و امروز درست سه سال می شود که ایران را ترک گفته ام…
حس می کنم که بزرگترین پوسته عمرم را در این سه سال انداخته ام. فراوان دارم که بگویم. می خواهم درین چند مدتی که پیش روست به این پوست انداختن بپردازم…
نیایش : ساعت 0:52 روز جمعه، 4 شهريور، 1384
—
1. در کرانه ی هامون
و در کرانه ی «هامون» هنوز می شنوی:
- بدی تمام زمین را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.
دوران راهنمایی دوست نازنینی داشتم به نام نوشین. پدرش از کارخانه داران بزرگ مشهد و تهران بود و همیشه حتی هنگام جنگ انواع و اقسام شکلات ها و سوغاتی های فرنگی در خانه شان یافت می شد. مرد خوش ذوقی بود که به ادبیات و شعر پارسی علاقه بسیار داشت. کتابخانه بزرگی دریک اتاق دنج و بزرگ خانه بر پا کرده بود و قریب به همه دیوانهای شعرای قدیم و اکثر شعرای معاصر در آن کتابخانه یافت می شد. هفته ای یکبار هم که شده به خانه نوشین سر می زدم تا سرکی به آن کتابخانه بزنم و کتابهای کم یاب و دیوان شاعران قدیم و معاصر را از نوشین به امانت بگیرم. کتابهایی که بنا به شرایط سیاسی آن دوران حتی در مدرسه ما هم یافت نمی شد.
عصر یک روز از تابستان گرم- از همان تابستان ها که شربت آلبالو و هندوانه خنک زیر سایه آلاچیق مو جانی تازه به تن گرما زده می بخشد- با نوشین کتابی را درباره مهدی موعود می خواندیم. عنوان کتاب را درست به خاطر ندارم اما از همان کتابخانه بزرگ پدرش پنهانی برداشته بودیم. نوشین می گفت پدرش دوست ندارد او درباره “موعود” کتاب بخواند اما ما که در اوج غرور جوانی بودیم باید از هر میوه ممنوع - حتی شده یک فصل- می چشیدیم. اولین باری بود که به شکلی جدی و مستمر کتابی درباره مهدویت می خواندیم. به یاد می آورم که گاهی مجسم کردن بعضی صحنه های کتاب مو به تنمان راست می کرد و گاهی هم از باور ناپذیر بودن اتفاقات پیش بینی شده به خنده می افتادیم. اتفاقات زنجیروار مثل یک فیلم سینمایی پر ماجرا در خاطرمان مصور می شد و هیجان آگاهی از حوادث آینده خونی تازه در رگهای جستجوگرمان تزریق می کرد.
اندیشه “موعود” مثل مالیخولیا به جانم افتاده بود و انگیزه کشف این حقیقت که آیا این حوادث اتفاق خواهد افتاد مرا به شب زنده داری های طولانی و خواندن کتاب- هرکتابی که به دستم می رسید- وا می داشت. کتاب مقدس را از مدرسه به امانت گرفتم (همان کتابی که بعدها وقتی دبیرستانی شدم جزو لیست کتاب های ممنوعه قرار گرفت). در مکاشفات یوحنا بدنبال نشانه می گشتم . ازداستان بازگشت مسیح به روایت مسیحیان تا داستان دوشیزه ای که در آخر دوازدهمین هزاره دنیا تنش را در دریاچه هامون شستشو می دهد و از نطفه زرتشت که هنگام شهادت در آن دریاچه ریخته شده است به بار می نشیند تا موعودِ مزدیسنا یا “سوشیانت” را به اعتقاد زرتشتیان به دنیا آورد همه و همه ذهنیت موعود را در وجودم تشدید می کرد. با این اندیشه دمساز بودم تا زمستان نوجوانی گذر کرد و بهار جوانی به شکوفه نشست . همان موقع ها بود که من باور کردم “موعود” آمدنی است.
***
ازدواج که کردم از دو جبهه به بازخوانی مهدویت پرداختم . کلاس های تا نیمه شبان “سید” و خطبه های نوه آیت الله بروجردی که یک آخوند ضد نظام بود و در مناطق جنوب شهر تهران نزدیک بودن ظهور مهدی را به شدت و حرارت تبلیغ می کرد مسئله “موعود” را این بار به شکلی دیگر در ذهنم به رو آورد. شاید همان موقع ها بود که کتاب تشیع علوی دکتر شریعتی را هم خوانده بودم. کتابی که پرسش های جدی به پیکر اعتقادات شیعی من وارد کرد و مرا به چالش های بزرگ درباره اساس تشیع کشید. اینکه چگونه دینی می تواند در خدمت سلطنت درآید و برای مبارزه با پادشاهی دشمنی بزرگ به نام عثمانی از میان کتاب ها و روایات سر بر آورد و به دین رسمی یک ملت بدل شود. از شباهت های که دکتر بین علم سید الشهدا و صلیب مسیحیان یا اقتباس تسبیح فریسیان یا خمسه یهودیان و بیشتررسوم شیعی ما اشاره کرده بود تعجب می کردم و می توانستم درک کنم که ظهور اینهمه آداب و رسوم عجیب و غریب منشا از کجاها دارد. جالب تر از همه برایم آن بخش از کتاب بود که ازدواج دختر یزدگرد سوم و امام حسین را زیر سوال می برد و با دلایلی ثابت می کرد این حدیث ساخته و پرداخته نهضت شعوبیه بوده است تا واقعیت…
اما سوالی که هیچگاه در ذهن من پاسخ روشنی نیافت و حتی منطق زیرکانه “سید” هم نتوانست به آن پاسخ دهد جمع بین امامت مهدی یا به طور کلی رهبری “موعود” با دموکراسی و نظریه مردم سالاری بود. آن موقع هم نمی توانستم بین یک حکومت مردم سالار و امامت معصوم که هرچه می گوید لازم الاجراست آشتی برقرار کنم و این معما در ذهن من باقی ماند که چگونه می شود هم بر لزوم مردم سالاری در یک جامعه “عادل” معتقد بود و هم رهبری یک “موعود” را به جان پذیرفت. رهبری ای که در” تعریف” هم از اصل مردم سالاری بر نمی خیزد و انتخابی از قبل تعیین شده و خدایی را محق حکومت بر مردم می شمرد.
خطبه های نوه آیت الله بروجردی بیشتر شبیه تزکیه نفس بود تا زمانی برای اندیشیدن. انگار سحری در کلامش بود که مردم را به آینده ای روشن و به دور از ستم جائران بشارت می داد. آن قدرتی که در خطابه اش بود مرا تحت تاثیر قرار می داد. وقتی که گوش می کردم بیشتر دوست داشتم که رها کنم و بپذیرم؛ اما هر وقت که از محل سخنرانی خارج می شدم پرسش های پاسخ داده نشده و تناقض های حل نشده مرا از پذیرفتن ِ دربست رهایی می داد و به سوی ذهن روشنگر رهنمون می کرد. این مجموعه از سخنرانی ها تنها بخشی از زندگی من بود که بر پای منبر خطابه گذشت و تنها مواقعی که برای حضور در محلی چادر به سر می کردم!…هنوز اما مهر “موعود” در دلم ریشه داشت و خورشید مهربانی اش- از خلال همه ابرهای شک و تردید بر جانم می تابید.
