عدس ها را در کاسه می ریزم . رویشان آب می ریزم و می گذارم که آن گوشه مجاور گرماده اتاق خیس بخورند تا آماده شوند برای سفره ی عید. به مبارکی و میمنت قدوم بهار… به غزل می گویم که کم کم وقتش است که تخم مرغ های عید را رنگ کند. سالهاست که تخم مرغ های عید را او با ظرافت تمام رنگ می کند و در بشقابی زیبا می چیند و کنار بقیه ی سین های هفت سین می نهد… به سرم زده است که امسال سمنو بپزم. از همراه خواستم که طرز درست کردن سمنو را پشت تلفن از روی کتاب آشپزی ام برایم روخوانی کند. کتاب آشپزی ام را به او قرض داده ام که اگر گه گاهی وقت کرد برای خودش غذای ایرانی درست کند! مانده تا بروم و گندم زایا برای سبز کردن بخرم و برای اولین بار پختن سمنو را تجربه کنم! خنده ام می گیرد که با این حال ناخوش و کار زیاد شبانه روزی چه رویی دارم که هوس سمنو پختن به سر کرده ام!
شیرینی های عید را هم می خواهم از شیرینی فروشی ارمنی مشهور واشنگتن بخرم. می گویند صاحبش سالهاست که شیرینی های خوبی برای عید می پزد.
بوی بهار مستم می کند مثل همه سال! و باز دلتنگ می شوم متل همه آن سالهایی که دور از ایران بهار را جشن گرفته ام! یاد اولین سالی می افتم که به خانه بخت رفته بودم. اولین سالی که برای دو نفر و در خانه خودم سفره ی هفت سین می انداختم و برای اولین بار آینه و شمعدان عروسی ام را کنار سیب های سرخ و ماهی قرمز ِ تنگ گذاشتم. آن وقت که یک لحظه به تصویر خودم در آینه خیره شدم و ناگهان متوجه شدم که چقدر فرق کرده ام… از دخترک خجول سال پیش تا مادری در انتظار فرزند! سنگین شده بودم و کمی فربه. تن آسان و خوش خواب!
مشتی دیگر عدس درون کاسه اضافه می کنم. به غزل می گویم که امسال یک تخم مرغ دیگر بر تخم مرغ های رنگ کرده اش بیافزاید و به خنده می گویم که نیمی از آن را آبی کند و نیمی دیگر را صورتی… هرچند که می دانم غزل سخت دلش می خواهد که همه اش را به رنگ ملایم صورتی بیاراید. بی خود نیست به سرم زده است که سمنو بپزم. بیهوده نیست که اینهمه وجودم هشیار است و از درون می شورم…امسال مثل همان سال اول خانه بخت سنگین شده ام و تن آسان. خوش خواب و تن پرور… و باز آمدن فرزندی دیگر را انتظار می کشم!
امسال بوی بهار را با همه ی وجودم حس می کنم. تازگی در وجودم جوانه می زند. شوریده می شوم با آوازی که آن پرنده کوچک بر شاخ ورم کرده افرا می خواند. با همه ی ناخوشی که بارداری بر بدنم تحمیل می کند بهار را با بند بند وجودم لمس می کنم. با خودم نجوا می کنم که انگار سالهاست بهار را به این روشنی در درونم حس نکرده ام… با طبع سرزنده و هشیارم.
با همه ی زایشی که در وجودم نهفته است امسال به پیشباز بهار می روم…
برای این فروردین - خیلی دلیل هست که تبریک بگم - بهار- تولد خودت - تولد همراه و حالا کودکی که در راه است .. . آبی یا صورتی امیدوارم خوشبخت و سعائتمند باشد و باز نقشی نو به تابلوی زیبای زندگی تان بزند.
این که بعد از مدتهای طولانی اسم وبلاگتون را توی صفحه گوگل ریدر با یک دونه شماره یک جلوش تیره شده می بینم خودش خوش ایند بود اما خوندن این که بهار این طور عمیق در وجودتون ریشه دونده و پذیرای هستی جدیدی هستین بسیار خوش حال کننده بود.
