجعه نكند و من هرچه اصرار مي كردم كه من دندان پزشك نيستم به خرجشان نمي رفت . چرك لثه را تا آنجا كه مي شد تخليه مي كردم ،اقدامات اوليه بهداشت دهان و دندان را انجام مي دادم و با آنتي بيوتيك روانه دندانپزشكشان مي كردم… تلاش بيهوده اي كه مي دانستم هيچ ثمري ندارد!! از يك طرف مي دانستم كه به علت فقر مالي نمي توانند به دندانپزشك مراجعه كنند و از طرف ديگر اعتقادات عجيب و غريبشان لجم را در مي آورد … يكبار به يك كدامشان كه خيلي متشرع بود گفتم چطور شما قبل از نماز خواندن وضو مي گيريد؟ نمي دانيد كه پيامبر هميشه قبل از وضو گرفتن مسواك مي زد؟… نگاه كجي به من كرد و گفت؟ « مگه دكترها هم پيامبر مي شناسن؟» … خنديدم و گفتم: « بله! … البته نه به اون شكلي كه شما مي شناسيد!»
نیایش : ساعت 20:24 روز يكشنبه، 19 مرداد، 1382
—
بخش چهارم
نمي شود كه در محيطي با وضعيت بهداشت پايين كار كني و خودت از همه بلايا مصون بماني… اين بود كه من هم تابستان سال اولي كه آنجا كار مي كردم از بيمارانم گال گرفتم…
اولش فكر مي كردم كه حساسيت پوستي ام به خاطر كار زياد با مواد شوينده بيشتر شده است و براي همين هم به خارش هاي مداوم روي پوستم توجهي نمي كردم…. اما يك شب كه خارش به پاهايم سرايت كرده بود ناگهان شك كردم و فردا صبح با ظهور اولين بثورات خارش دار ميان انگشتانم مطمئن شدم كه گال گرفته ام… برايم باور كردني نبود. يعني هيچ وقت فكر نمي كردم كه يك روز به مرضي دچار شوم كه مال زندانها و سربازخانه ها و بازداشتگاهها بود!! ياد گفته هاي استادم دكتر فرزان افتادم كه هميشه سر كلاس هاي ارتوپدي مي گفت:« TB ( سل) بند آخر انگشتان خانم دكترها را هم دوست دارد! ». با وجود آنكه هميشه موقع معاينه دستكش مي پوشيدم و تا حد امكان به لباس بيماران مشكوكم دست نمي زدم اما قدرت سرايت زياد اين بيماري در پوست نازك و آزرده من اثر كرد و مرا هم مبتلا كرد.
بلاي عظيم درمان بيماري بود! حالا بايد هر آنچه را به مدت ده دقيقه براي بيمارانم شرح مي دادم روي خودم و خانواده ام اجرا مي كردم. بايد از زير گردن تا نوك پا را دارو مي ماليديم و يك شب بوي تند و عذاب آور دارو را روي تنمان تحمل مي كرديم. وقتي مي خواستم روي پوست دخترم- كه آنموقع هنوز خيلي كوچك بود- دارو بمالم با زبان شيرين كودكي اش امتناع مي كرد و مي پرسيد كه مگر او هم مريض است كه بايد دارو بزند؟!… توضيحش كمي دشوار بود اما با به بازي برگزار كردن مراسم ماليدن دارو هر طور بود راضي اش كرديم . جوشاندن ملافه ها و همه لباس هاي زيرو رو از همه دشوار تر بود. عزا گرفته بودم كه اينهمه را چطور انجام دهم. تازه مي فهميدم دستورهايي كه به بيمارانم مي دادم چقدر سخت و دشوار است! … اما خوب وقتي مرض خيلي مسري باشد ريشه كن كردنش هم دشوار مي شود… بدتر از همه آنكه حساسيت به دارو وضع بيماري پوستي مرا وخيم تر كرد و درست مثل آدمهايي كه سوخته باشند التهاب تمام تنم را برداشته بود … پوستم ورقه ورقه كنده مي شد و من از درد و خارش و سوزش داشتم ديوانه مي شدم…. آرزو مي كردم كه اي كاش كمي پوست كلفت تر بودم تا با يك ورقه نازك دارو به اين روز اسف بار نمي افتادم .آرزو مي كردم كه كمي بيشتر تاب ناملايمات زندگي را داشتم و كمي هم بيشتر زندگي با من راه مي آمد!
دو هفته تمام در قرنطينه محض بوديم. نه كسي جرات مي كرد به خانه مان بيايد و نه ما به خانه كسي مي رفتيم. يادم مي آيد همان روزها مادر بزرگم مهماني دعوتمان كرده بود. وقتي پشت تلفن به او ماجرا را گفتم ديگر طاقت نياورد و ناسزا بود كه نثارم كرد… كه « اين چه جور دكتريه كه تو مي كني!… اينهمه دكتر توي شهر هستند يكيشون مثل تو مريض شده؟… نگفتم هي به اين مريضات دست نزن! ديدي حالا چه بلايي سر خودت آوردي؟» و خلاصه آنقدر گفت و گفت كه خودش دلش به حالم سوخت و تلفن را قطع كرد.
با آن صورت ملتهب و آن بدن بيمار ديگر توان اينكه مانتو و مقنعه ضخيم بپوشم و در گرماي سوزان مرداد ماه سر كار بروم را نداشتم . تلفن زدم و گفتم كه چند روزي نمي آيم اما نگفتم براي چه… هفته بعد كه به درمانگاه بر گشتم همه بيمارانم از من مي پرسيدند خانم دكتر سفر خوش گذشت؟… من هم با خنده هميشگي كه موقع ديدن بيمارانم بر لبم بود جواب مي دادم: « بله !… جاي شما خالي! » و البته ته دلم جاي هيچ بني بشري را در خانه مان خالي نمي كردم!
