اينجا حسابي برف اومده. غزل از خوشحالي تو پوست خودش نمي گنجه. هي اصرار مي كنه كه فريد رو هم ببره برف بازي. من هم بهش مي گم انشأ الله سال ديگه…
-
نوشتههای تازه
تماس با من
Niyayesh40@gmail.com-
Blog Stats
- 68,683 hits
وب لاگ قبلی من
از ما بهتران
جنبش سبز
دوستان
دوستان وب لاگی
بایگانی
- جولای 2010
- مارس 2010
- فوریه 2010
- ژانویه 2010
- دسامبر 2009
- نوامبر 2009
- آگوست 2009
- جولای 2009
- ژوئن 2009
- می 2009
- آوریل 2009
- مارس 2009
- فوریه 2009
- ژانویه 2009
- نوامبر 2008
- اکتبر 2008
- سپتامبر 2008
- آگوست 2008
- ژوئن 2008
- می 2008
- آوریل 2008
- مارس 2008
- فوریه 2008
- ژانویه 2008
- دسامبر 2007
- نوامبر 2007
- اکتبر 2007
- سپتامبر 2007
- آگوست 2007
ابر دستهها
برگهها
- ماجراهای کارخانه
- ماجراهای سفر در آمریکا
- نوار نارنجی رنگ
- نامه ها
- و اما زن
- یک تصویر یک رویا
- یادگار ایمان
- پوست انداختن به رسم سپهری
- اما در آغاز
- بوی خوب عید
- با رویش غزل
- برای مادرم
- تولدت مبارک
- تجربه های کلاس درس
- خاطرات کانادا
- داستان عشق من و همراه
- در نیایش باران
- در حکایت وطن فروشی
- دریا دریا خاطره
- درباره ی من
- شاعرانه ها
- عاشقانه ها
متا