چند هفته ی پیش بود… اومد کنارم نشست و به صفحه لپ تاپ که جلوم باز بود خیره شد… هر وقت می خواد درباره ی چیز مهمی با من صحبت کنه می یاد و ساکت کنارم می شینه… دستش رو می اندازه دور گردنم و می ذاره که سکوت بین من و او هم نوایی افکار من و او رو به ارمغان بیاره… من همیشه پیش دستی می کنم. شروع می کنم آروم به سوال کردن… تا یخ بین من و او باز بشه و او شروع بکنه به صحبت کردن…
با نوزاد تازه بدنیا اومده و دوران نقاهت بعد از جراحی راستش خیلی کم بهش توجه می کردم. نمی دونستم که توی دلش چی می گذره…
- گفتم: “چیه عزیزم…برای فرید ناراحتی؟”
- نه
- پس تو مدرسه نمره کم گرفتی ؟
- تو که می دونی من هیچ وقت نمره کم نمی گیرم!!
- پس چی؟….چی می خواهی به مامان بگی؟
سکوت
سکوت
گفت: “مامان! من به “ف” تو مدرسه مون علاقه مند شدم!”
چشمام چهار تا شده بود… واقعا از صداقت بیش از اندازه این دختر تعجب کردم!! هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر ساده و دلپاک و بی غش بیاد به من بگه که به کسی علاقه مند شده. اونهم بدون هیچ مقدمه ! اصلا در ذهنم هم نمی گنجید که بدون هیچ زمینه چینی بیاد همه چیز رو اول به من بگه… فکر می کردم این یکی رو شاید برای خودش نگه داره. اما همون جا بود که دوباره به خودم نهیب زدم : “باز هم نفهمیدی که این دختر چقدر صاف و چقدر شفافه” . نمی دونستم چه واکنشی نشون بدم. چشم هام رو از صفحه لپ تاپ جدا کردم و برای یه مدت طولانی نگاهش کردم. این دخترک من بود که تا چند ماه پیش می گفت که به نظر اون تمام پسرهای کلاسشون یا خنگند یا عجیب! حالا چطور شده بود که به یکیشون علاقه مند شده بود فقط خدا عالم بود! دخترکم تمام این مدتی که من سرم به حاملگی و کشیک و آی سی یو گرم بود به کلی عوض شده بود! یک چرخش صد و هشتاد درجه از بی توجهی و بیزاری نسبت به جنس مخالف تا علاقه مندی به یکی از همون گیج و گول های کلاس!
با خنده گفتم حالا این نوجوان خوشبخت کی هست که تو بهش علاقه مند شدی؟ چطور؟ کجا؟ چه جور؟ چه رنگیه؟ چه شکلیه؟ قدش چقدره؟ موهاش چه جوره؟ درسش چطوره؟ اهل کجاش؟ دینش چیه؟
زد زیر خنده! گفت: “ف” رو از کلاس پارسالمون یادت می یاد؟ گفتم: همون که پارسال می گفتی سر کلاس ریاضی همش حرف بی جا می زنه؟ گفت: آره!… دستام رو تو هوا تکون دادم که حالا پس یعنی چی؟ گفت: خوب بهش علاقه مند شدم دیگه! … دلیل نمی خواد که! …گفت که قدش انگار از اون یک کم کوتاه تره! سفید پوسته! موهاش مثل کوچیکی های باباش فرفریه! دهنش زیاد می جنبه و هرچی به ذهنش می یاد به زبون می یاره! تقریبا تو همه ی کلاس هاش با اون هم کلاسه و به خاطر حرف اول فامیلش نزدیک اون می شینه. همیشه نمره هاش از نمره های غزل کمتر می شه – و دلش براش می سوزه چون اشتباه های احمقانه می کنه! – و … ( دیدم داره من و من می کنه ) و … و اینکه اهل اسرائیله!…………..
گقتم : به به!… باورم نمی شد!!! فکم مثل جن تو کارتون علاء الدین دلنگی افتاده بود پایین! باورم نمی شد که دخترم با اینهمه تبلیغات منفی که ما تو خونه از اسرائیل می کنیم به یه پسر بچه اسرائیلی علاقه مند بشه! بعد هم با تاسف گفت: “تازه جمهوری خواه هم هست!!!” دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. قاه قاه زدم زیر خنده! حالا نخند کی بخند!