نیایش : ساعت 23:56 روز سه شنبه، 21 مرداد، 1382
—
بخش پنجم
از همه چيز گفتم … اما نه از آن اتفاقهايي كه بين من و بيمارانم مي افتاد… شايد اول به نظر برسد كه رابطه من با بيمارانم يك رابطه كاملا رسمي بود … اما وقتي اتاق تو درست كنار محل كار بيماران باشد و تو سرت درد بكند كه غير از دردهاي بدني بيماران به دردهاي ديگرشان هم بپردازي آنوقت رابطه از يك ارتباط معمولي بين پزشك و بيمار فراتر مي رود و گاهي كار به جاهاي مي كشد كه تو خودت هم درست نمي داني آيا بايد اينگونه مي شد يا نه…
يك روز وقتي داشتم در آرامش درمانگاه كتاب مي خواندم صداي ضربه آرامي را به در شنيدم… خواستم كه داخل شود. سرپرست كارگران زن كه زني شجاع و بلندبالا بود وارد شد…. اول فكر كردم كه بيمار است و براي درمان آمده است. از حالش پرسيدم و از آرتروزي كه اذيتش مي كرد… اما پس از مدت كوتاهي متوجه شدم كه براي كار ديگري پيشم آمده است…
از وضعيت نابساماني كه همه كارگران زن در كارخانه دارند گفت . از اينكه مجبورند از صبح زود تا بعد از ظهر هر روز كار طولاني و طاقت فرسا انجام دهند و از اينكه بيشترشان نان آور خانه اند… منتظر بودم ببينم چه مي خواهد بگويد چون مطمئن بودم كه براي بيان سختي هاي زندگي كارگري آنجا نيامده است اما از اين پا و آن پا كردنش متوجه شدم كه به راحتي نمي تواند خواسته اش را بيان كند. براي اينكه سد بين من و او را بشكنم از او پرسيدم: « خانم محمدي چيز خاصي هست كه مي خواهي به من بگي؟… كه احيانا روت نمي شه ازم بخواي؟» … كمي مكث كرد و گفت: « خانم دكتر نمي دونم جريان امروز رو شنيدي يا نه…؟!» گفتم : « نه!… چطور مگه اتفاق خاصي افتاده؟ » … البته چيزهايي شنيده بودم ولي دلم مي خواست ببينم خودش چه مي گويد… سرش را پايين انداخت و بعد با صداي آرامي گفت : « يكي از كارگرامون يه اشتباهي كرده يه كفش از كارخونه برده بيرون حالا مي خوان براي اين مسئله از كارخونه اخراجش كنن! »
مي دانستم كه از صبح بين كارگرها شايع شده بود كه يكي از كارگرها ديروز موقع بيرون رفتن از كارخانه كفش دزديده اما نمي دانستم كه يكي از كارگران زن اين كار را كرده… آمده بود از من خواهش كند كه نزد مديران كارخانه وساطت كنم و نگذارم كه اخراجش كنند…گفت:« خانم دكتر ديگه پير شده… تنها نون آور خونه است … خيلي ندارن… بچه هاش بيكارن… خودشه و اين چند تا بچه كه بعد از مرگ شوهرش روي دستش موندن… ترا به مرتضي علي يه كار كن از كارخونه اخراجش نكنند والا بدبخت مي شه…»
مانده بودم چه بگويم… از يك طرف مي دانستم كه اگر با مسئولان صحبت كنم حتما در وضعيتش تجديد نظر مي كنند و به احتمال زياد از كارخانه اخراجش نمي كنند …. از طرف ديگر مي دانستم كه اگر قرار باشد هر كسي دزدي كند يا كار درست يا نادرست ديگري انجام دهد من وساطت كنم نظم اندكي هم كه در كارخانه وجود دارد به هم مي ريزد…
گفتم :«قبول داريد كه دزدي كرده؟» سرش را تكان داد… گفتم : « اگر قرار باشه هر كسي دزدي مي كنه بازخواست نشه كه كارخونه رو دزد بر مي داره… اينجا همه محتاجند، همه وضعيت بدي دارند، آيا درسته هر روز هركسي يك جفت كفش بذاره زير لباسش و ببره بيرون كارخونه بفروشه؟» … گفت: « نه!… اما خانم دكتر به خدا اين زن به نون شبش محتاجه … برا همين هم مجبور شده اينكار رو بكنه…. ترا خدا … اگه كمكش نكنين بدبخت مي شه!»… دلم نمي خواست ديگر اصرار كند… قاطعانه گفتم : « اصلا به من ارتباطي نداره … من در كار مسئولان كارخانه دخالت نمي كنم … حتي اگر مي تونستم هم كاري براي كسي كه دزدي كرده نمي كردم!… شما هم لطفا اصرار نكنيد!»…و صدايم آنقدر محكم بود كه بدون هيچ كلامي خداحافظي كرد و خارج شد…
ظهر وقتي كارگرها از جلوي پنجره درمانگاه مي گذشتند از بهيار خواستم كه نشانش دهد… از پشت كركره هاي پايين كشيده درمانگاه زني را ديدم نحيف ، كوتاه قد و مسن كه تمام چهره اش را چين هاي زود رس پيري پركرده بود…از چهره اش غم مي باريد و آنقدر حالش بد بود كه دوستانش زير دستانش را گرفته بودند تا راه برود…. فشار انگشتانم را از روي كركره برداشتم و كركره به حالت اول خود برگشت. به اتاقم رفتم و تا وقتي از كارخانه برگردم از اتاقم بيرون نيامدم…
تمام شب خوابم نبرد. چهره رنج كشيده اش در برابرچشمانم بود.فكر مي كردم بعد از اخراجش چه بلايي سر خانواده اش مي آيد؟…ياد بينوايان افتادم و تكه ناني كه از گرسنگي دزديده بود… و ياد قانونهاي سختي كه «فقط» براي مجازات بيچاره ها وضع شده است… از خودم بدم مي آمد و از اينكه براي كمك به او هيچ كاري نكرده بودم…باز هم همان ترديد مسخره سراغم آمد كه… حقش بود. پس فرق بين آنهايي كه دزدي مي كنند و نمي كنند چيست.بالاخره بايد مجازاتي براي دزد باشد يا نه؟ به خودم گفتم:« …! تو طرف كي هستي؟ مگه تو رئيس كارخونه اي كه بخوايي در باره انتظامات كارخونه تصميم بگيري؟ مگه تو مجري قانوني كه نگران اين باشي كه چه مشكلي تو كارخونه پيش مي ياد؟ …اصلا مگه تو مصلح اجتماعي هستي؟!!»… دردشان را با من مي گفتند.مي آمدند كه من كمكشان كنم… با همه خطا كاري كه كرده بودند… از من پناه مي جستند… من را نزديك حس مي كردند. آنقدر كه بشود پيشش بيايند و از او راه درمان بجويند!!
