این هفته تعطیل بودیم. هم من و هم همراه. تصمیم گرفتیم غزل رو ببریم نیویورک. دو سال پیش که رفته بودیم نیویورک خیلی دلمون سوخت چرا غزل رو نبردیم. اما اینبار تصمیم گرفتیم چند روزی برای تعطیلات بریم نیویورک و البته غزل رو هم این بار ببریم.
از واشنگتن تا نیویورک پنج ساعت با ماشین راهه. اما پارکینگ در نیویورک اونقدر گرون و نایابه که تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم. صبح ساعت شش و نیم راه افتادیم و با یک توقف کوتاه نزدیک ظهر به نیویورک رسیدیم. مثل بار قبل سرد بود و بارون میومد. به دلمون موند که یکبار نیویورک رو آفتابی ببینیم! دفعه قبل مجبور شدیم از یک دستفروش وسط میدان تایمز چتر بخریم. این دفعه هم مجبور شدیم همین کار رو کنیم و از ایستگاه پنسیلوانیا دو تا چتر خریدیم. بازار دستفروش های نیویورک به خاطر تغییر سریع آب و هوا خیلی خوبه. توریست هم که در هر لحظه از سر و کول شهر بالا می ره و موقعیت بسیار خوبه برای آب کردن جنس های بنجل!
غزل خیلی از نیویورک خوشش اومد. هر بار ازش می پرسیدیم بهت خوش می گذره می گفت تا حالاش که خیلی خوب بوده. اصولا بچه ای نیست که خیلی از چیزی بدش بیاد یا انتقاد کنه. برعکس من که به نخ روی ملافه ها هم ایراد می گیرم اصولا خیلی خوش سفره. همه جا بهش خوش میگذره…
با هم از مجسمه آزادی دیدن کردیم. دو ساعت برای خریدن بلیط قایق برای سفر به جزیره آزادی معطل موندیم. توی صف همه به صدها زبون مختلف حرف می زدند. از خاور دور گرفته تا اروپای غربی. آمریکایی ها خیلی مواظب مسایل امنیتی جزیره آزادی بودند. قبل از اینکه اجازه بدند سوار قایق بشیم همه جای مسافرها رو می گشتند و وسایلشون رو از زیر اشعه رد می کردند. اما همه معطلی ها به زیبایی و ابهت مجسمه می ارزید. مجسمه آزادی توسط یک مجسمه ساز فرانسوی به نام “فردریک آگوسته بارتولدی” از مس ساخته شده و اسکلت فلزی اون رو مهندسی که برج ایفل رو طراحی کرده ساخته. پایه مجسمه به اندازه یک ساختمان ده طبقه بلندی داره و خود مجسمه بسیار بلند و محکم روبروی منهتن ایستاده. هفت ستیغ تاج مجسمه به نشانی هفت قاره و هفت اقیانوسه و روی کتیبه دست چپ ملکه با حروف رومن تاریخ چهارم جولای هزار و هفتصد و هفتاد و شش نوشته شده. حدود سی سال طول کشیده – از موقع ساخت- تا رنگ مجسمه آزادی از قرمز مسی به سبز امروزی تغییر پیدا کنه. این اکسید شدن از خوردگی بیشتر مجسمه جلوگیری می کنه. اسم اصلی مجسمه هست: “آزادی روشنایی بخش دنیا”* و ظاهرا به منظور صلح و آزادی در دنیا ساخته شده.
نیویورک پره از پلیس! جالب اینجاست که مقر پلیس نیویورک هم در میدان تایمز مثل یکی از تئاترهای برادوی پر از چراغ های نئونه که خاموش و روشن می شه! و جالب تر اینکه توریست ها مدام از پلیس می خوان که باهاشون عکس بگیرند. پلیس هم نه پلیس معمولی. پلیسی آماده به سه شماره. با باتون و اسلحه و صد جور اسلحه دفاعی! فکر می کنم امنیت برقرار کردن توی این شهر بزرگ که در روز ده ملیون ساکن فقط در جزیره ی کوچک منهتن داره واقعا سخته. اونهم با ملیونها آدم مختلف که از همه جای دنیا میان منهتن و معلوم نیست چی در سر دارند!
