شب قدر
هر كس به كسي نازد………………..ما هم به علي نازيم!
هر کس امشب از علی سخنی دارد…سخن افشين را هم بخوانيد…
اما سخن من امشب از شب قدر است…شبی که ميدانم بعد از اينهمه سال هنوز برايم شبی اسرار آميز و مه آلود است.
ياد اولين شب قدر زندگی ام افتادم.اولين شبی که تصميم گرفتم بيدار بمانم و شب قدر را تجربه کنم…يک ساعت مانده به افطار بود که در حياط دبيرستان با ملاقه ای بزرگ آش رشته هم مي زديم و می خنديديم… به خانم مدير که چه جدی آش هم می زد و نگران افطاری بچه ها بود و به مدرسه ای که ديگر هيچ شباهتی به درس و نمره نداشت…آنشب جز خنده های دخترکانی شاد و دم بخت که شب قدر را برای در کنار هم بودن بيدار می ماندند صدايی نبود…چه ساده با روپوش های هميشه طوسی روی نيمکتهای هميشه سبز دراز کشيديم و هر يک از عشقمان گفتيم… آهسته ، زمزمه وار و پنهانی. آنشب شب قدر پر بود از نيايش پاک دخترانی که برای آنکه دوست می داشتند ، برای عشقشان دعا می کردند .. بخت خندان و زمان رام…
سالها گذشت. از رمضانهای پياپی. هر يک شب قدری، به رنگی ! و امسال شب قدر در اين خانه ابری! …شبم خالی از ساعتهای طولانی گفتگو ، خالی از زمزمه با هم هزار نام زيبای پروردگار ، خالی از مست شدن در تازگی سخن يک کتاب و خالی از رسيدن به برق سوزان چشمانی …که نشان از مکالمه بدهد.
راستی درين سرزمينی که هيچ جا نشان از رمضان نيست…در اين افقی که زمان سحر و افطار ناپيداست و درين مکانی که روزش ابريست، شب قدر را چگونه می توان يافت! بر من خورده نگير که چرا اينهمه دل تنگم… تنهايي و غريبگی سينه را سخت می فشرد…هرچند که با پای خود قدم برين ديار ناآشنا گذاشته باشی!
فکر می کردم که چه تنها هستم ، چه دور افتاده و چه بی شب!
فکر می کردم که چقدر از ياد رفته هستم و چه اندازه بی نصيب! فکر می کردم….
اما
زمانه عجيبی ست .اگر پارسال به من می گفتند که چيزی به نام وبلاگ همراه تو در رمضان سال آينده خواهد بود. باور نمی کردم…
وقتی که سيه چشم اينهمه راه را تا وزارتخانه می رود تا تنها برای من و درباره خانه ابری ام بنويسد، وقتی نگار نازنين با اشک سطر سطر اين خانه را می جويد ، وقتی بهشت کوچکم موقع قران به سر گذاشتن يک لحظه و به ناگاه نقش مرا در خاطر خويش ترسيم می کند ، وقتی عمو بهی جای مرا در کنار ثانيه های مناجاتش نگه ميدارد ، وقتی دوستی با نامه پر عتابش دل تنهايي ام را بدرد می آورد و وقتی همراهم با من و به خاطر من در خانه ابری ام نفس می کشد و با من سخن از اين خانه می گويد،
وقتی يار دبستانی ام به من می گويد: “اما من هم شبيه تو ام، يک تکه از تو که اينجا جا مونده .همون تکه ای که نمی ذاره تو اونجا آروم باشی. تو هم شبيه منی ، يک تکه از من که جدا شده و رفته .همون تکه ای که نمی ذاره من اينجا آروم باشم“
وقتی دل يک دوست تازه آقا پدرام که تا اينجا آمده برای من ميگيرد ، راستی چگونه فکر کنم که تنها هستم؟
فاصله مهم نيست. مهم نيست که تو چند اقيانوس آب و چندقاره خشکی با آنانی که دوستشان داری فاصله داری! مهم اين است که در نزد آنهايی و شريک در شب قدرشان…دست در دست ، هماوا و هماهنگ ! همه دل داده به آواز شباهنگ !
بی نصيب از اين شب راستی چه کسی است؟
نیایش : ساعت 9:47 روز سه شنبه، 5 آذر، 1381
—
سلام تو چه رنگی است؟
نيايش آنان بالا می رود و به خدا می رسد
سخن آنان شنيده می شود… و پذيرفته می شود
نيايش آنان را آنگونه دوست دارد خداوند که مادری فرزند خود را.
سلامت را نمی شنوم ، نزديکتر بيا ! مگر قرار نيست امشب پيام تو را کسی برساند؟ مگر قرار نيست امشب تا خود صبح سلامهای بی جواب ما را پاسخ گويی؟ مگر قرار نيست که بگويی شنيده ای …پس می پذيری؟ مگر نگفتی که بيدار بمانيم و منتظر باشيم؟
اين سلام چيست ؟ از جنس گفتگوست؟ چه رنگی است؟ بوی چه می دهد؟ از کجا بفهميم که رسيده است؟ آمدنش را کسی مژده می دهد؟ زنگ در را کسی می زند که بفهميم سلاممان می کنند؟
درين خانه ابری، درين مه غليظی که برين شهر سايه افکنده است سهم من چيست؟
سلام من چگونه تعريف می شود؟ با يک دوست؟ با يک عشق؟ با يک کارنامه پر از الف؟ با يک سبد پر از پول؟ با يک مرگ؟ با…؟
چرا بهترين کارها درين شب از جنس گفتگو ست؟چه در ميان واژه ها نهفته است که اينهمه برايت ارزشمند است؟ مگر انسانها چه می گويند؟ به تو…جز تکرار شکايات؟ جز تکرار حرفهايی که تو خود بهتر می دانی چيست؟ به يکديگر…جز شکايت از تو و از بلايی که تو بر سرشان آورده ای؟چه دارند که بگويند جز آنچه تو در انديشه و ذهنشان نهاده ای؟ چرا اينهمه مشتاقی که با تو سخن گويند …يا از تو در نزد يکديگر بگويند؟
راستش را بخواهی گفتنی های من ديگر تمام شده است…اين بار نوبت توست…وقت آنست که در بزنی…من همين جا پشت اين خانه ابری ( که تو خود با قيمتی گزاف به من فروختی!) ، در اين شهر بارانی( که تو خود مرا فرا خواندی!) منتظرم…ايستاده ام که ببينم چگونه می آيی؟ من همين جا پشت اين پنجره عجيب و غريب چشم براهم که ببينم با چه نشانه ای سلام می کنی!