آنشب به هر سختي كه بود گذشت. زن را از كارخانه اخراج كردند و ديگر نفهميدم چه اتفاقي بعد از آن برايش افتاد… اما تصميم گرفتم كه به گونه اي ديگر با اين دست مسائل برخورد كنم … به گونه اي كه ديگر مثل اين بار نباشد… درست مثل آن ماجرايي كه سر آن جوانك معتاد كه عاشقم شد پيش آمد…
نیایش : ساعت 0:0 روز دوشنبه، 27 مرداد، 1382
—
بخش ششم
همه چيز از مردمكهاي ته سنجاقي شروع شد! … وقتي روي دست بقيه كارگرها به درمانگاه آوردندش مشغول معاينه مريضي ديگر بودم. روي تخت اتاق تزريقات خواباندنش و و من از سرو صداي كارگرها فهميدم كه اتفاق غير منتظره اي افتاده است.به اتاق تزريقات رفتم. جوان لاغر اندام و زرد رنگي ديدم كه به حالت نيمه بيهوشي فرو رفته بود. مردمك هايش را نگاه كردم . درست به باريكي ته سنجاق شده بود. پچپچه هاي كارگران را مي شنيدم كه مي گفتند« بس كه كشيده به اين حال و روز افتاده …خودشو به موش مردگي زده و…». بهيار هم در گوشم مي خواند كه «خانوم دكتر اين كارش همينه . مياد خراب و لايعقل مي افته رو دست ما دردسر برامون درست مي كنه! » . دستم را به روي نبضش گذاشتم . كند و بي جان مي زد. چند بار صدايش كردم اما جواب نمي داد. كارگرها هر كدام يك چيزي مي گفتند. يكي مي گفت« بريم بيرون بذاريم آقا چرتش رو بزنه با نعشگي اش كيف كنه»… ديگري مي گفت :« معلوم نيست چرا از كارخونه نمي اندازنش بيرون » و… اما وقتي به شمارش نامنظم و وقفه هاي طولاني تنفسي اش دقت كردم مطمئن شدم كه مصرف زياد مواد مخدر كار دستش داده و به مسموميت جدي منجر شده…. نالوكسان در دسترس نبود تا تزريق كنم. اين شد كه فورا خواستم آمبولانس را حاضر كنند تا به بيمارستان منتقلش كنيم. همه با بهت و بد بيني به من نگاه مي كردند . باور نمي كردند حالش واقعا بد باشد و به بدگويي از او ادامه مي دادند… و من مثل هميشه بي توجه به آنچه مي گفتند همه را از درمانگاه بيرون كردم و در حاليكه نبض بيمار زير دستم بود به انتظار آمبولانس بر بالينش ايستادم…
چند روز بعد وقتي سرحال و سلامت وارد درمانگاه شد داشتم كتاب مي خواندم. موهاي بور و روشني داشت با چشماني قهوه اي كه ديگر مردمكهايش به تنگي روز بد حالي نبود! مي خواست به خاطر لطف بزرگي كه در حقش كرده بودم از من تشكر كند… كه اگر نبودم حتما با اهمال بهيار و بقيه كارگرها از دست رفته بود و… گذاشتم كه همه درددلش را با من بگويد. انگار براي اولين بار بود كه با كسي اينهمه صادقانه و از صميم دل حرف مي زد. دلش پر بود . بيشتر از همه از خودش و از سستي اراده اش رنج مي برد و از اينكه تا به حال بارها خواسته بود كه ترك كند اما نتوانسته بود… مي گفت يك چيزي هميشه آزارش مي داده… چيزي از جنس ايمان يا اعتقاد يا پايبندي كه هميشه از نداشتنش رنج برده و به خاطر همين شك ها و دو دلي ها به اين روز افتاده. از لحن كلامش ، از كلماتي كه به كار مي برد و از مشكلاتي كه گريبان گيرش شده بود دريافتم كه سطح آگاهي و دانشي بيش از بقيه كارگرها دارد . هيچ وقت نمي توانست با آنان دم خور شود. مثل يك جزيره تنها بود كه آگاهي اش و اعتيادش دريايي عميق بين او و بقيه كارگرها حايل كرده بود . حضور من غنيمتي بود كه حرف بزند و از آنچيزهايي كه سالها رنجش داده بود سخن به ميان آرد. وقتي كه حرف مي زد حس كردم منقلب شده است. صدايش مي لرزيد و تند و تند حرف مي زد. شك نداشتم اگر كمي ديگر ادامه دهد بغضي كه تا به آن لحظه در گلو نگه داشته بود مي تركد و در برابر من مي شكند… هيچ وقت دوست نداشتم شكستن بيمارانم را جلوي چشمانم ببينم… براي كنترل احساساتش برخاستم ، دستي به شانه اش گذاشتم و به او گفتم كه هر وقت احساس كرد حال خوبي ندارد مي تواند پيش من بيايد… مثل كسي كه مدتها دنبال چيزي گشته باشد و ناگهان آنرا يافته باشد سكوت شيريني كرد، نگاه طولاني اي به چشمانم انداخت و با يك خداحافظي كوتاه از اتاق خارج شد…
بعدها روزهايي كه درمانگاه خلوت بود يا روزهايي كه حالش دگرگون مي شد به سراغم مي آمد. گاهي به بهانه يك سردرد… گاهي به بهانه مسكن و گاهي به بهانه يك تزريق. مي آمد با من حرف مي زد و سرخوش از اتاقم بيرون مي رفت. گاهي برايم با خط خودش روي تكه كاغذي شعر مي نوشت، با خودش مي آورد و آنرا با صداي بلند برايم مي خواند. يكبار وقتي آمد كتاب منطق الطير روي ميزم باز بود . با دقت نگاهي به آن انداخت و از من خواست كه كتابم را به او امانت بدهم. مي گفت جايي كه زندگي مي كند كتاب خيلي كمياب است و او نمي تواند اين كتاب ها را تهيه كند… هر طور بود به بهانه اي از دادن كتاب طفره رفتم اما واقعا نمي دانستم بايد با او چه كنم… مي دانستم كه شديدا به اين ارتباط نياز دارد. حالش بهتر شده بود . به مدد ديدارهايش با من جرات اين را پيدا كرده بود مدتي لب به مخدر نزند… اما تا كجا … تا كي؟… تصوير آن زن بيچاره و كمكي كه نكرده بودم هميشه در برابرم بود. نمي خواستم اين يكي را هم دل شكسته كنم و با دست خودم جاني را كه تازه گرفته بود بخشكانم….
يكروز كه از شدت نياز به مخدر حالش نزار بود با آمپولي پيشم آمد. گفت كه يك مسكن قوي است و مي خواست كه دستور بدهم بهيار برايش تزريق كند . به ويال دارو نگاه كردم …بوپرنورفين بود كه از پاكستان به صورت قاچاق وارد شده بود و خواصي شبيه مرفين داشت. به او گفتم تا به اتاق تزريق برود و بهيار را صدا كردم تا آماده تزريق شود. .. در ويال را شكستم . منتظر بود تا آنرا براي تزريق به بهيار بدهم. اما دربرابر چشمانش همه ويال را در سطل زباله خالي كردم… آه از نهادش در آمد. به صورتش نگاه كردم و قاطعانه و با لحني سرزنش گر گفتم:« منو نمي توني مثل بقيه گول بزني!!…شرط ما اين نبود!» لب گزيدم و ناراحت بيرون رفتم… از اندوه و بد حالي ديگر نمي توانست از روي تخت برخيزد. تا ظهر همانجا ماند و من مي شنيدم كه از درد همه بدن ناله مي كند و از من مدد مي جويد…بعد از ظهر از بهيار خواستم كه آرامبخشي به او تزريق كندتا به خواب برود و آرام گيرد.
