مدادهای رنگی ام را از جعبه استوانه ای شکلشان در می آورم و به آن لحظه خوشی فکر می کنم که آنها را دانه دانه از میان انبوه رنگهای چشم نواز بیرون کشیدیم و از مغازه کوچک نوشت افزار فروشی کنج پونک باختری خریدیم…به آن لحظه شاد و پر جنب و جوش. به آن لحظه هایی که پر از خیال بود و آفرینشی از نو. من مست مغزی نرم مداد رنگی ها. تو شاد از گردش آسان مدادها زیر سرانگشتان من. تا کدام نقش بر آید از میان انبوه ِروشن ِ رویاها!
مداد رنگی هایم را در عزیزترین گنجه ای که دارم به ترتیب چیده ام.گاهی اگر فرصتی باشد به گنجه کوچکم سر می زنم و مداد هایم را بو می کشم، به مغزی نرمشان دست می کشم… به امید درک روشن آن لحظه های جاوید… آن کنج مغازه کوچک نوشت افزار فروشی…که یکروز با هم درآن قدم گذاشتیم و با بسته ای پر از رنگ بیرون آمدیم. به امید نقشی از روشن ِ فردا ها!
فرداها و فرداها آمدند. مدادهای نرم من کوچک تر شدند. نقش زدند از پس نقش. در آرزوی روزهای نیامده در تقویم! هر روز که می گذرد نوک نرم مدادی بر صفحه سپید کاغذ گسترده می شود؛ و نقشی بند می شود در میان انبوه رفته ها، رسم شده ها، و خاموش از چراغ روشن ِ آرزوها!
هر چه می گذرد مدادهای تیره ام کوتاه تر می شوند و مداد طلایی رنگ خورشیدوارم از همه بلند تر می نماید! هرچه می گذرد نقشهایم سنگین تر می شوند و تیره تر! و هربار خالی تر از روشن ِ سوداها!
یاد آن لحظه خوشی می افتم که دستانم را گرفتی و مرا به سمت آن مغازه کوچک نوشت افزار فروشی کشاندی. یاد آن فریاد شاد کودکانه که در گلویم پیچید وقتی انبوه مداد رنگی ها را در قفسه های تا سقف چیده شده دیدم… یاد آن دست چین کردن شادمانه تو که از هر رنگی، مدادی را برای من کنار می کشید! …کاش تا ابد می ماندیم در آن لحظه شاد. کاش حک می شدیم چون صفحه یک نقاشی بر چهره زمان. کاش تو می ماندی و دستهای مهربانت وقتی نوار روشن رنگ را در دستان من می ریخت. کاش من می ماندم و هزاران نقش سپید که با دیدن مداد رنگی ها در ذهنم جان می گرفت. کاش آن لحظه شاد می ماند تا ابد… کاش و ای کاش هر دو چون موم سخت می شدیم، برای همیشه، در اوج لحظه ی روشن ِامیدها و رویاها!
مداد رنگی تمام می شود تا بدانیم آرزو را باید محقق کرد نه آنکه فقط به نقش خیال بزنیم. آرزو را محقق کن – مداد رنگی تمام شدنی است.
سلام،
چطورین؟ غزل میزونه؟ دومی سرحاله؟
دعوتت کردم به یه بازی وبلاگی. تو وبلاگ توضیحش هست.
خوشحالم!
سلام! نی نی مبارکه! امیدوارم که اوقات بی دردسری رو طی کنی و بارت رو به سلامتی زمین بذاری.
اه! اون دل و قلوه ای که فرستادم یه شکلک زشت شد چرا؟ Wonder!
.Salam ,Faghat mitonam begam fogolade boud.
سلام خوبین …
چقدر قشنگ و با احساس نوشتین … ادم خوشحال میشه(روحیه میگیره اینها رو می خونه)
من مدادرنگیهام رو خیلی دوس دارم ..با اینکه زیاد وارد نیستم ولی یه چیزایی می کشم و به در و دیوار اتاقم می زنم..
امیدوارم موفق و شاد باشی..
من دانشجوی ترم ..8 ای تی هستم ..
تو وبلاگم احساساتم و خاطراتم و..می نویسم و..
نقاشی( دست نوازش)
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: “من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