چه گفتی؟… نزديک تر بيا، صدايت خيلی آهسته است، نمی شنوم!…هنوز آنقدر با هوش هستم که صدايت را بشناسم… هنوز آنقدر خوابم نمی آيد که آهنگ سخن گفتنت را فراموش کنم!
من همين جا درين خانه ابری سلام ترا انتظار می کشم…
نیایش : ساعت 4:42 روز پنجشنبه، 7 آذر، 1381
—
نیایش مسیح
چراغهاي ريز و رنگارنگ حاشيه خانه ها را تزيين كرده اند … آواي شادي بخش سرودهاي كريسمس از هر گوشه اي شنيده مي شود. فرق نمي كند كه كجا باشي…در فروشگاه ، پارك، مركز شهر يا نزديك دريا….
رنگ قرمز بيشترين رنگي است كه چشمانت را نوازش مي دهد. راننده اتوبوس شاخ قرمزي روي سرش گذاشته است و وقتي كارتت را نشان مي دهي مي گويد Merry Christmas .پير مردان لباس قرمز به تن اين طرف و آن طرف مي روند و بچه ها خوشحال و بي قرار دور شان بازي مي كنند …جورابهاي قرمز همه جا كنار شومينه وصل اند و هديه هاي زيبا را انتظار مي كشند… مي شنوي كه مي گويند: تو به كريسمس اعتقاد داري؟ به سنتا كلاس خوب باور داري؟ اگر داري او حتما براي تو چيزي خواهد آورد!
به هزار زبان از تولد مسيح مي گويند . با هزار كنايه از او ياد مي كنند…همه شادند و شادي تولد پيامبرشان را جشن مي گيرند…همه شادند و شاديشان را با آناني كه نيازمندند قسمت مي كنند. حتي اگر اين شادي به اندازه شكلات كوچكي باشد كه به سرعت در دهانت آب مي شود!…همه جا رنگ و بوي انسانهاي خوشحالي را دارد كه سرزمينشان را سبز و زيبا به ميهماني سال جديد مي برند… مي انديشم نيكلاس قديس كه شب هاي كريسمس براي كودكان درمانده نان و غذا مي برد هيچوقت فكر مي كرد كه يكروز همه به ياد رداي قرمز رنگ بلندش قرمز بپوشند و دل پاك كودكان را پر از شادماني كنند؟
ياد نيايش مسيح افتادم… آنجا كه به درخواست حواريون دستانش را رو به آسمان بي انتها بلند كرد… با نهايت سادگي اش و با نهايت عشقش و براي ملتش زمزمه كرد:
“ربنا انزل علينا مائده من السماء تكون لنا عيدآ لاولنا و آخرنا و اية منك و ارزقنا و انت خير الرازقين“
سر زمينشان سبز است و پر بركت ؛ شاد است و پراميد… مهربان به رنگ مهرباني مردي كه از مهر گفت وخود مست ازباده مهر آنرا به جهاني نوشاند… مي انديشم كه نيايش ساده مردي پاره پوش چگونه ملتي را سر فراز مي كند… كه دعاي پيامبري در حق رهروانش چه مي كند…
سلام برتو روزي كه زاده شدي ، روزي كه مي ميري و روزي كه دوباره بر خواهي خاست!
نیایش : ساعت 16:5 روز دوشنبه، 2 دى، 1381
—
آسمانی بمان!
تويي كه بي نشان مي آيي و بي نشان مي روي!… مي داني كه چگونه مي شود آسماني ماند؟
تويي كه به من مي گويي آسماني بمان!… راه را نشانم مي دهي؟
مي داني چگونه مي شود به زندگي ادامه داد و آسماني ماند؟
چگونه مي شود روي اين كره خاكي راه رفت و پا به گل نيالود؟
تو مي داني ابتداي راه آسمان از كجا شروع مي شود؟
مي داني
فكر مي كنم كه روزي
اين راه را بلد بودم… و گاهي آنرا به رهگذراني كه چشمانشان را دوست داشتم نشان مي دادم… چشمانم را رو به آسمان مي گرفتم و آنها از بازتاب آبي رنگي كه در چشمان من پر مي شد آسمان را مي يافتند…
فكر مي كنم كه وقتي
سخنم نردباني بود براي آنهايي كه بدنبال پشت بام مي گشتند… مي پرسيدند و بالا مي رفتند و به جايي مي رسيدند كه از زمين به آسمان نزديك تر بود…
فكر مي كنم كه گاهي
دستانم پلي بود براي آنها كه سرماي دستم را نشاني از بلور سرد آسمان مي دانستند…
و فكر مي كنم كه نه خيلي پيش
وقتي كه مي خنديدم … به آنها كه لبخند مرا مي جستند نشان مي دادم كه راه آسمان از ميان لباني مي گذرد كه مي گويند دوستت دارم…
اما امروز
راه آسمانم گم شده است… نمي دانم از كدام راه … كدام كوچه … كدام پله ميتوانم به ميهماني آسمان بروم!
خستگي هاي بسيار كوله بار من است… دردهاي عميق و دل تنگي هاي پياپي
شانه هايم خميده از اين بار… چشمهايم به گودي نشسته از اين درد … قلبم زخم خورده ازين دلتنگي…
راه آسمان را گم كرده ام !
تويي كه بي نشان مي آيي و بي نشان مي روي…مسير آبي آسمان را نشانم مي دهي؟
نیایش : ساعت 19:59 روز سه شنبه، 1 بهمن، 1381
—
پرده آخر
به چشمان يكديگر نگاه كردند… ولوله اي در ميان صفشان افتاد… از تعجب چيزي زمزمه كردند… سخت بود باور كنند اين لحظه را … سخت بود باور كنند كه اين اتفاق روي زمين افتاده است!
