دیروز برای اولین بار حرکت بچه رو حس کردم. حس اینکه یک موجود زنده درون آدم تکون می خوره هم می تونه جالب باشه و هم ترسناک! برای من اما بیشتر جالبه تا ترسناک و برام یادآور حضور بچه است. فکر می کنم همین باعث می شه که کم کم ارتباط عاطفی من با بچه شکل بگیره. راستش تصور مادر بودن برای یک موجود دیگه برام خیلی سخته. مادری برای من با غزل معنی شده. تمام لذت ها و رنجهای مادر بودن با وجود غز ل درون من شکل گرفته و حالا برام سخته که تصور کنم یک موجود دیگه همون نسبتی رو با من داره که غزل داره. اینکه برگردم و ببینم یک موجود کوچولویه دیگه من رو مادر خطاب می کنه برام کمی سنگینه… اما انگار با لگد زدن هاش داره کم کم خودش رو توی دل من جا می کنه و هر چند وقت یکبار بهم یاد آوری می کنه که آهای! به من هم فکر می کنی یا نه! تو مادر من هم هستی ها یادت نره!
تا الان که خیلی اذیتم کرده. اما حالا که توی سه ماهه ی دوم حاملگی هستم کم کم داره اشتهام بر می گرده و تهوع بیست و چهار ساعته جای خودش رو به تهوع صبحگاهی داده. طبق معمول خیلی وزن اضافه نکردم و اگر به کسی نگم که حامله ام اصلا نمی فهمه. پری روز یکی از همکارام که حامله است ازم پرسید معلومه این بچه ی تو کجاست – آخه خودش ماشا الله اونقدر بزرگ شده که همه بهش می گن تو دو قلو داری یا مرض قند!_ گفتم نه عزیزم من وزنی نداشتم که باهاش حاملگی رو شروع کنم برای همین هم تا آخرش هم که برم خیلی عظیم جثه نمی شم! پزشکم که هر دفعه با خنده می گه آخه تو چقدر لاغری! اما من سعی می کنم به روی خودم نیارم که لاغری چقدر می تونه برای حاملگی خطرناک باشه!
چند روز پیش رفتیم سونوگرافی. همراه هم ایندفعه حاضر بودم و کلی کیف کرد که برای اولین دفعه بچه رو می بینه. سونوگرافی های امروزه اونهم توی آمریکا خیلی پیشرفته شده. یادم میاد سر غزل دوبار اونهم نه خیلی با وضوح غزل رو تو سونوگرافی دیدم. اما الان از نوک پا تا فرق سر بچه رو مثل کارآگاه خصوصی بررسی می کنند که اگر ناهنجاری وجود داره زودتر تشخیص بدهند. من هم که مثل همیشه نگران بودم و سوال های عجیب و غریب می کردم. از قلب بچه گرفته تا برگشتن روده ها داخل شکم. حضور کلیه ها، درصد بزرگی نیمکره های مغز و مقدار آب داخل مایع مغزی نخاعی… سونوگرافیست اول هی پرسید بیماری مادرزادی قلبی داشتید تو خانواده تون؟ با ناهنجاری کلیه کسی بدنیا اومده؟ بعد دید نه خیر من ول کنم نیستم! من هم برای این که از شک و تردید درش بیارم بهش گفتم که رزیدنت کودکانم و هرروز ناهنجاری های مختلف می بینم و می ترسم؛ برای همینه که هی می پرسم!… یک کار تازه جالب هم که می کنند اینه که تصویر سه بعدی صورت و بدن بچه رو به هرکسی که بخواد نشون می دهند. به ما گفت می خواهید تصویر سه بعدی ش رو ببینید؟ بعد هم هشدار داد “ممکنه با تصوری که از یک بچه کامل دارید فرق داشته باشه ها!” اما ما با خنده گفتیم نشونمون بده زودتر ببینیم چه شکلیه!… و واقعا هم دیدن صورت بچه داخل رحم تجربه بسیار منحصر به فردیه! خیلی بدقیافه بود اما تمام اجزاء صورتش رو می شد دقیق دید! از استخوانهای بر آمده پیشانی که هنوز با فاصله زیاد از هم قرار گرفته بودند تا چشم های بسته تا دماغ خنده دارش! – حالا اگر یک روز بزرگ بشه اینها رو بخونه حتما می خنده! … سالم بود و بدون نقص و همین برای من از یک دنیا زیبا تر بود…