***
روزگار بازی های بسیار در آستین دارد. مخصوصا برای آنهایی که دوست دارند دست بازی دهنده را بهتر بشناسند! بازی این دسته آدمها معمولا جالب تر ، جدی تر و واقعی تر است. ترک ایران موجب شد که در کلاسی وارد شویم که تقریبا از هر گوشه دنیا دانشجو پذیرفته بود. از هند و چین گرفته تا استرالیا و آرژانتین. از تانزانیا تا اوکراین . از ایران تا اسرائیل. از بد حادثه- یا از خوش حادثه- بسته به آنکه چگونه تفسیرش کنیم! همکلاس یهودی ای داشتیم که اتفاقا خانه اش نزدیک ما بود و بیشتر اوقات موقع رفت و آمد به کلاس با اتومبیلش دنبال ما می آمد. در یکی ازهمان رفت و آمد ها بود که متوجه شدم طرفدار سرسخت آرمان اسرائیل و سرزمین “موعود ” است. آدم خونگرم و بسیار شوخ طبعی بود . از آن طبع ها که در آدمها کم یاب و در یهودیان تقریبا نایاب است. یکبار بحثی جدی بین ما برسر مسئله اشغال فلسطین در گرفت. آنجا بود که یقین کردم این تنها ما نیستیم که اعتقاد به “موعود” در رگ و پوستمان ریشه دوانده است؛ که مردمان بسیاری هستند، و اتفاقا درست از همانهایی که یک عمر “دشمن” نامیده شده اند ، که به سرزمین موعود و به “مسیا” معتقدند و برای این اعتقاد حاضرند همه چیزشان را بدهند! “موعودی” که هیچ کس نمی داند کجاست ، چه شکلی است، از کجا می آید اما همه “مطمئنند” که از آنها و با آنها خواهد بود!
تجربه موعود البته تنها به یهودیان خلاصه نمی شد. کلیسا ها پر بود از داستانهای روز بازگشت مسیح که با صد زبان و تفسییر گفته می شود، خوانده می شود، و به یاد سپرده می شود. داستانی که در میان هر ملتی رنگ آن فرهنگ و دین را گرفته است وبه شکل و قالب رسوم همان ملت در آمده است.
اما این تنها مسئله موعود نبود که در مسلخ اندیشه پرپر می زد. اشکالات عمده ای که دوستان سنی مذهب ما به تفکر شیعی ما می گرفتند بیش از آنکه مرا به خشم نسبت به بی اعتمادی آنها وا دارد به اندیشیدن درباره این دست اعتقادات وا می داشت. بزرگترین اشکالی که گرفته می شد همین مسئله “توسل” و واسطه قرار دادن “اربابی انسان گونه و معصوم” در برابر رب العالمین و در خواست از آنها به جای درخواست مستقیم از خداوند بود. نکته ای که تا از بیرون به تفکر شیعه ننگری هرگز به چشم دوست دار اهل ولایت نخواهد آمد. بالابردن مقام امامان تا مرتبه پیامبر و قائل شدن شانی همانند پیامبر برای منجی موعود.
فکر می کنم اگر در ایران می ماندم هرگز نمی توانستم مقام منحصر به فردی را که مسلمانان برای پیامبر قائلند درک کنم. باید از ایران و از آن تفکر شیعه غالی- به قول دکتر سروش- بیرون می آمدم تا دریابم که دیگران را در مقام پیامبر قرار دادن بدعتی بس بزرگ است که متاسفانه در میان شیعیان رواج یافته است و چهره زیبای پیامبر را در محاق بی خبری فرو برده است. هیچ وقت بهتر از این نمی توانستم با دکتر سروش هم داستان شوم که “شیعه ایران امروز درکی از ولایت دارند که نفی کننده خاتمیت است”*. انگار باید ازآن سرزمین و اندیشه های رسوخ کرده در تار و پود ذهن جمعی اش بیرون می شدم تا حقیقت را از میان دروغ و دغل آن مشاهده می کردم. گل و لایی که تا در جریان جامعه هستی جلوی دیدگانت را می گیرد اما به مرور زمان که ازجریان جامعه کنده می شوی برکف چشمه می نشیند و چشمانت به زلال حقیقت بینا می گردد.
اما موعود هنوز در دل و جان مردمان رخنه دارد. آرزویی که بیشتر استفاده سیاسی دارد تا رهانندگی. از ایران گرفته تا اسرائیل. بیشتر به درد سیاستمداران می خورد تا جانهای بیدار. بیشتر به تخدیر جامعه به کار می آید تا برای قانع کردن ذهن مشوش پرسشگر. و بیشتر برای فرمان به تسخیر و جنگ خوب است تا فریاد صلح و همبستگی. ” موعودی” که از ابتدا قرار بود منجی باشد و رهاننده؛ تا سلاح کارساز حکمرانان! من اما این نگاه را وام دار این ترکم و تا این ترک نبود این اندیشه ها در ذهن من به چالش نمی افتاد، شفاف نمی شد. نمی توانم بگویم که دیگر به چه رسمی اعتقاد دارم. اما مطمئنم که امروز به اعتقادات خنده ناک دیروز می خندم و در را به روی هر آنچه یک ذهن ِ شفاف ِ زیبا می تواند برای انسان به ارمغان آورد می گشایم. “موعود” را تصویر زیبایی می دانم مثل تصویر همان دوشیزه ی زیبا در کرانه ی هامون… که می تواند نجات دهنده باشد. اما مدت هاست که جز حاکمان طاغوت به کار هیچکس نمی آید.
* نگاه کنید به: تشیٍّع و چالش مردم سالاری (سخنرانی دکتر سروش در دانشگاه سوربن پاریس)
نیایش : ساعت 0:52 روز شنبه، 5 شهريور، 1384
—-
2. موسم برکت
من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود
و زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
پدرم مرد خوشبختی است. خوشبخت از آنرو که هر آرزویی که برای دخترش داشت در قامت او مجسم دیده است. پدرم مرد خوشبختی است. برای آنکه دخترش- حتی اگر هم می خواست- نتوانست آرزوهای شیرین او را بر باد دهد!
کودکی ام در خانه ای گذشت که استبداد ارتش شاهنشاهی سراسر بر آن حکمفرما بود. خانه پربود از دستور مافوق و اطاعت زیردست! هیچ کاری نبود که بر زمین بماند چرا که سربازان پدر همه کارهای خانه را از خرید سبزی گرفته تا شستن شیشه ها برای نوروز انجام می دادند. روی حرف پدر نه هیچ کس حرف می زد و نه هیچ کس جرات داشت که با تصمیم پدر مخالفت کند. آنچه او می گفت باید همان می شد. همانگونه که در پادگان هیچ زیردستی حق نداشت مخالف پدر باشد؛ اهل خانه هم حق نداشتند که با تصمیم پدر مخالفت کنند.