یادم میاد چند وقت پیش تو خونه با همراه، غزل رو مسخره می کردیم که شوهر آینده اش چه طوری می تونه باشه! من می گفتم می تونه سیاه پوست باشه، عرب باشه، آمریکایی باشه ولی جون من چینی نباشه که اونموقع ما از بوی گند سیر و ماهی و سس سویا پامون رو نمی تونیم بذاریم تو خونتون! باباش هم می گفت بچه هات هم همه چشاشون نوار خط می شه و کلی به پسرهای باهوش چینی کلاسشون خندیده بودیم. ( آخه اینجا توی آمریکا بچه های چینی معروفند به مخ ریاضی بودن و به قول خود غزل می گند ما آسیایی هستیم و با همه بچه ها یک سرو گردن فرق داریم!!). خودش هم می خندید و می گفت حتما! من که از هرچی غذای دریاییه بدم می یاد حتما با یه چشم بادومی ازدواج می کنم که هر روز سر غذا دعوامون بشه….! راستش اون روز که هرکسی رو از هر نژادی – اعم از مرد ایرانی- با هم مسخره کردیم یاد جهود ها نیافتادیم تا لخایم لخایم گفتنشون رو هم به شوخی برگزار کنیم و حالا …
نمی دونستم چی بگم… دلم پر از غصه شد وقتی غزل رو دیدم که چقدر بزرگ شده و چقدر از من و پدرش فاصله گرفته… که دیگه اون دختر بچه ناز و کوچولو نیست که شب با گوش هام بازی کنه و اصرار پشت اصرار بکنه که قصه برام تعریف کن و منو مجبور کنه که داستان از خودم بسازم که قصه هام تکراری نباشه!!… حالا یک دختر زیبا شده و باهوش … و حساس نسبت به مسائل سیاسی و مذهبی!
گفتم:” حالا از همه اینها به کنار چرا اهل اسرائیل؟؟؟” گفت: ” ولی مامان خیلی متعصب و دوآتشه به نظر نمی رسه! اصلا مذهبی نیست! گفتم: “مگه تو به نظر مذهبی می رسی تو مدرسه؟” … لبخند زد و گفت :”نه !”
می دونستم که هر برخوردی نشون بدم کاملا زیر ذره بین می ره. روی هر حرکت من قضاوت می کنه. خیلی نگران بودم چیزی نگم که اعتماد نوجوانم رو به خودم خراب کنم و از یه طرف هم نمی تونستم این مسئله رو پنهان کنم که چقدر این موضوع برای من مهمه!
براش گفتم که من هم وقتی شانزده ساله بودم به یه پسر هم سن و سالم علاقه مند شدم. با تعجب پرسید: چطور؟ شما که اون موقع مدرسه هاتون جدا بود و تازه با اون شرایط بعد از انقلاب؟!… گفتم براش که…
(ادامه دارد)
mojgan joon doost daram bedoonam age ham classi ghazal masalan Irish ya Arab bood che farghi mikard? oonam too in senno sale kam
سلام
فك من هم افتاد چه برسد به شما.
موفق باشي
Mojgan joon baavaram nemishe Ghazal cheghadr bozorg shode va baraye khodesh khanomi shode. Tabrik migam behet ke raftaaret tori boode ke dokhtare nojavoonet tooneste behet etminan kone va biad raaje be hamchin mas’aleyi ke barash kheylii mohemme bahat sohbat kone.
پسرها در این جور احساسات از دختر ها عقبند . لاقل در مورد بچه من که اینطوره ! اما زندگی هر لحظه اش یک تجربه جدیده ، حال می کنی ؟
سلام عزیز همیشه
اینطوری که از حس و حال مادرانه می نویسی و دنبال جلب اعتماد نوجوان زیرکت میگردی ، دوست دارم مادری مثل شما داشتم یا مادری صد البته مثل شما بشوم.
بر اساس نوشته هاتون عاشق بزرگ منشی و پشتکار و صمیمیت شما هستم.
همیشه براتون بهترین ها را می خواهم
و
التماس دعا
مژده عزیز
من شما را نمی شناسم ولی از ابراز لطف و محبت همیشگی ات بسیار ممنونم. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی.
Mojgan jan, be donabale neveshteh jadidet va khosoosan dar javabe Faezeh khanoon begam pesare ma ke too in masael aghabtar nist hichi, fekr konam bayad esmesh too ketabe recorde giness chap ham beshe. yeki do hafte pish migoft: “I wish I had a wife” va “I know I am feeling sad because I have no wife”. taze daram mifahmam chera in bache enghadr gooshash az moghe tavalod gonde bood. bara etelae doostani ke nemidoonan, Kiarash faghat 6 saleshe. be Adel va Ghazal salam beresoon va faridam beboos.
kheili moshtagham bedoonam edame mokalematoon be koja resid,chon manam ye roozi ba in masaleh movajeh khaham shod,bedoon e tardid,,
سلام .. مهمترین قسمتش همون ” … دلیل نمی خواد که! …” است. خیلی ذوق زده شدم. مطمئن هستم که یکی از بزرگترین شانس های غزل داشتم مادری مثل تو است که حتما راهنمایی درستی به اون میکنه.
اما در باره حدست باید بگم که متاسفانه قضیه کاملا برعکسه … در حدود 15 روزه که کاملا موبلیم رو هم خاموش نگه می دارم. فقط نمی خواستم کسی رو نگران کنم. یکبار به موبیلی که ازت داشتم زنگ زدم که گوشی پیش پدرت بود اونهم دم پرواز تو هواپیما بودن و نشد که پیغام بدم بهت. امیدوارم مشکل من هم حل بشه.
و خداوند به کیارش گوشی بزرگ داد که از کودکی بجنبد .. با سر یا به تنهایی … در یک جهت یا در جهات متعدد.
چه کیفی داره! کیف کردم از خوندنش، مرسی نوشتی درباره اش. اگه تونستی از همگی یه عکس ایمیل کنی خوشحال میشم.