عاشق نوار نارنجی رنگی بودم که از میان کمرم می گذشت. یک نوار ابریشمی زیبا که درست از میان بالاتنه و پایین تنه شیری رنگ خودنمایی می کرد. بچگی هایم را درست به یاد ندارم اما فکر می کنم کسی که مرا بافته بود سلیقه بسیار خوبی در رنگامیزی داشته است. آنروز که مرا برای فروش گذاشتند خوب یادم هست… بازار پر بود از مردان و زنان و کودکانی که برای خرید سر قیمت ها چانه می زدند؛ و پول که از جیب مشتری کنده می شد و در دستان فروشنده جا خوش می کرد. از هیجان اینکه چه کسی مرا خواهد برد تار و پود نازک ابریشمی ام به شدت می لرزید. هر قدر خم شدم نتوانستم قیمتی را که روی برچسب خرید من نوشته بودند بخوانم. می ترسیدم بافنده ام مرا به قیمت ناچیزی به فروشنده داده باشد و آنوقت هر کسی بتواند مرا از طاقچه امنم بیرون بکشد و به راحتی به خانه ببرد. آنموقع بود که از ته دل آرزو کردم ای کاش اینقدر نوار نارنجی رنگ میان تنه ام زیبا نبود تا دل هر مشتری را برباید.
چند روز گذشت. هر کسی می آمد اول از همه به من نگاه می کرد. اما وقتی متوجه برچسب گوشه پایین راستم می شد از خریدنم صرفنظر می کرد. آنجا بود که مطمئن شدم بافنده ام مرا ارزان نفروخته است و بازار حمیدیه دمشق کمتر لباسی چون من برای فروش داشته است. وقتی اضطراب تار و پود ابریشمینم فروکش کرد تازه متوجه شدم که لامپ پر نوری که هر روز روی سرم روشن می شد زیبایی های مرا دو چندان کرده است. تازه آنموقع بود که تصمیم گرفتم سرم را بالا بگیرم و از نگاه خریدار مشتری ها لذت ببرم.
یکروز مادری با روبنده به همراه سه کودک قد و نیم قد وارد مغازه شد. تا مرا دید به فروشنده اشاره کرد تا مرا از بالای طاقچه پایین بیاورد و به دستش دهد. اصلا به برچسب نازنینی که تا به آنروز مرا چون یک محافظ بی باک نگه داشته بود توجهی نکرد و یک راست به نوار نارنجی رنگ میانم دست کشید. تا به حال جز بافنده ام هیچ کس اینگونه مرا لمس نکرده بود. باز همان اضطراب سراغم آمد. مرا به تن دخترش چسباند و یک چیزهایی زیر لب گفت. دخترک خیلی شیطان بود. تا مرا دید شروع کرد به داد و هوار کردن. نخ های نازک گردنم را در مشتش گرفت و شروع کرد به کشیدن. مادرش فریادی بر سر دختر کشید و مرا با شتاب از میان دستانش در آورد. دخترک جیغی کشید و خودش را بر زمین انداخت. مادر عصبانی مرا روی پیشخوان رها کرد و با فریاد مغازه را ترک گفت. بچه های قد و نیم قد به دنبالش از مغازه بیرون رفتند و فروشنده مرا دوباره بالای طاقچه گذاشت. نخ های گردنم درد گرفته بود. اگر اشک داشتم حتما از سوراخ های میان تار و پودم فرو می غلتید… تازه فهمیدم که زیبایی چه مصیبتی دارد… و ترس بود که دوباره بر جانم افتاد.
دیگر فروشنده داشت از فروختن من ناامید می شد. اینرا از نگاهی که روزها به برچسب من می انداخت پی بردم. یکبار هم خودکارش را برداشت تا قیمتم را خط بزند. اما نمی دانم چرا منصرف شد. فکر می کنم زیبایی نوار نارنجی رنگ میان کمرم او را از پایین آوردن قیمت بر حذر داشت و من باز از خطر جستم….