…
…
…
آنجا آن پايين خورشيد داشت غروب مي كرد… نور از ميان انگشتانش مي گذشت وسپيدي صورتش را نوازش مي داد… نسيم آرام از ميان حلقه موهايش مي گذشت…عطر موهايش هوا را مست مي كرد…اشك با حسرت از چشمان مستش جدا مي شد و بر دستانش فرود مي آمد…
پشت سرش ايستاده بودند… در سكوت به او گوش مي دادند. او همچنان با آواي دلنشينش كلمات را زمزمه مي كرد… مانده بودند اينهمه كلمه از كجا مي آيد… مانده بودند اين چشمه از كجا سر ريز مي شود كه پايان نمي يابد… اين همه تازه، اينهمه گوارا…راستي خودش بود؟ گاه دستها را مي انداختند و به او مي نگريستند… تو گويي نمي شناختندش… يعني مي شناختندش اما هيچ گاه او را اين گونه نديده بودند…آنها هم باورشان نمي شد كه اين كلمه ها در هواي زمين مي پيچد…
تو پناهم دادي… آنگاه كه از همه راههاي گشاده بازماندم
تو پناهم دادي …آنگاه كه از زمين با همه گستردگي اش به تنگ آمدم
از تو مي خواهم آني را
كه اگر بدهي … همه ندادنها ي ديگرت زياني نزند
و اگر ندهي … همه دادنهاي ديگرت سودي نبخشد
از تو مي خواهم…
خورشيد ديگر كمي مانده بود كه به خاك بنشيند… اشك اما بند نمي آمد!…دستانش را روي صورت سپيدش كشيد و براي آخرين بار به خورشيد اين دشت نظر افكند.
…
…
…
بالهاي سپيدشان را تكان دادند… دانستند كه آن آغازين روز چه اشتباهي كرده بودند ؛ چرا كه اين صحنه را هيچگاه نديده بودند…
واين مرد…
همان كه نمي شناختندش،
در اين عصر، دراين غروب آفتاب روز نهم ، دراين دشت عرفات
آن پرده آخر بود كه نمي دانستند.
نیایش : ساعت 21:8 روز دوشنبه، 21 بهمن، 1381
—
همه جا بوي ترا مي داد *
مردمان در گذر بودند… زنان جوان با روسري هاي رنگارنگ و دامن هاي بلند… مردان گه گاه با دستارهاي عربي. سر در بزرگ بازار پر بود از ولوله آدمهايي كه براي خريد به داخل مي رفتند… بيرون كنار در بزرگ نوشته بود: سوق الحميديه…
همه جا بوي ترا مي داد…
لباس هاي زيباي گلدوزي شده عربي چشمانم را به سوي خويش مي ربود… هر كدام برنگي و با طرحي زيبا… مردمان در گذر بودند… صداي دست فروشها مي آمد كه اجناسشان را معامله مي كردند … و زنان كه پارچه هاي رنگي را در هوا تكان مي دادند و بر سر قيمت با فروشنده چانه مي زدند…
هوا پر بود از عطر گلهاي عربي و گاهي هم بوي تلخ قهوه كه شاگرد مغازه اي در قهوه جوش كوچكي با دو استكان كمر باريك به داخل مغازه مي برد. پشت ويترين الحلويات ، شهد شيريني ها سيني شيريني را پر كرده بود… كنار شيريني هايی كه شبيه لانه يك پرنده كوچك بود، ريز نوشته بود: عش البلبل. شكلاتهايي با زر ورق طلايي پيشخوان بيشتر مغازه ها را پر كرده بود… دست فروش ها آواز مي خواندند… دامن هاي بلند و دستارهاي عربي هر لحظه از كنارم رد مي شدند… هوا پر بود از شيريني شهد، تلخي قهوه و عطر گلهاي عربي …
همه جا بوي ترا مي داد…
همه جا چشمان من دنبال تو مي گشت…
شنيده بودم كه ازين جا گذر كرده اي … شنيده بودم كه چه سان ازين جا گذر كرده اي!
گفته بودند آنجا ته بازار مي تواني پيدايش كني … گفته بودند آنجا در انتهاي بازار، وقتي از همه چيز گذشتي به او مي رسي!
سقف آجري بازار رو به انتها مي رفت… آسمان آبي ابر آلود وعده مي داد كه انتهاي اين بازار شلوغ نزديك است…
كفش هايم را در آوردم … در كنارم زنان غربي كه چيزي بر سر نداشتند سرپوشي روي سر مي انداختند و وارد مي شدند. در ورودي آنقدر بزرگ نبود كه همه به آساني از آن گذر كنند. كنار در روي علامتي بزرگ نوشته بود: باب البريد ـ مسجد الاموي…
چشمانم براي لحظه اي روي كف سنگي حياط مسجد سر خورد… تا به حال حياطي بدين گستردگي به عمرم نديده بودم! پرندگان زيادي مي آمدند، مي نشستند ، دانه بر مي داشتند و دوباره مي رفتند… كف سنگي پر از دانه هاي ارزن بود… راه رفتن با پاي برهنه را دشوار مي كرد…
همه جا بوي ترا مي داد… مي دانستم همان نزديكي هايي … اما كجا ؟ كدام سوي اين مسجد بزرگ؟ از كدام طرف مي رفتم تا به تو مي رسيدم؟… صدها در و پنجره مشبك از طرف مسجد رو به حياط بزرگ باز مي شد… نقاشي زيبا ي بالاي پنجره ها در جدال باد و آفتاب رنگ باخته بود… نقاشي بزرگ ازآن بالا به حياط مسجد مي نگريست… وحضور اين نقش خبر از تفاوت اين مسجد مي داد…
داخل شبستان مسجد رفتم… راهنماي داخل مسجد مي گفت اينجا بيش ازپنج هزار سال است كه محلي براي پرستش بوده است…از سه هزار سال پيش از ميلاد مسيح كه آرامي ها براي خدايشان معبد ساخته اند… چلچراغهاي بزرگ، شبستان مسجد را چون روز روشن كرده بود… آن وسط سكويي در برابر محراب بزرگ قرار داشت…منبر بلندي گوشه محراب را مي آراست…
پس اين منبري بود كه فرزند تو از آن بالا رفته بود!… و آن سكو، يادگاري از خواهرت … كه بي تو و با داغ تو آنجا نشسته بود و سخنش درين فضا طنين افكنده بود!… همه جا بوي ترا مي داد… حتي سر يحيي كه در درون مسجد، در آن خانهء سبز زيبا به خاك سپرده شده بود!
اما تو كجا بودي، وقتي كه فضا از عطر تو پر بود؟
دلم نمي آمد نزديك تر شوم… نمي دانستم ترا چگونه خواهم يافت… اين اولين بار بود كه بوي تو در سرم مي پيچيد… از شبستان مسجد گذر كردم و از در انتهايي آن برون رفتم، با پاكستاني هايي كه به شوق ديدنت آنجا آمده بودند… رو به حياط بزرگ مسجد آن انتها در كوچكي باز مي شد. كنارش نوشته بود: مشهد راس الحسين!
