دنبال یک گوشه می گردم. یک کنج. یک زاویه ی کوژ تا به درون دردناکم بپردازم. مدت هاست دل رنجورم نوری ندیده است. مدت هاست که این دست نوشته ها به روز نشده اند. مدت هاست که چیزی از جان بر نیامده است…
در انتهای شب هوسی نهفته است یا شاید معنایی. آنوقت که بیداری دراز می شود. آنوقت که شب بیداری هر روزه می شود! آنوقت که خواب رخت می بندد از چشمها. آنوقت که در انتهای شب زمان باریک می شود و زاویه پیدا می شود. آنوقت است که روزنه ای که زمانی طولانی بسته بود دوباره باز می شود. جان نفس می کشد در خنکای صبح و از “معنا ” سرشار می شود…
این هفته ها شب کارم. هر روز عصر می روم و صبح بر می گردم. وقتی به خانه می رسم رمقی ندارم. روزی دو یا سه ساعت بیشتر نمی توانم بخوابم و همچنین است که خواب از من فرار می کند و بیداری دراز تر و درازتر می شود.
شب است و من به دنبال یک زاویه می گردم. قلبم سنگین است از حرفهای نگفته، از کلام به زبان نیامده. “آی فون” نازنینم را در میاورم. در تاریکی شب در جستجوی چیزی می گردم. مدت هاست که دیگر در وب پرسه گردی نمی کنم. ارتباطم با جهان اینترنت منحصر شده است به اخبار و ای میل روزانه. سر انگشتانم را روی نگاره های زیبای آی فون تکان می دهم. قرانم را می گشایم. فهرست سوره ها را می آورم. خنده دار است اما دنیا واقعا تغییر کرده است. یاد قران کوچکم می افتم که اعظم سالها قبل به من هدیه کرده بود و من آنرا همه جا با خود می بردم… حالا قران من شده است نگاره کوچکی روی آی فون که با سر انگشتی گشاده می شود … با انگشت روی سوره ها چرخ می زنم. چشمانم را می بندم و می گذارم سوره ها بگردند. چشمانم را می گشایم و به سوره ای که زیر دستم نمایان می شود نگاه می کنم… سوره ی عزیز مریم می آید. بار دیگر پلک هایم را بر هم می نهم و به صدای خوش قاری گوش می سپارم…
“روبروی تخته در برابر شاگردانم ایستاده ام. داستان زکریا و مریم را باز گو می کنم. آنجا که زکریا می گوید: قال رب انی وهن العظم منی و اشتعل الراس شیبا… پروردگارا استخوانهایم شکننده شده اند وگرد پیری بر موهایم نشسته است…”
از آینه می گریزم. از چشمان به گودی نشسته و قامت بسیار لاغرم می هراسم. نمی خواهم بپذیرم که دوباره نزار و شکننده شده ام.
عکس “ویل” کنج بخش خون و انکولوژی به دیوار نصب است. هر وقت از کنارش می گذرم صورت زیبا و سپیدش که از مصرف کورتون تپل شده است به من لبخند می زند… روز آخر قبل از آنکه بمیرد کشیک بودم. خسته لباس هایم را جمع می کردم که مادرش را اتفاقی در راهروی بیمارستان دیدم. گفت که چند ساعت پیش قلبش از کار ایستاده است. آنروزم پر شد از اندیشه ی کودکی دیگر که شاهد مرگش بودم. دلم بیشتر برای مادرش سوخت وقتی که گفت نمی دانم چگونه در کمتر از چهار ماه نوجوان دوازده ساله ام را از دست دادم. عکسش شب ها آن گوشه آزارم می دهد.
“مریم می گوید: یا لیتنی مت قبل هذا و کنت نسیا منسیا…پروردگارا! ای کاش مرده بودم قبل از ” این ” و فراموش شده بودم…”
مونا دوبار روز معلم به من زنگ می زند. هیچ نمی گوید اما می دانم که چرا زنگ می زند. این کشیک شبانه هر دو بار از شنیدن صدایش محرومم می کند.
به احمد نامه می نویسم که عید را تبریک بگویم. می دانم مدت هاست برایش ننوشته ام. برایش شعر نوروزی غزل را ضمیمه می کنم. او هم با شوق و به قول خودش یکی دوبار رجوع به دیکشنری شعر غزل را می خواند. خوشش می آید. می نویسد و من از نوشته هایش می فهمم که چقدر دخترش را دوست دارد. آهسته می داند که این روزها کمتر می نویسم.
نامه ” نوشین الف” را پس از ماهها در نامه دان نیایشم پیدا می کنم. شب است که می گشایمش و برای مدت ها روی صفحه مونیتور خیره می مانم. از آن نوروز هفتاد و سه می نویسد که از کنار خانه ی کوچه ی فرهاد گذشته است و صدای شاد آواز ما را شنیده است. آنروز که دانسته بود من به خانه ی بخت رفته ام.
” ب” دیگر کمتر برایم ای میل می زند. گاهی اگر می زند گذر کرده از نامه دان همراه است. می دانم که با چینش جدید زندگی اش وقتی برای دوستان قدیمی نمی ماند.
