منتظر مانده بودم تا ماشین کمی گرم شود آنوقت راه بیافتم. سرم پایین بود و به هفته ی سخت گذشته فکر می کردم. از خودم، از دنیا، از همه چیز خسته بودم. از بی خوابی درمانده بودم. از شرایط زندگی سخت و سنگین خود شاکی بودم. سر آن نداشتم که با هیچ بنی بشری به گفتگو بنشینم. خوشتر داشتم در میان باد گرمی که از بخاری ماشین برمی آمد برای همیشه به خواب می رفتم و ازین تنهایی هر روزه رهایی می یافتم… اما انگار سنگینی نگاهی را روی شانه هایم حس کردم. سر برگرداندم. در آن تاریکی شب هاله محوی از دو قامت کشیده دیدم که آرام و با تردید به سویم می آمدند…
ترسیدم. درآن سرمای استخوان سوز چه می خواستند؟ هر دو سوار دوچرخه بودند. پالتو سیاه پوشیده بودند و شالی پشمی بر گردن داشتند. نگاه عجیبشان وادارم کرد که پنجره را پایین بکشم تا ببینم آنوقت شب از من چه می خواهند. به آرامی نزدیک آمدند. با ادبی بی نظیر سلام کردند و نامشان را گفتند. هر دو بسیار زیبا بودند. با قامتی بلند، چشمان درشت آبی و موهای نازک طلایی. هر دو بسیار جوان بودند. به نظر بیست و اندی ساله می نمودند یا شاید کمتر. آنکه جلوتر آمده بود مودبانه گفت:”می شود اندکی از وقتتان را بگیرم؟”
گمان بردم مبلغان مسیحند! وه که چه پشتکاری داشتند که درین سرمای طاقت فرسا با دوچرخه این طرف و آنطرف می رفتند. آنهم این وقت شب در یک روز تعطیل! جمله دوم را که گفت دریافتم گمان به درستی برده ام… پیروان دین مورمون بودند که برای دینشان تبلیغ می کردند. می خواستند کتابشان را هدیه کنند. بی حوصله گفتم که کتابشان را دارم . دو نسخه هم. گفت: ” پس وقتی بگویید که میهمانتان باشیم.” گفتم :” من وقت برای خودم هم زیغ دارم!” با مهربانی گفت: ” پس می شود امشب شما را به خواندن فرازی از کتابمان دعوت کنم؟ ” با خنده به علامت تایید سر تکان دادم. روی کارتی که پشتش عکسی از نور بود در میانه ی جمعیت ، نوشت: “شماره سی و دوم. از کتاب آلما… قدیسان آخر الزمان.” به صورت جوانش نگاهی انداختم. دلم نیامد توی ذوقش بزنم. کارت را گرفتم و گفتم که آن فصل از کتاب را می خوانم. با چشمان آبی اش نگاه عمیقی به من انداخت و گفت” درباره یک دانه است….قیاس ” کلمه” با یک “دانه”!… تشکر کردم. پنجره را بالا کشیدم و راه افتادم. دیدم که سوار بر دوچرخه دنبالم می آیند. در خیابانی فرعی پیچیدم. چشم انداختم تا ببینم هنوز پشت من رکاب می زنند که دیدم ناپدید شده بودند… مثل یک تکه ابر بخار شده بودند… رفته بودند!
کی حوصله می کردم که کتاب مورمون بگشایم خودم هم درست نمی دانستم! به خودم نهیب می زدم که چرا پنجره را گشودم. که چرا قول دادم. که چرا اصلا با دو جوان غریبه آنهم دیر وقت شب گفتگو کردم. اگر مزاحمم می شدند چه می کردم. اشتباهی بزرک مرتکب شده بودم… اما نمی دانم چرا در درونم حسی انگار مرا می خواند، وسوسه می کرد که کتاب را، آنجا که گفته بودند بگشایم…
شب از نیمه گذشته است و من هنوز بیدارم. کتاب را می گشایم…
…
” آلما گواهی می دهد که فرشتگان بر مردان و زنان و خردسالان فرود می آیند… آلما کلمه را به دانه شبیه می خواند- باید که کاشته شود، غذا خورانده شود، تا بسان درختی تنومند ببالد، تا آنگاه میوه ی زندگانی ابدی از آن چیده شود….
هان! که بسیاری از شما می گویید نشانه ای از آسمان به ما نشان بده که ما به ” یقین ” آنرا می دانیم… تا ایمان آوریم!
آنگاه من از شما می پرسم: که باور چیست؟ … ایمان کدام است؟ مگر نه آنکه اگر مرد “به حقیقت ” چیزی آگاه شود بر آن “علم ” دارد و دیگر وجهی برای ایمان نمی ماند؟
… که “ایمان” نه یقین بر علم به اشیاء است… که “امید” بر نادیده است… که امید بر غیب است…”
…
پوست تنم مور مور می شود… شب از نیمه گذشته است و من هنوز بیدارم. به صراحت این کلام رو به رو می اندیشم و به اینکه این کلام چقدر برایم آشنا است…
“الم… ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین…الذین “یومنون” بالغیب و یقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون…”
و مومنان… آنان که ایمان می آورند به نادیده…
چرا باید دران نیمه شبان سرد به سراغم می آمدند؟
دران کتاب عجیب، دران سخن ” آشنای غریب” کدامین مفهوم نهفته بود که باید در می یافتم؟
که ایمان از جنس “امید” است و نه از جنس ” یقین”؟
بانگ می زنم برین قلب شوریده…”آیا هنوز هم بر فرشتگان روی زمین باور داری؟”
چقدر زیبا…چه پیام پرمعنایی در یک شب سرد و محزون…خوش به حالت…التماس دعا
من به نشانه ها ایمان دارم . فرشته را نمی دانم یا نمی فهمم اما نشانه ها را چرا و بزرگترین افتخارم این است که بی ایمان به روز رستاخیز ، ندیده ای را می پرستم … بی ترس از عذاب یا انتظار پاداش !