به محمد صادق م.
سلام…
مدتي است كه مي خواستم اين را براي تو بنويسم… تويي كه تا به حال نديدمت… تويي كه شنيده ام شاگرد اولي … و خيلي چيزهاي ديگر!
مي داني ! برايم كمي سخت بود! نوشتن براي كسي كه هيچ نمي شناسيش سخت است! … براي كسي كه مي آيد … نوشته هاي تو را مي خواند… ولي هيچ گاه حرفي نمي زند كه بداني چه حسي دارد!!
شايد هم …
فكر مي كردم اگر رشته كلام را به دست گيرم نمي دانم سر از كجا در مي آورم … و مي دانستم كه به عادت هميشه باز و بي پرده مي نويسم…آنوقت تو مي ماني و اين نوشته و زندگي هر روز … و لحظه هاي كه نمي داني چگونه بايد در چشمانش بنگري…
ولي خوب… تصميم گرفتم بنويسم … با زباني كه مي شناسم … و با واژگاني كه دوست دارم… حتي اگر اين واژه ها هنوز براي تو خيلي آشنا نباشند!!
دلم مي خواهد از رويايي شيرين شروع كنم… رويايي كه مال توست…مال تنهايي هاي تو و لحظه هاي عجيب و بي مانندي كه براي هر كسي در زندگي منحصر به فرد است!… چه حسي كه خانه نمي كند در پس اين روياها… و چه تصويرهاي شفافي كه از روبروي تو نمي گذرند… آنقدر نزديك كه فكر مي كني اگر دست دراز كني حتما لمسشان مي كني … لحظه اي كه دوست داري با هزار سال عوضش كني تا يكبار ديگر در برابرت خود نمايي كند…
شيرين است مگر نه؟
دوست داشتني است مگر نه؟
مي شود در شيريني اين رويا تمام روز را خوش بود… مي شود در شيريني اين رويا تا شامگاهي ديگر چشم از زشتي هاي هر روزه بر گرفت…
مي گويي روياست؟ مي دانم! …مي گويي خيال پردازي است؟ مي دانم!
اما لذت است … از جنس دريافت است… دريافتي شيرين و خيال انگيز!
حالا مي خواهم بگويم… دوست من!
هميشه آنچه در جهان بيرون مي گذرد مورد پسند ما نيست… هميشه آنچه اتفاق مي افتد در مسير آرزوي ما نيست… هميشه يك زهر تلخي هست كه مي تواند شيريني روياها را زهراگين كند…
هميشه مانعي هست كه راه رسيدن به خواستني را سد مي كند… هميشه فاصله اي هست!
عشق راه خود مي رود … و زندگي راهي ديگر…
زيبايي راه خود مي رود … و واقعيت راهي ديگر…
اينجا هميشه شيريني روياها آغشته زهر واقعيت اند…
اينجا ته هر لطافتي تيغي هست… و در انتهاي هر نزديكي پر باري، درد فاصله ها!
نمي تواني دنيا را عوض كني … نمي تواني بپرسي چرا هميشه خواستني ها دست يافتني نيستند… رسم زندگي اين است… دنيا اگر با همه زيبايي هايش دست يافتني بود بيشك جاي خوبي بود… اما تو مي داني … من هم مي دانم… كه نيست!
دوست من!
مي تواني هميشه شاكي باشي … ازين نداشتن ها و نرسيدن ها
و يا
مي تواني خشنود باشي … از درك لحظه ها!… از آنچيزهايي كه ديده اي و تجربه كرده اي ، شيريني آنها را چشيده اي و دريافته اي كه با همه روزمرگي ها و زخم ها هنوز زيبايي هايي هم هست…
مي تواني خشنود باشي كه آنكه پر نقش زد اين دايره مينايي نقشي هم از زيبايي به تو نشان داده است…
مي تواني در آن لحظه هاي خاموش شب… كه جز تو و نجواي درونت هيچ كسي شاهد نيست، پروردگاري را شكر گويي كه حس اين زيبايي را به تو ارزاني كرده است و به تو اين توان داده است كه عاشق باشي و خلوص عشق را تجربه كني… تن در جوي عشق بشويي و شيريني يك روياي زيبا را با همه وجود دريافت كني…
خشنود باشي كه خداوند فرصتي داده است براي درك عاشقي …
و بداني و بداني… كه تجربه عميق عشق به هر دلي وارد نمي شود!
نیایش : ساعت 2:43 روز سه شنبه، 16 اردىبهشت، 1382
—
به م. ع.
