از خواب بیدار شدم. پرده را کنار زدم. برف همه جا را پوشانده بود. سکوت سرد آخرین روزهای زمستان همه ی باغچه را پر کرده بود. نه رهگذری. نه صدایی. نه کودک بازیگوشی.
کوچه ی فرهاد در خاطرم آمد. کودکی بودم سخت بازیگوش. خندان و شادمان از تعطیلی یک روز برفی. با خواهرم هر دقیقه یک بار پرده های مهمان خانه را کنار می زدیم تا بارش برف را شادمانه تماشا کنیم. تا کی نوبت بازی برسد در میان سپیدی یکدست برف. هر دانه ای خاطره ای روی گونه های سرخ کودکی!
آوازی در گوشم پیچید… آی پارو پارو پارو… مرد پارو بدست با چکمه های بلند و دستکش های بافتنی. کپه های برف که از بالای پشت بام به سمت حیاط پرت می شد. صدای پدر که می گفت کنار بایستیم و خنده های شادمانه من و مرجان روی برف های سپید. لذت پا گذاشتن روی برف های دست نخورده گوشه های حیاط.
“آی پارو پارو پارو!”… این آخرین زور ننه سرما بود… این آخرین نفس زمستان بود.
باز بهار می رسد. باز داغ دل غمدیده ام تازه می شود. باز دلتنگی به سراغم می آید. خدایا باز این نوروز است که از راه می رسد و این چشم های غمبار من است که از یاد و خاطره ی نوروزهای سرزمین مادری اشکبار می شود.
زمین نو می شود. زمان نو می شود. قلبم پر از خاطره ی نوروز می شود.
***
موزه سکلر و فریر از مجموعه موزه های سمیت سونین به مناسبت نوروز نمایشگاه و برنامه ویژه ای در روز هفتم مارچ برپا کرده بود. برنامه از ساعت ده و نیم صبح شروع می شد و شامل آواز عرفانی مامک خادم، رقص نوروزی گروه رقص آتش، شاهنامه خوانی، کارگاه تهیه کارت تبریک نوروزی و کارگاه نقاشی روی لباس نوی نوروزی و صد البته غذا و شیرینی ایرانی به دست پخت نجمه باتمان قلیچ.
شب قبل کشیک بودم اما تصمیم گرفتم با همه ی خستگی بچه ها را به این نمایشگاه ببرم. وقتی رسیدیم نزدیک ظهر بود. برنامه رقص گروه آتش اجرا شده بود و بلیط های آواز عرفانی مامک خادم هم تمام شده بود. صف غذا هم تا آنطرف موزه کشیده شده بود. ناراحت بودم که چرا دیر رسیدیم و حالا همه جا شلوغ شده بود. در کشاکش این بودیم که به سمت برنامه شاهنامه خوانی برویم یا صف غذا که ناگهان خانمی نزدیکم آمد و دو تا بلیط برای برنامه آواز عرفانی به من نشان داد. گفت که بلیط ها را نمی خواهد و حاضر است آنها را به ما بفروشد. من هم خوشحال بدون معطلی بلیط ها را گرفتم و غزل و دوستش را روانه سالن موسیقی کردم. خودم هم در صف طولانی غذا ایستادم. جای شما خالی سبزی پلو بود با کوکو و ماهی. دسر یک تکه بزرگ از باقلوای تازه ی نوروزی!
غزل بیشتر قسمت های آواز را نفهمیده بود! اما برای اینکه من هم سهمی از موسیقی برده باشم ازبخش هایی از برنامه برایم فیلم گرفته بود. وقتی شعرهای مولانا را شنیدم به غزل خرده نگرفتم که چرا بیشترش را نفهمیده. می دانستم که خیلی از بزرگتر ها هم این شعر ها را نمی فهمند چه برسد به غزل ِ دوزبانه ی من! دلم سوخت که نشد برنامه را از نزدیک ببینم. هرچند که با سر و صدای فرید رفتن به داخل سالن – حتی اگر بلیط داشتم- غیر ممکن بود.
جالب تر از همه شاهنامه خوانی بود. یک خانم زیبا با لباسی سرخ جلوی تصویر پروژکتور که صحنه هایی از شاهنامه را نشان می داد نقالی می کرد. نقالی آنهم به زبان انگلیسی! داستان زال و رستم و سهراب را می خواند. بچه ها گوش تا گوش نشسته بودند و جیک نمی زدند. همه محو داستان شده بودند. خانم نقال گاهی هم بچه ها را روی صحنه می آورد. مثل آنجا که سیمرغ زال را در آغوش گرفت و به فرزندی پذیرفت. شاهنامه خوانی به زبان انگلیسی برای من خنده دار بود. فردوسی عزیز کجا بودی که ببینی بچه های عجمی که به فارسی زنده کرده بودی حالا شاهنامه ات را به انگلیسی می شنوند! راستش هر وقت که در جمع ایرانیان حاضر می شوم غصه می خورم که بچه ها فارسی بلد نیستند و با کلمه های انگلیسی جمله های فارسی می سازند. سرنوشتی که دوست ندارم فرید به آن گرفتار شود!
