وقتی آخرین قطعه پازل هزارتایی اش رو گذاشت ازش قول گرفتم که بهتر شه. با لب های رنگ پریده و پیشانی تب دارش گفت باشه…
درست از تعطیلات کریسمس شروع کرد به تب کردن. یعنی یک چند روزی بود که می دیدم بی حاله اما فکر می کردم بیشتر تنبلی می کنه تو تعطیلات سال نو! اما وقتی شب قبل از سال نو از کشیک برگشتم و دیدم با تب چهل درجه روی کاناپه افتاده باور کردم که مریضه. نفس تو سینه ام حبس شد وقتی دیدم گردن بچه تقریبا یک و نیم برابر شده با غده های لنفاوی به درشتی فندق! همون شب تصمیم گرفتم ببرمش اورژانس اما قبلش به یکی از استادام ای میل زدم که فردا می تونه ببیندش یا نه و اونهم گفت که فردا اول وقت ببرمش مطب.
تست مونو نوکلئوزش تو مطب منفی بود و شمارش خونش هم همچین بگی نگی یک کم پایین نرمال. مونده بودیم که این غده های لنفاوی که در تمام بدنش لمس می شد به خاطر چی اینهمه بزرگ شدند. تصمیم گرفتیم که تو خونه مواظبش باشیم و اگر حالش بدتر شد بستری اش کنیم. آدم وقتی در حال تخصص دیدن باشه اونهم کودکان به هزار و یک چیز نادر فکر می کنه… و هزار چیز بد از ذهنش می گذره! دعا می کردم اقلا جواب آزمایش ویروسی اش مثبت در بیاد که بتونم همه تقصیر ها رو سر ویروسه بندازم… اما تب قطع نمی شد. نه یک شب نه دو شب نه یک هفته نه دو هفته… فکر می کنم که چهار هفته طول کشید که من تقریبا هر چهار ساعت به غزل تب بر می دادم و به محض کم شدن دوز دارو دمای بدن بچه بالاتر می رفت! دیگه روزهای آخر مستاصل شده بودم. حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم. توی بیمارستان حواسم رو نمی تونستم درست جمع کنم. با دیدن هر نوجوان بیماری یاد غزل می افتادم و اینکه الان تو خونه روی تخت یا روی کاناپه افتاده و از تب و ضعف و بی حالی نمی تونه هیچ کاری بکنه. حتی کتاب هم که مونس شب و روزش بود از ضعف و خستگی نمی تونست دنبال کنه. تنها گاهی می خزید گوشه اتاق یکی یکی قطعات پازلش رو می گذاشت کنار هم و یه چند تایی رو به هم می چسبوند. هر روز به چهره زرد و بیمارش که نگاه می کردم دلم غنج می رفت. مثل شمع داشت آب می شد و من مستاصل حتی تبش رو نمی تونستم کنترل کنم.
می دونستم که این یکی ازون فصل های سخته. ازون دردهای بزرگ. ازون امتحان پس دادن های وحشتناک! چند شب رو تا صبح نتونستم بخوابم. آورده بودمش پیش خودم روی تختم. شب بیست بار پیشونی اش رو چک می کردم. از تب گر می گرفت، از عرق خیس می شد و دمای بدنش پایین می اومد و یک ساعت دیگه روز از نو روزی از نو…اشکم رو نمی خواستم ببینه. هر وقت می دید ناراحتم با همون صورت زردش نیم لبخندی می زد و دستم رو توی دستای داغش میگذاشت و می گفت مامان من حالم خوبه. خوب می شم! اما می دونستم که خوب نیست. می دونستم که بدجوری مریضه! نه یک سرماخوردگی جزئی…
دلم برای خنده هاش توی خونه تنگ شده بود. اینکه هر وقت می رسیدم خونه با خنده می پرید تو بغلم. برای کل کل کردنهاش با من سر چیزهای بی خود. تازه می فهمیدم که چه روح شادی توی این خونه بود که برام روزمره شده بود. چه سهم بزرگی از لذت توی خونه نفس می کشید که حالا با بیماری غزل رخت بر بسته بود. فکر میکردم که دیگه هیچ وقت اون صورت شاد بر نمیگرده… بس که بیماری و درد، و این تب، این تب لعنتی طول کشیده بود.
