سالها پیش بود شاید. درست یادم نمی آید. پایان شب بود. آغاز سپیده دمان. پنجره را باز گذاشته بودم تا صدای دور اما خوش اذان از لای پنجره به میان خانه بدود. دستانم بسیار آزرده بود، با پوستی قاچ قاچ و خون فشان. دوست داشتم در میان آن نیایش نیمه شبان از دستانم هم یادی [...]
بایگانیِ نوامبر 2009
دستان آزرده ی شفا بخش!
ارسالشده در آمريكا, تصویر, خاطره, نوزادان, نیایش, واشنگتن دی سی, پزشکی در نوامبر 24, 2009 | 5 دیدگاه »
آبان و هفت سالگی!
ارسالشده در به ياد, خاطره, دلتنگی, سالگرد, شاعرانه, نیایش در نوامبر 15, 2009 | 4 دیدگاه »
امروز فرصتی شد که با همراه و غزل به عکس های گذشته نگاهی بیاندازیم. دیدم از هر سفری که با هم رفته بودیم هم خاطره تصویری داشتیم و هم من در وب لاگم چیزی نوشته بودم. حیفم آمد که این روزها و لحظه های بزرگ شدن فرید را نتوانستم بر روی صفحه کاغذ و وب [...]