از کشیک برگشته ام. خسته و بی رمغ روی تخت افتاده ام… صدای ظریف غزل که از اتاق دیگر می آید بیدارم می کند. آهسته برای فرید “جوجه جوجه طلایی” را می خواند. لبخندی محو در میان خواب و بیداری بر لبم می نشیند. با چشمان خمارم به ساعت روبرویم نگاه می کنم. ساعت چهار بعد از ظهر است و من بعد از یک کشیک سی ساعته بیداری تنها دو ساعت خوابیده ام! در میان لحظه های خماری خداوندم را شکر می کنم… که با همه ی چیزهایی که از من دریغ کرده است دو فرزند سالم ارزانی ام داشته است. که یکی دیگری را با مهر در آغوش گرفته است و برای اینکه من اندکی بیاسایم نجوایی از مهر در گوشش زمزمه می کند. شکر می کنم که آفتاب مهر را برین خانه ی کوچک گسترده است…
دو ماه تمام است که سر کار برگشته ام و زندگی معمول دوباره را از سرگرفته ام. دیگر سر کار سنگین نیستم! به چابکی گذشته این سو و آنسو می روم و تیزی ذهنی را که می ترسیدم از دست داده باشم دوباره باز یافته ام. اما به دغدغه های هر روزه ام یک دغدغه بزرگ اضافه شده است: کودک گرسنه ای که هر لحظه در خانه انتظارم را می کشد. تا مادرش و غذایش از راه برسد و سیرابش کند! اندیشه گرسنگی فرزند سخت آزارم می دهد. غزل را دو سال تمام شیر دادم. فرید را اما با این کار سخت و سنگین نمی دانم!
موهایم به شدت در حال ریختن است. اگر نمی دانستم که این طبیعت موها بعد از حاملگی است حتما به پزشک مراجعه می کردم. پای چشمانم به اندازه یک بادام گود افتاده است و وزنم در حال بازگشت به گذشته است. شادابی و سرمستی حاملگی رفته است و آن “من” تکیده ی رنجور بازگشته است. با همه غم ها و دغدغه ها و افسردگی هایش… آن بهار زایندگی در من رفته است، جایش را به سردی زمستان داده است…
فرید امروز چهار ماهش تمام می شود. کپل و سرحال است. برای خودش حرف می زند و بازی می کند. همه را در خانه استثمار میکند و جایش را بسیار در دل همه باز کرده است. غزل ذهن بسیار تیزی دارد و در استدلال منطقی از همه ی دوستانش سر است. قدرت نوشتاری اش اما بر همه چیز برتری دارد. دیگر داستان کودکانه یا نوجوانانه نمی خواند. دیروز “هزار خورشید تابان” خالد حسینی را تمام کرد و با من درباره اش حرف می زند. با وجود سن کمش آمادگی خواندن برترین رمان های دنیا را دارد.
من بیش تر از یک سال و نیم است که دور از همراه زندگی می کنم. مردی که تا چندی پیش غیبت یک روزه اش را هم تاب نمی آوردم…
و روزگار سخت و پر رنج می گذرد!

خندان و شاد
نيايش جان سلام
خوشحالم كه دوباره نوشتي و خبري از خودت دادي.و بازم خوشحالم كه همگي سالميد.
يه سوال اونجا مرخصي زايمان نداريد؟
ميري كشيك فريد را كجا ميزاي؟
اميدوارم با همه سختيها موفق باشي و روز بروز كامياب تر از گذشته.
این نیز بگذرد…
روزهای خیلی بهتری پیش رو دارید، مطمئن باش.
سلام نیکو عزیز
راستش اینجا خیلی به سختی مرخصی زایمان میدهند و خیلیها هم اگر زود بر نگردند شغلشان را از دست میدهند. آمریکا یک کشور سرمایه داریست و اگر کار کنی حقوق میگیری! اصلا مثل ایران یا کشور های اروپایی نیست که به مادر مرخصی طولانی مدت بدهند. من ۴ هفته مرخصی با نصف حقوق داشتم و ۴ هفته هم تمام مرخصیهای یک سالم را جمع کردم. در کل دو ماه سر کار نرفتم. اما از وقتی برگشتم حسابی از خجالت همه در آمدم!
درباره سوال دومت: مادرم از فرید نگاه داری میکند.
نيايش جان مرسي از جوابت.
اميدوارم همگي صحيح و سالم باشيد و زندگيتون خوب باشه.
شرايطط را درك ميكنم من هم يه دختر 1.4 ماهه دارم و ميدونم كه دوران خيلي سختي را ميگذراني.اميدوارم مثل هميشه موفق باشي.
واي خداي من اين فريد چقدر خوردنيه! اجازه است لپش رو بكشم؟
دوری ، کار سنگین و خستگی ! می دانم ، اما می دانی که می گذرد و روزهای بهتری از راه می رسد . در این میان لذت یک فرزند تازه که بزرگ شدنش را می بینی ، حلاوت خنده اش ، تجربه های کاری جدیدی که به دست می آوری را فراموش نکن . امروز مطمئنم همراه را جور دیگری دوست داری ! زندگی هر چند برای تو دشوارتر به نظر می رسد اما دوری برای او به مراتب بزرگتر و حجیم تر جلوه می کند . خداوند یار خانواده 4 نفریتان باد !
»می خواستم درست همون حرفهایی که فائزه گفت را بنویسم. امیدوارم باذکاوت و صبر و توانایی ویژه ای که در شما سراغ دارم، این روزهای شیرین ول پرمشغله روان و راحت سپری بشه و در پیمودن این جاده کم گذر همیشه موفق باشی! چقدر فرید بزرگ و بانمک شده ماشاالله!
به چشم نگاه نکن که می خندد..درونم صد غم می رقصد…تو با لبخند زيبايت…دلم را دوباره شاد خواهی کرد.
سلام…چرا دور از همراه؟….
Will cry for food
)
ماشالله فرید حسابی تپلیه.
…………………nemindonam chi bayad begam;Rozhaye behtari barat arezoo mikonam Salaaam niyayesh joon-
سلام . من از شهر تبریز مزاحم می شوم می خواستم اطلاعاتی در مورد دکتر علی رضایی جراح مغز واعصاب مقیم کلیولند پیدا کنم کمکم می کنید. واینکه چگونه بتوان با ایشان در مورد یک مریض سکته مغزی صحبت کرد. مریضی که حدود سه سال است که در وضعیت زندگی نباتی (کمترین هوشیاری) بسر میبرد ایا میشه اونو درمان کرد؟ ایشان پزشک بسیار حاذقی در این زمینه هستند. شماره تماس من 09143262849
جونم … جان .. چه کپلی نازی … عجب نوشته معنی داری روی سینه اش نوشته.
سلام
مثل همیشه خوب و روان و زیبا! خدا این آقا پسر گل و غزل خانم رو برات حفظ کنه.
با بهترین آرزوها
واي چه شيرين.آدم وقتي به اين كوچولو فكر ميكنه كه خسته نميشه…ميشه؟؟؟؟؟فكر نكنم