“بهار بود و اردی بهشت و شالی زار های شمال! سال دوم دبیرستان بودم. رژیم صدام بی وقفه شهرهای ایران رو بمباران می کرد و مدرسه از عید تعطیل شده بود. ما هم مثل صدها هزاران نفری که تهران رو ترک کرده بودند شمال رفته بودیم به امید اینکه شرایط بحرانی جنگ برطرف بشه و زودتر به سر خونه و زندگی مون برگردیم… مادرم برای اینکه از درس مدرسه عقب نیافتیم من و مرجان رو در دبیرستان نور ثبت نام کرده بود و ما هم مثل دخترهای شمالی هر روز به دبیرستان می رفتیم. من شیفت صبح بودم و مرجان بعد از ظهر…
یادم می یاد اون روز زنگ آخر کلاس شیمی داشتیم. زنگ که خورد مرجان رو دیدم که توی حیاط مدرسه منتظر من ایستاده. تا من رو دید به اون گوشه بیرون ِ در مدرسه اشاره کرد و گفت “ب” منتظرت ایستاده!! گفتم برای چی؟ گفت می خواد توی راه تا ویلا همراهت باشه!! گفتم آخه برای چی!… شونه هاش رو بالا انداخت و گفت به من گفته بهت بگم که منتظرت ایستاده! و با صدای زنگ خداحافظی کرد و رفت…
سرخ شده بودم. نمی دونستم چطور از در دبیرستان بیرون برم. هم می خواستم و هم نمی خواستم. چند بار خونه دایی دیده بودمش. هم سن من بود و اون هم مثل من با خانواده اش از تهران به شمال پناه آورده بود. از خانواده ی خانم ِ دایی من بود و من از وقتی پسر بچه ای بیش نبود می شناختمش. موقع عروسی دایی حسابی اذیتم کرده بود و تصویر محوی از کودکی هایش در خاطرم نقش بسته بود. حالا نوجوان رشیدی شده بود که دم در دبیرستان منتظر من ایستاده بود!… تا من رو دید جلو اومد و سلام کرد. به زور جوابش رو دادم. سرم پایین بود و از شرم نمی تونستم بهش نگاه کنم. تمام راه از دم در دبیرستان تا ایستگاه مینی بوسی که به طرف نوشهر می رفت یک کلمه حرف نزدم. از خجالت خیس عرق شده بودم. نمی دونستم باید چی بگم یا چکار کنم… موقع سوار شدن اول به من گفت که از پله های مینی بوس بالا برم و بعد خودش اومد و روی صندلی دوتایی که من نشسته بودم کنارم نشست. چند تا جوون لات شمالی هم بر و بر نگاهمون می کردند… تا به حال اینهمه از گرما کلافه نشده بودم. حس می کردم همه نم و رطوبت روی شالی زارهایی که از کنارشون می گذشتیم با هر نفس توی ریه های من می رفت. انگار داغترین اردی بهشت زندگی ام را تجربه می کردم. توی راه بهم نگاه می کرد و از درسهام می پرسید. می دونست که مدرسه فرزانگان می رم. می دونست که شاگرد زرنگم. به من گفت خوشحال می شه اگر گاهی توی درسهاش کمکش کنم. مونده بودم چی بهش بگم. می دونستم که به من توجه می کرد. این رو از نگاه هاش و حرکاتش و کلامش توی مهمونی های خانوادگی حس کرده بودم. تا به حال هیچ وقت با پسر هم سن و سالم حرف نزده بودم. اصلا حرف زدن با جنس مخالف رو نمی دونستم….
توی راه باز هم حرف زد و پرچونگی کرد. گفت که به نظرش این جاده با این آدم هاش – و نگاهی به لات های توی مینی بوس انداخت- محل مناسبی نیست که یک دختر تنها برگرده. از حرفش بر آشفتم و لبم رو به سختی گزیدم. بدم اومد ازینکه فکر کرده بود من نمی تونم یا نباید تنها این مسیر رو طی کنم. بهم برخورد که چطور به خودش جرات داده درباره ی من – که به او هیچ ربطی نداشتم- تصمیم بگیره و برای محافظت از من بعد از مدرسه دنبالم بیاد…
وقتی پیاده شدیم پول هر دو نفری مون رو حساب کرد. توی راه تا ویلا بازهم سکوت کردم . گنگ از برخورد من از من پرسید : “ناراحتتون کردم؟” گفتم: “ازتون خواهش می کنم پول کرایه مینی بوس رو قبول کنید… و دیگه هم لطفا بعد از مدرسه دنبال من نیایید!” …. آنچنان محکم و بی احساس حرف زدم که درجا خشکش زد. ناباورانه نگاهم کرد. من به راه ادامه دادم و بدون خداحافظی ازش جدا شدم.
روزهای دیگر هر روز دم مدرسه می اومد. از دور نگاهم می کرد و دنبالم می اومد. اما نزدیک نمی شد. توی همون مینی بوسی که من سوار می شدم سوار می شد و یک جایی که من رو ببینه می ایستاد اما جرات نمی کرد با من حرف بزنه. من اما هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال ازینکه بهش ثابت کرده بودم یک دختر مستقلم و به کمک اون احتیاجی ندارم. ناراحت ازینکه اولین کسی رو که جدا به من علاقه مند شده بود از خودم رونده بودم… علاقه اش رو حس می کردم و در کمال ناباوری احساس می کردم که ته قلبم بهش علاقه مندم!
