سالها پیش بود شاید. درست یادم نمی آید. پایان شب بود. آغاز سپیده دمان. پنجره را باز گذاشته بودم تا صدای دور اما خوش اذان از لای پنجره به میان خانه بدود. دستانم بسیار آزرده بود، با پوستی قاچ قاچ و خون فشان. دوست داشتم در میان آن نیایش نیمه شبان از دستانم هم یادی کنم. “آنها” که به امیدی بالا رفته بودند! گفتم: “و شفا را هدیه این دستان قرار بده”… به دو معنا. به دو خواسته و به کنایه!
…
یک ماه و اندی ازآن روز سخت می گذرد. رزیدنت ارشد بخش بودم با چهار تا انترن، که دو تا شان همان روز بخش عمومی کودکان را شروع کرده بودند! ناوارد و با هزار پرسش کوچک و درشت! ساعت دوازده ظهر زمان موعود فرا می رسید. لحظه ای که نزدیک یک سال انتظارش را کشیده بودم. تا ده دقیقه قبل از ظهر هنوز راند بیماران تمام نشده بود و رزیدنت ها هی سوال می پرسیدند. عقربه های درشت ساعت بخش به کندی حرکت می کرد و پرسش انترن هابه نظر بی پایان می رسید! و استاد چه آرام و صبور! تندی ضربان قلبم را با تمام وجود حس می کردم. راند که تمام شد خودم را به سرعت به کتابخانه رساندم تا صفحه ی وب مورد نظر را باز کنم. از باز کردن این صفحه چه خاطره ها که داشتم! دو دقیقه بیشتر نمانده بود وقتی که صفحه را گشودم… هنوز نتیجه را اعلام نکرده بودند. انتظار دو دقیقه دیگر بیشتر طول می کشید. دو دقیقه ای که به نظر یک سال می آمد. این بار همراه را در کنار نداشتم. او هم فرسنگ ها دور تر در بیمارستان لابد با انترن هایش سر و کله می زد. می دانستم که به یاد من است. می دانستم که او هم مثل پدر و مادرم و مثل غزل، همه منتظر خبر من بودند! غزل مدرسه بود. گفته بود که برایش تکست بزنم!
یک دقیقه مانده بود بیشتر. انگار تمام عمرم در نظرم می آمد… در همان لحظات بود شاید که یاد آن تصویر عجیب روی مونیتورم افتادم. آن که توصیفش سالها پیش توی وب لاگم جنجالی به پا کرد و همه فکر کردند که من می خواهم از همراه جدا شوم! یاد آن” چشمهای عزیز” که از آن پایین به من نگاه می کردند… یاد آن تصمیم! برای چند لحظه از یاد بردم کجا هستم. محو شدم دریاد آن نگاههای عجیب!
زنگ تلفن همراه بیدارم کرد. صفحه را تازه کردم. نتیجه را اعلام کرده بودند… قبول شده بودم! انتخاب اولم در بیمارستان کودکان دانشگاه جورج واشنگتن. فوق تخصص نوزادان! از جا پریدم. صدای همراه را می شنیدم که صدایم می کرد. می گفت چی شد. بلند داد می زدم. اما او هی الو الو می کرد… درست سر بزنگاه آی فونم کار نمی کرد! از کتابخانه بیرون دویدم تا شماره ی همراه را دوباره بگیرم… تصویرش دوباره روی صفحه ی آی فونم ظاهر شد…” الو … عادل….”
برای غزل تکست زدم. با پدر و مادرم تلفنی صحبت کردم. برای مرجان و محمد و شاهد ای میل زدم. به اتاق دکتر اشر رییس بیمارستان رفتم. در آغوشم گرفت و دهها کلمه تحسین بر زبان آورد. مدیر برنامه مان برای همه رزیدنت ها و استادان بیمارستان ای میل زد و قبولی من را تبریک گقت. انترن هایم تا مرا دوباره دیدند با تعجب تبریک گفتند و … و… و.
چند بار تا به حال اولین انتخابم قبول شده بودم؟ چند بار رنگ سپید شادمانی را از پشت روزهای سیاه اضطراب دیده بودم؟ راستش به خاطر ندارم.
