با چشمان نیمه بازم به سقف نگاه می کنم. از تب می سوزم. راه طولانی تا اینجا آمده ام. از تهران تا مشهد. همه رفته اند زیارت. من اما تنها به سقف خیره مانده ام. تب و تنگی نفس و بیماری مانع آن شده است که مثل همه به زیارت بروم. تا به حال اینهمه سخت بیمار نشده ام. دکتر به مادرم گفته بود که ذات الریه کرده ام. در گرمای تابستان و ذات و الریه! کم اتفاق می افتد اما اگر بیافتد می تواند نوجوان چهارده ساله را هم از پا در آورد… ملافه را روی سرم می کشم و به شمارش نفس هایی که به سختی بالا می آیند می افتم. در میان سوزش تب و نفس نفس سینه ام به مرگ فکر می کنم… یعنی در چهارده سالگی باید بمیرم؟ همه رفته اند و من تنها به شمارگان نفس هایم فکر می کنم. سینه ام با هر نفس که بالا می آید درد می گیرد. کم کم دارم از نفس کشیدن خسته می شوم. هیچ وقت تا به حال فکر نکرده بودم که نفس کشیدن می تواند اینهمه دشوار باشد؛ اما امروز می فهمم که می شود در دقایق آخر زندگی سخت ترین کار دنیا را در برابر چشم آورد! همانی که هر روز فراموشش کرده بودم! ملافه از عرق روی پیشانی و صورت و تنم خیس شده است. میان سپیدی ملافه از نا می روم و به جایی میان خواب و بیداری گذر می کنم. با خودم می گویم که این مرگ است! حیف! چه زود! در ابتدای نوجوانی! نه واقعا دلم نمی خواهد بمیرم. دلم برای خودم می سوزد! برای تن جوانم! برای اینهمه آرزویی که برای زندگی در برابر چشمانم صف کشیده بود. برای تقلای زنده ماندنم… نه! خیلی زود است! خیلی ناعادلانه است! ظالمانه است… نه! من از مرگ فرار می کنم…. من از مرگ بیزارم. دلم برای خودم می سوزد. گریه ام می گیرد. اشک داغ روی گونه های آتشینم فرو می لغزد. ملافه از خیسی اشک هایم لبریز می شود…
بیدار می شوم! مادرم از زیارت بازگشته است و با چشمان خیسش به من نگاه می کند. ملافه را از روی سرم کنار کشیده است ومرا به خوردن دارو و نوشیدن شیر گرم می خواند!… وه! از مرگ رها گشته ام. تبم افتاده است و مادرم مرا به اسقبال زندگی می برد!
…
با چشمان نیمه بازم به سقف نگاه می کنم. از تب می سوزم. راه طولانی تا اینجا آمده ام. از گرمای سوزان کویر وطنم تا زمستانهای سرد و سخت نیمکره شمالی! بیشتر آرزوهایی که از نوجوانی در سر می پروراندم جامه واقعیت به تن کرده اند. از پیروزی ها وشکست های زندگی درس های فراوان گرفته ام. صبوری را اما هرگز یاد نگرفته ام! با تنی خسته و بیمار روی تخت افتاده ام. سی ساعت قبل را با تب و تنگی نفس سراسر بیدار بوده ام و یکی بعد از دیگری کودک بیمار بستری کرده ام. شمارگان کودکان بیماری که بستری کرده ام از دستم رفته است. یادم نمی آید کدام را در کدام اتاق بستری کرده ام. اما یادم می اید که به سینه هایشان مدتها خیره مانده ام و درد نفس کشیدن را در چشمان بیمارشان خوانده ام. تب سوزانشان را با دستانم حس کرده ام و دانسته ام که چه رنجی کشیده اند تا نفس های زندگی را به ریه هایشان فرو کنند! رنجی برای ماندن و زندگی کردن. رنجی برای نپذیرفتن مرگ!
با چشمان نیمه بازم به سقف اتاق خوابم خیره شده ام. از تب می سوزم. به نوار طولانی زندگی ام نگاه می کنم. از آنروز که در هتلی در مشهد با مرگ دست وپنجه نرم می کردم تا این لحظه سی واند سالگی… که با تب و خستگی مفرط به گذشته می نگرم. سختی قدم های مرگ را نمی شنوم اما سایه ی سنگینش را به خوبی روی مفهوم زندگی حس می کنم! به آن لحظه از میان رفتن محض… به تمام شدن… به نابود شدن… نا”بود” شدن! … بی آنکه بخواهم یاد آن آیه می افتم …”کل من علیها فان…و یبقی وجه ربک ذی الجلال و الاکرام”… فنا شدن! به فنا شدن فکر می کنم… به فنا شدنی که چه دیر و چه زود، چه موقع سلامت یا بیماری به سراغم می آید. به آن لحظه ای که تب ها و درد ها تمام می شود. این تن خاکناک از نفس می افتد و احساس به انتها می رسد. دیگر کسی نیست که درد بکشد. یا بخندند یا که بگرید. به آن لحظه ای که شادی ها وغم ها به آخر می رسد. همه حس های انسانی نابود می شود و من به معنی واقعی از بین می رود! به آن لحظه ای که معنی شادی و معنای غم برای من تمام می شود!
خسته ام و تب دار. ذهنم در پیچاپیچ مفهوم مرگ گیر افتاده است. صدای غزل را از آن اتاق می شنوم. با دوستش بازی می کند. صدایش را می شنوم که با خنده می گوید: “من نسوختم! … هنوز یه جون دارم! هنوز می تونم بازی کنم!”… صدای لطیفش با لرزش نرمی ازمیان در می گذرد و پرده ی گوشم را نوازش می دهد…هنوز نسوختم… هنوز جان دارم…هنوز بازی می کنم… هنوز… و هنوز!
ای بابا، مرض داری؟ یعنی مریضی؟
خودت دکتری دیگه، چیزی نمیمونه که آدم بگه.
مرگ به نظرم میتونه شیرین باشه. اولش شاید ترسناک باشه، ولی از یه جایی که رد شی فکر میکنم باید لذت بخش باشه. به جور برگشت به اصله انگار.
از طرف من غزل رو یه بغل حسابی بکن.
11 روز پیش من هم در ایران گرفتار تب و دردی جانکاه و جانسوز (اصطلاح مادرم در اتاق ریکاوری بعد از عمل کیسه صفرا) بودم. آنقدر تب داشتم که نمی دانستم آنچه که می گویم هذیان در بیداری است و یا سخنان در خواب – مرز بین خواب و بیداری برایم در هم ریخته بود. چرا اینقدر در برابر تب بی طاقتم را نمی دانم ولی تب مرا از پا می اندازد هرچند که در آن حال و روز آنقدر هوشیار نبودم که به نیست شدن فکر کنم فقط یک جمله یادم ماند که آنهم نمی دانم ایا خود در هذیان گفتم یا در خواب از ذهنم گذشت که “آگاهی در نیستی است”
In jomleh ke gofti be nazar man bi manist. Vaghti nist shodi aslan vojod nadari ke bakhahi agah bashi ya nabashi