“… مجلسى بياراست و به احترام هر يك بالش و تكيهگاهى بگسترد و به دست هر يك كاردى و ترنجى داد و آن گاه با زيب و زيور يوسف را بياراست و به او گفت كه به مجلس اين زنان درآ، چون زنان مصرى يوسف را ديدند بس بزرگش يافتند و دستهاى خود به جاى ترنج بريدند و گفتند حاش للّه كه اين پسر نه آدمى است بلكه فرشته بزرگ حسن و زيبايى است…”
وقتی که داروی بی حسی را میان مهره های ستون فقراتم تزریق کرد گرمای عجیبی به نوک پاهایم دوید. با عجله گفتند که روی تخت دراز بکشم، پیش از آنکه حس و حرکت پاهایم را از دست بدهم. بدنم از هیجان آنچه به زودی اتفاق می افتاد می لرزید. سردم بود و عرق روی پیشانی ام نشسته بود. پرده ای در برابر صورتم کشیدند. دیر زمانی نگذشت که حس پاهایم را از دست دادم. نفسم به سبکی بالا می آمد، دردی غریب در قفسه سینه ام می پیچید. احساس می کردم که دیگر نفس کشیدنم از آن خودم نیست. روی صورتم را با ماسک اکسیژن پوشاندند و دستهایم را برای اینکه تکان نخورم به چوبی که مثل صلیب از دو طرف تخت بیرون زده بود بستند… چشمانم به آن گوشه بود. به آن گوشه، کنار تخت نوزاد! جایی که خودم بارها به عنوان رزیدنت نوزادان آنجا ایستاده بودم و مادر بینوا را روی تخت، مصلوب دیده بودم! منتظر، تا نوزاد را بیرون کشند و روی تخت بگذارند…آنروز من به جای مادر بینوا بودم و اتاق را نه از گوشه ی نوزادی، که از گوشه ی چشم مادران می دیدم! اتاق عمل شماره ی شش. اتاقی که بارها بی تفاوت به شماره اش، برای زایمانهای متعدد به درونش دویده بودم! حکایت آن خیاط بود که خود درون کوزه افتاده باشد!
جز پرده ی سبز روبرویم و چشمان نگران و منتظر همراه چیزی نمی دیدم. کشش مداوم جراح را بر شکمم حس می کردم بی آنکه دردی داشته باشم. ثانیه شمار ساعت بالای دیوار به سختی جلو می رفت و من لحظه ها را شماره می کردم… نگاهم به آن تخت کوچک نوزادان بود و اینکه نکند خطری در میان بیاید و رزیدنت نوزادان را فراخوانند. خسته بودم ازین فکر که چه پیش می آید. نگران بودم که آیا نوزاد من چون نوزادی سالم نفس خواهد کشید؟ گریه خواهد کرد؟ پوستش صورتی و زیبا خواهد شد؟ این مرحله سخت را به خوبی طی خواهد کرد؟ ریه هایش چه؟ ریه هایش به آسانی باز خواهد شد؟ قلبش چه؟ تاب خواهد آورد؟ این مرحله نفس گیر را چند بار در ذهن مرور کرده بودم؟ چند بار خودم را با دوره ی بی ثمر این لحظه ها زجر داده بودم؟ چرا اینهمه می ترسیدم؟
صدای بلند جراح را شنیدم: ” مایع شفاف… نوزاد پسر”!… به گفته ی همراه ابتدا پاهای کوچکش را در آوردند. بعد شکمش، سینه اش و آخر سرش را بیرون کشیدند. سر کوچکی که آن گوشه ی راست بالای شکم من گیر افتاده بود و تا به آخر هم نچرخیده بود. صدای گریه اش اتاق را پر کرد! و ناگاه صورت خون آلودش را از بالای پرده سبز به من نشان دادند. ” اینهم پسر کوچولوی خوشگلت!” جراح دوست و هم مدرسه ای من بود. می دانست که چه اضطرابی در وجودم می دود. نوزاد را قبل از آنکه روی تخت بگذارد نشانم داد تا کمی آرام بگیرم…