دلم نمي آمد نزديك تر شوم… تاب نداشتم در خاطرم نقش كنم روزي را ، كه سرت ازين جا گذشته است! و چه سرزميني بود اين جا كه نشان از سر وارستگان مي داد! پاكستاني ها عادت نداشتند خود را تنگ به مرقد بچسبانند يا بوسه بارانش كنند . مي شد از ميانشان به درون نگريست. تاب نداشتم قدم بردارم . جلو نرفتم … از دور به نظاره ايستادم…
يك اتاقك خالي
يك اتاقك سپيد
و يك دستار…
يك اتاقك خالي
يك اتاقك سپيد
و يك دستار!
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
كفش هايم را به پا كردم … براي آخرين بار به در كوچكي كه در انتهاي كف سنگي رو به آن اتاقك سپيد باز مي شد نگاه كردم و به سخاوت آسماني انديشيدم كه ديدار اين پاره از زمين را ارزاني چشمان نمناك من كرده است.
همه جا بوي ترا مي داد…
همه جا رنگ ترا داشت…
حسين!
*دمشق ـ مسجد اموی ـ ارديبهشت 81
نیایش : ساعت 11:58 روز چهارشنبه، 21 اسفند، 1381
—
در برابر نیل!
مثل کوهی که گذاشته باشند روی پشتت همه چیز داره بهت فشار میاره…
جلوت یه دریاست ، تا چشم کار می کنه بی انتها!
پشتت هوار تصمیم هایی که نمی دونی کجا و چه وقت گرفتی!
نه راه پیش داری نه راه پس ! موندی چکار کنی؟
عقب سرت رو نگاه می کنی… فکر می کنی بر گردی؟!… تصمیم هات مثل آدم جلوت قد علم می کنند، تو نی نی چشمات نگاهت می کنند و ازت می پرسند خوب که چی؟… نه! اصلا فکرش رو هم نمی تونی بکنی!
رو برو تو نگاه می کنی… یک دریای به این عمیقی! … راستی می تونی خودتو و بچه تو و بچه های بچه تو ازش رد بکنی… نه! محال محال !
گیر افتادی بدجوری… از اون گیر افتادن هایی که هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردی!
یاد همه چیزهایی که بلد بودی می افتی …یاد همه اون چیزهایی که ورد زبونت بود… کنار بالشت بود… زمزمه لحظه های تنهایی ات بود… تو گرمای داغ تابستون سایه سرت بود… تو مهمونی ها و جشن ها … عزا و عروسی همراهت بود… سر کلاس وقتی به شاگردات درس می دادی… وقتی حلقه قشنگت رو دستت می کردی… وقت لحظه هایی که به زبون می گفتی نه! و همه آری تو چشمات بود!… تو لحظه های خوش بد مستی… لحظه های طپش عشق… سردی بی انتهای عاشقی… یادت میاد چی می گفتی؟
هنوز هم توی این گیری که کردی بلدی آواز بخونی؟ … بلدی همه اون حرفهای قشنگ رو دوباره تکرار کنی؟… اصلا بلدی حرف بزنی؟… آهای با توام؟… اصلا اونقدر جرات برات مونده که نفست رو بیرون بدی؟… خیلی سخته نه؟ هیچ فکرش رو می کردی؟ هیچ فکر می کردی تویی که با ناز و عشوه بزرگ شدی حالا باید این جور جواب پس بدی؟ باید ثابت کنی به همون زیبایی هستی که با مداد رنگی هات تو دفتر نقاشیت می کشیدی؟ فکر می کنی بازی دنیا به همین سادگی ست؟ که تو بگی و با ناز راه بری و مجبور نباشی جواب پس بدی؟… فکر می کنی لحظه های به نفس نفس افتادن فقط مال اسبهاست؟ نمی دونستی همه آدمها یه جایی ، یه جوری گیر می افتند؟ اونجایی که هیچ وقت فکرش رو نمی کنند؟ اونجایی که به موفقیت خودشون مطمئنند؟ درست مثل همون موقعی که موسی مطمئن بود که از بند فرعون رهید؟
حالا با این دریای روبرو چه می کنی؟با انبوه آدمهای پشت سر؟… اونقدر بزرگ شدی که مثل موسی …نه، لااقل یه کم شبیه موسی دستات رو به آسمون ببری و بگی: “نه! اگه اونه که خدای منه حتما راه رو نشونم میده؟”
یادت میاد چی می گفتی؟… گیر افتادی؟ تا حالا فقط حرف می زدی؟ … به پشت سرت نگاه کن! به دریای پیش چشمت نگاه کن!… یه نگاهی به دستات بنداز… مگه نمی گفتی آسمون رو می شناسی؟… خوب… حالا وقتشه!
نیایش : ساعت 0:58 روز چهارشنبه، 4 تير، 1382
—
حقیقت را عریان دوست داری؟
همه می گویند:” حقیقت عریان از دروغ زیبا بس دل انگیز تر و دل نشین تر است”! همه که نه… شاید بعضی…اما همین بعضی هم وقتی که می گویند حقیقت را “عریان” دوست دارند کمتر اندیشیده اند که “حقیقت عریان” یعنی چه… و گمان می کنم که من یکی از همین بعضی ها هستم! … که همیشه ادعا کرده ام حقیقت را ” عریان” می پسندم بدون آنکه در خیالم حتی نقشی ازین حقیقت عریان تصویر کرده باشم!! “حقیقت عریان” هیچوقت زیبا نیست … سرد است، تلخ است و گزنده چون سرمای سرزمین های یخ بندان مدار شمالی!
دنیا پر از دروغ های دل آویز است با هزاران وسوسه خیال انگیز!… و اگر دنیا را دروغ های دل انگیز پر نکرده بود امروز هیچ بشری روی زمین زندگی نمی کرد… که سالها پیش پدران ما قبل از آفریدن ما مرده بودند… از تلخی شرابی که “حقیقت عریان” بر کامشان می ریخت.
ما به دروغ های دل آویز دل خوشیم!… زنده ایم!… جلو می رویم! … و زشتی حقیقت عریان را با این دروغ های زیبا می پوشانیم… دروغ ِ دل فریب زندگی بخش است! … روح افزاست! و این دروغ برای همه ما هست … چه برای آنها که ادعا می کنند ایمان دارند و چه برای آنها که بی ایمانند…
بی ایمانی را نمی دانم….
