دریاچه ی یخی
برف مي آمد… همه جاي دشت از سپيدي برف درخشان بود… روي درياچه اي از يخ راه مي رفتم… خسته بودم و فاصله قدمهايم از سرما و درد كمتر و كمتر مي شد… در انعكاس يخ هاي روي درياچه تصوير موهايم را مي ديدم كه به دست باد آشفته مي شد و لبانم كه از سرما ترك برداشته بود… نايي نبود كه گامي پيشتر بردارم…
با همه سنگيني وجودم افتادم…
پژواك شكستن درياچه يخي در همه دشت پيچيد…
و من در ميان يخ و آب به عمق درياچه فرو رفتم.
ديگر برف نمي آمد!
ديگر باد نمي وزيد!
ديگر سپيدي برف آزارم نمي داد!
در ميان آب يخ درياچه
ماهي هاي كوچك رنگين كماني را ديدم كه از كنارم آرام مي گذشتند
و جلبك هاي سبزي كه هنوز آن زير با تكان ملايم آب مي رقصيدند.
نیایش : ساعت 18:32 روز سه شنبه، 6 اسفند، 1381
—
رویا گیر
یک دایره هست…به اندازه های مختلف.گاهی بزرگ، گاهی هم کوچک. تمام سطح دایره را توری از رشته های نازک نخ پوشانده است. محیط دایره از مفتولی فلزی است که رویش را نواری نازک از چرم پوشانده است. چرم روی محیط دایره تمام نمی شود. همین طور که مفتول فلزی را دور می زند ادامه می یابد و از محیط دایره به بیرون آویزان می شود. در انتهای نوار چرمی همیشه یک یا دو پر درشت آویزان است…
می توانی هر اندازه اش را که خواستی انتخاب کنی. بزرگ یا کوچک بستگی به تو دارد. بومی های کانادا به این دایره توری “رویا گیر” می گویند. عادت دارند آنرا بالای رخت خواب خود آویزان کنند تا رویاهایشان در میان توری دایره گیر کند و به تصرفشان در آید…می دانند که رویا گاهی آنقدر زیباست که حتی اگر یکبار هم که اتفاق بیافتد باید به چنگش آورد و کابوس گاهی آنقدر وحشتناک است که باید میان تورهای این دایره زندانی اش کرد و برای همیشه دورش انداخت. آدمهای شجاعی هستند…هر روز زندگی را با رویا شروع می کنند. نگاه می کنند ببیند شب پیش چه صید کرده اند آنگاه روز را با تصویر رویای دیشب آغاز می کنند. روی رویا راه می روند. منش زندگی را از رویا می جویند. عمیق می شوند، به تصویر می کشند و نقش رویا را در صفحه زندگی طراحی می کنند…
یک “رویا گیر” کوچک به خانه ما راه یافته است. می ترسم آنرا بالای تختم آویزان کنم!…هنوز نمیدانم رویاهایم را چگونه از میان تورهای این دایره عجیب بیرون بکشم. می ترسم موقع بیرون آمدن از میان تورها زخمی شوند، کج و معوج شوند یا آنچنان در هم بپیچند که دیگر نفهمم مال منند…می ترسم “آنی” نباشند که دلخواه منند!
رویاهایم را دوست دارم… اما قبل از آنکه این “رویا گیر” کوچک را آویزان کنم از خودم می پرسم آیا دلش را دارم که با صید هر شبم زندگی کنم؟…رویا راههای دور می رود. از گردنه ها و دره ها می گذرد…راه سخت بی بازگشت را آغاز می کند…گاه عریان و گاه سراپا پوشیده می شود…از خودم می پرسم آدمش هستم که خطر کنم؟
جوابش را نمی دانم …اما جوابش آنقدر مهم است که از آویزان کردن این “رویا گیر” حذر می کنم. هنوز رویاهایم را درست نمی شناسم. هنوز از رویارویی با آنها در هراسم.
نیایش : ساعت 1:37 روز سه شنبه، 19 خرداد، 1383
—
خانه ای رو به دریا
خانه ای دارم رو به دریا که ایوان پشتی اش با چند پله کوتاه به دریا ختم می شود. “دریا” ایوان پشتی خانه من است. هر روز آرام از پله های ایوان پایین می روم و در میان آبهای کم عمق و آبی ساحل شنا می کنم. هر روز مدتهای طولانی زير آب چرخ می زنم و به ماهی های کوچک خالدار می نگرم. خزه های سبز سرگردان را در میان دستانم می نوازم. فراموش می کنم که باید روی آب بیایم و ریه هایم را سرشار از هوا کنم…
امروز، عصر است. آفتاب با شتاب به سوی افق مغرب سرازیر می شود. وسوسه دریا دوباره در جانم می ریزد. از پله های ایوان پشتی پایین می روم و پاهایم را درون آب سرد دریای آرام می نهم. کسی از درون خانه صدایم می کند. هشدار می دهد که نرو!… من اما تن سپرده به سرمای آب بی آنکه به پشت سر نگاه کنم جلو می روم…مثل هر بار سرم را زیر آب می برم و در انتظار ماهی های خالدار به این سو و آن سو می نگرم… ناگاه صورتم را می بینم که از من جدا می شود و شتابان به آنسوی دریا، جایی که دیگر ایوان پشتی خانه ما نیست می رود. دستانم را فراز می کنم و با همه ی توانم دنبالش می روم بلکه به چنگش آورم. اما او سریع تر از من شنا می کند، از ایوان پشتی خانه ما بیرون می رود و به دریا می گریزد. من اما می هراسم و از مرز میان آبی که در ابوان پشتی ما و دریاست نمی گذرم… صورتم را می بینم که از من دور می شود …لحظه ای بعد در میان آبهای ژرف ناپدید می شود!
نیایش : ساعت 0:1 روز جمعه، 27 آذر، 1383
does anyone knows if there is any other information about this subject in other languages?
Never heard of it before, but after reading this can say with assurance, that it’s a point of great interest and fun for me