اما سه شب پیش بود که وقتی رفتم سراغش دیگه تب رفته بود و بالشش دیگه خیس نشده بود. صبح که بیدار شد با خنده صبح به خیر گفت … اشتهاش یک کم برگشته بود . رنگ زرد چه از روی پوستش و چه از روی چشماش رخت بر بسته بود… داشت می شد همون غزل عزیز دوست داشتنی همیشه من.
حالا پازلش تموم شده و اون گوشه نشسته. تمام قطعه هاش سر جاشه. غزل مونده با یک خروار کار مدرسه عقب افتاده. غر می زنه که من چه جوری اینها رو انجام بدم. اما من خوشحالم. غر زدنش رو دوست دارم و خداوندم رو شکر می کنم که عزیزترین جواهر این خونه رو که خنده تنها دخترم بود به خونه ما برگردونده…
نفسم بند اومد تا همه اش رو خوندم. پس نمام کریسمس رو توی خونه بودین؟ اما منم مثل تو خیلی خوشحالم که الان غزل حالش خوبه.
خوب خدا را شكر. پس بگو اين مدت كجا بودي؟خوشحالم كه الان غزل خوبه.
خيلي ناراحت شدم . تمام اين دوران سختي را كه به همه شما رفته حس كردم با اين مطلب . و خوشحال از اينكه فرشته كوچك نازنينت سلامت دوباره را باز يافته . راستي نگفتي نيايش عزيز كه اين بيماري چه بود ؟ تنها اشاره داشتي كه سرماخوردگي نبوده . ويروسي هم نبوده . مشابه چنين گرفتاري را اينجا هم ديده ام كه با تب بالاي 40 بيشتر از 30 روز طول كشيده . در تهايت هم پزشك در پي اصرار و شايد طفره رفتن آنرا همان ذات الريه خوانده . تا 10 روز اول هم از تشخيص بازمانده بودند . راستي اين بيماري چيست ؟ مخلص غزل خانوم گل گلاب ! ازين به بعد بايد خودتو حسابي تقويت كني ها . مادر و پدرت رو هم همينطور … بجون خودت كه اونها كمتر از تو رنج نكشيده اند . ميبوسمت عمو جان .
Dear Reza,
Ghazal had an Ebstein Barr Viral Infection. This is a very bad virus that envolves lymphoid system of the body including Spleen and Liver. She had a very bad Hepatitis that was not apparent in the beginning but later on she started to have liver involvement as well.
ای بابا! چی بود داستان. حسابی نگران شدم. تب این همه مدت؟!
الان چطوره؟
نیایش عزیز،
خوشحالیم که حال غزل خوب شده. امیدواریم که مشکل هر چی که بوده به کل حل شده باشه. کاش بشه دوباره ببینیمتون. دلمون براتون خیلی تنگ شده. مراقب خودتون باشین.
شروین و آزاده
نیایش عزیز، خیلی خوشحالم که غزل بهتر شده. از جمله اول نوشته ات فهمیدم که حالش بهتره، اما بازم تا آخر نوشته دلشوره داشتم. امیدوارم هر سه تون هر روز بهتر از دیروز باشین.
سلام - خوشحالم خوب شده. راستش یک جمله توی نوشته ات منو یاد اوایل تولد غزل انداخت - وقتی که من اونجا بودم و داشتی با همراه در باره اینکه بچه ایی که بدنیا میاد چه کارهایی رو می تونه انجام بده که بعدا نمیشه مثل شناور بودن در آب و اینکه اگر دستهاش رو بگیرن می تونه تو یک وضعیت خاص بشینه و من می ترسیدم که بخواهید همه این ها رو روی غزل امتحان کنین.