به آن گوشه زل زده بودم. اشک چشمانم را پر کرده بود. همه جا را دیگر تار می دیدم. تک تک کلمه هایی که از دهان پرستار بیرون می آمد در ذهنم حک می شد. مرحله به مرحله می دانستم چه می گوید. معاینه اش را، وزنش را، قدش را، آپگارش را، ساعت و دقیقه ی تولدش را و حتی دمای اتاق را … از رزیدنت نوزادان خبری نشد و شنیدم آپگارش را ”نه” در دقیقه ی اول و “نه” در دقیقه ی پنجم حساب کردند. سینه ام سبک شد. خودم به کمتر نوزادی این نمره بالا را داده بودم. خیالم آسوده شد که نوزادم این مرحله را به خوبی پشت سر گذاشته است…
همراه می خندید و می گفت خیلی زیباست. می گفت سالم و سفید و زیباست و من خدا را در نهان سینه ام شکر می کردم که همه ناهنجاری های بی شماری را که این سالها دیده بودم در او ندیده بودند. دیگر بقیه اش مهم نبود. حتی اگر همان لحظه حس پاهایم را به دست می آوردم و درد برش کارد جراحی را حس می کردم…
شب قبل از روز زایمان “کتاب” را گشوده بودم. سوره ی یوسف آمده بود. آنجا که زلیخا یوسف را از پشت پرده بر زنان مصر آشکار ساخته بود…
kheili ziba tosif kardi
azizam,
alhagh ke yousofet doost dashtanie
aman az doorie rah
خوندن اینجا همیشه مثل این می مونه که دست ادم را دل ادم را نگاه ادم را بر می داره راست می بره وسط تجربه ای که تو بدلیل شغلت بدلیل نوع زندگیت بدلیل انتخاب هات تجربه اش نکردی یا حتی کردی ولی این بار از منظری دیگر است
از همون موقع که خاطرات پزشک کارخانه را می نوشتی تا همین لحظه که از شعف تولد یه نوزاد دلم مالامال شد هر بار از این که اینقدر خوب و حساس و دقیق می بینی و توصیف می کنی و شریک می کنی لذت بردم
خدایی که می دونم دوستش داری و دوستت داره مراقب خودت و نوزادت باشه
kheili por az ehsas va ghashang bood. ghashang tarin tosif ye madar az khaterat e zayemanesh. Ghazal e gol e man oo farbodam ro beboos.
تبریک می گم ! خیلی نوشته تاثیرگذاری بود ولی من از صحنه ای که ترسیم کردید خیلی ترسیدم ! انگار می خواستند آدم را سلاخی کنن ! مگه توی سزارین بیهوش نمیکنن ؟ ولی شما بیدار بودید ؟ ؟؟
Thank dear GOD! Thank dear Niyayesh! Full of many things, great!Yours,Auntie
عالیییییییییی بود
نیایش عزیز، قدمش مبارک باشد. پسر من هم چند روز قبل از فرید تو به دنیا آمد. زمان تولدش بیهوش بودم ولی مطمئن هستم اگر لحظه تولدش را می دیدم همین احساسی را داشتم که تو تجربه کردی، مثل تمام نوشته هایت از دوران باردای.
قدم نورسیده مبارک
شاهگلی یادت میاد؟
پست جدید دارم
سلام
دختر من 6/6/86 بدنيا اومد ولي من جرات شما را نداشتم و خواستم بيهوش كامل بشم فكر ميكردم از ترس سكته كنم.
احساس قشنگي است و با شما تجربه كردم.
موفق باشي.
ببینم با نی نی حال می کنی ؟ من هم همینطوری ایمان رو به دنیا آوردم اما اون 5 روز ت انکوباتور بود چون زودبه دنیا اومده بود. روزهای سختی بود . حالا اما (خداروشکر) سالمه و رشد طبیعی داره.
نيستي عزيزم؟ …
سلام، قدم نو رسیده مبارک.:)
کیف کردم از خوندنش، مرسی که نوشتی.
“آپگار” چیه؟
سلام نیایش عزیز،
ممنون از توضیحت درباره ی Apgar. با این حساب فرید با آپگار 9 سُر و مُر و گنده است!
خوب و خوش باشین
سلام نیایش عزیزم،
خیلی زیبا مینویسید، ساده، صادق، پاک، زلال، شفاف، آرام، دوستداشنی، و گرم، اونقد که من تا دل سحر بیدار نگاه داشت.
پروردگار یکتا حافظ خودتون و عزیزانتون باشه