اما برای آنها که ادعا می کنند ایمان دارند این دروغ ها خیلی زیبا تر از آنند که ” دروغ ” به نظر برسند… خیلی ظریف تر از آنند که به چشم دین داران “حقیقت” نباشند!
فکر می کنی روزه می گیری … در حالی که هزاران خاطره خوش قدیم در برابر چشمانت نقش می بندد.” دروغهایی ” به ظرافت و خوش طعمی حلواهایی که مادرت برای افطار درست می کرد.” حقیقت عریان” روزه تلخ است … وقتی که نه کسی مثل تو روزه می گیرد. نه کسانی که دور تو هستند می فهمند که روزه داشتن یعنی چه … نه وقتی دیر هنگام به خانه می آیی سفره افطار به انتظار توست. نه آب نه هوا نه افق نه سرزمین نه هیچ چیز یاری ات می کند…. و نه هیچ کس! تنها خودت هستی با خودت و هزاران پرسشی که اکنون در برابرت قد کشیده اند. از تلخی شرابی که حقیقت عریان به کامت نشانده است…
اینجا روزه انتهایی شیرین ندارد. اینجا همه چیز زودتر پایان نمی یابد تا تو به شکم گرسنه ات برسی. اینجا کسی نیست که ترا ببیند و بتوانی نشان دهی که روزه ای ! اینجا “منطق” تو تنهاست! و شاید این زهرآلود ترین بخش این ماجراست! که: ” تو… تنهایی!”
جراتش را داری؟ هنوز هم می توانی سرت را بالا بگیری و با همه گزندگی ای که حقیقت دارد آنرا در کام کشی ؟ وقتی همه دروغ ها کنار رفتند هنوز هم ” حقیقت ” را دوست داری؟ حاضری به خاطرش ادامه دهی و جلو بروی؟ … زندگی کنی، زنده باشی و دل خوش؟
پیچیده است نه؟ … شاید! وقتی فصل دلتنگی می گذرد چشمها یاد می گیرند که “ببینند”. آنوقت است که حقیقت، عریان و نازیبا به رقص می آید! آنوقت می بینی که به چه چیزهایی دلخوشی! و چه دروغهای بزرگی که در دلت ریشه نکرده اند!
نیایش : ساعت 19:53 روز دوشنبه، 19 آبان، 1382
—
تنها تو مانده ای!
همه کوزه ها شکسته اند. همه پیمانه ها خالی اند.نانی که برداشتیم و دل خوش بودیم که به وقت سختی به کارمان می آید در راه به جا مانده است… خسته، گرسنه و تشنه بر راه ماندیم.
فکر می کنی تنها این کودکان بی پدر کوفه بودند که چشم امید به شراب و نان تو داشتند؟ … نگفتی که سالیان سال پس از آن سالها، هنوز هم بی سرپرستانی هستند که ترا و شراب ترا و نان تو را از تو می خواهند؟… تو که همه بی پناهان را پناه بودی می توانی ما را درین دنیای پر دروغ تنها بگذاری؟ درهم شکستنمان را ببینی و دستی برای یاریمان بر نیاوری؟
دور و برمان خالی است… نه پیش رو کسی داریم . نه یاری در کنار و نه تکیه گاهی که وقت خستگی پشت بر آن نهیم. … دست هر چه جلو می بريم جز هوا به چنگ نمی آرِيم. چشم هر چه می گردانیم جز سراب چیزی نمی بینیم. همه راهها بن بست است ، همه جاده ها پر فريب است، زمین همه آلوده رنگ است و آسمان خراشیده از فریادهای توخالی!
تو تنها برای زمانه خودت نبودی و نخواهی بود… از وقتی زبان به کلام گشودی باید می دانستی که قرنها خواهد گذشت، آدم از پس آدم خواهد آمد و سخن تو چون پژواکی در دل کوهستان کوه به کوه، آدم به آدم خواهد گشت و به گوش آیندگان خواهد رسید…آنگاه از میان همانهایی که تو را ندیدند و تو آنها را ندیدی کسانی خواهند بود که از نگاه تو به زندگی، “زندگی” را خواهند آموخت!
تو رفتی، مستانه نوای رستگاری سر دادی و هیچ وقت نگفتی آنها که نگاه ترا خواندند بعد از تو چه خواهند کرد؟ … تنهایی ِ مکتب تو را چگونه تاب خواهند آورد؟ و بی تو _ که تنها پشتیبانشان بودی _ چگونه چشم در چشم زندگی خواهند دوخت؟…با اینهمه پرسش بی پایان روبرو ، با این آسمان بی جواب ابراندود و این آفتاب حقیقت بی جان و کم سو …
علی! امشب که به ملاقات پروردگارت می روی، امشب که از تنهایی های چاه به ملکوت آسمانها پناه می بری، امشب که فرشتگان به پیشبازت می آیند و در به روی وسعت بی کران معشوقت می گشایند ، امشب که در برابر پروردگارت پیروزمندانه می ایستی و می دانی و می دانی که هیچ فرزند آدمی شریک معشوق تو نخواهد بود، دمی و فقط دمی برگرد، نیم نگاهی به پشت سر بیانداز و ببین که آنان که با نگاه تو زنده اند، پناهشان را از دست خواهند داد. درین هنگامه پر غوغا ، درین فضای سرد پر دروغ ، درین زمانه واژگون و درین دوران غوغای ارتباطات تنها خواهند ماند!
نخواه که تنها بمانند…دست یاریت را نبند…تنهایشان نگذار و این را از نگاه دردمندشان بخوان که بعد از تو هیچ کس یاریشان نخواهد کرد، نخواهدشان فهمید!… تنها تویی که می شنوی و می بینی … تنها تویی که اندیشه ات در کنار آنهاست… در حجم “شلوغ و تو خالی” این دنیا ، علی! این تنها تویی که برایشان ماندی!
تنها تو برایشان ماندی! … تنها تو … یا علی!
نیایش : ساعت 19:18 روز جمعه، 23 آبان، 1382
—
به نشانه ی روشنی دلها
در کنار هر ردیف شمعی نهاده بودند به نشانه روشنایی دلهای آنانی که روی آن ردیف نشسته اند. پشت هر ردیف شکاف کوچکی بود برای یک “خواندنی”!