منهم پازل سر هم کردن رو دوست دارم - هرچند که پازل زندگیم رو هنوز نتونستم جمع کنم.
تشك ميكنم نيايش عزيز بابت توضيح ات . كمي دير آمدم براي خواندن … پس با اين توصيفات جدا غزل از يك گرفتاري بزرگ نجات پيدا كرده . قطعا از مقاومت بدني خوبي برخوردار هست . اميدوارم كه خداي ناكرده اين درگيريهاي گسترده اندامهاي داخلي ، عوارض بعدي در پي نداشته باشد . اميد كه آفريدگار پاك او را و شما را و همگان را از اينگونه پليديها و بيماريها حفظ كند . كاش يك عكس جديدش را بروي سايت بگذاري . يكسالي ميشود كه نديده ايمش . خوشحال ميشويم . توضيحاتت پزشكي ات را هم در مورد اين بيماري به ديگران ( خصوصا دوستان پزشك ) منتقل ميكنم . قطعا راهنماي خوبي برايشان خواهد بود . ممنون و مهرت مدام …
خدا را شکر که حالش بهتر شده . من هم از این تجربه های وحشتناک داشته ام . گاهی فکر می کنم دیگر نمی توانم اما بعد می بینم مادری هم عجیب قدرتی است .
همیشه حس ها خوب، انرژی های مثبت دارند. ممنون.
Vay ashkam dar oomad, az avalesh ke mikhoondam goftam vaaaay farda bayad hatman zang bezanam bebinam chetore, khoshalam ke khoob shode
hatman behetoon zang mizanam. ( bebakhshid penglish neveshtam )
عمه هربار که اومد برای این نوشته پیام بذاره نتونست… الهی همیشه سلامت و تندرست باشین! درکنار کلمات انتخاب شده “بیماری, سلامتی, غزل, پزشکی, کودکان” جای “مادر” خالی بود… “شب بیست بار پیشونی اش رو چک می کردم. از تب گر می گرفت، از عرق خیس می شد و دمای بدنش پایین می اومد و یک ساعت دیگه روز از نو روزی از نو…اشکم رو نمی خواستم ببینه…”
مبارکه نازنین
سلام..بیماریش چی بود؟
khoda ro shokr. kolan khoobe dige? ya hanooz kami moonde? khoob bashe en sha allh
سلام نیایش عزیزم. خیلی نگران شدم. الحمدلله که بهتر است. ان شاالله همیشه خانه ات سرشار خنده و ترنم و شادی باشد و هیچ وقت ابری نشود. غزلت را هم از طرف من ببوس. همیشه شاد و تندرست و پایا باشی. در پناه حق
سلام! الان دیدم تو وبلاگ مازیار. عجب اعصابی خورد شده ازت! بالاخره تشخیص چی بود؟
.
من هفته پیش 3 روز از سردرد میگرنم عذاب کشیدم. انقدر بدحال بودم که شب که خوابیدم فکر نمی کردم زنده از خواب بیدار شم… خوبم الان… تا حمله بعدی…
.
>:D< راستی! منزل نو مبارک!
یه چیز یادم رفت: Working with Emotional Intelligence رو خریدم و کلی یادت کردم. معرفیش کرده بودی تو وبلاگ قبلیه.
.
پوف! الان تشخیص رو دیدم قاطی نظرا!
سلام خانم دکتر. خدا را شکر میکنم. خیلی دلم برای نوشته هاتون تنگ شده.واقعا قشنگ مینویسید. من شما و خستگی شما را درک میکنم. شما یک مادر هستید.یک همسر هستید و یک پزشک هستید. شما در عین واحد 3 مسئولیت دارید و انصافا خیلی هم خوب به جنگ مشکلات میرید.اینقدر نوشته هاتون شیرینه که من یادمه چند وقت پیش ، با خوندن اولین پست شما ، سریع 1 لینک دادم . حیفم اومد دیگران هم این مطالب زیبارو از دست بدند. خانم دکتر ، پدر من نیز از همکاران شما در ایران هستند. البته ایشان دیگه بازنشسته شدند و جای یک پیشکسوت را در پزشکی هسته ای و رادیولوﮊی و کلا این جور چیزها را دارند. من چندین بار با پدرم به بیمارستانشان رفتم. حتی چندین بار هم پشت میز ریاستش نشستم. واقعا پزشکی شغل پرمسئولیتی است. ولی من به عنوان یک دوست و یک فرزند یک خواهش از شما دارم. این حرف من را فکر کنید که غزل عزیزمان به شما میگوید.
هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی خود را سخت درگیر کارنکنید. وجود مادر در خانه یعنی وجود یک فرشته که زنجیرهای جداشده زندگی را به هم متصل میکند.میدونید اگر خدایی نکرده اتفاقی براتون بیفته ، زندگی حالت خودشو از دست میده و از پاشیده میشه؟
میدونید وجود شما در خانه هم به همسر شما نیروی مثبت میده و هم فرزندتان؟
میدونید همون حرف زدن شما و لبخند شما که در خانه صداش میپیچه ، چقدر به غزل و همسرتون نیروی عشق و امید به زندگی میده ؟
من خوشبختانه هنوز مادر دارم. ولی تا آخر که زنده نیست. همه ما یک روز میریم ولی العان جونمم براش میدم. گاهی وقتها خواهرم پای مادرم را بر میدارد و میزارد روی سرش و میگه : مامان بهشت زیر پای مادران است.
من از شما خواهش میکنم مواظب سلامتی خودتون باشید. چرا که سلامتی شما یعنی سلامتی خانواده.
خانم دکتر من میخواستم برای ادامه زندگی و تحصیلات ، از ایران کوچ کنم.
ولی هردفعه که این حرف را میزنم ، یک موج ناراحتی و نگرانی در مادرم بوجود میاد که میگه : من همین تو 1 دونه پسر را دارم. نمیزارم ازم دور بشی . شاید باورتان نشود العان که دارم این مطالب را مینویسم ، گریه ام گرفته و بغض کردم. من عشق مادرم را حس کردم. شما هم همین حس را از غزل نگیرید و تورو خدا این حس را از مادر خودتون هم نگیرید. وقتی نوشتید با شما به کاشان اومد بدونه اینکه حرفق بزنه و … شاید باورتون نشه ولی من گریم گرفت.
از شما خواهش میکنم هرچند کوتاه هم که شده برای تعطیلات نوروز ، به ایران بیاید و به خانوادتون مخصوصا مادرتون سر بزنید.
من العان میدونم اون چه حسی داره.
ببخشید زیادی حرف زدم.
دوست دار شما
امیر منصوری(دستنوشته های یک معمار)
سلام …سلام …سلام…
می خوام بگم ارزو دارم که هیچ انسانی هرگز بیمار نشه من که اونقدر بیماری کشیدم که دیگه نام تمام بیماری ها رو یاد گرفتم.
سالم و تندرست باشید.
سلام! وبلاگتون رو مدتهاست از لینک مریم مروج می خوانم! یادم نمی آید کامنتی گذاشته باشم! دانشجوی سال 5 دندانپزشکی!
یک جمله این نوشته خاطره داشت برام: این که شاید بی دقت شده بودید و مهر و حضور دخترتان عادی!
ما اینجا رادیویی داریم به نام جوان! گر سر و صداست! و کمی متفاوت! مدتی ست نویسنده این رادیو ام! دوستی دارم که در برنامه های صبحگاهی این رادیو آیتمی مینوشت به نام طلوع آفتاب! و هر روز یادآوری می کرد که مبادا طلوع خورشید برایمان عادی شود! (البته مجری هم خوب اجرا می کرد تا حسش منتقل شود!) یهو یاد آن آیتم افتادم! جمله آخرش هم جالب بود. هر روز بعد در ساعت طلوع آفتاب نکته ای را توضیح می داد و آخرش می گفت: یک روز به ظهور نزدیک تر شدیم! مبارکمان باد!