مرسی از تقسیم خبر خوب. مراقب مامان کوچولو هم باشید!
wooooooooooooooooooooooow, مبارکه!! به سلامتی… چه خبر خوبی دادی این دم عیدی.هم برای خودت، هم برای همراه، هم برای غزل و هم برای آبی صورتیِ کوچولو آرزوی بهترینها رو دارم…
درود
اولین باره میام اینجا، این جمله یه حس غریب به آدم میده: تجربه های یک پزشک زن دور از وطن. تجربه ی زندگانی از نوعی دیگر
من هم از دید وردپرسی هم سن شما هستم (من اکتبر اومدم). تعداد صفحاتتون خیلی زیاده، خوندمشون نظر میدم.
راستی توصیفتون توی این پست خیلی جالب بود.موفق باشی
من لینکتون می کنم.
بدرود
نيايش عزيز سلام .
با تمامي وجودم به همگي شما تبريك ميگويم .
و سلامتي همگي تان را از پروردگار يكتا آرزو مي كنم .
هنگاميكه اين نوشته را خواندم ، به سرم زد كه پست آخرم را حذف كنم !
اما …
بهاري ديگر … زايشي ديگر …
خوشحالم كه بهار ، هنوز ، اينهمه شادماني برايت به همراه دارد .
پيشاپيش ، اين عيد ، مباركتان باشد .
هنوز هم مشتاق ديدن عكس تازه اي از غزل عزيز هستيم و سلامتي و بهروزي همه شما ، آرزوي همه دوستان شماست .
مراقب خودت باش مهربان .
مهرت مدام …
نیایش عزیز, سلام
از قضا بعد چند ماه یا چند هفته وقت پیدا کردم بیام سراغ اینترنت و از قضا واسه رفع کلی خستگی هوس خوندن وبلاگ (بعد چند ماه) به سرم زد.
خلاصه با وجودی که مدتهاست برای کسی ننوشته ام , اما خبر خیلی خوبی که تونوشتت خوندم اونقدر سر ذوقم آورد که دلم نیومد خوشحالیم رو با یه تبریک کوچولو نشون ندم.
مبارک باشه: هم بهار ,هم انتظار شیرین تولد کوچولویی که نمیدونم کی به دنیا میاد.
همیشه تازه و پر شور باشی.
سلام نیایش جون.
من شما رو نمیشناسم ولی با خوندن تصادفی این پست زیبایی بهارو خیلی خوب حس کردم.
با بهترین ارزوها در سال جدید…
سلام نازنين بانوي هميشه مهربان
کلي از همسرايي بهار طبيعت با طبع مادرانه يک بانوي در انتظار فرزند در آستانه ي شکوه تحول طبيعت خرسند شدم . به نظر من مادران باردار بي شباهت به فرشتگان منتظر نيستند و معتقدم که دعايشان بسيار زودتر مستجاب ميشود .
خلاصه اگر کنار سفره ي هفت سين عشق، فرصت و حال خوشي دست داد براي صلح و آرامش زمين و سعادت و پويايي همه ي کودکان آينده دعا کن .
آرام و سالم باشي
چه خبر خوبی!!!
مبارک باشه! خیلی خوشحال شدم!
کی منتظرین؟
چه باشکوه نخستین تبسم نوروز
چه دلنواز نخستین نگاه فروردین
تو نیز دست برافشان بگو بخند ببین!
بر آنيم تا در عصر بيگانگي و مهجوري انسان، دستان نيايشگر را فراخوانيم تا با هم و در كنار هم آوازي سر دهيم براي شعله هاي خفته زير خاكستر. سبدها پر كنيم از عطر ياس، پر گشاييم براي پرواز.
ناله هاي پنهاني را بلند بلند بشنويم. جوانه زنيم از خاكمان و همچو پيچك نيلوفر بالا رويم و بشكفيم در سپيده دمان.
ندا سر مي دهيم و مي خوانيم جوانان ايران زمين را از هر مسلك و هر آيين، بياييد تا دست در دستان هم آوازي خوانيم براي دلهايمان تا عروج را نظاره گر باشيم. بياييد تا نفسها را در هم گره زنيم و آتشي بيفروزيم براي گرمي وجودمان. يارب گويان زلالي را به زمين كشانيم و خود را تطهير سازيم.
منتظرت هستيم.
نمی دونم چرا بغضم گرفت. جلوی اشکام رو نمی تونم بگیرم. مبارکه !!! یادمه غزل خیلی دلش می خواست . نو هم همینطور …خیلی مبارکه ! بچه دوم یک تجربه کاملا متفاوت است . خوشحالم که حالا هر سه تاتون می تونید طعمش رو حس کنید. نی نی داشتن تو رزیدنتی راحت نیست می دونم اما مطمئن باش پشیمون نمی شی