اولین فرزند پدرم بودم . پدرم می خواست من همیشه اول باشم. در همه چیز و همه جا. این را به من دستور می کرد و هیچ وقت هم از من نپرسید “اول” بودن خواسته تو هم هست یا نه! بحثی پیش نمی آمد، چرایی درکار نبود. اصلا مجالی برای ابراز نظر مخالف وجود نداشت. پدرم آرزو داشت من همیشه “اول” باشم. می گفت باید بتوانی زندگی خودت را به تنهایی اداره کنی و در زندگی نیازمند هیچ چیز و هیچ کس نباشی. پدرم پیشاهنگان دخترش را به همان کارهای سخت وا می داشت که پسران را و معتقد بود اینکه من “دخترم” هیچ تفاوتی در سرآمد بودن من نخواهد کرد. هیچ ضعفی از بابت اینکه من “دخترم” از طرف او پذیرفته نمی شد و من هیچ وقت حتی برای یک لحظه هم احساس نکردم که پدر جنسیت مرا مایه عدم موفقیت من می شمرد.
وقتی اسم من در میان نتایج نهایی پذیرفته شدگان مرکز آموزش تیزهوش اعلام شد؛ پدرم گفت که مرا به “مدرسه ای که جمهوری اسلامی برای مغزشویی بچه های باهوش گشوده است” نخواهد فرستاد. این اولین دوره گزینش تیزهوش بعد از انقلاب بود و شایعه پرورش جوانانی با استعداد برای جمهوری اسلامی از هر دور و آشنایی شنیده می شد. اما وقتی پدرم از نزدیک با خانم حائری- مدیر مدرسه دخترانه تیزهوش- گقتگو کرد راضی شد که مرا در آن مدرسه نام نویسی کند.
این نام نویسی سر آغاز جنجالها و تلاطم های عجیب در زندگی من بود. خانم حائری زنی توانمند ، باهوش، سیاستمدار و مدیر بود که در عین حفظ اصول و ارزشهای اسلامی اندیشه های خاص خودش را درباره پیشرفت زنان در جامعه در مدرسه ما به اجرا می گذاشت. هفت سال در مدرسه ای درس خواندم که ” سرآمد” بودن و “بهترین بودن ” ورد زبان همه بود. زنان موفق ایرانی که یا از سفر خارجی می آمدند، فعال سیاسی بودند، دکترای ریاضی داشتند یا فیزیک، برای سخنرانی به مدرسه ما می آمدند و این ایده را که زن باید بتواند در جامعه به همان موفقیتی که مرد می تواند برسد تشویق می کردند. هر وقت زمانی برای سخنرانی جمعی پیش می آمد خانم حائری به هر شکل ممکن تاکید می کرد که “ما” هچ تفاوتی با پسران نداریم و باید که “سرآمد” و نمونه بهترین باشیم؛ باید “خط دهنده” و”الگو” باشیم چرا که سرآمد بودن و هوشبهر بالا داشتن توانایی است که خداوند به ما بخشیده است تا مسئولیت “رهبری” و ” مدیریت” را در جامعه به عهده بگیریم.
دنیای نوجوانی من در میان آرزوها و آرمانهایی شکل گرفت که مرا “سرآمد” می خواست. چه در خانه از جانب پدر، چه در مدرسه از جانب مدیر و دبیران. “سرآمدی” که جنسیت نمی تواند او را از موفقیت باز دارد و او برای موفقیت هیچ چیز کم ندارد. نباید نیازمند کسی باشد و نباید تصمیم گیری برای زندگی را به کسی دیگر واگذارد. خود “محور” زندگی خود باشد. هرچند که ” زن” باشد.
یکبار از همان وقت ها که جوانی غلیان می کند و زیبایی بهار زندگی بر هر بوم و برزن خود می نمایاند، در پایان یک مراسم عروسی، مادر یکی از خویشان که مرا بسیار برای پسرش می خواست در برابر پدر برایم آرزوی عروسی و خوشبختی کرد… آنچنان جنجالی به پا شد که بعد از آن نه کسی دیگر در برابر پدر برای من و خواهرم آرزوی عروسی کرد و نه کسی جرات کرد پایش را به عنوان خواستگار به خانه ما بگذارد. هیچ وقت حرفی از نفر دوم نبود. هیچ وقت سخنی از ازدواج در حضور او به میان نمی آمد.
مدرسه هم دست کمی از خانه نداشت. یکبار وقتی که بزرگتر شده بودم و جرات پیدا کرده بودم از مدیر با جذبه مدرسه مان سوال بپرسم؛ در ادامه یکی از سخنرانی های همیشگی اش از او پرسیدم: ” شما به ” اول” بودن زن در زندگی مشترک اعتقاد دارید؟” زیرکانه گفت : ” آنکس که حرف منطقی بزند در زندگی مشترک حرف اول را می زند” پرسیدم : ” اگر هر دو حرف منطقی بزنند ولی اختلاف نظر وجود داشته باشد چه؟” چشمانش می گفت “آری” اما به آرامی و شمرده گفت: “نه! رهبری در زندگی مشترک براساس اسلام بر عهده مرد است!” می دانستم که به این حرف اعتقادی نداشت. همه آنچه این سالها به ما یاد داده بود برخلاف این گفته بود. زندگی شخصی اش خلاف این گفته بود. اما از آنجا که زنی سیاستمدار و باهوش بود هیچ وقت آشکارا مخالفت نمی کرد و سیاست های خاص خود را بدون جار و جنجال در مدرسه پیاده می کرد.
***
وارد جامعه شدم در حالیکه سرسختانه معتقد بودم هیچ کاری نیست که من بخواهم انجام دهم و جنسیت من بتواند مانعش شود. می توان تصور کرد که با الگوی مدرسه و خانه بزرگ شدن چقدر می تواند در جامعه ما دشوار و غیرقابل تحمل باشد. هر روز که از دانشگاه گذشت، هر روز که دیگر دختران همسن و سالم آینه چشمان من شدند بیشتر به این نکته پی بردم که آنچه من آموخته ام آنچیزی نیست که زنان بخواهند یا حتی بدانند که می شود خواست. و این ماجرا باز می گردد به ده دوازده سال پیش که نه اسمی به نام جنبش زنان در آن دیار به میان آمده بود و نه کسی از محدودیت و محرومیت زنان حرف قابل توجهی به میان می آورد.
تفاوت ها را به خوبی حس می کردم و رنج می کشیدم که چرا قبل از آنکه دهانم را باز کنم تا سخنی بگویم اول به جنسیتم نگاه می کردند. هر وقت مطلبی روی دیوار دانشکده از من چاپ می شد سنگینی نگاه دانشجویان را از اینکه “این دختر ریز نقش لاغر اندام” اینرا نوشته است حس می کردم. نفرت وجودم را فرا می گرفت وقتی نگاه ناصواب و کثیف بعضی استادان را بر تنم احساس می کردم و لجم در می آمد وقتی می شنیدم بعضی هم کلاس هایم برای گرفتن نمره چه ها که نمی کردند. شاید این اولین باری بود در عمرم که فهمیدم “جنسیت” را می شود سکه ای کرد برای خرید و کالایی که می شود از آن برای معامله های که جور دیگر جوش نمی خورند استفاده کرد!
