خیلی وقت می شود که وب لاگ ننوشته ام. این را از ای میل های عزیزی که این روزها دریافت می کنم حس می کنم. نامه های پر مهری که از حالم می پرسند یا نگرانم هستند یا می خواهند بدانند چرا دیر به دیر می نویسم. همین دیروز بود که فکر می کردم چقدر در طی این سالهای دوری که بر من گذشته است از حجم ارتباطاتم کاسته شده است و چقدر بدون وب لاگم تنها شده ام. انگار این وب لاگ تنها روزنه من شده است به جهان کسانی که دوستشان دارم… و آنهم نه یک ارتباط دوطرفه ی فعال… که حضوری ساکت از کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند و می آیند هر روز یا یک روز در میان به این سایت سر می زنند و اگر برای مدت طولانی ننویسم با ای میلی از حالم جویا می شوند.
برای من این نامه ها حکم کیمیا را دارند. همین دیروز بود که حس می کردم چقدر تنها هستم و بدون دوست و خالی… و چقدر غمگین بودم که مدت هاست جز ژورنال واچ پزشکی که هر روز نامه دانم را پر می کند نامه ای نداشته ام… اما این نامه ها که از سر مهر نوشته می شوند جانم را تازه می کنند و از تنهایی ام می کاهند… حس می کنم که آن چشمهای دوست داشتنی دنبالم می کنند. هر جا که می روم. به هر کاری که مشغول می شوم. هرچند ساکت اما حضورشان را حس می کنم و می دانم که در سکوتشان به یادم هستند و گاهی هم که شده به من می اندیشند. همین قوت قلبی می شود و شادی ذهنی. آبی تازه بر صورت خشک زندگی! بال و پر در می آورم. چون کودک خردسالی که از دیدن آب نبات گرد نارنجی رنگ خرسند می شود شادمان می شوم و به خودم نوید می دهم که تنها نمانده ام و هنوز کسانی هستند که دوستم دارند!
و امان ازین حس ریشه دار ِ نیاز به دوست داشته شدن… که پیر باشی یا که جوان، بزرگ باشی یا که کوچک، زشت باشی یا که زیبا می خواهی ببینی که دوست داشته می شوی، در قلبی جا داری و کسی- نه خیلی بزرگ یا سرشناس- که شاید تنها یک “انسان” به یادت هست، به تو می اندیشد و آنوقت ها که تو نمی دانی دوستت دارد…
***
می گویم نیایش! چرا اینهمه فرق کرده ای؟ اینهمه موی سپید چیست که بر سرت نشسته است؟ این گودی زیر چشمانت را از کجا آورده ای؟ پوستت چرا اینهمه چین برداشته است؟ چشمان مهربانت کجا پنهان شده اند؟ به راستی تو چه کسی شده ای؟
می گوید آرام!… هنوز نمی دانی که روزگار با مردمان نازک آرای چه می کند؟… آنکه سرشتی لطیفتر دارد سخت تر خرد می شود در هجوم طوفان وار زندگی… و این نکته ای است که نازک دلانی چون تو صد ساله هم اگر شوند در نمی یابند… باش که سالها خود را در آینه ببینی و همین گونه بپرسی که امروز! و هیچگاه نفهمی که از چه سان به این روز افتاده ای!
farsi nadaram k benevisam!
gaahi fekr mikonam doori khoobi darad! ghrbat ra adam migozarad paye fasele vali inja hich chizi nist k adam hameye doori ra biandazad rooye dooshash!
سلام . من یکی از همونام که هی به وبلاگت سر می زنم و می بینم ننوشتی اما چون با زندگی رزیدنتی آشنام می دونم چقدر سرت شلوغه . از همراه و غزل چه خبر ؟ همه خوبند ؟
گاهی دلم می خواست مثل او بودم – یک لحظه فریاد و غوغا – تهاجم و پرخاش و بعد آرامش و سکوت و به دنبال آن ابراز محبت. می گویند دوست داشتن سخت است و دوستدار نگه داشتن سخت تر و من می گویم که سخت تر آنست که دوست داشته باشی و سکوت کنی- دوست داشته باشی و نگویی و دوست داشته باشی و از مورد نفرت بودن به هراسی. خراش دلت افسار زبانت باشد و نتوانی بگویی که دوست داری هر چند که دوستت نداشته باشند. هر چند که بگویند آنچه دوست داشتند دیگر نیستی. دوست داشته باشی و به هراسی که تو بودی که حرمت نگه نداشتی – تو بودی که حریم شکستی و دوستی فروختی. تو بودی .. . .
تیغ کین دشمن را بس آسان بر جان می خریم اما تاب طعن دوست را نمی آوریم. و حق دوستی این است که حتی پرتاب گلی را طاقت نمی آوریریم که دوست می داند ..
عجب….شما هم !!!
با پاراگراف آخر نوشته ات موافقم و خودم هم بدجوري تجربه اش كردم!
سلام
منم مرتب میام سر میزنم و میبینم که ننوشتی دوباره منتظر میمونم.امیدوارم موفق باشی.