سلام…
نمی دونم چرا شروع کردم به نوشتن برای تو… اما ازون جایی که نوک خودکارم خیلی ورم کرده بود و دل تمام کاغذنامه های قشنگم داشت از تنهایی می ترکید تصمیم گرفتم این نامه رو برای تو بنویسم…
از کجا شروع کنم؟….. آهان. از اونروزی که اولین نامه عاشقانه رو دریافت کردم… فکر کنم اون موقع هجده سالم بود و قبل از اون تا به حال هیچوقت هیچ کس برام نامه عاشقانه ننوشته بود. اونقدر هیجان زده و عصبانی شدم که نمی تونستم نامه رو درست بخونم…بیشتر ناراحت بودم تا خوشحال … ازین که چطور به کسی اجازه دادم چنین نامه ای برام بنویسه!… حالا که فکر می کنم بیچاره خیلی پر عاطفه و پراحساس نوشته بود. اما اون موقع به نظرم نامه اش خیلی نابجا و غیر منطقی میومد. سر تا ته نامه بوی ادکلن می داد و من با وجود همه عصبانیتی که از دریافت اون نامه حس کردم از یه بیت شعرش خیلی خوشم اومد… اونجایی که صادقانه نوشته بود: ” آفتاب آمد به استمالت شبنم”…یادمه با همه اخمی که کرده بودم صورتم پر از خنده شد و خدا رو شکر کردم که نویسنده نامه روبروم نبود…اون موقع ها خیلی غد بودم و مثل طاووس مغرور! نمی دونستم نامه های عاشقانه تو زندگی آدم “کم” اتفاق می افتند و آدمها یا حالش رو ندارند که نامه بنویسند یا اونقدر علاقمند نمی شند که نامه عاشقانه بنویسند… اما حالا خوب می فهمم که نامه های عاشقانه فقط یک دسته کوچک هستند در صندوق بزرگ نامه ها و جاشون همیشه پشت همه نامه هاست… اونجایی که نباید دست کسی بهشون برسه.
از نامه گفتم برات… وهمین باعث شد که به گذشته برگردم…می بینم که انگار یه جایی بین پرده های هزار رنگ ضمیرم دوست داشتم که مخاطب نامه های کسی باشم… مخاطب نوشته های کسی باشم. دوست داشتم آدمها برام بنویسند، نه اینکه فقط بگند، که فکراشون رو با کلمه هایی که تو ذهنشون ورز می دهند قاطی کنند و اوهامشون رو روی کاغذ بیارند… شاید برای همین هم هست که یه مدت معلم شدم. شاید برای اینکه دوست داشتم بچه ها با دستهای کوچولوشون برام نامه بنویسند و تو کاغذای رنگی گل منگلی برام بنویسند: ” خانم…. عزیز خیلی دوستت دارم!”. شاید و شاید هزار شاید دیگر.
اما امروز…
یادمه در جواب یک نامه بلند یک نفر به من گفت: “چون نمی تونم ادامه بدم برات نمی نویسم”
و یک نفر دیگه هرچی که برام می نوشت قبل از نوشتن حذف می کرد و یک نفر دیگه همیشه نامه هایی رو که خطاب به من می نوشت مچاله می کرد و راهی سطل آشغال میکرد!
وقتی نگاه می کنم می بینم مدت هاست نامه ای که برای ” من ” نوشته شده باشه بدستم نرسیده. نامه ای که خطاب به “من” و برای “من” باشه!… حس می کنم همیشه نامه هام بی جواب مونده. همیشه در برابر طومار نوشته هام نوشتند :”ممنونم، متشکرم، سپاسگزارم و…..”
دلم می خواد امشب بهت بگم که برای “من” این جواب ها به درد نمی خوره… این جواب های مختصر کوتاه فایده نداره، درد من رو دوا نمی کنه!…اومدم امشب بگم که اخم صورتم رو پر کرده، به خاطر همه نامه هایی که با تمام وجود نوشتم … و به خاطر همه نامه هایی که بی پاسخ مونده!
خسته شدم از همه نامه های “فورواردی”… بعضی هاشون فقط به درد این می خورند که ندیده دیلیت بشند و بعضی هاشون اونقدر مسخره و احمقانه هستند که حال آدم رو بهم می زنند:
“که این نامه رو به ده نفر فوروارد کن تا نشون بدی چقدر دوستشون داری!” و و و…
اومدم امشب بهت بگم درسته بیشتر نامه هایی که نوشتم بی پاسخ مونده…اما نامه های “تو ” هیچ وقت بی جواب نمونده… درست مثل همون نامه ای که سه سال پیش برات فرستادم و تو همین چند روز پیش ها جوابش رو دادی … من که آدرس جدیم رو بهت نداده بودم.نمی دونم پس از کجا پیداش کردی؟…اومدم بهت بگم که فاصله میان دندونهات و ابروهای بهم پیوسته ات همیشه به یادم هست. و یادم مونده که همیشه نامه های من رو در نهایت مهربونی جواب دادی….