اما آنچه بیش از همه رنجم می داد این حس نابرابری بود که در هر کجا که قدم می گذاشتم در برابر چشمانم قد علم می کرد. این تجربه انسان دست دوم بودن، این تبعیض بر اساس جنسیت و این واقعیت تلخ نا آشنا که قامت توانمندی های مرا تنها و تنها به خاطر “زن” بودنم کوتاه تر می کرد…
***
ایران را که ترک کردم باور داشتم که یکی از بهترین و آزموده ترین و خوشبخت ترین زنان ایرانم . تافته ی جدا بافته بودن این امکان را داده بود که رشد کنم و در موقعیتی برابر با هم سالان مردَم قرار بگیرم. باور داشتم که با همه سختی ها و محدودیت ها و ستم هایی که بر زنان در جامعه ایران می رود من یکی از آزادترین آنها بودم که بخت بلند اجازه ” سرآمد” بودن به او داده است و تقریبا یقین داشتم که امکانی برای زن وجود نداشته است که من در زندگی از آن بی بهره بوده ام…. اما این سه سال که از زندگی در دیار بیگانه گذشت به من یاد داد که اشتباه می کنم وهنوز “زنی در ابتدای خویشم”.
شاید برای بعضی رهایی از پوششی چون چادر و مقنعه نشان آزادی زن باشد. شاید برای بعضی داشتن حقوق یکسان با مردان در این سوی دنیا نشان از برابری زن باشد. اما آنچه باعث شد من باور کنم که تاکنون درک روشنی از آزادی و برابری زن نداشتم هیچ کدام از اینها نبود. شاید تا این ترک نبود و این رویارویی من با اندیشه و فرهنگ غرب اتفاق نمی افتاد من هیچگاه در نمی یافتم که آنچه آزادی را برای زن دراین جامعه به ارمغان آورده است آزادی از “مفهوم” جنسیت است. این سه سال چون یک ناظر هشیار به جامعه نگاه کردم تا بلکه ببینم “جنسیت” کجا و چگونه در زندگی هر روزه نقش بازی می کند. اما آنچه تعجب من را همواره بر انگیخته است رخت بستن این فاکتور از جامعه غرب است. شاید برای مایی که غرب را فقط از طریق سینما و تبلیغاتش با آن زنان زیبا و بزک کرده با سینه های بر آمده و بدنی نیمه عریان می شناسیم دشوار باشد که این نکته را دریابیم. اما واقعیت این است که اینجا کمتر انسانی سعی می کند از فاکتوری به نام “جنسیت” برای پیشبرد زندگی کمک گیرد یا آنرا ملاک برتری قرار دهد. نه زنان خود را می آرایند تا نشان دهند غیر از توانمندی جسمی یا ذهنی “جنس” دیگری دارند و نه مردان به این نکته می نگرند که زن می تواند ” کالای ” دیگری در کنار توان و استعداد خود داشته باشد. کمتر دیده ام که کاری را به خاطر “زن” یا “مرد” بودن کسی به او بدهند یا از او بگیرند یا اصلا گفتگویی در این باره شکل بگیرد. فرقی نمی کند زن باشی یا مرد ؛ اگر قابل باشی استخدام می شوی و اگر اشتباه کنی مورد مواخذه قرار می گیری. کسی کاری به “جنسیت” تو ندارد. اصلا می توانی جنسیت خود را ابراز نکنی و در پاسخ به این سوال که جنس تو چیست بگویی که مایل نیستی جنسیتی برای خود اعلام کنی. کسی کاری به “جنسیت” تو ندارد چرا که اصلا ارزش در جنسیت نیست. البته هستند کسانی که با جنسیت خود امرار معاش می کنند اما آنها هم حتی برای خود شغل تعریف شده ای دارند و برای هر کار روزمره “جنسیت ” خود را به مزایده نمی گذارند و بیرون از دایره شغل “جنسیت” را داخل زندگی نمی کنند.
اما وقتی به جامعه ایران می نگرم می بینم که اول چیزی که لحاظ می شود ” جنسیت” است. و گرنه اینهمه جنجال برای پوشش داشتن یا نداشتن، اینهمه آرایش دختران جوان، این بکار گیری دختران جوان برای تبلیغ توسط نامزدهای ریاست جمهوری، این دلبری از هر بقال سر کوچه حتی هنگام کوچکترین خرید، این لاس زدن های فروشندگان با خریداران زن ؛ این چراغ زدن های مداوم در کوچه پس کوچه های شهر و و و… همه و همه جز نشان بزرگ بودن فاکتور جنسیت در جامعه است؟
احساس می کنم که اکنون به ارزش این رویکرد متفاوت پی برده ام و خوشحالم که معنای آزادی زن و مرد را از قید جنسیت دریافت کرده ام. خوشحالم که در موسم برکتی که ثمرش وارستگی انسان از مفهوم جنسیت است با این دیار جدید آشنا شده ام و توانسته ام این رویکرد مهم و ظریف را از میان تفاوت ها بازشناسم. اما می دانم که هنوز زنی در ابتدای خویشم. زنی که هنوز از پنجره می نگرد و با درک موهبت آزادی و برابری بسیار فاصله دارد.
نیایش : ساعت 0:25 روز شنبه، 12 شهريور، 1384
—
3. زیر سایه ی بانیان
و زیر سایه ی آن “بانیان” سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش ، و تنها ، و سر به زیر ، و سخت.
خلوت سبز زیبایی بود. باد پرده های سبز آویخته در کنار پنجره بزرگ کلاس را به آرامی تکان می داد. آفتاب نیمروز پاییزی خودش را تا وسط کلاس پهن کرده بود و گرمایی دلپذیر به میزها و صندلی های سبز و فضای کلاس می بخشید. روی یکی از همان صندلی های سبز رنگ- در حالیکه با آن قد بلندش به سختی جا می گرفت- در برابر من نشسته بود. میان ما یک میز فاصله بود. روی میز، تا افق چشمهایش کتاب گذاشته بود و یک لیست بلند از کتابهایی که باید می خواندم برای من تهیه کرده بود. می گفت خواندن این کتاب ها در شروع کار برای من الزامی است.