من اینجا چه می کنم؟ میان این جمع ناشناس؟ با لباسهای شاد و مرتب، با کودکان موبور و چشم آبی و چهره هایی به زیبایی فرشتگان؟…لبخند این دختربچه زیبا که کنار من نشسته، در کدامین سطر دفتر روزانه سرنوشت من ثبت شده است؟ این شمع ها …این ردیف های پشت سر هم…این کتاب های کوچک روبروی من… این آدمهایی که گاهی می ایستند، گاه می نشینند و گاه به زانو در می آیند…این زمزمه زیبا و دل انگیز عصر میلاد مسیح… این آهنگ…این فضا … این صلیب؟!…نجات دهنده کیست؟ کجاست ؟ همین است که این آدمهای “روشن” صدایش می کنند؟ همان است که کودکان شاد و سرحال با خنده و آواز برایش سرود می خوانند؟…همان است که گاهی با نام مسیح، خداوند، روح مقدس ، ناجی، حامی و شاه شاهان خوانده می شود؟…همان است که ترجیع بند همه این سرودهای دل انگیز است؟
دلم خیس طراوت باران است. از آن بارانهایی که پس از سالیان سال بر شوره زاران می بارند…. قلبم باد کرده از احساسی گنگ و عجیب است. از آن احساسهایی که سالیان سال سرگردان در کوچه پس کوچه های درون پرسه می زنند تا در نهایت راهی بیابند و سوار بر مرکب کلمات از میان لب ها بگریزند…ذهنم درمیان دو چوبه این صلیب روبرو مصلوب است. تاول زخمهایش چشمانم را می سوزاند و مدام این پرسش آزاردهنده را تکرار می کند که”حقیقت” بر بالای کدام صلیب مصلوب است؟!
جایی این سرودها را نخوانده ام؟ … وقتی میان جمع ناشناس دیگری در سرزمین خودم و به دین خودم به نیایش ننشسته ام؟ آن آدمهای چشم سیاه گندمگون همراه من درین نیایش های مستانه نبوده اند؟ … چه شباهت های غریبی!
این چه ارتباطی است که همیشه و در هر کجای این جهان بزرگ، به هر زبان و به هر رنگ، به هر دین و به هر آیین بین آنان که می خوانند و آنکه خوانده می شود بر قرار می شود؟ این چه حسی است که انسانها را کنار هم می نشاند و در شاد ترین یا غم انگیز ترین لحظه های با هم بودنشان متوجه آن دیگری می کند؟ چرا با اینهمه نام می خوانندش؟ چرا می خواهد که با هزاران نام خوانده شود؟
سکوت می کنم و گوش به زمزمه سرودخوانان می سپارم… دلم خیس طراوت باران است… از آن بارانهایی که تنها با اشاره دستهای خواهنده می بارند…
نیایش : ساعت 0:27 روز پنجشنبه، 4 دى، 1382
—
از حسین
محرم است … و من مخصوصا دوست دارم از حسین بنویسم. اما این سرزمین زیبا باعث نمی شود که از او ننویسم…یا باعث نمی شود که به او نیاندیشم…وقتی محرم می شود برای هیچ کدام از ما نام حسین بیگانه نيست.
من “از حسین” کم شنیده ام…
و آنچه شنیده ام همواره به نظرم عجیب ، غیر واقعی و باور ناپذیر بوده است… یادم می آید آن موقع ها که جوان تر بودم همیشه این پرسش ذهنم را آزار می داد که چرا او برای نشان دادن حقانیتش دلیل نیاورده است؟ چرا برای اثبات درستی آنچه می گفت جواب راضی کننده نداده است؟ یادم می آید همیشه این مکالمه را می شنیدم که حسین در برابر لشکر عمر بن سعد ایستاده است و به نشانه آوردن دلیل از آنها پرسیده است:
“آیا من پسر پیامبر شما نیستم؟”
و همه لشکریان سر به زیر انداخته اند و با سکوت حرف او را تایید کرده اند…
همیشه از خودم پرسیده ام که این چگونه دلیلی است که حسین برای اثبات حقانیتش آورده است؟ اینکه پسر پیغمبر است؟ اینکه پسر پیغمبری است که آمده بود تا همه شرافت رابطه نسبی را زیر سوال ببرد؟ و بگوید که شرافت انسانها نه به پدر فلان و فلان کس داشتن است ؟ پیامبری که آمده بود تا به مردم یاد بدهد به نسبشان افتخار نکنند و بر سر گورها نروند تا مزار بزرگانشان را شمارش کنند؟ همانی که نشان داده بود در مکتب او بلال با همه بی اصل و بی ریشه بودنش هیچ تفاوتی با ابوجهل ندارد؟ آیا از پسر چنین پیامبری عجیب نیست که در روز جنگ رو به لشکر دشمن کند و نسبتش را با پیامبر به رخ آنها بکشد؟
من “از حسین” کم شنیده ام…
و آنچه شنیده ام همیشه با داستان آمیخته بوده است…تصویرهایی که نمی دانم چقدرش افسانه است و چه مقدارش واقعیت…چقدر از آن حقیقت روز جنگ است و چه مقدار از آن حماسه پروری و قهرمان پروری پدران من…مثل همین داستانی که درباره فرزند کوچک حسین می گویند… وقتی که او را در برابر صف دشمن، بالای سر گرفته است و خواستار ترحم دشمن برای رفع تشنگی فرزندش شده است…برای من دور از ذهن است که جنگاوری که تا به آن لحظه بر سر اعتقاد خود سخت ایستاده است و تصمیمش را بر ادامه راهش همان روز عرفه برای خانواده اش شرح داده است اکنون بیاید و در برابر دشمن پست و زبونش گدایی کاسه ای آب کند!
من “از حسین” کم شنیده ام …
و همه آنچه شنیده ام باعث شده است که به آنچه از او به تصویر می کشند بی ایمان باشم… که از میان تمام ویژگی هایی که می شود برای یک “مرد” پیدا کرد مردم سرزمین من ” مظلوم” را برگزیده اند!! درست به معنی انسانی که قابل ترحم است و نه آن معنایی که بزرگان می خواهند به آن بدهند” که یعنی مورد ظلم واقع شده است” …شاید این صفت از ابتدا به این معنی انتخاب شده باشد اما آنچه مسلم است این است که امروز افواه مردم معنای اول را از این واژه درک می کنند و برایش اشک می ریزند و قربان مظلومیتش می روند!…با چنین تصویری از حسین من سالهاست که بیگانه ام…سالهاست که به “این” حسین و “این” عاشورا کافرم .