سونوگرافیست اولش قبل از اینکه دسته سونوگرافی رو روی شکم من بذاره پرسید می خواهید جنسیت بچه رو بدونید یا نه؟ البته من تو دلم بهش خندیدم و گفتم تو شروع کن محال من خودم نفهمم! – ولی بهش گفتیم آره ما حتما می خواهیم جنسیت بچه رو بدونیم و اونهم یک راست رفت سر اصل قضیه و گفت مبارکه پسر دارید این بار!… نمی دونم باز هم احساس عجیب و درهمی داشتم وقتی دیدم که پسره! همراه که هر چی می شد خوشحال بود اما غزل وقتی شنید راستش یک کم پکر شد. اتفاقا همون موقع هم زنگ زد با باباش کل کل کردن! که آخه شما مطمئنید که پسره؟ کروموزوم هاش رو چک کردید؟ مگه شما سر من هم فکر نمی کردید من پسرم… بعد هم باباش می گفت بچه جان وقتی داریم می بینیم چی چی رو بگیم نه خدا کنه دختر باشه! … و ….
حالا فکر می کنم بعد از دوازده سال تجربه ی پسر دار شدن کم از تجربه ی اولین بارداری نیست. اذیت هم که زیاد کرده! لگد هم که زیاد زده تا مطمئن بشم که این بچه با غزل فرق می کنه! مثل غزل یه پارچه خانوم نیست… اما کسی نمی دونه شاید یک پسر باهوش باشه و بعدا بشه یه پارچه آقا!!
اصلا همه چیز حاملگی با همه رنجهاش یکتا و زیباست!
پستهات راجع به بچه ها همیشه عالی است ولی این طور که صادقانه از حس های حالگی خودت می نویسی نمی شه خیلی زیاد از خودنشون لذت نبرد….
elahiiiiiiii,
pesar shod?ishalah damad e khodam beshe(tefli damad)
movazebe khodet bash aziz,
kheili ba neveshtehat keif mikonam,
سلام نیایش عزیز.
جلوتر میگم، قدم دومین نورسیده تون مبارک باشه و امیدوارم به قول شما یه پارچه آقا باشه.
با اینکه خودم از جنس مذکرم، اما هیچوقت ازین جنسیت خوشم نیومده و شایدم علت اصلیش این بوده که از خودم متنفرم!
نیلیش عزیز و بزرگوار سلام
اینبارم متنتون حرف نداشت و من مجرد را عاشق این تجربه ی ناب کرد !
“اللهم ارزقنا”
امیدوارم در سایه الطاف ایزد یکتا و در پناه وجود خانواده ای کوشا و پرامید به سلامت بدنیا بیاید و ببالد و مفید باشد.
یاحق
سلام سلام سلام! آقا جان دیدین گفتم! من به همراه هم گفته بودم! باباجون من دیدن قندعسل منو! تا با چمای خودتون ندیدین که باورتون نمی شد من می گفتم شومپی شماره 2 یه پسمر خوشمله! الهی قربونش برم از همین الان! دادش غزل جون گل من، می دونم که شما خیلی شومپی هستید و از همین حالا می تونم حدس بزنم شیطونی های غزل جون یه پارچه خانوم من رو گذاشتین توی جیبتون عمه جان! بی صبرانه منتظر دیدنت هستم! عکس سه بعدی هم فعلا قبول می کنیم البته! نیایش ممنونم بی اندازه! زنگ می زنم.
