از تبار پدر به کوچ نشینان فارس می رسم. خون کویر در رگهایم جاری است. مادر بزرگم را در امامزاده ای میان کویر که از هر سو فرسخ ها فاصله داشت دفن کرده اند و میراث من از او یک عینک نزدیک بین بزرگ است با دسته های مشکی. غرور ریشه دوانده در وجودم را از پدر به ارث می برم و گوهر مهربانی را از مادر. نام زیبایم را وامدار پدر هستم و قامت نحیف و لاغرم را از خانواده ی مادری.
خردسال بودم که انقلاب شد. واضح ترین خاطره ام از آن دوران آشوب، شبی در اواخر بهمن ماه است که همراه مادر از میدان هفت حوض به خانه برمی گشتیم. مردان چفیه بسته ای را به خاطر دارم که با مسلسلی در یک دست و جعبه ای شیرینی در دست دیگر پیروزی انقلاب را جشن می گرفتند.
کودکی ام در اوج آرمانخواهی های انقلاب شکل گرفت. در “می جنگیم، می میریم، سازش نمی پذیریم”. در هوایی که فکر می کردم می شود “آرمانشهر” را جایی روی کره جغرافیا برپا کرد! کودکی ای پر از آرمانهای زیبا و امیدهای دست یافتنی.
نوجوانی ام را با کتاب “دمیان” روی تاب بلندی بین دو درخت توت در تاکستان املاک پدری آغازکردم و آتش درونم را از سرخی انارهای تازه رسیده روی سرشاخه ها وام گرفتم. نوجوان که بودم از همه پسران روی زمین بدم می آمد و غرور پر گرفته از غلیان نوجوانی مرا از هرآنچه دختران هم سن و سالم به طبع غریزه انجام می دادند بازمی داشت. تافته ای جدا بافته بودم به خاطر آموخته های “مدرسه ی فرزانگان” و پرورش ویژه ی پدری.
جوانی ام کولاکی از عشق بود و سرکشی! عشق به پسری سپیدرو با مژه هایی بلند که مرا شبیه “بیلی باد” می دانست و از بردن نام من پرهیز می کرد. پسری که وقتی عاشق من شد اولین شهاب زندگی اش را دید. عشق را با شیشه گلابی از کاشان و یک ژاکت سفید به خانه آوردم. در بهمن ماه سرد بیست و یک سالگی. لحظه هایی که تنها عشق بود و دیوانگی.
سال سوم پزشکی بودم که دخترم به دنیا آمد. در یک عصر چهارشنبه بهاری و بارانی. نوزادی زیبا و رسیده با چشمانی باز که صدای پتو مکیدنش ده دقیقه بعد از زایمان تمام اتاق را پر کرد. هدیه ای از سمت روشن زندگی بعد از لحظه های تاریک و مرگ آور درد.
بسیار گشته ام این کره خاکی را. شهرهای کوچک و بزرگش را. از بازار حمیدیه دمشق گرفته تا مسجد آبی استانبول. از کناره ی زیبای اقیانوس آرام تا ابر شهری چون نیویورک. از خانه های مجلل بورلی هیلز تا مخروبه های بروکلین. از آدمها و نژادها. از نژادپرستی ها و نابرابری ها. از بینوایان بسیار… از مادر ِ دلسوخته ی افغانی که بیست تومان پول ته کیفش نداشت تا کودک مبتلا به سل اش را از بیمارستان به خانه ببرد تا دختر شش ساله سیاه پوست بینوایی که از شرم لکه های بزرگ کچلی در گرمای تابستان کلاه پشمی سر می کرد. آنچه دیده ام همه پر از فساد، از فحشا، از فقر.
فرازها و فرودهای عمیق داشته است زمین اعتقاداتم. از لحظه های ژرف نیایش ناب تا لحظه های نفرت از عمق ارتجاع. از لحظه های آبی ایمان تا لحظه های عذاب آور شک. از تاریکی اصرار بر درستی یک باور تا نور پرسش و تردید.
سرآمدی هستم که درست نمی داند از دنیا چه می خواهد. چه بسیارها که دنیا داشته است و من حتی یک لحظه هم آرزوی داشتنش را نکرده ام. و چه بسیار ها که خواسته ام اما روی این کره خاکی نتوانستم که بیابم. چه بارها که مصرانه چون پیچکی بر خواسته ای بزرگ پیچیده ام و چه بارها که دریافته ام باید رها کنم و بگذارم که آن پیکان ناپیدای سرنوشت مرا به سمت دلپذیر زندگی ببرد.
آرام بوده ام… پریشان و مشوش هم بوده ام. آسمانی بوده ام… خاکی و زمینی هم بوده ام. در میان جمع زیسته ام… تنهایی هم بسیار کشیده ام. شادی ناب داشته ام… غم اما دوست همیشه سالهای جوانی ام بوده است. عاشق بوده ام… نا امید و پر اضطراب هم بوده ام. “قصه ی عاشقی” بوده ام… بیشتر اما به “افسانه ای” مانندم. مثل افسانه ی زیبای نیما. آنجا که عاشق از افسانه می پرسد:
- تو یکی قصه ای؟
- آری آری
قصه ی عاشق بیقراری
ناامیدی، پر از اضطرابی
که به اندوه و شب زنده داری
سالها در غم و انزوا زیست.
نیایش، دوشنبه، 29 آبان، 1385
همسایه قدیمی من، تو را بیشتر از پیش درک می کنم و می فهم که چی میگی.موفق تر باشی
به وردپرس خوش اومدید . واقعا خوب خودتونو معرفی کردید . مشخص که تجربه های زیادی دارید . مطمئنا مطالبتون خوندنی هستن .
بعد از خواندن اون معرفی فوق العاده…الان ساعت 4 بعدازظهره 19-1-87 و من هنوز چشم از این نوشته ها بر نداشتم
مرسی از اینکه یه روز متفاوت را با بلاگت داشتم
امید
بسیار از خواندن معرفی نامه شما لذت بردم، شاید به این دلیل که نسل ما مخاطرات و دردهای مشترکی دارد به هر حال براتون آرزوی موفقیت می کنم
آفرین بر این قلم فرسایی زیبا
آفرین بر این همه ذوق و استعداد در نگارش
خواندن مطالب شما لذت بخش است