“سید” چشمان عمیق و نافذی داشت. فکر می کنم هفت یا هشت سال از من بزرگتر بود. وقتی به چشم هایم نگاه می کرد از نفوذ چشمهایش می ترسیدم. فرار می کردم و سعی می کردم نگاهم را به جایی دیگر بدوزم. وقتی استدلال می کرد منطق زیرکانه و ظریفش ذهن را به چالش های عمیق می کشاند. معلم چیره دستی بود و کلامش عجیب گیرایی داشت. هیچ وقت مستقیم باید و نباید نمی کرد اما توصیه هایش از هر جبری کارسازتر بود. آن نیمروز پاییزی، وقتی کلامش به پایان رسید و وقت رفتن شد بعد از مقدمه کوتاهی با خنده ملایمی به من گفت: ” شنیده ام برخی دوستان شما که دینی درس می دهند حجاب نمی گذارند و اعتقادی هم به این مسئله ندارند”… و سپس با مکث کوتاهی گفت: “البته من مطمئنم که خانم حائری ازین دعوت به همکاری از دوستان شما کاملا اطمینان دارد!” … مبهوت نگاهش کردم. متوجه بودم که کاملا آگاهانه این سخن را به میان آورده است و از گفتن این “مطمئنم” منظور دارد. سکوت کردم و با خداحافظی کوتاه ازا تاق بیرون رفتم. زنگ تفریح خورده بود و بچه ها راهروی مدرسه را پر کرده بودند.
آنروز عصر وقت بازگشت به خانه از خیابان فرجام تا هفت حوض را پیاده راه رفتم. تمام طول راه به حرفهای سید و کنایه معنی دار آخرش اندیشیدم. بر سر دو راهی عجیبی قرار گرفته بودم. نمی دانستم این پشنهاد خانم حائری را بپذیرم یا نه. خود را برای این کار اصلا آماده نمی دیدیم. اما وسوسه درس دادن و کار کردن با بچه ها آنقدر برایم جالب بود که نمی توانستم ازین پیشنهاد به یکباره صرف نظر کنم. همانشب وقتی سر شام درباره این پیشنهاد با پدر صحبت کردم او سرسختانه مخالفت کرد و استدلالش هم این بود که به درس پزشکی ام ضربه خواهد زد. مشاجره کوتاهی بین من و پدر در گرفت و من نیمه کاره شام را رها کردم و به اتاق خود رفتم. نوزده سال داشتم و حق خود می دانستم که درباره زندگی ام خودم تصمیم بگیرم. استدلال پدر را نادرست می دیدم و می دانستم که توانمند تر از آنم که این تصمیم به درس خواندن من ضربه ای وارد آورد. صبح وقتی از خانه بیرون می رفتم تصمیم گرفتم وسیع باشم ، تنها و سرسخت!… به پدر اعلام کردم که تدریس دینی در مرکز آموزش تیزهوش را می پذیرم و درست همانروز بود که تصمیم گرفتم “حجاب” بگذارم.
***
در خانه ما هیچ کس جز مادربزرگم حجاب نمی گذاشت. یعنی اگر هم می گذاشت به جبر زمانه و باید های “فضا” بود. می دانستم این تصمیم من در خانه گران تمام خواهد شد و می دانستم که این اول جنگ و جدال من با سرزنش ها و بازخواست های پدر درباره قبول معلمی خواهد بود. اما لذت درس دادن و سر و کله زدن با بچه های تیزهوش هر سختی ای را آسان می کرد. حجاب گذاشتن برایم دشوار بود. نه فقط به این خاطر که همه در میان دور و آشنا چپ چپ نگاهم می کردند… بلکه بیشتر برای آنکه خودم به لزوم و باید “حجاب” اعتقاد چندانی نداشتم و احساس نمی کردم که حجاب گذاشتن چیز زیادی بر پوشیدگی من بیافزاید. اما فکر می کردم که خنده دار است که آدم دینی درس بدهد و حجاب نگذارد!
روزهای اول کلاس را خوب یادم هست. طفلک بچه ها از دیدن این معلم دینی کم سن و سال که دانشجوی سال اول پزشکی بود، هم مدرسه ای خودشان بود و برعکس معلم های دینی آن دوران بدون چادر و در حالیکه گوشه ای از موهایش از کنار روسری بیرون آمده بود در کلاس ظاهر می شد بهت زده بودند. با همه شیطنتی که داشتند با چشمان گشاد نگاهم می کردند. در طول کلاس نفس از کسی بر نمی آمد و در حیرت بودند ازینکه این دیگر چگونه معلم دینی است که لاک بیرنگ می زند و دستکش های رنگی بدون انگشت می پوشد!
***
همه امیدم این بود که پس از ازدواج همراه درین تصمیم “همراه” من باشد. اما او معتقد بود که طرز لباس پوشیدن من حوزه شخصی من است و گذاشتن یا نگذاشتن حجاب کاملا به خودم بستگی دارد. اما توصیه اش این بود که از غوغا و مفسده ای که در خانه آنها از حجاب گذاشتن من ایجاد می شود بپرهیزم و سر سختی نکنم. یکبار که همراه سردرد شدیدی داشت و پدرش مرا به جای او تا خانه ی پدری می رساند گفتگویی صریح بین من و پدر همراه درباره حجاب گذاشتن من در گرفت. پدرش بیان کرد که به خاطر تاثیری که روسری سر کردن من بر دختر کوچکشان دارد به “هیچ وجه” دوست ندارد که من در میهمانی های جمعی آنها حجاب بگذارم و من هم بی پرده اعلام کردم که ترجیح می دهم در میهمانی هایی که می توانم “سرمشق بدی” برای کسی باشم شرکت نکنم!…نمی دانستم این سرسختی من به کجا می انجامید اما هنوز به عبارت ییلاق ذهن می اندیشدیم و می خواستم که “وسیع باشم، و تنها، و سربه زیر و سخت!”
***
گمان نمی کنم زنی در ایران باشد که تا به حال بارها به مسئله حجاب فکر نکرده باشد یا به خاطر آن اذیت نشده باشد. چه آنها که دوست دارند حجاب بگذارند و چه آنها که از روسری سر کردن نفرت دارند. همه و همه به نوعی درگیر آن هستند و برای آنها که دوست ندارند با هر مسئله ای سرسری و باری به هر جهت برخورد کنند مسئله پوشیدگی می تواند سوال بزرگی باشد. در تمام دورانی که حجاب می گذاشتم این پرسش برایم مطرح بود که حجاب گذاشتن چه زیانی را از من دور می کند یا چه سودی به من می رساند؟ فکر می کردم که ظاهر ساده و بی پیرایه ای که جلب توجه نمی کند و شهوت کسی را بر نمی انگیزد چه فرقی با روسری سرکردن دارد؟ و این مو چه ویژگی ای دارد که باید همیشه پوشیده بماند؟…همیشه فکر می کردم چقدر با روسری انسان بهتری هستم و چه عمقی از معرفت در من ظهور یافته است که وقتی حجاب نداشتم در من نبوده است؟ این را در دوستان با حجابم هم می جستم اما آنچه هیچ وقت پاسخ روشنی بدان نیافتم درک برتری واقعی روسری سر کردن بود. تنها جوابی که نیمه راضی ام نگه می داشت انتخاب یک روش پوشیدگی، یک گونه ی فکر بود که به اصلش بسیار ایمان داشتم… به ابراز اینکه متعلق به چه روش فکری ای هستم و از چه روش های فکری دیگری دوست دارم که جدا باشم.