همراه از “ه” حرف می زند که با او تلفنی صحبت کرده است… درباره ی فرید.
فائزه از نوشته ی جدیدش می گوید. مشتاقم که بخوانم چه از اندیشه ی متفاوتش بر آمده است.
نگار عید زنگ می زند. باز هم کشیکم و نمی توانم با او گفتگو کنم. باز هم فرصتی دیگر از دست می رود.
از اعظم و نوشین مدت هاست که بی خبرم. نوشین اما گاهی در میانه ی ای میل هایی که روانه می کند حال خودم را هم جویا می شود.
چه شد که به اینجا رسیدم؟ با خودم می گویم ای کاش من نیز قبل از “این” مرده بودم… فراموش شده بودم! زهر خندی می زنم که نه انگار که اکنون فراموش نشده ام!
“زکریا می گوید: و انی خفت الموالی من ورائی… و از آنان که دوره ام کرده اند می ترسم…”
قلبم سخت سنگین است. چه شد که با این آدمهای “بچه وار” همکار شدم؟ که همه غمشان بر سر دو تا شب کاری بیشتر و همه ی شادی شان پرسه گردی در کلوپ ها و رستوران های شهر و جفنگ گفتن درباره ی این و آن است؟!”… تنهایم و به شدت درین شب به دنبال روزنه می گردم…
دکتر ضیایی نازنین را هر روز می بینم که نزارتر می شود. می دانم که دین بزرگی به گردنم دارد. گاهی احساس می کنم تنها کسی است که در میانه ی این جمع دوستم دارد! نمی خواهم فکر کنم که در نبودنش چقدر تنهاتر می شوم.
“زکریا می گوید: و لم اکن بدعائک رب شقیا… پروردگارا! و من هرگز در خواندنت کوتاهی نکرده ام…”
زمزمه ای از کنار گوشم می گذرد. اشک در چشمانم حلقه می زند. سرشار می شوم. سرریز می شوم…
شب گذشته است و باید کاغذهایم را آماده کنم. آی فونم را خاموش می کنم. باید کشیک را به گروه صبح بسپارم.
چقدر آشناست این حس…
امروز آمدم اینجا تا برایت پیغام بگذارم چرا دیگر نمی نویسی ؟ که دیدم یک پست تازه داری . چه خوب که نوشتی ! چه خوب که اینطوری نوشتی خود خودت بودی ، خالصِ خالص ! چقدر سربلندم از اینکه دوستت دارم و چقدر خوشحال که خودِخودت هستی هر جای دنیا که باشی!
ba khoondan e neveshtehat geryam gereft,harfaye del e man o ham zadi,,manam khastam,kheili khaste,ehsas mikonam ye nafar peida shode ke befahme man chi migam,hamishe be in ghodrate nevisandegit hasoodim shode
mojgan joon,mersi ke inghadr ghashang az ehsasatet minevisi,va ghadre in estedad e khodadadit o bedoon
kheili delam barat tang shode, ei kash mishod zaman o be aghab bargardoonim
Merccc Baraye neveshtehat.
kheili khoshhalam ke toro peyda kardam;kheiliiiiiiiiii
حرفاتو دوست دارم. خيلي. برات آرزوي موفقيت و روزهاي گرم و شاد دارم. ما هنوز نفهميديم چرا از همراهت دوريا
چه شد که با این آدمهای “بچه وار” همکار شدم؟ که همه غمشان بر سر دو تا شب کاری بیشتر و همه ی شادی شان پرسه گردی در کلوپ ها و رستوران های شهر و جفنگ گفتن درباره ی این و آن است؟!
این قسمت نوشتتون شاهکار بود. حسی بود که همیشه در دوران انترنی با اون مواجه بودم اما هیچ مس تا الان اونو به این قشنگی بیان نکرده بود….
برای اون دوستان عزیزی که پرسیده بودند چرا دور از همراه زندگی میکنم: من و همراه در دو شهر مختلف مشغول گذراندن دستیاری پزشکی هستیم. برای همین به مدت ۳ سال باید از هم دور زندگی کنیم.
are manam ba Ahmadreza movafegham ,ba in ke man hamchin doranio hanoz tajrobe nakardam vali az vaghti ke neveshtehatro khondam in jomle hamash bahame.
سلام
پس از مدت ها بخت یار بود به اینجا سر زدم ، چه حس خوبی، همیشه در ذهنم با احترام یادتون می کنم
خوش باشید در هر حال
“روزنه ای که زمانی طولانی بسته بود دوباره باز می شود. جان نفس می کشد در خنکای صبح و از “معنا ” سرشار می شود…”
احساس خوبیه.
ب اگر نمی نویسد از “چینش” نیست از آنجا است که “چینش اش نا چیدنی” است و خود را بازنده زندگی می داند. نه راهی برای پس رفتن و نه راهی برای پیش آمدن. چهار سال عمرش هم دود شد رفت هوا. کاش به آن سفر نرفته بود. کاش هرگز در آن دوشنبه نحس به هواپیمای ماهان پا نگذاشته بود و کاش هرگز قدم به خاک ان کشور نگذاشته بود. رهایش کن بگذار در خلوت خودش بماند.