بمباران ها تموم شد و اون مسافرت شمال و “ب” به یکی از به یادماندنی ترین تصویرهای زندگی ام بدل شد. تجربه اولین برخورد من با جنس مخالف. خاطره اولین علاقه مندی من به پسری هم سن و سال خودم…
سالها بعد در مراسم ختم پدر بزرگم دیدمش. اون موقع پزشک بودم، ازدواج کرده بودم و غزل رو سه سال بود که داشتم. قیافه اش خیلی فرق نکرده بود. به گفته ی مادرش دبیرستان رو تمام کرده بود و در مغازه ی پدرش کار می کرد. دیدمش که سیگار می کشید و شاید با حسرت به من و خانواده کوچکم نگاه می کرد…”
غزل با تعجب و ناباوری به من نگاه می کرد! باور نمی کرد چنین تجربه ای داشته باشم و اون رو براش تعریف کنم!… شاید من رو اون لحظه از دریچه ی فرزند نگاه نمی کرد… شاید مثل دوستی شده بودم که تجربه ی اولین علاقه اش رو به یه پسر هم سن و سال براش تعریف می کرد…
بهش گفتم که زندگی ما مثل یک لحاف چهل تکه می مونه. که هر تجربه ای مثل یک تکه کوچیک ازون لحاف بزرگ می مونه. اگر هرکدوم ازون تکه ها نباشه لحاف چهل تکه درست نمی شه. اما هیچ کدوم ازون تکه ها هم همه ی لحاف نمی شه!… علاقمندی دوران نوجوانی هم یکی از همون تکه هاست. شاید یه تکه درشت و خوش رنگ، که درست وسط لحاف خودنمایی می کنه… اما اون تکه هم با گذر زمان محدود می شه به تکه های دور و بر… به تجربه های تیره و روشن زندگیش! که همه با هم لحاف زندگی غزل رو می سازند… و غزل رو غزل می کنند!
سکوت کردم و به خطابه پایان دادم! با علاقه و تحسین نگاهم می کرد! نگفت که درباره ی حرفهام چی فکر می کنه… اما مطمئن بودم که ازون شب به بعد حتی اگه دیگه راجع به این موضوع به من چیزی نمی گفت به علاقه درون خودش با دید دیگه ای نگاه می کرد… مثل یه خیاط ماهر به لحاف چهل تکه ی زندگی اش!
نيايش جان واقعا جذاب مينويسي و آدم با خواندن مطالبت خودش را دقيقا در موردي مشابه حس ميكنه و ميتونه تجربه اي خوب براي آدم باشه.
اميدوارم در كنار خانواده خوبت موفق باشي و هميشه خوش باشي.
فربد خوشگلت را هم ببوس.
عجب حکایتی است این بمباران و رفتن به شمال . من هم دقیقا همین تجربه را داشتم و مدتی در شمال (قائم شهر) درس خواندم .
Mersi golam
khosh be hal e ghazal ke madaresh inghadr dana o mehraboone
نیایش جان. من شخصا” ازت ممنونم که این تجربه ات با با ما سهیم شدی. من مطمئنم که یه روزی این تجربه ات به دردم می خوره. آخ جون چی بشه اگه یه روزی غزل منم بیاد بگه که آره من هم!!!
خیلی باشه، دست و پام رو گم نکنم!!! غزل رو ببوس.
یاد یک بعد از ظهری افتادم که تو ماشین غزل (غزل کوچولو) ازت یک سئوال کرد و تو در جوابش فی البداهه یک داستان رو شفاهی نوشتی.
گفتم که غزل راهنمای خیلی خوبی داره.
ممنونم از گذاشتن تجربت و حس میکنم بهترین راه رو برای راهنمایی غزل انتخاب کردی……
Ino alan khoondam.
tashbihe lahafe 40 tikke ghashange!
Test
SALAM NIAYESH JAN,
CHERA KHABARI AZAT NIS.
Salam ; kheili kam peyda shodi niyayesh joon montazere postaye jadidetam…………….
نيايش جان سلام،
عادت نداريم اين همه وقت بياييم و به در بسته بخوريم.ميدونم خيلي سرت شلوغه ولي اگه ميشه يه خبري از خودت بده.
اميدوارم هر 4 نفريتون خوب و خوش باشيد.
سلام – نکنه در گیر مراسم خواستگاری شدی نمیایی بنویسی! هیچ هم شوخی نمی کنم فکر می کنی چند سال مونده که غزل زو با لباس سفید ببینی؟
سلام همكار محترم خانم دكتر نيايش.
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند؟
همدم گل نمي شود ياد سمن نمي كند؟
چرا ديگر نمي نويسيد؟
سال نو ميلادي مبارك. اميدوارم تعطيلات خوش بگذره.
يادي هم از نگاه نگران خوانندگان وبلاگتون بكنيد.
خاطرات شمال رفتن مرکزنشینان هم خودش داستانیه! من هم این تجربه رو داشتم. اما اونجا درس نخوندم!