ایران را که ترک می کردم این پرسش به شکل جدی تر به سراغم آمد. دیگر مسئله روسری سر کردن درخانه ی دوست و آشنا نبود. مسئله ابراز مسلمانی و نشان دادن آن در شهر و خیابان بود. مسئله شناخته شدن با این عنوان و این اسم در دیار ناآشنا بود. خوشحال بودم که مرا با ظاهری مسلمان بشناسند و بدانند که مسلمانم. گاهی فکر می کردم که شاید درست تر این باشد که با همه ی شک و تردیدی که در فایده حجاب گذاشتن دارم برای متمایز بودن از بقیه حجاب بگذارم. آماده بودم که تا هروقت و هرجا که ممکن باشد این سختی را به جان بخرم و رنگ مسلمانی را بر قامت خود ببینم. اما آنچه آزارم می داد این حس “در معرض دید همگان بودن” و “نگاهها را به خود متوجه کردن” بود. هرگز دوست نداشتم در میانه یک جمع انگشت نما باشم. دلم نمی خواست اگر هزار زن در مکانی جمع می شوند من به خاطر پوشش اولین زنی باشم که ” دیده” شوم. بیشتر فکر می کردم اگر حجاب برای از نظر محفوظ ماندن است اینجا حجاب گذاشتن نقض غرض است و بیشتر توجه برانگیز است تا توجه گریز. این اندیشه ها و تردید ها از همان لحظه ای که به رفتن مطمئن شدم در ذهنم پیچید و لحظه های سخت مرا مشوش تر کرد.
***
برای کسی که سالیان سال معلم دینی بوده است باید سخت باشد که دیگر حجاب نگذارد! و شاید برای آنهایی که کشاکش درون را نمی بینند و دوست دارند یا عادت کرده اند که دیگران را به سهل انگاری و نان به نرخ روز خوری متهم کنند آسان باشد که طعنه ریا کاری بزنند. اما برای کسی که با خودش صادق است سخت تر این است که به انتخاب درون عمل نکند…
هرگز خوشحال نبودم آنروز که به این نتیجه رسیدم روسری سر کردن من درین دیار بی فایده است و هرگز احساس نکردم که ” روسری” قیدی بوده است که از آن گسسته ام. اما خوشحالم که شهامت آنرا داشته ام که با همه ی طعنه های سست ایمانی و بی ایمانی که از دور و نزدیک می شنوم به آنچه فکر می کنم درست تر است عمل کنم و در تمام راه سفر ” خودم” باشم… زیر سایه ی آن بانیان تنومند، آنجا که ریشه های سبز چون گیسوان مواج پیچ درپیچ در هم تاب می خورند بایستم و باز آن جمله دوست داشتنی از “مسافر” سهراب را در گوش زمزمه کنم که : “وسیع باش ، و تنها ، و سر به زیر ، و سخت!”
* بانیان: درخت بزرگی است با ریشه های هوایی فراوان.. خاستگاهش هند شرقی است و نام علمی اش “انجیر هندی”. در جنوب ایران به انجیر معابد، لور، لیل و لول شهرت دارد. ریشه های هوایی و درهم پیچیده ی این درخت شباهت بسیار به گیسوان زنان دارد.
نیایش : ساعت 2:46 روز يكشنبه، 20 شهريور، 1384
—
4. در ضمیر چمن
هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.
یادم می آید آنموقع که هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم مادرم گاهی اگر وقت می کرد لطیفه های ملا نصرالدین را برایم می خواند. بعد ها وقتی دبستانی شدم خودم داستانهای ملا را می خواندم و بلند بلند می خندیدم. از میان آن لطیفه های بامزه چیزی که تا امروز به نظرم خنده دار می آید حکایت ” حرف مرد یکی است” ملا نصرالدین است. حتما شنیده اید که “از ملا پرسیدند: چند سال داری؟ گفت: چهل سال. ده سال بعد هم پرسیدند : چند سال داری؟ گفت: چهل سال. گفتند: تو ده سال قبل هم گفتی چهل سال دارم. ملا با لحنی جدی پاسخ داد: حرف مرد یکی است. اگر بیست سال دیگر هم بپرسید باز هم خواهم گفت چهل سال!”… من همیشه فکر می کردم که لطیفه های ملا ریشه ای عمیق در رفتارمردم ما دارد و امروز هم که گاهی این لطیفه ها را برای غزل می خوانم معتقدم که تا رفتارهایی در میان جامعه ای نهادینه نشود و به شکلی فراگیر در نیاید در غالب طنز یا داستان آن مردم در نمی آید. حکایت های ملا در نظر من چیزی نیست جز شکل خنده دار عادتهایی دیرینه که در رفتار مردم سرزمین ما ریشه دوانده است.
“حرف مرد یکی است” نشان از تغییر ناپذیری اعتقادات مردم ما دارد . بهتر بگویم… نشان از “تمایل” به تغییر ناپذیر بودن اعتقادات و باورها. در جامعه ای که زنها به حساب نمی آیند طبیعی است که اگر بار مثبتی به رفتاری داده شود در قالبی مردانه بروز می کند. به صورت جمله ای در می آید که در قالبی مردانه تغییر ناپذیری و ثبات اندیشه و رفتار را یک “ارزش” تلقی می کند و خلاف آنرا نکوهیده و زنانه می شناسد.
سالها بعد از کودکی نیز این حرف را به شکلی دیگر شنیده بودم. آن جمله مشهور از یک آدم مشهور که می گفت: “این جنگ اگر بیست سال هم طول بکشد ما تا آخر ایستاده ایم”. چند روز پیش بود که باز داشتم به بار ارزشی کلمه ها در زبان فارسی فکر می کردم. یاد این کلمه “سازش” افتادم و بار منفی ای که این کلمه در ایران معاصر پیدا کرده است. “سازش” از کلمه “ساختن” می آید و ساختن در نوع خود کلمه ای با ارزش گذاری مثبت است. اما چگونه می شود که کلمه ای با ارزش گذاری مثبت به صفتی زشت تبدیل می شود که اصولا کار آدم های پلید است خود از عجایب فرهنگ ایرانی است. یعنی درست همان فرهنگی که “تغییرناپذیری” را می ستاید و سازش کاری و انحراف از باور قبلی را نکوهش می کند. همان فرهنگی که معتقد است مرد اگرحرفی را- چه درست چه غلط – ده سال پیش زده باید امروز هم همان حرف را بزند. فرهنگی که هیچگونه تغییری را نمی پذیرد و هیچ جریانی را که منجر به عوض شدن حرف ده سال پیش بشود بر نمی تابد.