فكر ميكردم كه بعد از آن ماجرا ديگر به سراغم نيايد… اما بر عكس بيشتر مي آمد.علاقه اش بيشتر شده بود و من تشويقش مي كردم كه در كلاسهاي گروهي سازمان بهزيستي كه براي معتادين به مواد مخدر گذاشته بودند شركت كند… همه چيز را با جديت دنبال مي كرد. جديتي كه از او سراغ نداشتم … اما مطمئن بودم كه اين بيماري دست از گريبانش به اين زودي ها بر نخواهد داشت و او به طور دائم مخدر را ترك نخواهد كرد…
روزهاي آخري كه داشتم مي آمدم غم عجيبي در صورتش بود. نگفته بودم كه مي خواهم بروم اما مي دانستم كه كارگران مي دانند و او نيز حتما از ديگران شنيده است. مي دانستم كه از رفتن من بسيار اندوهگين خواهد شد و ضربه خواهد خورد… اما اين سوال روشن در ذهنم آزارم مي داد كه تا كي و تا كجا مي توانم ادامه دهم؟؟… اين نياز عجيب و غريب بيمارانم به من … اين درمانهاي ناگفته و نانوشته … و اين ارتباطي كه گاه از سطح پزشك و بيمار بسيار پيشتر مي رفت…
نیایش : ساعت 2:6 روز جمعه، 31 مرداد، 1382
—
بخش هفتم
هميشه دلم مي خواست به موهاي يكدست سپيدش دستي بكشم… صورتش مثل ماه سپيد و روشن بود .هر وقت شرمگين مي شد چهره سپيدگونش به سرخي مي گراييد. پيرمرد شاد و سرزنده اي بود كه براي درمان و كنترل فشار خون و چربی خونش هر از گاهي پيشم مي آمد. روز اولي كه آمد از سردرد شاكي بود. من هم با در نظر گرفتن همه شرايط تصميم گرفتم تا برای درمان چربی خون اسيد نيكوتينيك برايش شروع كنم…. گفتم روزي شش يا هفت عدد مصرف كند و مرتب بيايد تا فشار خونش را چك كنم. يك روز در حاليكه صورتش مثل لبو قرمز شده بود پيشم آمد. تا به حال عارضه دارو به اين جالبي در صورت بيمارانم نديده بودم. خنديدم و به او گفتم كه صورتش بيشتر از يك كتاب به من درس مي دهد . او هم خنديد و از من خواهش كرد كه اين داروي « شرم آور » را كه صورتش را مثل لبو قرمز مي كند قطع كنم.من هم به خواسته اش عمل كردم و داروي ديگري برايش شروع كردم…
وقتي موقع معاينه مي شد خودش با خنده مي آمد، روي تخت دراز مي كشيد، آستينش را بالا مي زد، چشمانش را مي بست مدتي همانجا آرام مي خوابيد و آماده مي شد تا من آهسته و بدون سر و صدا به ضربان قلبش گوش دهم و فشار خونش را اندازه بگيرم. از آن بيماراني بود كه از ديدن رخسارش، از وقت شناسي اش و از دقتي كه در مصرف دارو به خرج مي داد حظ مي كردم.
يك روز با خوشحالي پيشم آمد و به من گفت كه بالاخره با هزار زحمت توانسته جهاز عروسي دخترش را فراهم كند و به زودي دخترش به خانه بخت خواهد رفت. با خوشحالي از او خواستم كه شيريني مرا هم فراموش نكند و حتما از شيريني سفره عقد برايم بياورد. سخنم تمام نشده سرخ شد و به فكر فرو رفت…
براي مدتي طولاني پيشم نيامد. اصلا نمي دانستم به چه دليل ديگر به من سر نمي زند . فكر مي كردم مگر چه حرف بدي زدم كه از من رنجيده است. ته دلم غمگين بودم و خودم را سرزنش مي كردم كه باز نتوانستم جلوي زبانم را بگيرم…
يك روز بعد از مدتها به سراغم آمد. تا وارد شد بنا كردم به گله كه كجا بوده و چرا تا به حال پيشم نيامده … مثل هميشه خنديد و روي تخت دراز كشيد تا فشارش را بگيرم. بعد از معاينه وقتي نسخه اش را تجديد مي كردم در حاليكه سرخ شده بود ده تا اسكناس پانصد توماني در دستم گذاشت و گفت: « ببخشيد خانم دكتر كه شيريني عروسي دخترم دير شد. بايد زودتر از اين ها ميومدم» … به دستان سپيد و پر چين و چروكش كه دستان مرا گرفته بود نگاه كردم … شوكه شده بودم …باور نمي كردم شوخي ساده مرا اينهمه جدي گرفته باشد و آنقدر نيامده باشد كه بتواند اين پول اندك را تهيه كند. پول را در دستانش گذاشتم و و مشتش را فشردم . گفتم آنرا بدهد به عروس. قبول نمي كرد. هر چه مي گفتم بيشتر غمگين مي شد. هرچه توضيح ميدادم منظور من از شيريني يك نقل كوچك بود زير بار نمي رفت… گفتم از او انتظار نداشتم. گفتم من تنها خوشبختي دخترش را مي خواستم . به گمانم نيم ساعت با او صحبت كردم . سرخ مي شد و دوباره سپيد مي شد. مي دانستم كه با چه مشقتي اين پول را تهيه كرده است… كه به همان اندازه اي كه دير كرده طول كشيده تا اين پول را كنار بگذارد و خدا مي داند از چه چيزهايي صرف نظر كرده تا بتواند اين پول را تهيه كند… دائم مي گفت « آخه خانم دكتر شما به من خيلي لطف كرديد. ميشه شما شيريني عروسي دختر منو نخوريد » و من هرچه مي گفتم وظيفه من است باور نمي كرد…
بالاخره به هر زحمتي بود راضي اش كردم. وقتي در اتاق را پشت سرش بستم چشمانم پر از اشك شد… دلم نمي خواست آنروز بيمار ديگري ببينم. مي خواستم تمام روز را با صفاي پيرمرد سر كنم و بگذارم كه شيريني صداقتش در دهانم براي هميشه مزه كند. مي خواستم به خاطر بسپارم كه اين بهترين شيريني بوده است كه تا به حال از كسي گرفته ام.
