چند نفر از خوانندگان اتفاقی پرسیده بودند چرا دور از همراه زندگی میکنم… یادم افتاد هنوز همه نوشتههای پرشین بلاگ رو اینجا منتقل نکردم… این هم یکی از هزار کاری که باید بکنم و نکردم.
هر شب وقتی خسته از کار برمیگردم مثل ماه به صورتم میخنده. وقتی خنده اش رو میبینم همه درد هام فراموشم میشه… یخ سنگین وجودم آب میشه. گرم می شم با خنده بیرنگش…
بوی موهای نازنینش مستم می کنه… نمیدونه چه حجمی از خوشحالی تو ریه هام می پیچه وقتی موهای قشنگش رو بو میکنم… من عاشق بوی نوزادم… به همه سختی هاش می ارزه.
هوا خیلی خیلی سرده.
سلام ،بالاخره اومدي.
لذت در آغوش گرفتن بوسيدن و بوييدن و شير دادن و نگاه كردن كوچولوها از بزرگترين موهبتهايي است كه خدا به مادران عطا كرده است. وقتي آدم با كوله باري از خستگي مياد و بغلشون ميكنه تمام خستگي كار روزانه را فراموش ميكنه و خستگي از تنش در ميره .اميدوارم هميشه سالم باشن و سلامت .
خدايا شكرت كه ميتونيم اين لذت را حس كنيم.
در حیرتم که این لذت تغییر می کند اما زائل نمی شود.
من که دیگه پاک از دست رفتم…دل که دیگه نمونده واسم که بگم چه ریزه شده…
هورااااا بالاخره بعد از این همه مدت موفق شدم پیام بذارم! من که نفهمیدم مشکلش چی بود!
weather is much nicer these days, isn’t it? are you in DC area too?
کودکی همیشه با میماند..کافیست گاهی به ان لبخندی تعارف کنیم
نوشته های شما را خواندم. ممنون از زحمتی که برای نوشتن آنها طی این سالها کشیده اید.
بیستر نظرهای دوستان و خوانندگانتان را هم خواندم.
دلم میخواهد که خواننده اشان باشم اما انتقاداتی هم دارم .همه خوانندگان فقط ابراز شیفتگی کرده اند. فکر نمیکنم برای یک نویسنده این امر اتفاق مثبتی باشد. البته ابراز شیفتگی به احساسات پاک شما از عشق دوستانتان سرچشمه می گیرد که این جای هیچ بحثی ندارد اکا اگر تواناثی قلم فرسائی مد نظر باشد احتیاج به پالایش بیشتری دارد چون ضعیف است.
سلام نيايش جان
كجايي؟ يك ماه شد خبري ازت نيست؟