اومدم امشب فقط برای تو بنویسم. پس بذار چراغ رو خاموش کنم و بقیه حرفهامو تو تاریکی بنویسم. اونجایی که نه خونه ابری هست و نه نیایشی که زیر نور چراغ بشناسی اش. اونجایی که می دونم حتی اگر کج و معوج و درهم برهم هم بنویسم جوابم رو می دی و من رو در اوج بی پناهی تنها نمی ذاری.
پاکت نامه ام کجاست؟…یک جایی انگار همین دور و براست… این تمبر ، این هم تای نامه و این هم مزه تلخ چسب پاکت نامه… فردا اولین فرصت پستش کنم و منتظر می مونم.می دونم که جوابم رو می دی…حتی اگر سالها پیر شده باشم. حتی اگر آدرسم رو عوض کرده باشم، حتی اگر دیگه منتظر جواب نامه ات نباشم…
خدانگهدار
نیایش : ساعت 0:12 روز شنبه، 19 اردىبهشت، 1383
—
به …
امروز نمی خوام بیام شکایت بکنم… یا بگم اینو بده یا اونو نده… اینو می خوام یا اونو نمی خوام!
امروز اومدم از خودت بگم.از خودم بگم. از اون رشته عجیبی که بین من و توست. بگم تو خودت خوب می دونی که تا همین لحظه همیشه تو رو خواستم. اما خوب اگر به دلت ننشسته برای این بوده که من خورده شیشه داشتم!…باور کن دلم رو بارها الک کردم. هی نشسته ام جلو آفتاب الک رو گرفتم دستم ، دلم رو ریختم توش و هی تکون دادم. شیشه خورده ها رو یکی یکی جدا کردم. بعد وقتی مثل آینه صاف و صیقلی شده دوباره سر جاش گذاشتم. اما چه کنم؟ این بادهای تند و موذی هی خاک با خودشون میارن، شیشه های دلم رو می شکنند، کف دلم رو پر شیشه خورده می کنند. منم وقت نمی کنم تند تند به این دل سر بزنم ، یک روز میام می بینم باز پر خاک شده ، پره شیشه خورده!…چکار کنم! پنجره های دل من از اول هم نازک بود، زوارهاش از اول ترک داشت و یک کنجی داشت که بادهای تند و موذی از اونجا نفوذ می کرد!
اما امروز اومدم دوباره بهت بگم دلم رو تازه الک کردم!…این بار عینک ذره بینی مادر بزرگم رو قرض کردم و روی چشمام گذاشتم تا بهتر ببینم ؛ تا دونه دونه بتونم حتی کوچکترین ذره ها رو از روی نقش دلم بردارم. اومدم بهت بگم حالا این دل منه…صاف و بی نقص جلوی چشماته… نگاه کن … خودت می بینی که دارم راست می گم. این دل منه…با همه پنجره های شکسته اش، با همه دیوارهای ترک خورده اش، با همه کنج های سوزناکش! …درسته صاحبش خوب ازش نگهداری نکرده ، درسته نداده تعمیرش کنند تا بادهای تند و موذی توش نپیچند، اما هربار دستش رسیده تمیزش کرده…گرچه کهنه است اما تمیز مونده….به نگاه کردن می ارزه!
رو تو اونطرف نکن!… دل من گرچه مثل دل خیلی ها درخشان نیست که عکس تو رو مثل جواهر همیشه توش داشته باشه، اما یه آرزویی هست که هر بار میاد و با دستهای کوچیکش این دل رو گردگیری می کنه!… به این نشون که شاید یک روز عکس محوی از تو توش بیافته!
بیا ! این بار رو تو نپوشون!…باور کن این بار بیشتر از هربار دیگه این دل شکسته گردگیری شده! باور کن این بار بیشتر از هر بار صیقل خورده … صبر نکن!… این آینه شکسته منتظرته!
نیایش : ساعت 22:23 روز پنجشنبه، 7 آبان، 1383
—
دل که آیینه صافیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی!
برای من که خیلی نوستالژیک بود