نیایش : ساعت 23:49 روز پنجشنبه، 6 شهريور، 1382
—
بخش هشتم
موهاي بلند بافته و سياه رنگش هميشه از زير مقنعه كهنه اش بيرون مي زد.موهايش آنقدر زيبا بود كه توجه هر كسي را جلب مي كرد. مي دانستم كه بارها به خاطر آن موها از طرف بسيج به او تذكر داده بودند اما در رفتارش و خرامان راه رفتنش جذابيتي بود كه باعث مي شد همه با او به نرمي برخورد كنند، حتي مسئولان بسيج! ……. آنقدر زيبا نبود كه بگويم بيشتر مسحور زيباي اش بودند اما جواني اش و غرورش ـ بر خلاف همه كارگران زن كارخانه ـ و اينكه بيوه اي بود كه تنها زندگي مي كرد باعث مي شد كه خيلي ها در كارخانه به چشمي ديگر نگاهش كنند…
من اين را از همان روز اولي كه وارد درمانگاه شد فهميدم. برايم جالب بود كه همان مسكني كه چند دقيقه پيش كارگري ديگر خواسته بود و تمام شده بود ناگهان پيدا مي شد و در دستان او جاي مي گرفت…معمولا يكي ديگر از كارگران زن مثل زير دست او را مشايعت مي كرد . تا وارد مي شد بهيار را با اسم كوچك صدا مي كرد و ازو مي خواست كه مسكن وي را برايش تزريق كند . بهيار هم همه كارهايش را مي گذاشت و دستور خانم را اجرا مي كرد… اول فكر مي كردم اين رابطه فقط بين او و بهيار وجود دارد اما بعدها فهميدم كه از مسئول سالن هاي كارگري تا آبدارچي ساختمان سفيد همه هوايش را دارند!…
به خاطر كنجكاوي شايد يا دليلي ديگر همان روزهاي اول پيش من آمد… از در كه وارد شد احوال پرسي گرمي كرد و خوشامد جانانه اي به من گفت … كلامش شيرين بود اما نگاهي كه با كنجكاوي تمام به سرو بالاي من مي انداخت با كلامش هم خواني نداشت… تيزي نگاهش و تلخي طعنه هاي ظريفي كه در انتهاي كلامش تحويلم مي داد برايم عجيب بود. اين تضاد را درك نمي كردم. شايد اول بار بود كه به كسي برخورده بودم كه مي گفت از آمدنم خوشحال است ولي احساس مي كردم در دل واقعا ناراحت است! … گفتم شايد اشتباه مي كنم . اما گذشت زمان نشان داد كه برداشت اول من از آن ناهمخواني درست بوده است…
بعد از همان برخورد اول از آمدن پيش من احتراز مي كرد… وقتي كه وارد درمانگاه مي شد بلند بلند طوريكه من بشنوم بهيار را صدا مي كرد، با او حرف مي زد ، دارو مي گرفت و مي رفت… سندرم تونل كارپ داشت و من مي دانستم كه گاهي اوقات به شدت موقع كار درد مي كشد. هر بار كه مي آمد بهيار به او توصيه مي كرد كه پيش من بيايد ولي او مخصوصا جوري كه من بشنوم مي گفت كه پيش دكتر خودش مي رود و احتياج ندارد كه پيش من بيايد! علت پافشاري اش را نمي دانستم اما حس مي كردم يك جورهايي به من حسودي مي كند! برايم خنده دار بود. هيچ وقت فكر نمي كردم يك روز يك كارگر زن به من حسودي كند اما هر چه فكر مي كردم به ذهنم نمي رسيد حسودي كردن به من چه وجهي دارد… يك بار از شدت درد نالان پيش بهيار آمد. بهيار به او گفت : « شايد خانم دكتر جراح خوبي سراغ داشته باشه كه بهت معرفي كنه » اما او با تندي برگشت و داد زد كه « دكترهاي اين كارخونه به اندازه گاو هم نمي فهمند…» صورتم از شدت ناراحتي قرمز شده بود. خدا را شكر كردم كه آن موقع در اتاق خودم بودم و بيماري هم نداشتم! دلم مي خواست مي رفتم و مي گفتم از درمانگاه بيرونش كنند اما لب گزيدم و خاموش ماندم جوري كه انگار اصلا نشنيدم…در دل آرزو مي كردم كه اي كاش لا اقل يك آمپولي يا قرصي را برايش اشتباه نوشته بودم تا برايم قابل درك باشد چرا توهين مي كند… اما باز به خودم گفتم كه بيمار است و درد مي كشد و آدمها وقتي اسير دردند كنترل احساسات خود را ندارند…
روزها مي گذشت و او هم چنان با عشوه مي آمد و مي رفت. با غمزه اي بهيار برايش مسكن تزريق مي كرد و او در اتاق تزريقات تا ظهر استراحت مي كرد. اگر به پاكي بهيارم ايمان نداشتم باور مي كردم كه بين او و بهيار رابطه اي وجود دارد اما من بهيارم را مي شناختم و مي دانستم كه اهل اين كارها نيست . گاهي مي شنيدم كه با گلايه مي گفت كه حتي دكمه هاي لباسش را نمي تواند ببندد و در خانه و كارخانه هيچ از او بر نمي آيد….با اينهمه جواني و خواهشي كه در تنش موج مي زد تاسف اور بود كه اينهمه ناتوان است…
يك روز بعد از عمل جراحي دست راستش در حاليكه از درد اشك مي ريخت و به خود مي پيچيد همراه بهيار و دوستانش پيش من آمد…به سختي زير بغلش را رها كردند تا بتواند روي صندلي بنشيند. اشك و درد امانش نمي داد كه سخن بگويد . از شرمندگي كلمه اي هم نمي يافت كه بر زبان آرد.خاموش بودم و به صورت اشك بارش نگاه مي كردم . سكوتي عميق بر اتاق حاكم شد.صورتش را با شرمندگي بالا آورد، به چشمانم نگاه كرد و زير لب گفت: « خانم دكتر دستم به دامنت!»…. و هق هق گريه او بود كه فضا را پر كرد….
عجيب لحظه ايست وقتي كه مي بيني كسي كه به تو توهين كرده ، بي جهت به تو حسادت كرده و بد تو را در همه كارخانه گفته حالا شرمسار و دردمند از تو ياري مي جويد…و سخت بايد باشد براي كسي كه اين همه خرامان راه رفته و به زمين و زمان فخر فروخته حالا اينگونه مغلوب درد بشود و مجبور شود از كسي كه نسبت به او حسودي مي كرده كمك بجويد…
دستم را روي شانه اش گذاشتم و با دست ديگرم دستي را كه درد مي كرد معاينه كردم. براي اولين بار از مرفيني كه ته كشو ميزم نگه مي داشتم براي تسكين درد استفاده كردم … چند ساعت بعد وقتي آرام و فارغ از همه دردهاي عالم به خوابي شيرين فرورفته بود به بالينش رفتم. موهاي زيباي بافته اش روي يك شانه اش افتاده بود و به چهره جوانش معصوميت خاصي بخشيده بود. ديگر اثري از غرور و حسادت هميشه نبود…چقدر بدون غرور زيباتر بود و چقدر دوست داشتني !