در کارگاه کارت تبریک من هم به جمع بچه ها پیوستم. همیشه از نقش بستن روی کاغذ لذت برده ام. نشستم و برای مدت ها با رنگ طلایی روی کاغذ سرخ و آبی ماهی طلایی کشیدم. کارت تبریک ها را یکی یکی روی آویز چوبی بالای سرم گذاشتم تا خشک شوند و رنگ به پاکت کارت نچسبد. هر کسی که رد می شد به دست نوشته های من نگاه می کرد و می گفت: چه زیبا! و من به یاد روزهایی می افتادم که با قلم فارسی می نوشتم هرجا؛ نه مثل یک اثر هنری روی کارت تبریک نوروزی! فرید کپل من به سمت کاغذهای رنگی یورش می برد و از مچاله کردن آنها لذت می برد. کارگاه پر از رنگ بود و شادمانی. فرید از هیجان بلند بلند می خندید. کودکم محو بود در رنگارنگ اتاق تازه.
در کارگاه لباس نو غزل یک سنبل زیبا کشید روی یک پیراهن لیمویی رنگ. تمام راه برگشت پیراهنش را به کمرش بسته بود و آهسته قدم بر می داشت که مبادا رنگها به جایی بمالند و سنبل قشنگش نابود شود.
در آخرین قسمت نمایشگاه فیلم کارتونی بابک و دوستان را نمایش می دادند. فرید محو شخصیت های کارتونی شده بود. گاهی با شادی فریاد می زد و دست تکان می داد. یک خانم آمریکایی کنارم نشسته بود. با خنده رو به فرید کرد و گفت: ” تو هم اولین نوروزت را جشن می گیری؟”
از موزه که بیرون آمدیم خسته بودیم اما خوشحال. حال و هوای نوروز در جان همگی مان دمیده بود. و فرید اولین نوروزش را جشن گرفته بود.



***
A Free Style Poem By Ghazal
Nowruz
The breezes blow by, warm and light;
The sky lights up and the days become sunny,
With the exception of those delightful showers.
The birds start their singing at dawn,
The lawn grows greener, day by day.
The trees awaken,
Budding new flowers in the colors of the rainbow,
And new saplings begin to sprout to the sky.
Spring approaches.
Let the cleaning begin,
So throw out the junk that’s been sitting in the dark corners of closets.
Wash the drapes and tapestries,
Clothe the tables in new garments.
Dust the house from attic to basement,
Straighten the pictures on the walls.
Buy new clothes for that special day,
That special hour;
Fore it is almost upon us,
Whispering its little joys and wonders,
Giving our every step a childish spring,
Giving our every move a joyous calm,
A joyous grace.
Spring approaches.
Set the table,
Fill it with all the things of spring.
Symbols, symbols everywhere.
Red apples for beauty,
Hyacinths for fragrance,
Wine vinegar for immortality and eternity,
Garlic for health,
Wild olives for love,
Sumac for fertility,
Colored eggs for fertility,
Coins for good fortune and bounty,
Mirror for the past and the light of today,
Candles for light and warmth,
A goldfish in a bowl for the beginnings of creation,
And yet its continuation too.
Grow the sprouts for their renewal.
Lay them out on a cloth with beautiful patterns,
Place them in fancy plates and cups.
Symbols, symbols everywhere;
They whisper of the coming spring.
The countdown begins,
Every second counts.
There are pastries to be made,
From nuts and grains,
Soft and moist,
Dry and flaky,
Delicious and sugary,
Sweet and beckoning.
The eggs are to be colored with the help of the kids,
All of those cheerful spring colors,
All those light-hearted designs.
Preparing the sprouts,
From weeks before,
Watching them grow,
Fast and in a hurry,
Just like those little children,
Who just aren’t little anymore.
Yes, there’s a lot to prepare,
And it’s not nearly done.
The banging of spoons by children draped in drapes,
Is a strange sight to see,
From the sight of a stranger.
But the kids have fun,
Filling sacks with candy,
Hiding after each doorbell is rung,
Until they can run no more from house to house,
Block to block,
And they cannot carry anymore.
Jumping the fires,
Dangerous; they seem.