غزل از بیشتر مغازه های میدان تایمز و خیابان پنجم دیدن کرد. یک سری هم خرت و پرت از مغازه دیزنی و تویز. ار. آس خرید. از همه جالب تر اما مغازه ی ام اند ام بود. شکلات از سر و کول مغازه بالا می رفت. هر جور دکمه شکلاتی ( ام اند ام) که می خواستی به هر رنگ پیدا می شد. غزل یک کیسه پر کرد از آبی روشن تا قرمز تیره به رنگ رنگین کمان. آخرش باهاش حرفم شد که اینهمه شکلات می خواد برای چی! اونهم توی این مغازه ای که سه برابر مغازه های معمولی جنسشون رو به آدم قالب می کنند!
از مغازه سکس (به فتح سین) خیابان پنجم هم دیدن کردیم. بیشتر برای اینکه غزل ببینه آدمها چطور می تونند در تجمل زندگی کنند و بعضی کالاها چه قیمتی می تونه داشته باشه. از دست فروشنده های مغازه راحت نمی شه فرار کرد! من خیلی اهل خرید طلا و جواهر نیستم ولی دلم می خواست بخش جواهرات کارتیه سکس رو ببینم. اونجا گیر افتادیم و مجبور شدم برای امتحان یکی از انگشترهای الماس روی مبل های سلطنتی اونجا نزول اجلاس بفرمایم! دختره گیر داده بود به همراه که شما چطور اینهمه اطلاعات درباره الماس دارید و می گفت حتما در کار جواهر و الماسید! همراه هم که در سر کار گذاشتن مردم کم نمی یاره یک کم سر به سرش گذاشت و یک جور شد که دختره می خواست همون جا انگشتر الماس زرد رو به ما بفروشه! حتی نگاه کردن به اون الماس درشت لذت بخش بود. می گفت اینجور الماس زرد فقط در آفریقا یافت می شه و هیچ جای دنیا الماس به این زردی نداره. انگشتر رو دستم کرد و تند تند می گفت چقدر انگشتات ظریفه چقدر انگشتر به دستت می یاد و … به همراه گفت نمی خواهی این انگشتر رو برای سالگرد ازدواجتون بخری؟ می گفت می تونه بهمون بیست درصد هم تخفیف بده. بالاخره من پرسیدم حالا قیمت این انگشتر چند هست که بیست درصد تخفیف می خواهید بدید؟ دختره هم با لبخندی نمکی گفت: چهل و هفت هزار دلار! همراه برگشت گفت ما بقیه جواهر فروشی های خیابون پنجم رو می بینیم بعد میاییم خدمتتون!!! … و بالاخره به هر زحمتی بود از چنگ دختره فرار کردیم. وقتی از مغازه سکس بیرون اومدیم هر سه تامون می خندیدیم. تا به حال جواهری به این گرونی نپوشیده بودم و به همراه می گفتم آخه به قیافه جوون ما کی می خوره که اینهمه پولدار باشیم که یک جا و سرضرب چهل و هفت هزار دلار بخواهیم خرج کنیم!!! همراه می گفت بهش بگیم همون بیست درصد تخفیفش رو بدی به ما کلی زندگی مون راه میافته!… راستش خنده ای که روی لب های هرسه تامون نشست بیشتر از همه ی اجناس مغازه سکس می ارزید…
موقع برگشت هوا گرم شده بود و نمناک. این چند روز ِ با هم بودن برام مثل یک رویا بود از پشت شیشه مه گرفته اتوبوس…
—
* Liberty Enlighting the World
از وبلاگ شما خيلي خوشم آمد . به من سر زديد ؟
با سلام و احترام
خاطره قشنگ شما رو خوندم . من ايراني هستم و در ايران زندگي مي كنم.
سوالي داشتم . اگه پاسخ دهيد ممنون ميشم.
آيا اوضاع اقتصادي آمريكا به وخيمي ايران هست ؟
با تشكر
مهرنوش
به به .. خوش به حال غزل
کاش یه پدربیامرز دست ما هم میگرفت می بردمون…خالا نیویورک نه
همین نزدیکا هم راضیم
بسیار متن قشنگی بود . مرسی.و خاطره انگیز
با درود فراوان
میشه به من بگید گرونترین جای نیویورک برای زندگی کجاشه؟
ممنون میشم