نیایش : ساعت 2:3 روز سه شنبه، 11 شهريور، 1382
—
بخش نهم
از آن آدمهايي بود كه لج آدم را در مي آورند از سماجت بيش از حد! قد كوتاهي داشت و هميشه با لباسي در نهايت فرسودگي به اتاقم مي آمد. از در كه تو مي آمد شروع مي كرد به احوال پرسي و تا حال هزار جد مرا نمي پرسيد ول نمي كرد. پشت سر هم مي گفت «بچه هات خوبند؟» و من هرچقدر برايش توضيح مي دادم كه من فقط يك بچه دارم به خرجش نمي رفت كه نمي رفت. آخر سر ديگر خسته شدم و هر چه مي پرسيد مي گفتم« بله به لطف شما خوبند .سلام مي رسونند!» … اما كاش اين اصرار كردن به احوال پرسي تمام مي شد!! وقتي نوبت به نوشتن دارو مي رسيد آنقدر خواهش ميكرد كه ديگر از كوره درم مي برد.به پنجاه تا قرص هم راضي نبود و هي مي گفت « تو رو به خدا خانم دكتر… به جدت قسم بيشتر بنويس!»… يك بار كه ديگر خيلي عصبانيم كرده بودم گفتم «آقا جان مگه اينجا بقاليه كه اينهمه اصرار مي كني؟» و عجب اينكه گفته من نه تنها سر سوزني اثر نكرد بلكه به جاي اينكه ساكت شود شروع كرد به قربان صدقه رفتن!! گاهي آخر مجبور مي شدم بهيار را صدا كنم و بهيار با يك داد بلند بيرونش مي كرد…بهيار به من مي خنديد و مي گفت : « خانم دكتر شما خيلي راست مي گين . .. اين بنده خدا اصلا سواد نداره… وقتي مي گه دويست تا بنويس بگو نوشتم تا دست از سرتون بر داره. اون كه نمي فهمه شما چندتا نوشتيد»… و من مي ماندم كه شايد بعضي وقتها بد نباشد سرم را تكان بدهم و بگويم« هموني كه گفتي نوشتم!»
يك بار بعد از سيزده نوروز پيشم آمد… پيش خودم گفتم كه اين دفعه خدا به خير بگذراند كه عيد نوروز است و احوال پرسي و عيد مباركي تا شب طول مي كشد!… اما بر خلاف هميشه فقط يك بار پرسيد « بچه هات خوبند ؟» و بعد زد زير گريه!… من كه جا خورده بودم پرسيدم «چي شده آقا محمود ؟ »…در حاليكه بريده بريده حرف مي زد برايم توضيح داد كه پسرش قبل از عيد تشنج كرده است و چون به موقع نتوانسته بودند به بيمارستان برسانندش به كما رفته و از همان موقع تا به حال در حال كما است… نزديك يك ماه در بيمارستان نگهش داشته بودند و چون ديگر توان نگهداريش را نداشتند او را به خانه فرستاده بودند! اين بار ديگر دستانم را گرفت و با اصرار و اشك از من خواست كه به ديدنش بروم… هر چه مي گفتم وقتي در بيمارستان كاري برايش نكردند من چه مي توانم بكنم باور نمي كرد و مدام مي گفت «نه! حتما شما بايد ببينيدش!»… نمي دانم اصرار زياد او بود يا صورت درمانده اش كه مرا وا داشت كه قبول كنم و بگويم كه به ديدنش مي روم…
از فردا صبح روزگار برايم نگذاشت… هر نيم ساعت يك بار مي آمد مي پرسيد« خانم دكتر امروز مي آي يا فردا؟ … چه ساعتي مياي … با چي مياي و… » و من صد بار از گفته خود پشيمان بودم كه: عجب غلطي كردم!!
بالاخره يك روز صبح به همراه بهيارم با ماشين پيكان كارخانه به ديدن پسرش رفتيم.مخصوصا صبح رفتم كه او خانه نباشد و از دست اصرارهايش در امان باشم!… خانه اش آن سر دنيا بود. آن جايي كه ديگر حتي شهرداری هم پلاك به خانه ها نداده بود!…يعني خانه كه نبود! بيابان برهوتي بود كه مردم با دست خود آجرها را روي هم چيده بودند و نام اتاقك هاي كوچكشان را «خانه» گذاشته بودند… ته يكي از كوچه هاي خاكي كنار در نيمه زنگ زده آبي رنگي ماشين توقف كرد و از صداي توقف ماشين سرو كله چند بچه قد و نيم قد از ميان در آبي رنگ پيدا شد…
كنج خانه اي كه فقط يك اتاق داشت تخت كوچكي از تخت هاي بيمارستان گذاشته بودند و كودكي با چندين لوله ريز و درشتي كه به او آويزان بود، با چشماني بسته روي تخت كز كرده بود! …مادر كودك تا مرا ديد زد زير گريه… بچه ها هم به تبعيت از مادر شروع كردند به گريستن… يك نگاهشان به آن تخت كوچك غريبه بود كه نيمي از فضاي كوچك اتاق را پر كرده بود و يك نگاهشان به من كه چون موجودي شفا دهنده به او نگاه مي كردند…. سنگيني فضا را روي شانه هايم حس مي كردم. بچه ها ساكت بودند و منتظر بودند ببينند من چه مي كنم. مطمئن بودم در دل دعا مي كردند كه با يك آمپول معجزه گري حال برادرشان را خوب كنم. به مادرشان اشاره كردم كه بچه ها را بيرون بفرستد و آرام در سكوت خالي اتاق به معاينه كودك پرداختم…
كاري از دستم بر نمي آمد… مرگ مغزي شده بود و به زندگي نباتي خود ادامه مي داد… از سوء تغذيه آنچنان لاغر شده بود كه تپش قلبش را از زير پوست لاغرش مي ديدم… حكايت قلب جواني كه نمي خواست بميرد و به مرگ زود هنگام تن دهد… حكايت زندگي اي كه نمي خواست به اين زودي پايان بگيرد… آنچه از مراقبت هاي بهداشتي اوليه براي جلوگيري از عفونت محل ورود سوند و سوزن از دستم بر مي آمد انجام دادم و در دفترچه اش دارو نوشتم…مادرش بر خلاف پدر آرام و ساكت بود. با چشمان پر تمنايش به من مي نگريست و از من سوال مي كرد … از نگاهش مي گريختم… از شرم اينكه نمي دانستم … و باز هم حكايت انساني كه از من كمك مي خواست و من نمي توانستم… و صد افسوس مي خوردم كه اين بار در بند كودكي افتادم!
وقتي مي خواستم از در آبي رنگ خارج شوم بچه ها يكي يكي جلو در صف كشيده بودند. جرات نمي كردند چيزي بپرسند اما مي دانستم كه با چشمهاي گشادشان چه مي خواهند بدانند … آخرينشان كه دختر هفت هشت ساله اي بود بي اختيار گوشه مانتو مرا كشيد … مادرشان به من گفته بود كه دو قلو بودند و سن و سال دخترك نشان مي داد كه خواهر دوقلوي كودك است… فهميد كه كار درستي نكرده و فورا دستش را كشيد…ايستادم و به موهاي نرمش دستي كشيدم….و از بيم اينكه نتوانم خودم را نگه دارم به سرعت سوار ماشين شدم و تا مدتها پس از راه افتادن ماشين پشت سرم را نگاه نكردم!