…
یک ماه و اندی است که از آن روز هیجان بار می گذرد. باز تنها هستم با دغدغه های ذهنم… با خیالهای پریشانم. تب و تاب و التهاب قبولی گذشته است، دور نمای زندگی به عنوان پزشک نوزادان پیش رویم قد کشیده است. باز اما در لحظه های تنهایی ام آن تصویر عجیب به سراغم می آید. “آن چشمهای عزیز” که نگران به من می نگرند. باز آن عذاب به سراغم می آید. باز آن “تصمیم“…
نمی دانم! کار درستی کرده ام؟ تصمیم درستی گرفته ام؟ راهی که در پیش گرفته ام به بیراه نمی رود؟ من عاشق آن “چشمان” نبوده ام؟ نمی خواستم مرهم دردشان باشم، دوای زخمشان و امید زنده ی درون سینه های شان؟ نمی خواستم دستی باشم بر سر بی نوایشان؟
نمی دانم.
…
پاییز است و شب ها طولانی. شب از نیمه گذشته است اما هنوز تا سپیده دمان بسیار مانده است. به دستهایم نگاه می کنم که هنوز آزرده اند. به پوستم نگاه می کنم که این بار نه تنها دست، که تمام تنم رنجور است. خواب از چشمم می رباید این درد بی امان. حتی پیراهن نازک را این پوست رنجور بر نمی تابد! این زخم ها خون می طلبند در فرسایش بی امان. من رنجور و از خواب رمیده، با چشمان باز و هشیار ، با پوستی زخمی و دردمند به تک تک گذر ثانیه ها گوش می دهم. فرید آرام کنارم خوابیده است. سرش را گاهی از روی بالش خود به سمت بالش من می آورد و عطر نفس هایش در سینه ام می پیچد… دستانم را آرام در همان تاریکی شب بر سرش می کشم… با همین دست های آزرده – که قرار بود شفا بگیرند و شفا بدهند!
خاطره ای ناگاه چون برق ذهنم را روشنایی می بخشد… به لحظه آغاز زندگی فرید بازمی گردم. به اتاق زایمان…به آن لحظه عجیب زایش یک نوزاد… به آن لحظه ی بی مانند تولد یک انسان… و به آن دستان در برگیرنده ای که سخت می فشرند نوزاد گرم آغشته به خون را… به آن دستانی که زندگی می بخشند با نوازش ممتد و مداومشان بر پشت نوزاد. به آن دستان زندگی بخش… شفا بخش.
خنده ای ناگاه در میانه شب بر گوشه لب هایم راه می جوید. دستانم را در آن تاریکی به هم می سایم تا قاچ قاچ زخمهایشان را نوازش کنم. این دستان طفلکان خردی را در بر خواهند گرفت که زندگی را سلام می گویند. این دستان نوازش گرمی خواهند بود بر پشت یک نوزاد در ثانیه اول زندگی. این دستان شفا خواهند بود در اوج لحظه آغاز… در آن ِ تولد یک انسان. این دست ها ” قرار بوده است” که شفا باشند در اتاق زایش…و کجاست شفا روشن تر و سپیدتر از اتاق زایمان؟
شاید او کنایه نمی فهمد. شاید او دوست دارد قاچ قاچ این دستان را… وشاید او اینگونه می خواهد “شفا” را در میان این دستان!
va che lezati dare didan e cheshman e ashkalood e madari ke farzandesho shafa dadi
movafagh bashi shafa bakhsh
یک کسی گفته : آرزوهایتان را بنویسید . چون چند سال بعد ببینید و بدانید جایگاهی را در آن هستید (و گاهی در مورد بودن در آن جایگاه ناراضی هستید) آرزوی قدیمی تان بوده ! اما همان کس نخواسته بگوید که برای رسیدن به این آرزو چقدر تلاش کرده اید ، چقدر از تفریح و استراحتتان زده اید ، چقدر رنج کشیده اید.
تبريك ميگم. بهتون افتخار مي كنيم. موفق و پايدار باشيد. آخرش ما نفهميديم چرا از همراه دورينا خاله؟
خیلی خیلی خوشحالم که مینویسی ،غیبتت خیلی طولانی شده بود و بازم خوشحالم که حداقل به خاطر تولد وبلاگت نوشتی.
امیدوارم این دستان شفا بخش هم هر چه زودتر شفا بگیرد و امیدوارم خدا توان و تحملی بیش از این بتو عنایت کند و سلامتی و موفقیت روز افزون برای همه شما را از خداوند خواستارم .
موفق باشی
Salaam azizam, movaffaghiatet ro tabrik migam…