But when you try it,
You become quite intrigued,
And the flames crackle quietly,
‘Make me taller and taller, so we’ll see if you can still dare to jump me’
There is smoke,
To be sure,
But that is no match for all the fun to be had,
While jumping the fires.
Harmless as anything.
The festivities continue,
The traditions take power,
And spring is in full bloom.
The tables are ready,
The pastries are made,
The goodies are all on the tables,
The house is sparkling clean,
The new clothes are worn and the new shoes polished,
As the moment is almost here.
The family gathers,
With presents that are plenty:
Crisp bills for the children,
Antiques for their moms,
Dolls for the girls,
Cars for the boys,
Warm wishes and love,
Kisses and hugs for all.
It’s the first day of spring,
At last it arrived.
You hear the ‘Hoora’
All hearts are light as feathers,
Floating with those that they love.
All is well and happy,
The candles are lit,
The pastries are eaten,
Along with the goodies that stand on the tables,
Nibbled at by the kids.
The presents are opened,
The crisp, new bills handed out,
The ‘Thank you’s recited,
The kisses spread round.
The happiness shimmers,
Lapping off the edges of hearts,
Too full as they already are.
The hour is here,
The hour is now.
With family and friends,
With love and joy,
With hope and new beginnings,
With a fresh start.
We celebrate our new year;
Nowruz.
بعد از مدتها نوشتی، خوشحالم که چنین مراسمی برگزار می شه و شماها توش شرکت می کنین. فکر کنم فرید بهتر از بچه های اینجا متولد شده فرهنگ ما رو بشناسه، ناراحتِ این مسائل برای فرید نباش…
به هر حال پیشاپیش نوروز مبارک. فرید و غزل رو ببوس.
اینجا اما هنوز بوی بهار و نوروز نیامده ، خبری نیست . چقدر فرید بزرگ شده ، غزل هم همینطور . سلامت و خوش باشید !
azizam Niyayesh joonam cheghadr ziba minevisi;bad az in hame vaght in poste jadidet kheili behem chasbiiiiiid-dorost mesle hamishe- ……….mibosamet va omidvaram shado khoshhal bashiid;Ishala
sale jadid sale kheiliiiiiiiiii khobi baraye hamamoOon bashe.
MoshAllah cheghadr farbod O niyayesh bozorgtar o naztar shodan;)
من برای اولین بار یکی از مطالبت را خواندم مامان. بسیار زیبا مینویسی. به خصوص انی که در مورد عید نوروز نوشتی.متشکرم که شعر مرا بست کردی. با وجود انکه سرم به خاطر مدرسه خیلی شلوغ است سعی میکنم وبلاگت را زود به زود بخوانم.
دوست دارت
غزل
salam be mojgan o ghazal,
vay che zoghi kardam didam ghazal oomade inja,
khoobi khanoom khoshgele?
mashalah cheghadr bozorg shodi,faridam hamintor,mashalah,
man ke khejalat mikesham mibinam ghazal font e farsi neveshte vali man fingilisi,
delam baraye hamatoon tang shode,kheili ziad,
hope to see you all soon,
Nooshin
سالهاست که بهار را نمی شناسم..گویی پنجره اش رو به حیات ارزوهایم نیست….
از خوندن شعر غزل کیف کردم!
عیدتون پیشاپیش مبارک!
خوش به حالتون كه حداقل حرمت نوروز رو مي تونين نگه دارين.
سال نو مبارک
امیدوارم در سال جدید چشم هایتان را بشوئید و بهتر ببینید.
شعر غزل زیبا بود. تبریک
آخرین هفته سال است و کلی کارهای عقب مانده ناشی از تنبلی. مییم که بهتر بخوانم ولی حالا باید بروم فقط خواستم به غزل نازنین بگم که اگر خودش اینقدر زیبا می نویسه قطعا استعدادش رو از مادرش گرفته. می دونی یواش فرق بین اینکه آدم بگه “این شاهکار رو دوست من خلق کرده” و اینکه بگه “من خالق این کار رو می شناسم” دو تا چشم گریونه که منتظر دیدارن. غزل نازنین و فرید کوپولی رو ببوس.
Mojgan joon, Ghazal che khanoomi shode bara khodesh:) baraye hamatoon arezooye sali sarshar az shadi va movafaghiyat ro daram.
دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين
شکوه جادوی رنگين کمان فروردين
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادماني عيد
دوباره عشق و اميد
دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،… رنگهایی را که بایسته است، بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
1388 تون مبارک!
سال نو مبارك
age da`waam neikonin salaam o nouroozz mobaarak…
farkhondeh baashin o shaad o salaamat ,, ba sad saal beh az in saal haa
bache mahal -chin
EydetooOOOon mobarak….
اون کادو گنده هه که زیر همه است مال کیه؟