فردا وقتي در را باز كرد بي اختيار پرسيدم : « بچه هات خوبند؟»
نیایش : ساعت 23:48 روز دوشنبه، 17 شهريور، 1382
—
بخش دهم
وارد اتاقم كه شدند يك لحظه ترس برم داشت . هيچ وقت تا به آنروز در كارخانه نديده بودمشان. دو مرد تنومند و بلند بالا كه هر دو لباس سياه پوشيده بودند و حركات و رفتارشان نشان مي داد كه بيشتر براي باز خواست آمده اند تا براي معاينه ! … اگر رفتاري غير اسلامي از من در كارخانه سر زده بود مي توانستم مطمئن باشم كه از طرف حراست آمده اند ولي من كه به جز معاينه بيمارانم فعاليت مشكوكي نكرده بودم!… و جالب اينجا بود كه واقعا از طرف حراست آمده بودند! يك نفرشان كه به نظر رئيس مي آمد پس از يك يا الله غليظ بي مقدمه سر اصل مطلب رفت و گفت:
- « خانم دكتر شما قسم پزشكي خورديد؟ »
متعجب و هراسان جواب دادم : « بله … فكر نمي كنم كسي قسم نخورده بتونه اجازه طبابت پيدا كنه!!»
دستش را توي جيبش كرد و كاغذ تكه پاره اي را كه از چندين جا چسب خورده بود و دوباره و با دقت به شكل اولش در آمده بود به من نشان داد و گفت:
- «اين دست خط شماست؟»…
نگاهي به كاغذ پاره انداختم. از ميان تكه هاي به هم چسبيده كاغذ انحناي آشناي خطم را شناختم و گفتم: « بله … چطور مگه؟ »
ـ « اين رو براي كي نوشتيد؟»
نمي دانم چرا مثل دزدي كه به دست پاسبان افتاده باشد هراسان بودم . نفهميدم چرا قسم پزشكي را به رخم مي كشد .قلبم تند تند مي زد و نفسم بالا نمي آمد. مي ترسيدم هر آن بگويد كه اشتباهي وحشتناك از من سر زده است و اتفاق بدي برايم بيافتد . لبي تر كردم ، نفسي عميق كشيدم و خودم را جمع و جور كردم . به ذهنم رسيد كه اول بپرسم آنها كه هستند و چرا اين سوالها را از من مي كنند. با صراحت و بدون معطلي جواب دادند كه از طرف حراست كارخانه آمده اند و براي پاره اي از توضيحات لازم ديده اند نزد من بيايند! اندامهاي تنومندشان آنقدر بزرگ بود كه مرا بترساند چه برسد به اينكه پاره اي توضيحات هم بخواهند!!…احساس كردم توي بد دردسري افتادم ولي هرچه فكر مي كردم به ذهنم نمي رسيد كه چه اتفاقي ممكن است افتاده باشد. آنكه بزرگتر و رئيس بود دوباره سوالش را تكرار كرد كه آن كاغذ را براي چه كسي نوشته ام. كاغذ را از او گرفتم و نگاهي به نوشته هاي روي آن انداختم. قسمت بالاي كاغذ كه معمولا اسم بيمارم را مي نوشتم كنده شده بود. يا به عمد يا در اثر همان اتفاقي كه همه كاغذ را تكه پاره كرده بود. تاريخ نوشته مال يك ماه پيش مي شد . هر چه به ذهنم فشار مي آوردم يادم نمي آمد اين نامه را براي كدام يك از كارگرها نوشتم . گواهي اي بود كه براي مرخصي سه روزه به خاطر كمر درد براي كسي نوشته بودم. براي اينكه كمي وقت تلف كنم تا بلكه چيزي به خاطرم بيايد از آنها پرسيدم:
« مي تونم بدونم چه مشكلي پيش اومده؟ »
آنكه كوچكتر بود خواست چيزي بگويد كه رئيس در ميان حرفش پريد و گفت « وقتي يادتون اومد خدمتتون عرض مي كنم!» … نه ! مثل اينكه واقعا ول كن نبودند و تا قلب مرا از جا در نمي آوردند دست از سرم بر نمي داشتند. گفتم :« آخه من بايد بدونم چه مشكلي پيش اومده؟ … اتفاقي براي كسي از كارگرها افتاده؟ … كسي با اين مرخصي كار اشتباهي كرده؟ »… مرد كوچكتر خنده اي كرد و گفت : « نه خانم دكتر!» . خنده اش باري از روي سينه ام برداشت . شير شدم و گفتم: « ببينيد آقاي عزيز شما بايد به من بگيد چي شده. اينجا هر روز ده تا مريض با كمردرد مراجعه مي كنه كه نصفشون ديسكوپاتي دارند و من مجبورم براشون مرخصي استعلاجي بنويسم … تا شما به من نگيد چي شده من يادم نمي ياد اينو براي كي نوشتم!» … شجاع شده بودم! از صراحت خودم خوشم آمد. نگاهي محكم به رئيس انداختم و منتظر پاسخش ماندم. رئيس لحظه اي مردد به من نگاه كرد و گفت : « بالاي اين كاغذ نام خانم…….. نوشته شده …. شما اين خانم رو مي شناسيد؟» … چند بار اسمش را در ذهنم مرور كردم .ناگهان جرقه اي انبار حافظه ذهنم را روشن كرد . يادم آمد كه ماه پيش يكي از كارگران زن دخترش را براي معاينه كمرش و درمان كمردردش پيش من آورده بود و من برايش سه روز مرخصي از محل كار نوشتم. گفتم : « فكر مي كنم براي دختر خانم…….. نوشتم.» هر دو لحظه اي مبهوت به هم نگاه كردند. رئيس پرسيد: « مطمئنيد؟» . دوباره به كاغذ نگاه كردم و سرم را به علامت تائيد تكان دادم… رئيس به همراهش اشاره اي كرد، تشكر كردند، يا الله غليظ تري گفتند و بي درنگ اتاقم را ترك كردند. لازم نديدند برايم توضيحي دهند. من هم خوشحال از اينكه اين موجودات ترسناك و دلهره انگيز زودتر اتاقم را ترك مي كنند كنجكاوي سركشم را فرو خوردم و با رفتنشان نفسي راحت كشيدم…من كه هيچ ربطي به كارخانه نداشتم از هيبتشان مي ترسيدم واي به حال بيچاره اي كه اينها با او طرف بودند!
