امروز فرصتی شد که با همراه و غزل به عکس های گذشته نگاهی بیاندازیم. دیدم از هر سفری که با هم رفته بودیم هم خاطره تصویری داشتیم و هم من در وب لاگم چیزی نوشته بودم. حیفم آمد که این روزها و لحظه های بزرگ شدن فرید را نتوانستم بر روی صفحه کاغذ و وب لاگم ثبت کنم و سفرهایم از دست نوشته هایم خالی است. چقدر این روزها هوس نوشتن درین وب لاگ را می کنم خدا می داند! اما امان ازین فرصت کوتاه و زندگی سخت رزیدنتی که وقتی برای نشستن و نوشتن نمی دهد!
***
خوب بخاطر دارم آن مکالمه من و همراه را در آپارتمان کوچکمان در ونکوور. تازه آمده بودیم کانادا. من بی تاب و غمگین. آسمان پر بارش و همیشه ابری. من غریب و دل افسرده. زمین سرد و نمناک. من در جستجوی راهی برای برون ریختن احساس آزاردهنده غربت. وب لاگ راهی برای پشت سرگذاشتن فرسنگ ها فاصله. من لبریز از کلام. وب لاگ سرخطی برای شروع یک مکالمه طولانی. من هیجان زده و ملتهب. وب لاگ آرامش دهنده و آبی. من در حسرت گفتگو. وب لاگ زیباترین راه ارتباط با سرزمین مادری.
هنوز به خاطر دارم لذت نمایش “در نیایش باران” روی صفحه آبی وب لاگم را! کلمه ها چه درخششی داشتند روی آبی یکدست صفحه مونیتور! و چه احساس عجیب و لذت بخشی که آنچه می نویسم به زودی خوانده می شود در وطن ترک کرده و محبوب! … سرمستی از اسم جدیدی که برای خودم برگزیده بودم. از قلم جدید. از روزنه ی جدید در افق تاریک زندگیم.
چه لحظه ها که داشته ام درین وب لاگ. چه غم های عمیق، صف کشیده در پشت واژه هام… چه شادی های بلند، پیچیده در زیبایی جمله ها! مثل غم غربت وطن. مثل غم سالهای سرگشتگی در برخورد با فرهنگ جدید. مثل درد پوست انداختن و نو شدن. مثل غم دربدری و خانه به دوشی. مثل غم دست تنهایی و بیماری غزل و مثل هزاران غم کوچک و بزرگ این راه پر فراز و نشیب. مثل شادی دیدن سرزمین های جدید. مثل درک زیبایی شگرف کوهستان خاموش. مثل غرق شدن در لذت نظاره افق بی پایان اقیانوس. مثل مست شدن در انبوه سبزی جنگل های تو در تو. مثل شادی موفقیت پس از سالها تلاش. مثل باز شدن درهای بسته پس از سال ها در کوفتن. مثل لذت دست کشیدن روی پوست جوان کودکان. مثل گوش سپردن به صدای خوش یک قلب منظم. مثل شادی بزرگ شدن و قد کشیدن غزل. مثل تولد فرید. مثل گرمی آمدن یک نوزاد زیبا به زندگی سرد هر روزه… مثل هیجان لحظه ی راه رفتن فرید و مثل هزاران شادی کوچک و بزرگ این راه پر فراز و نشیب.
چه سرشارم ازین لحظه های پر بار زندگی. چقدر آرام تر شده ام. و چقدر کمتر می خواهم ازین زندگی! مثل آن زن شاد روستایی. وقتی که کودکانش را در خواب کرده است و در دل شب از صدای نفس منظم کودکانش مست می شود. مثل آن پیرمرد کشاورز. وقتی که از خستگی یک روز سخت درو به خواب شیرین فرو می رود. آردم را بیخته ام. الکم را آویخته. سرمستم از آن روزهای پر التهاب امتحان که گذشته است و جایش را به آرامش روز کارنامه داده است.
چه ارزشی که این نوشته ها برایم داشته اند در به تصویر کشیدن لحظه های این زندگی سخت و پر التهاب.
هفت سالگی ات مبارک خانه ابری عزیز!
انشا الله 70 ساله شود این وبلاگ …
che ajab yadi kardi az in koodak e 7 saleh
mordim bas ke har rooz oomadim o roshdesho chek kardim
yezare zood bezoodtar bia madarjan
man vaghean neveshtehato doost daram
من هم این خانه را دوست دارم . مثل دالانی طولانی مرا به تو می رساند . لابلای خطوط احساست را می خوانم و حست می کنم . چه خوب که می نویسی !
هفت سالگی وبلاگت مبارک.باید بگم واقعا عالی مینویسی و با خوندن نوشته هایت به سالها قبل میرسم به زمانهای خوش گذشته. میدونی از وقتی که مصیبتی بزرگ بر سرمون آمد فهمیدم که چقدر نوشتن به آدم آرامش میده هر چند که قلم خوبی نداشته باشی.
امیدوارم همیشه موفق باشی