اما یک روز عصر، نزدیکی های اذان مغرب دختری با موهای سیاه و تلی قهوه ای رنگ با پدر و مادرش وارد مغازه شد. دخترک تا مرا دید لبخند ملیحی بر لبانش نشست. پدر امتداد نگاه دخترش را دنبال کرد تا به من رسید. اهل دمشق نبودند و من اینرا از واژه های نا متدوالی که به کار می بردند فهمیدم. فروشنده یکبار دیگر مرا پایین آورد و به دست مادر داد. دخترک با تمنا به مادر نگاه می کرد و مادر با تردید به پدر… مرا به جایی تاریک بردند و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد… وقتی به مغازه بازگشتم همه با تحسین به من نگاه می کردند. سایش پوستی لطیف را بر تار و پودم حس کردم . دخترک کنار آینه رفت و تازه آنموقع بود که فهمیدم بر تن دخترک هستم!… از زیبایی خیره کننده ام بر تن دخترک همه متعجب بودند. موهای بلند دخترک روی گردنم ریخته بود و سرشانه های ظریفم روی شانه های کوچکش نشسته بود. برای اولین بار در عمر بافته شده ام احساس کردم که همنشینی با این دخترک ملیح با آن تل قهوه ای را به چوب رختی زمخت فلزی ترجیح می دهم… گفتگوها بین پدر و فروشنده بالا گرفت. مادر چشمکی به پدر زد و چیزی نگذشت که من خود را میان جمعیت بازار در حال حرکت دیدم…دخترک شادمانه گاه و بیگاه از شکاف میان بسته سرک می کشید و به نوار نارنجی رنگم نگاه میکرد…
***
گل سر سبد لباس هایش بودم. دیدم که چگونه چشمان لباس های خارجی دخترک می خواستند از حسادت بترکند وقتی فهمیدند مرا برای روز تولد هفت سالگی اش انتخاب کرده است. آنروز مادر به دقت مرا از گنجه در آورد، به آرامی بر تن دخترک کرد و گره ای زیبا بر نخ های گردنم نشاند…همه جا در میهمانی سخن از من بود. همه مرا به هم نشان می دادند و از مادر می پرسیدند که مرا از کجا خریده است… دخترک به دوستانش توصیه می کرد که موقع گرگم به هوا مرا نکشند و مادر مواظب بود که مبادا ذره ای از کیک تولد روی من بریزد… آنروز بی شک بهترین روز عمر بافته من بود…
من و دخترک رفیق مهمانی های بسیار بودیم. دخترک هر وقت مرا به تن می کرد گردنش را خم می کرد و چیزی در گوشم می گفت. همیشه با موهای بلندش نوازشم می کرد و در مقابل آینه به نوار نارنجی رنگم دست می کشید. دوستش داشتم و او نیز مرا از همه لباسهای میهمانی اش دوست تر می داشت. گنجه لباس ها پر و خالی می شد اما جای من آن گوشه سمت راست با یک روکش نایلونی بود…
در چمدان های بسیار سفر کردم… یکبارش برای مدتی بسیار طولانی در سفر بودم و با وجود آنکه مادر مرا روی همه لباس ها گذاشته بود باز هم تا مرز چروک خوردگی پیش رفتم… مادر به محض اینکه رسیدیم مرا با آب ولرم و صابون شستشو داد و یک اتوی ملایم بر تار و پودم کشید. نوار نارنجی رنگم همان تلالوئی را یافت که از روز اول داشت و من شدم همان لباس محبوب همیشگی …