سلام . باز هم بعد از ارسال ايميل پستت رو ميخونم نيايش عزيز . به مباركي … به غزل بگو ناراحت نباشه … يك آقا پسر خانمي بشه ( يا بر عكس ، يك دختر خانم آقائي بشه ) كه خودش كيف كنه . مخلص …
سلام ، خیلی خیلی تبریک می گم
هم اتاقی میگه چیه ریسه می ری غش غش می خندی! نمی دونه که. ببینم چند نفر از خوانندگان این صفحه می دونن که شما صبح روز تولد غزل سر کلاس رفتی؟ اون روز تو کوچه صائب یادته؟ امید وارم تخس باشه – شیطون باشه از دست و پاش آتیش بباره. زمین و زمان رو بهم بدوزه!
حیف که شاید من محروم باشم از دیدنش !
ایمان هم خیلی تکون می خورد . خیلی هم سکسکه می کرد . الان هم خیلی شیطونه . دومی رو اصلا نمی تونی با غزل مقایسه اش کنی . همانطور که ایمان زمین تا آسمون با آرمان فرق داره . تجربه قشنگیه !!!
فوقالعاده بود.اينقدر قشنگ توصيف ميكني كه آدم هوس مي كنه!!!!
سایت زیبایی داری . پر از احساس . به وبلاگ من هم سری بزن
به سلامتی …قدمش مبارکه….ولی لزوما به اینکه لگد بزنه یا نه..نمیشه گفت پسر یا دختره!…
Salaam, khosh be haalet….
Dishab taa sobh khaab mididam ye maadare baardaar ( ke nemishnaakhtamesh) daare behem mige baraaye avvalin baar harekare bachash ro hes karde… Emrooz oomadam neveshteye to ro khoondam. Jeelebe.
Hamatoon ro be khodaa mispaaram.
Nazly
مرسی که دربارش نوشتی، بازم از این کارا بکن لطفا”.
دیدن عکس سه بعدی اش باید منحصر به فرد باشه.
راستی میدونی این نوع سونوگرافی که میگی جدیده تو کانادا هم هست یا فقط تو آمریکا دیدی؟
خيلي قشنگ راجع به دوران حاملگيت نوشتي ، درسته كه همراه درد و رنجه اما همونطور كه گفتي واقعا زيبا و خاصه … من اين دوران رو هنوز تجربه نكردم ولي وقتي راجع بهش فكر مي كنم احساس خوبي بهم دست ميده …
اميدوارم روزگار شيرينتري در انتظارت باشه.
سلام
هر چند که شما دکتر هستید اما گاها ممکن است آب سر بالا رود
برای تهوتان بهترین دارو خوردن به است که البته اگر در اونجا فصلش باشه و پیدا بشه
به موثرترین داروی طبیعی است برای رفع حلت تهوع حتی ناشی از حاملگی باشد ضمنا خاصیت بسیار قوی در دفع سموم از بدن خصوصا سرب و سموم ناشی از آلودگی هوا دارد.
زمانی من علاقه وافری به درمانهای طبیعی از جمله گیاهان دارویی داشتم .این رو از یک کتاب چاپ باکو (آذربایجان شوروی) خونده بودم و 5 سال قبل برای خانم خودم تجویز کردم که معجزه کرد. ضمنا در زیبایی بچه تون هم موئثر خواهد بود.
ساغ اولون
از تبریز
از سبك نوشتنت خيلي لذت مي برم. فقط فكر مي كنم يكم غمگين مي نويسي.اگه ممكنه عكس زياد توي وبلاگت بزار. مخصوصا عكس هايي كه خود مي گيري . عكس ها به نوشته رنگ و جلا مي دهند.
البته من قصد فضولي ندارم و فقط نظرم رو در باره وبلاگت گفتم.
اميدوارم كه در كنا خانوداه موفق و سلامت زندگي كني