کم نیست نمونه های روشنی که آیینه تمام نمای این فرهنگ است. “گنجی” را تا این ملت در گور نکند باور نمی کند که در ادعایش صادق است. “اعتصاب غذای گنجی” یک بازی سیاسی است. چرا؟ چون گنجی اوایل انقلاب عضو کمیته انقلاب اسلامی بوده است. و چون بیست و هفت سال پیش پاسدار بوده است اگر امروز حنجره اش را با منیفست جمهوری خواهی پاره کند باز هم همان پاسدار جیره و مواجب بگیر جمهوری اسلامی تلقی می شود… دکتر سروش باید دهانش را ببند و حرف نزند. از آنجا که اگر حرفی مخالف با اندیشه های گذشته خودش بگوید از طرف یک عده “روشنفکر سیاسی زده” ای خوانده می شود که می خواهد تز معنویت منهای دین را ترویج کند و از طرف یک عده دیگر اصولا هر حرف تازه ای بزند قابل قبول نیست چرا که در اوایل انقلاب جزو شورای عالی انقلاب فرهنگی بوده است!…احمد قابل به خاطر برداشت های متفاوت از دین و ارائه راهکارهای جدید به کم دانشی و بی اطلاعی و ضعف قوه استدلال متهم می شود و… و صدها نمونه دیگری که لازم نیست من بگویم تا شما بیابید…
اگر “فلانی” امروز چنین حرفی می زند همان است که در فلان وقت و فلان جا و در فلان موقعیت حرف دیگری زده است که با حرف امروزش جور در نمی آید و این نشان از مزوری یا نان به نرخ روز خوری یا سست ایمانی یا از دین بدر شدگی یا دین به دنیا فروشی یا غرض ورزی یا سطحی بودن اعتقادات یا بی همتی یا سازش کاری یا … یا… فلانی دارد!
راستی چند بار تا به حال چنین تحلیلی را درباره دور و آشنا ، بزرگ و کوچک ، سیاستمدار و غیرسیاسمتدار گفته ایم یا شنیده ایم؟ چند بار شده تا کسی دهانش را باز کرده تا حرفی متفاوت با گفته ها و اندیشه های قبلی خود بگوید “قبل” از اینکه حرفش را بشنویم او را متهم به از راه بدر شدگی و دگر اندیشی کرده ایم؟ اول چیزی که به ذهنمان می رسد اینست که “فلانی” قبلا این حرف ها را نمی زده پس امروز که این حرف ها را می زند حتما از بیان آنها انگیزه ای دارد. آیا جز این نیست که تا تغییری در آهنگ و محتوی کلام کسی می بینیم قبل از آنکه ببینیم چه می گوید می خواهیم بفهمیم چرا و به چه علتی این حرف ها را می زند؟ آیا جز این نیست که در پس زمینه تربیتی خود همیشه هر تغییر نظری را منوط به منظوری کرده ایم؟ آیا همه اینها به خاطر این نیست که در روح جمعی فرهنگی بزرگ شده ایم که تغییر رای را بد می شمارد و آنها که نظرشان را بسته به شرایط جدید تغییر می دهند سالوس و مزور و سازشکار می نامیم؟
این سالهای دور از وطن شاید یکی از نتایج مثبتش این بوده است که مرا مجبور کرده از خارج به مولفه های فرهنگی جامعه خود نگاه کنم و آنچه را که از درون به چشم نمی آید از بیرون مشاهده کنم. مثل کوبیدن یک قاب روی دیوار که تا از نزدیک نگاه می کنی کجی آنرا نمی بینی اما وقتی دورتر می روی و قاب را “در مجموعه دیوار” می بینی متوجه کجی و ناراستی آن می شوی. شاید اگر این ترک نبود هیچ وقت در نمی یافتم که جامعه و فرهنگ ما چقدر در برابر تغییر باورهای افرادش از خود مقاومت نشان می دهد و چقدر چنین گرایشی را مذموم می داند. فرهنگی که می خواهد همه آدم هایش معتقد به حرفهای ده سال پیش باشند و پنجاه سال دیگر هم حتی اگر زمانه عوض شود یا مکان عوض شود یا شرایط عوض شود باز معتقد به همان حرف ها باقی بمانند. فرهنگی که هیچ جایی برای مجادله در ضمیر چمنِ ِ “ذهن” باقی نمی گذارد و نمی پذیرد که یک ذهن زیبای سیال می تواند از باورهای گذشته گذر کند و به باورهای نو برسد.
اما این خصوصیت یک ذهن پویاست… که داده های بیرونی را پردازش می کند و بسته به آنچه دریافته است به اندیشه ای متفاوت می رسد. نمی توان از ذهنی که دائم در تقابل میان اندیشه های مختلف قرار دارد انتظار داشت که خروجی اش همان خروجی قبل از تقابل باشد. نمی شود از ذهنی که به هر مسئله ای با دیده پرسشگر می نگرد انتظار داشت که سوال بپرسد، به دنبال پاسخ بگردد، تحلیل بکند و آنگاه به همان نتیجه ای برسد که ده سال پیش رسیده بود. شاید البته بگویید که ذهن پرسشگر همواره در حال تجزیه و تحلیل است و این ربطی به مکان شخص ندارد. این البته حرفی درست است اما تغییر شرایط زندگی و فرهنگی و جغرافیایی به شکلی وسیع و فراگیر این روند را سرعت می بخشد و تغییر باورهای بشر را به شکل مشخص تری جلوه می دهد. آنقدر که برای فرهنگ “تغییر گریز” ما اتفاقی نامیمون و چرخشی نامناسب تلقی می شود.
اما امروز به مدد این ترک یاد گرفته ام که هیچ وقت با سخن نو با دیده ی بدبینی نگاه نکنم. اگر کسی سخنی دارد که به نظرمتفاوت با برداشت های رایج می رسد قبل از آنکه سخن او را دقیق بفهمم دنبال اغراض و انگیزه های او نگردم. بپذیرم که آدم ها در شرایط گوناگون به تحلیل های گوناگون از زندگی و دین و جامعه و…می رسند که می تواند با تحلیل ها و برداشت های من هم خوانی نداشته باشد. بپذیرم آدمها ممکن است امروز حرفی بزنند که دو سال بعد دیگر به درستی آن اعتقادی نداشته باشند. یاد گرفتم که بیشتر از آنکه بخواهم در انگیزه ی ایجاد اندیشه ها در آدمها غور کنم به محتوی حرف آنها بیاندیشم و همیشه، هرجا و در همه وقت به اندیشه های گوناگون با دیده ی احترام بنگرم و ارزشمند تر از همه اینکه یاد گرفتم از تغییر در باورهای گذشته نهراسم و با روی باز به پیشباز اندیشه ها و باورهای نو بروم و بپذیرم که “تغییر” خصوصیت انسان آزاداندیش است.
نیایش : ساعت 20:32 روز يكشنبه، 3 مهر، 1384
—
5. ترنم مرموز
من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟
و گوش کن، که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره ی خواب را بهم می زد.
چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند؟
درست فکر کن
کجاست هسته ی پنهان این ترنم مرموز؟
فیش های سفید و خط داری را که با حوصله زیاد و با خط خوش تهیه کرده بودم از کیفم در آوردم و روی میزم گذاشتم. سکوت همه کلاس را فراگرفته بود و بچه ها کنجکاوانه نگاهم می کردند. فیش مورد نظرم را پیدا کردم و آنگاه روی تخته سبز رنگ نوشتم: “رنگ خدایی”
آنروز درس درباره صبغه الله بود و تفسیر آیه صد و سی و هشت سوره بقره. برای بچه ها گفتم که اکثر مسیحیان در مراسمی مذهبی نوزادانشان را با آبی مقدس شستشو می دهند به نشان اینکه نوزاد رنگ مسیحیت به خود بگیرد و تا انتهای عمر با همه فرازها و نشیب های زندگی مسیحی بماند. گفتم که این آیه نشانه ای است از خط بطلانی که قران بر این رسم مسیحیان می کشد و اینکه هیچ رنگی را جز “رنگ خدایی” برازنده انسانها نمی داند. برای بچه ها جالب و خنده دار بود که چگونه مسیحیان می اندیشند با آب ریختن بر سر نوزاد می شود او را مسیحی کرد و به واژه “رنگ” هم گیر داده بودند که حالا این “رنگ” خدایی چه رنگی است که خداوند می گوید از همه رنگ ها بهتر است. یکی از بچه ها هم با جدیت از من پرسید: ” خانم اجازه … این رنگ حنایی که مادر بزرگم به انگشتاش می زنه همون “رنگ خدایی” است؟… خنده ام گرفته بود که برای بچه هایی که هنوز در تصور کودکانه شان فکر می کردند خداوند قلم مو به دست گرفته است تا مسلمانها را رنگ کند و بگوید رنگ آمیزی من از همه بهتر است درک این مطلب که منظور از “رنگ” درین آیه “ایمان” آدمهاست* چقدر دشوار می تواند باشد.
چند هفته پیش بود که دوباره به یاد این “آیه ” افتادم و رنگهایی که انسانها در زندگی بکار می برند تا نشان دهند از یکدیگر جدا هستند. فرصتی پیش آمد که دوباره به تفسیر علامه درباره این آیه و چند آیه قبلش بنگرم. آنجا که به علت دسته بندی های دینی و پیدایش انحرافات مذهبی می پردازد و می گوید: ” یکی از آثار طبیعی بودن زندگی زمینی و دنیوی این است که این زندگی در عین اینکه یکسره است و استمرار دارد دگرگونی و تحول هم دارد، مانند خود طبیعت ، که به منزله ماده است برای زندگی ، و لازمه این تحول آنست که رسوم و آداب و شعائر قومی که میان طوائف ملل و شعبات آن است نیز دگرگونه شود ، و ای بسا این دگرگونی رسوم باعث شود که مراسم دینی هم منحرف و دگر گون شود، و ای بسا این نیز موجب شود که چیزهایی داخل در دین گردد که جزء دین نبوده است و یا چیزهایی از دین بیرون شود که جزء دین بوده و ای بسا پاره ای اغراض دنیوی جای اغراض دینی و الهی را بگیرد و بلا و آفت دین هم همین است…”*
یادم می آید آنموقع “صبغه الله” همیشه این آیه از سوره آل عمران را به یادم می آورد که : “ما کان ابراهیم یهودیا ولا نصرانیا ولکن کان حنیفا مسلما و ما کان من المشرکین”… اینکه ابراهیم حنیف و خدا جویی بوده است که بر اساس سرشت پاک درونش به پروردگار یکتا گرایش پیدا کرده است و از هر رنگی که یهودیان یا مسیحیان می خواستند بر او بزنند مبری بوده است… اینکه ابراهیم حنیفی “مسلمان ” بوده است… مطمئن بودم که اسلام دین برتری است که هر چه رنگ باطل بدست یهودیان و مسیحیان بر چهره حق نشسته است شسته است و به شهادت قران دینی است که ابراهیم بر ملت (راه و رسم) آن بوده است…
اما شاید اگر در این زمانه پر حادثه زندگی نمی کردیم، شاید اگر حادثه يازدهم سپتامبر بدست یک عده مسلمان بر پیشانی تاریخ ثبت نمی شد، شاید اگر ابومصعب الزرقاوی مستقیما به نام اسلام گردن آدمها را جلو دوربین تلویریزن نمی زد، شاید اگر این همه تحول و اتفاق در دنیا به درست یا نادرست به نام اسلام نوشته نمی شد و مهم تر از همه اگر فرصت نمی یافتم که از دور به مجموعه آداب و رسومی که به نام “دین اسلام” تعریف شده است بنگرم هرگز درین جمله شک نمی کردم که “دین حنیف همان دین اسلام است”…
اما امروز وقتی به دوباره خوانی همان مطلب علامه درباره علت انحراف ادیان می پردازم کاملا محتمل می دانم که دین اسلام هم پس از گذشت هزار و چهارصد سال به واسطه حذف و اضافه شدن رسومی در آن از شکل یک دین حنیف خارج شده باشد و واقعا دیگر همان دینی نباشد که ابراهیم بر ملت آن بوده است. ای بسا پاره ای اغراض دنیوی و سیاسی که بدست سیاستمداران و دین مداران جای اغراض الهی را گرفته است و اسلام را همچون دیگر ادیان الهی از شکل حنیف آن خارج کرده است. آفتی که ذهن سلیم نمی تواند بپذیرد اسلام هم از آن مصون مانده باشد. شاید اگر سالهاست که مسیحیان فرزندانشان را با غسل تعمید رنگ می کنند امروز مسلمانان هم با “مفهوم مقدس” دیگری فرزندانشان را رنگ می کنند و از دین حنیف ابراهیم دور می سازند…
البته درین نوشتار کوچک بر آن نیستم که به “ریشه ها” بپردازم و بگویم که چه چیزهایی را از دین حنیف ابراهیم دور می بینم. اعتراف می کنم که حتی نمی توانم انحرافات را درست بشناسم و همیشه واهمه این را دارم که چقدر آنچه امروز به نام دین انجام می دهم و می دهند بر ملت حنیف ابراهیم است. وقتی که دقیق می شوم و به ندای درونم گوش می کنم می بینم که همیشه این ترس بزرگ و این واهمه عمیق پنجره خواب و آرامش من را به هم زده است و مرا به اضطراب های دردآور کشانده است… نگران آن رنگ هایی هستم که مسلمانی بر چهره ایمان من زده است و من آنها را بدرستی نمی بینم…نگران آن آداب و رسومی که معلوم نیست چقدرش به حقیقت نزدیک است و آن رسوم و روش هایی که از دین اسلام رخت بر بسته است… نگران آن “رنگ خدایی” ای که فراموش شده است و معلوم نیست که درین زمانه نارفیق چگونه تعریف می شود… نگران آن ترنم زلال مرموزی که در میان دروغ و دغل دین گم شده است و ما را از شیوه ی زیبای زندگانی ای ابراهیم وار دور کرده است…
* نگاه کنيد به : ترجمه تفسير الميزان - سوره بقره آيه ۱۳۵-۱۴۱
نیایش : ساعت 1:1 روز شنبه، 23 مهر، 1384