نزديك ظهر سرپرست يكي از سالن ها پيشم آمد. از درو ديوار درمانگاه هم تشكر مي كرد . مي گفت نميدانم با چه زباني تشكر كنم كه شما آبروي من را نجات داديد! ديگر طاقت نياوردم. پيمانه كنجكاوي ام لبريز شده بود . سرم درد گرفته بود از بس از صبح نگران بودم كه چه اتفاقي افتاده است. گفتم:« آقاي ن … تا به من نگي چي شده بود نمي ذارم بري بيرون!» … و او ماجرا را تند و تند برايم تعريف كرد…
ماجرا ازين قرار بود كه همسر مهربان ! آقاي ن كه بيش از اندازه !! به شوهر محترمش اطمينان داشته گواهي اي را در ماشين آقاي ن با نام خانمي پيدا مي كند. از هركه مي پرسد و جستجو مي كند هيچ كس خانم …. را نمي شناسد. به شوهرش كه سابقه غيبت هاي شبانه داشته و كمي هم آن روزها بي مهري و بد اخلاقي مي كرده شك مي كند و پس از جر و بحث مفصلي كه در خانه به پا مي شود و بلايي كه سر كاغذ گواهي مي آيد به حراست كارخانه اطلاع مي دهد كه مشخص كند كه شوهرش با چه كساني رابطه دارد… اين مي شود كه گواهي را كه ممهور به مهر و امضاء من بوده نزد من مي آورند تا فرد مورد نظر را شناسايي كنم و قضيه روشن شود… با تائيد من آقاي ن تبرئه مي شود و معلوم مي شود كه همه قسمهايي كه مي خورده راست بوده است! … كه واقعا اسم خانم …. را نمی دانسته و اصلا نمي دانسته اين گواهي چگونه در ماشين او پيدا شده است. بعداً با تائيد كارگر زن كارخانه معلوم مي شود كه آقاي ن اتفاقا به خاطر بار سنگين خانمها، كارگر زن و دخترش را تا نزديكي خانه شان مي رساند و گواهي همانجا در ماشين گم می شود….
هرچند اول ماجرا اصلا خنده دار نبود اما باعث شد كه طعم بازجويي را هم بچشم و دريابم برخورد با مردان سياه پوش بلندبالاي حراست چه مزه اي دارد!… به خنده به آقاي ن ـ كه چندان هم وفادار به همسر مهربانش! به نظر نمي رسيد ـ گفتم: « راستي آقاي ن ! دفعه ديگه اگه خواستي ثواب كني مواظب باش گواهي اي، كاغذي ، عطري، چيزي توي ماشينت اشتباهي! جا نمونه… معلوم نيست دفعه ديگه شاهدي مثل من داشته باشي ها! » سرش را خاراند و زد زير خنده . گفت « خانم دكتر شما هم حرفهايي رو كه پشت سرم مي گن باور كردين؟ »
نیایش : ساعت 0:0 روز چهارشنبه، 26 شهريور، 1382
—
بخش پایانی- حکایت آن شب بارانی
شده تا به حال زمان و مكان باران يك شب تابستان را به ياد بسپاري؟
چند روز بود كه مدام مشغولش بودم … سرم ديگر درد گرفته بود. سياهي مركب مثل هر وقتي كه طولاني و پشت سر هم مي نوشتم روي همه انگشتانم اثري به يادگار گذاشته بود. دستانم ديگر از خستگي فرمان مغزم را اطاعت نمي كرد اما بايد نوشته را تمام مي كردم… به آخرين كليشه راديوگرافي ريه نگاه كردم و آخرين سطرها را روي كاغذ سفيد آوردم…
وقتي كه داشت از در اتاق معاينه بيرون مي رفت نگاهي به من كرد و گفت:« خانم دكتر ! يه كاري كن اين كارگراي بيچاره بعد از اين همه سال سختي و مرارت تو اين خراب شده بتونند با يه پول ناچيزي بازخريد بشند»… بعد با لحني دلسوزانه ادامه داد:« دعاي خير اين كارگرا بدرقه راهت باشه!»… خنديدم و گفتم: « آقاي عامري نيازي به اينهمه تاكيد نيست ! مطمئن باشيد اين گزارش را سر وقت براتون تهيه مي كنم!» … و حالا نزديكي هاي سه صبح بود و فردا بايد گزارش را تحويل مي دادم… هنوز نوشته هايي در ذهنم مانده بود كه بايد روي كاغذ مي آوردم…
بعد از سه سال كار كردن در كارخانه همه را مي شناختم … درد همه شان برايم آشنا بود… مي دانستم كدام يك از آسم رنج مي برد ، كدام يك از بيماري مزمن كبدي و صدها درد عجيب و غريب ديگري كه گرفتارش بودند … تنها كاري كه مانده بود گزارشي بود كه بايد از شرح دردهايشان مي نوشتم … تا بيشترشان با تاييد پزشك ، زودتر از وقت ، به خاطر سختي كار باز خريد شوند…
…
شهر در سكوت عميقي فرو رفته بود. گاهي صداي گذر اتومبيلي از دور سكوت شب را مي شكست. پلكهايم كم كم روي هم مي افتاد و خاطره ماههاي گذشته در نظرم مي آمد: گرماي پنجاه درجه خليج فارس و آن روز فراموش نشدني… با همه شيريني موفقيتي كه به تلخي شكست انجاميد… با همه شادماني كه زودهنگام به رنجي عذاب آور بدل شد… با همه سماجتي كه من داشتم … و با همه لجاجتي كه دنيا نشانم مي داد!
صداي موزوني از ميان پنجره باز در داخل خانه پيچيد…بوي خاك نمدار پلكهاي سنگينم را از هم جداكرد و دستي انگار بدن خسته خواب آلود مرا تا كنار پنجره برد… اين وقت سال ! باران! آنهم درين شب گرم تفتيده اول مرداد ماه؟….باورم نمي شد.دستانم را به نوازش قطره هاي باران سپردم و گذاشتم كه مرهمي بر آن پوست آزرده باشد… بيد مجنون بلند روبروي پنجره هم تكان مي خورد… او هم شاخه هاي نازك بلندش را به نوازش باران سپرده بود… به قطره هاي درشتي كه در آن شب خشك تابستان پر از بار معني بود!
شايد آنشب چشمان پر انتظارشان به ديدارم آمد … شايد آنشب آن نيكي كه هميشه وقت خارج شدن از اتاقم براي من آرزو كرده بودند مثل يك ابر در شب نوميدي من حاضر شد و طراوت باران را برايم به ارمغان آورد… و شايد صميميت دعايي كه بدرقه ام كردند مرا راهي سفر كرد و آن دري را كه هرگز با سماجت من گشوده نشد به آرزوي آنان برويم گشود…
شده تا به حال زمان و مكان باران يك شب تابستان را به ياد بسپاري؟
خوب به خاطر دارم آنوقت كه زمين خيس از حضور باران شد … و من خيس از قطره هاي رضايتي كه آن شب بر كوير دلم باريد… هوا پر از عطر باران شد … و من سرشار از آب اطميناني كه بر آتش اضطراب درونم باريد…شب بي قرار از تازگي ارتباط خاك و آسمان شد … و من سرمست از آن نوار اميدي كه به دعاي ساده دلان به زندان تاريك و مه گرفته قلبم تابيد.
نیایش : ساعت 3:2 روز سه شنبه، 31 تير، 1382