من “از حسین” کم شنیده ام…
اما همان اندک سخنانی که از او از پشت همه این پرده های رنگارنگ افسانه شنیده ام آنقدر عمیق و زیبا بوده است که هنوز مرا به آن حقیقت مخفی در پس این رنگ و لعاب ها مومن نگاه دارد…درست یادم می آید، اولین بار که این جمله را از او شنیدم در جا تکان خوردم و فکر کردم که از یک ذهن معمولی و روزمره “هرگز” چنین کلامی تراوش نمی کند…وقتی که می گوید:
“الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم. یحوطونه ما درت به معایشهم . فاذا محصو بالبلاء، قل الدیانون!”
“مردمان بندگان دنیایند و دین چیزی جز لقلقه زبان آنها نیست . تا جایی با آن هم داستانند که معایش دنیایشان را بر آورد. پس آنهنگام که گرفتار بلا آیند براستی دین داران اندکند!”
چون تماشاگری تیزبین به بازی هر روزه آدمها می نگرد و درست آن حقیقتی را که همه دوست دارند بپوشانند آشکار می کند… که این “مردم” همه دنیا خواهند و هر چه می کنند برای آن است که ” نانشان ” را برآورند… دین پرستی شان هم دنیا خواهی است…. و آنجا که گرفتار آیند همه چیز را نثار دنیا می کنند…
همان ” مردمی” که همیشه بوده اند و همیشه هم خواهند بود…
همان ” مردم ” فقیر ستم کشیده ای که در نبودن موسی گوساله ای از طلا پرستیدند و به وقت سختی موسی را تنها با خدایش روانه جنگ کردند: ” که تو با خدایت به کارزار رو، ما همین جا نشسته ایم!”
همان ” مردم” ستم کشیده ای که مسیحشان را به سربازان رم سپردند و بر دور صلیب ایستادند تا ببینند چگونه آنکه شفایشان می داد جان می دهد!
همان ” مردمی ” که هنوز محمد بر گور نخفته بر سر جانشینی اش نزاع کردند!
همان ” مردمی ” که زندگی را با کوتاه بینی و کج اندیشی و حماقت خود بر علی چون زهر کردند، تن به حکمیت سپردند و ” ابو موسی اشعری “! را به “نمایندگی” از “علی”! برگزیدند.
همان ” مردمی ” که حسین را تنها گذاشتند و به کشته شدنش رضا دادند!
همان ” مردم ” ستم کشیده فقیری که تا همیشه تاریخ بوده اند و هستند!
من “از حسین ” کم شنیده ام …
اما همان اندک سخنانی که از او به جا مانده است پرده از روح ” وحشی عاشقش ” بر می دارد.
روحی که ساده است، اهل معامله نیست، برای دنیا نمی جنگد، تن به قلب حقیقت نمی دهد و حاضر است برای نگه داشتن آنچه درست می انگارد تمام هستی اش را و آنچه در اختیار دارد فدا کند… همان مردی که زیر سایه اندیشه اش “مجاهدانه” می ایستد و باور دارد که زندگی چیزی جز “عقیده و ایستادن ” بر سر آن نیست…
روحی که صبر برادرش را تاب نمی آورد ، چون پدر نیست که عمری از حماقت خلق در چاه خون بگرید… روحش “وحشی تر و بی باک ” تر از آن است که در قالب صبوری بگنجد…
همان که در صحرای عرفات مکان را و زمان را فراموش می کند، از یاد می برد که همراهانش با او هستند، اشک ریزان برای ساعت های طولانی در برابر خورشید عصر به نیایش می ایستد و آن می گوید که در کلام بشر نمی گنجد.
من “از حسين” “این روح سرکش زیبا ” را دوست دارم… که مظلومیت برایش واژه ای نامانوس است، همان که جز پروردگارش دست نیاز بر روی هیچ کس نمی گشاید، همان که مردانه می ایستد، مردانه می جنگد و مردانه می میرد. همان که اگر تمام دنیا در برابرش بایستند باکی ندارد… وهمان که با مرگش نشان می دهد که در ورای دنیا خواهی، راه دیگری هم هست…
نیایش : ساعت 1:19 روز پنجشنبه، 7 اسفند، 1382
—
برگردانی از دعای عرفه
” و تو چی لطفی به من داری با بزرگ نادانی من
و چه مهری به من می ورزی با همه زشت کاری من
و چه اندازه به من نزدیکی در دوری من
و چه اندازه با من مهربانی در حالیکه من در پرده ای دور از توام .
در گردش روزگار و گوناگونی هستی دانستم
که مراد تو از من اینست
که در هرچیز
خود را به من نمایانی
که در هرچیز
خود را به من شناسانی
تا به تو “نادان” نمانم…
کی نهانی تا نیازمند برهانی باشی؟
کی دوری تا با رشته آثارت به تو رسند؟
کور است چشمی که ترا دیده بان خود نمی بیند
زیانمند است آنی که بهره ای از دوستی ات به او نداده ای!
…
پروردگارا
پستی من آشکار است در برابر تو
و حال من پوشیده نیست از تو
از تو می خواهم رسیدن به تو را
و به تو استدلال می کنم حضور تو را
مرا به نور خود راه بنما
و “خلوص بندگی” را تو خود در وجودم به پادار!
از دانش انبوهت به من بیاموز
و در ستر امنت مصونم بدار
با “حقیقت” نزدیکانت مرا بیارای
و مرا ببر به راه “مشتاقی”
بی نیازم کن با “تدبیر تو” از تدبیر خودم
که به اختیار توست اختیار من.