***
سالها گذشت. از زیبایی ابریشمین من ذره ای کاسته نشد اما نمی دانم چرا یک حس عجیب مرا از دخترک دور می کرد… حسی که ابتدا از آستین های من شروع شد… یکبار وقتی دخترک مرا به تن کرد برای اولین بار مچ دستش میان حلقه آستین من گیر افتاد و مادر به خنده گفت: “دخترم دیگر بزرگ شده است و لباس سوری نازنینش کوچک”…واقعیت سنگینی بود که مثل پتک یکباره بر تنم فرود آمد. تازه متوجه شدم که دخترک رشد می کند و یکروز فرا می رسد که من دیگر بر قامت لطیفش اندازه نخواهم شد…
و آن یکروز چه زود از راه رسید … وقتی دوباره آهنگ رفتن و سفر کردن به میان آمد… چمدانها از گوشه انباری بیرون آمد و نوبت به انتخاب یک یک لباس ها برای ماندن یا رفتن شد…
دوباره پس از سالها تار و پود تنم به لرزه افتاد … نوبت به من که رسید دخترک با همان عشق مرا از میان لباس ها جدا کرد و به سختی به تن کرد…مدت ها بود نوازش موهایش را روی گردنم حس نکرده بودم…مدت ها بود که پوست لطیفش تار و پود تنم را نوازش نداده بود. دخترک با خنده چرخی زد و گفت که مرا با خود خواهد برد. اما مادر نگاهی به جمع میان من و دخترک انداخت و سرش را به نشانه منفی تکان داد. اندازه های تن من دیگر هم نوای قامت دختر نبود… دخترک رشد کرده بود… وقت وقت جدایی بود.
***
آرزو می کردم هیچ وقت آن نوار زیبای نارنجی رنگ در میان کمرم بافته نشده بود. دوست داشتم مانند بیشتر لباس های دیگری که از فرط فرسودگی دور ریخته می شوند من هم به زباله دان می رفتم. اما این زیبایی و ظرافت بافت مصیبتی بود که از همان آغاز بافته شدن همراه من بود. مادر مرا به بیمارستان کودکان سپرد تا دوباره فروخته شوم و از پول فروش من دارو برای کودکان بیمار تهیه کنند. اما من تار و پودم از درون چروکیده بود. هرچند صورت زیبایم اینگونه نشان نمی داد. خاطره موهای بلند دخترک و اشک اندوهی که موقع جدایی ریخت هر اتفاق دیگری را برایم ناخوشایند می کرد…
خسته و درمانده دوباره بر تن چوب رختی ای فلزی انداخته شدم. خانم فروشنده دوباره برچسبی به گوشه پایین راست من چسباند و دوباره نگاه هر خریداری به تنم افتاد… دیگر نه نگاه می کردم و نه اهمیت می دادم که چه کسی مرا دوباره به تن خواهد کرد…
***
خانم فروشنده گفت: “واقعا زیبا است نه؟”… و صدای آشنایی گفت : “چرا زیباست!”… باور نمی کردم … دوباره نگاه کردم… اینبار مطمئن شدم که خودش بود… دخترک بود که حالا قدش از شانه مادر فراتر رفته بود. همراه مادر آمده بود… دستی به تنم کشید و نگاهی به برچسبم انداخت… مادر در گوشش چیزی گفت و پهنای صورت دخترک پر از خنده شد… همان خنده ملیح که سالها پیش مغازه ای در بازار حمیدیه را پر کرده بود… این بار اما خنده ای بزرگتر و عمیق تر از خنده دوران کودکی … مادر بوسه ای به موهای بلند دخترک زد و هر دو از مغازه کوچک بیمارستان کودکان بیرون رفتند…
اگر اشک داشتم حتما از سوراخ های میان تار و پودم فرو می غلتید. اما اینبار نه اشکی از سر ترس یا دلتنگی. باز هم به نوار نارنجی رنگ میان کمرم نگاه کردم. چقدر با آن نوار ابریشمین از بقیه لباس ها خوشبخت تر بودم… چقدر خوشحال بودم… من عاشق نوار نارنجی رنگ میان کمرم بودم.
نیایش : ساعت 22:57 روز جمعه، 29 مهر، 1384