بخش مراقبت های ویژه یا آی سی یو هم حسابی زندگی من رو پر کرده این دو ماه. یک ماه آی سی یو کودکان بودم و یک ماه آی سی یو نوزادان. شب های سخت و پر مسئولیت با بیمارهای رو به مرگ… هفته دیگه آی سی یو تموم می شه و می رم درمانگاه. هرچند این دو ماه واقعا از کار در آی سی یو لذت بردم اما خوشحالم که بخش مراقبت های ویژه رو با موفقیت تموم کردم و کشیک هام برای یک ماه متوقف می شه! فرصت می کنم یک کم بیشتر استراحت کنم. این ماه آخر رو واقعا به استراحت بیشتر احتیاج دارم. گاهی تعجب می کنم که چطور با این کار سنگین و کشیک های طولانی و سرپا ایستادن های ممتد زایمان زودرس نداشتم… هر بار که بچه های ریز و نارس آی سی یو رو می بینم واقعا خدا رو شکر می کنم که هنوز تونستم بچه رو نگه دارم.
پری روز یه نوزاد از مادر دیابتی داشتم با وزن پنج کیلو و چهارصد! لپ هاش اونقدر تپله که نگو. رونهای پاش همین جور چین چین می خورند روی هم دیگه. توی آی سی یو به هرکول مشهوره و در مقابل بچه های هفتصد هشت صد گرمی انکوباتورهای مجاور واقعا مثل هرکول می مونه! خیلی دوستش دارم. یه جورهایی خیلی با نمکه… اما راستش هنوز هم از بچه های زیر یک کیلو می ترسم. بعضی هاشون به طرز فجیعی کوچیکند. توی آی سی یو ما بچه های بیست و سه هفته رو هم نگه می دارند! تصورش رو بکنید بچه اندازه یک کف دسته و در همون حال بیست تا لوله از همه جاش آویزونه! پوستش هنوز درست شکل نگرفته. مثل پوست بچه موش بدون مو و براقه… اونقدر که رگ های ریز آبی رنگ پوستش رو می شه به راحتی دید. سعی می کنم به نارس بودنشون فکر نکنم چون گاهی از دیدن این منظره واقعا حالم بد می شه!
دیروز استادم می گفت بیشتر بشین و استراحت کن، چون به دنیا آوردن بچه نارس وقتی توی آی سی یو نوزادان هستی یک فاجعه است! من هم سعی می کنم به روی خودم نیارم که کجا کار می کنم. اما راستش خیلی سخته که سر هر زایمان نارسی بری و سن جنین خودت رو با سن جنین مادری که همیه الان داره بچه به دنیا میاره قیاس نکنی! یا وقتی نوزاد نارس رو از شکم مادر بیرون می کشند و مشغول کمک های لحظه های اول تولد می شی بچه خودت رو با اون بچه ای که روی تخت گذاشتن مقایسه نکنی! … هر هفته که می گذره می گم خوب به سلامتی یک هفته دیگه هم گذشت و بچه یک هفته کامل تر شد… نعمت بزرگی است تا آخر حاملگی در شکم مادر ماندن!
…
بهروز نوشته که داره داماد می شه! دلم می سوزه که نیستم ببینمش در لباس دامادی. گاهی فکر می کنم مگه آدم چند تا دوست عزیز داره که موقع بزرگترین لحظه ی قابل انتخاب زندگی شون نباشه تا صورت شادشون رو ببینه؟!… اماباز هم مثل گذشته به همون نتیجه قبلی می رسم که زندگی این دنیا خیلی بی رحمه. خیلی “دلم می خواست ها” داشتم که به بار ننشسنه و خیلی “کاش ها” که هیچ وقت محقق نشده… و زندگی که همین جور سنگین و بی مروت ادامه پیدا می کنه و جلو می ره!… براشون آرزوی شادکامی می کنم و عمر طولانی در کنار همسر.
اصلاً نمی تونم تصور کنم که چنین جاهایی بتونم کار کنم. وووووووووووووویییی!
سلام بانو. ان شاالله همین طور به خیر و خوبی پیش می ره و وقتی که وقتشه فرشته ی کوچولوت رو می بینی. راستش من 18 هفته ام هست. خیلی بی تابم برای دیدنش. هر چند به قول تو نعمت بزرگی است تا آخر حاملگی در شکم مادر ماندن! نمی دانم چطور باید 160 روز دیگر صبر کنم.
من که این چیزها را می خوانم کلی نگران می شوم چه برسد به تو که می بینی. خدا خیرت دهد و سلامت به تو و نوزادت و خانواده ات.
به امید دیدار
سلام — ممنونم که یادم کردی. به امید خدا فردا این موقع ما تو محضر هستیم. جای شما رو حتما خالی می کنم. ای دنیا … چرا ذات تو اینجوریه. از دعا هات هم ممنونم. برات گفتم که از وقتی موضوع مطرح شد – خودم رو سپردم و حرص نخوردم. این قدر آروم که بانو به احساسم شک کرده!
منتظر اومدن کوچولو هستم. زود برام عکس بفرست.
سلام امروز از طريق وبلاگ هومن امدم، ياد شما افتادم وگذشته؛ تقريبا هيچكدامان باهم ارتباط نداريم خوبه يا بده نميدونم ولي اينجوري ديگه كارم جوري شده كه كمي فرصت دارم از اين كارهها بكنم (اينترنت گردي) برحال ببخشيد.
پس نی نی سپتامبر به دنیا می آید ؟! دو سال پیش این مموقع فکر می کردی نی نی دار بشی ؟
روز پزشک مبارک!
منتظرم تا خبر خواهر شدن غزل رو بشنوم.
امیدوارم مرا به یاد داشته باشی
از این که مادر موفقی شده ای خوشحالم
تقریبا هفته ای یک بار خانه قدیمی اتان در خیابان لادن را می بینم. هنور آنجا را خراب نکرده اند و من هر بار یاد شما میآفتم همرا با حسرت این که چرا قدر دوستی تو و ماندانا را در موقع لازم ندانستم. امیدوارم موفق باشی.
سلام عزیزم چه با احساس و اثر بخش هستی.در تمام لحظات که مطلبت را می خواندم برایت دل سوزاندم و از صمیم قلب دوستت داشتم.من یک پرستار هستم و خوب تو را درک می کنم.به خدا توکل کن و به عشق نی نی زیبایت لبخند بزن