…
مرا مگذار که از تو می خواهم و بس
ناامیدم مکن که به تو مشتاقم و بس
دریغم مکن که رو به آستان تو دارم و بس
مرا مران که در برابر تو ایستاده ام و بس
…
چه دارد آنکه ترا ندارد؟
و چه ندارد آنکه ترا دارد؟
چه تهیدست است آنکه بجز تو پسندد
و چه زیانمند است آنکه از تو کوچ کند
…
تویی آغاز کننده نیکی پیش از توجه ما
تویی بخشنده پیش از “خواستن” ما
…
مهر تو می جوییم…
جذب تو می شویم…
رو در تو می کنیم…”
بخش پایانی دعای عرفه - حسین بن علی
نیایش : ساعت 12:34 روز شنبه، 1 اسفند، 1383
—
رفیق اعلی
در اتاق کوچکی که صندلی های قرمز خوش رنگی دارد نشسته ام. در برابرم صلیب بزرگی به دیوار آویخته است و ارگ کوچک قدیمی ای در کناره چپ اتاق به چشم می خورد. روی دیوار پشتی، درست در مقابل دیواری که صلیب نصب است فلش کوچکی قبله را نشان می دهد. پشت صندلی های قرمز رنگ، جانماز کوچکی رو به سوی شمال - یادم نمی آید گفته ام که اینجا قبله رو به شمال است یا نه؟!- پهن است و گه گاه مرد عربی می آید و با لهجه ای دل انگیز نماز می خواند…کتابخانه کوچکی در مجاور ارگ قدیمی به دیوار نصب است. پر است از کتاب های مقدس. از انجیل گرفته تا قران… مناجات نامه سیک ها تا گفته های بودا… تا گفته های حضرت بهاء الله.
روبرویم در کنار صلیب، روی میز کوچکی شمع سپیدی به آرامی می سوزد. بوی معطر شمع فضا را عطراندود کرده است و گلدانی پر از گل های لاله در کنار شمع به شکوه ساده اتاق می افزاید. گاهی صدای پای آهسته ای سکوت محو این اتاق کوچک را می شکند، بدنی روی صندلی قرمز می نشیند و سری در برابر صلیب فرود می آید … آنگاه دوباره فضا غرق سکوت می شود.
روی صندلی قرمز رنگ روبروی صلیب نشسته ام و به تصویر شبان ها و مریم در قاب مجاور صلیب نگاه می کنم… نوری ملایم از شیشه های رنگین و مشبک پنجره به درون می تابد. اتاق مثل منشوری که در برابر آفتاب گرفته باشند پر از سایه های رنگین است. پر از”گونه” است. اما با همه “گوناگونی” بسیار لطیف و دلنشین است. دوست دارم ساعت ها روی صندلی روبروی صلیب بنشینم ، چشمانم را ببندم و بگذارم که بالهای سبک خیال مرا با خود به دوردست ها ، به دست نیافتنی ها ، به سرزمین های ناشناخته ببرد.
مثل همیشه می لرزم… دستانم مثل هر روز یخ کرده اند و بن ناخن هایم از سرما کبود شده اند. بیهوده کوشیده ام خودم را بپوشانم. بارها به خودم گفته ام که این سرما علاجی ندارد! چشمانم را می بندم و می گذارم که دست خیال در برم گیرد و مرا به سرزمین صحراها و آفتاب سوزان ببرد. به زمین تفتیده حجاز و به درست سيزده سال پس از هجرت. این “خیال” با من است. دست از من نمی کشد. مانوس تن من است. هرجا که می روم با من است… آنهایی که مرا از نزدیک و “درست” می شناسند می دانند که چه می گویم. این “خیال” نزدیک می آید… در برم می گیرد…
“مرد در اتاق خویش در حال احتضار است. سکوت همه جا را و همه کس را فرا گرفته است. همه اندیشناکند … حتی آنهایی که ” بیش از اندازه” دوستش دارند. همه در انتظار لحظه مرگند و مانده اند که این مرد ساده بی سواد - که خداوند بیست و سه سال با او و تنها او حرف زده است - چگونه به استقبال مرگ می رود. همه منتظرند - خواسته یا ناخواسته - تا ببینند مردی که زندگی اش آنچنان بزرگ است مرگش چگونه خواهد بود؟ “
می روم و از کتابخانه کوچک قرانی را که ترجمه انگلیسی در برابر آیاتش دارد برمی دارم و مثل همیشه صفحه ای را می گشایم… شروع به خواندن می کنم . می رسم به این آیه : “ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان امنوا بربکم فامنا…” دوباره خیال چیره می شود. سفر را ادامه می دهد، به اتاق مرد محتضر می رود و این پرسش را در ذهن می آورد “که مردی که همه زندگی ندای پروردگار را سر داده است، همه عمرش در گوش تک تک آنهایی که می شناخته یا نمی شناخته ایمان به پروردگارش را زمزمه کرده است؛ این مرد ساده بی سواد، این پیامبر امی؛ این نمونه نادر انسان عظیم به هنگام مرگ چه گفته است؟”
بارها شنیده ام. بارها خوانده ام. بارها دانسته ام که این موجود عظیم در لحظه آخر چه گفته است. اما این بار، درین فضای معطر شیرین، درین بازی رنگین نور و سایه ها، درین سکوت ترد و شفاف، این کلام کلامی دیگر است. جانی دیگر دارد. از جنس کلام نیست. از جنسی دیگر است…
“بل الرفیق الاعلی!”
“همه را می نهد و به رفیق اعلی می پیوندد! همه آنهایی که بیست و سه سال به سمت پروردگارش کشانده است، همه آنهایی که چهارده قرن با ریسمانی نادیدنی به بند پروردگارش کشیده است؛ همه آنهایی که صدایش را شنیده اند، ندایش را از میان خط به خط کتاب خوانده اند، صورتش را دیده اند، رخسارش را با هاله ای از خیال تصویر کرده اند، همه آنهایی که او “از جانشان” به آنها نزدیک تر بوده است، همه آنهایی که جان عزیزش را برای آنها و به خاطر آنها به رنج انداخته است… همه را، همه را می نهد و به رفیق اعلی می پیوندد!”
لحظه ای این “خیال” گرمم می کند. جان سرما زده ام را به نوازش می گیرد و روح یخ بسته ام را به مناظره خورشید می کشد… مانده ام!…”مرد” که رفیق اعلی را برگزیده است! همه را نهاده است و آنکه را که از ابتدا می خواند جسته است! “مرد” که رفته است!… پس چیست این “خیال” که گرم می کند، نوازش می دهد و سرمای وجودم را از یاد می برد؟
سکوت دوباره چیره می شود… چشمانم را اشک فرا می گیرد…”شاید” موجی از آن زمزمه دم مرگ به این اتاق راه یافته است… “شاید” نفسی از نفس های گرم آن “مرد” به این مکان رخنه کرده است… “شاید” پرتوی از آن “رفیق اعلی” درین اتاق افتاده است…
“فاستجاب لهم ربهم انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی….”
نیایش : ساعت 23:34 روز پنجشنبه، 18 فروردين، 1384
—